من به شما خیلی فکر میکنم. صبح و ظهر و شب. در اوج شلوغی های کاری، در زمان کتاب خواندن، در سکوت های شبانه.
من به شما خیلی فکر میکنم. به شمایی که همه چیز تمام بودید.
این روزها به کتابخوانی شما هم فکر میکنم آقای کتابخوان. هر سال این روزها مشتاق بودم سخنان شما را در وصف کتاب و کتابخوانی بشنوم. تصویرتان را در حین تورق کتاب ها ببینم. چه خوب که نمایشگاه کتاب امسال مجازیست. وگرنه کتاب ها از اینکه شما دیگر آنها را نوازش نمیکنید و قصهیشان را نمی خوانید دق میکردند.
من به شما خیلی فکر میکنم. به فرزانه و حکیم بودن شما. به علامه بودن شما. به تمام ابعاد وجودی و شخصیتی شما بسیار فکر میکنم.
غم نبودنتان روی قلبم سایه انداخته.
برخی اوقات حس میکنم هستید، یکهو یادم میآید که ای وای شما روزهاست در این دنیای فانی نفس نمیکشید. و بعد غم عالم در دلم مینشیند و اشک میشود مهمان چشمهایم.
ما شما را نشناختیم. ما قدر شما را ندانستیم. ما بسیار مدیون شماییم.
من بسیار دلتنگ شما هستم.
به شما خیلی فکر میکنم. در همه وقت. در همه حال.
به اینکه هنوز شما به آغوش خاک نرفتهاید و خاک جسم مطهر شما را در آغوش نگرفته است، هم فکر میکنم.
به آن تشییع باشکوه که هنوز برگزار نشده هم فکر میکنم.
من دچار فکر کردن شدهام.
فکر کردن به شما.
_قدری سخن با آقای شهید_
@nonvaqalam
ندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر زیر دست منست
هنر نزد ایرانیان است و بـس
ندادند شـیر ژیان را به کس
همه یکدلانند یـزدان شناس
بـه نیکـی ندارنـد از بـد هـراس
دریغ است ایـران که ویـران شــود
کنام پلنگان و شیران شــود
چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم
جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم
همه سربسر تن به کشتن دهیم
بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم
چنین گفت موبد که مرد بنام
بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام
اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار
چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار
_ حکیم ابوالقاسم فردوسی _
@nonvaqalam