eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به نیت تمام شهدا به نیت شهید نمکی .
《شرف خانه》🇮🇷
از حرارت و گرما خودمان را پرت کردیم داخل اولین موکب. موکب هیئت بقیع . کمی که گذشت متوجه شدم موکب شیعه های عربستان است.به اضافه ی قطیف و احساء،جایی بین بحرین و عربستان. برای بچه ها موز آوردند کمی بعد پرتقال و در آخر هم گرمک . ناهار هم پلوی نارنجی رنگ و کشمش سیاه و مرغ پر ادویه ی کباب خوردیم. طوری تند بود که بدون ماست نمی شد راهی معده اش کرد. پذیرایی شیک و مجلسی . موکب پر از کتیبه های بزرگ با گلدوزیهای طلایی بود. خدام لباس های فرم با گلدوزی اسم هیئت داشتند و مدام در حال پذیرایی بودند. ساختمان دو طبقه ،که ما بالا مستقر شدیم. طبقه ی بالا مخصوص خود عربستانی ها بود و ما هم تصادفی آنجا رفته بودیم. البته که بین طبقه ی پایین فرق چندانی از جهت پذیرایی نگذاشته بودند. دورمان پر بود از زنهایی با عبا و شال عربستانی. روی بینی چند نفری هم نگین طلایی به چشم می خورد. تقریبا تنها ایرانی جمع بودیم. از اشاره هاو نگاه ها شان می فهمیدم چه منظوری دارند . بعضی کلمات را هم می شد ترجمه کرد با همان عربی داغان زمان مدرسه. پسرم و دختر کوچکم حسابی با هم بازی می‌کردند و وسط بازی کتک کاری رقیقی هم شکل می گرفت . هیچ کدام با خود بچه نیاورده بودند. یکی از آنها به بچه ها نگاه می کرد و با حالتی مثل آدم کوچولوی منفی گالیور که میگفت"من میدونم ما موفق نمیشیم " حرفهایی می زد.تقریبا مطمئن شدم منظورش این است اربعین جای بچه ها نیست. البته این جمله را از خیلی ها شنیده بودیم به زبان مادری و غیر مادری . یا یکی دیگر به من و بچه ها نگاه می کرد و بعد با دوستانش حرف می زد و وسطش آیه ی لا یکلف الله ...را می خواند. حتما از اینکه بچه ها دارند از سر و کول هم بالا می روند و من نمی زنم توی دهانشان حرف می زد. و یا چطوری تا اینجای راه دوام آوردیم. رفتم برای دخترم که خواب بود غذا بگیرم که یک لحظه خادم جوانی پسرم را محکم بغل گرفت و با گریه فهماند که رضا سرش را از نرده ها رد کرده و احتمالا می افتاد . آمدم رضا را بگیرم دیدم دختر شل شد و الان است به زمین بخورد . به زمین که نزدیک شد ،رضا از دختر فاصله گرفت و ترسان نگاهش کرد. دست انداختم دور کمر دختر و گرفتمش که سرش به گوشه ی میز پشت سر نخورد. یک نفر از خودشان آمد و یک لیوان آب پاشید توی صورتش . بیچاره کمی که حالش جا آمد باز دوباره رضا را بغل کرد و شروع کرد به گریه کردن. اولین بار بود رضا تو بغل یک غریبه جیک نمی زد. خادم را بغل کردم و تشکر کردم خواستم بگویم این بچه کار هر روزش همین است از همه جا بالا می رود دیدم ورودم به دنیایش ناقص است و بدون زبان کاری از پیش نمی رود. موقعه خدا حافظی خادمی فارس زبان آمد . حسابی تشکر کردم و دست به سینه آمدم بیرون. یکی از همان خانم ها که به بچه ها خیلی نگاه می کرد ،دستم را گرفت و به پسرم اشاره کرد. می خواست در حرم امام حسین برایش به زبان خودش بی بی بخواهم.
کاروان ما ،لجبازهایی هستند که به بهشت می روند. شدیم چند لجباز که جسم مان کوفته و پاهای مان زخمی است. عرق سوز و پوست سوز شدیم. با کلداکس ،نوافل ، آنتی هیستامین و پماد اِن اِن، خودمان را جمع وجور می کنیم. رسیدیم نزدیکی عمود هزار. موکب های ایرانی بیشتر شدند. صبح صدای بنی فاطمه از عمود ۷۶۲کلی سر حالمان آورد. جلوتر هم روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها. دلمان با مشایه گره خورده. خدا انسان را در رنج آفرید را با پوست و گوشت داریم درک می کنیم. رنج با آدم عجین است تا رنج نباشد آدمی هم نیست. داریم آدم می شویم. دخترها پایشان زخم شده مثل خودمان . روضه ی مصوری که چشمه ی اشکمان را رونق داده است. هر چقدر جلوتر می رویم ،بیشتر در حال اسرای کربلا غرق می شویم. بیشتر در حال ارباب بی کفن عمیق می شویم. نگاه می کنم به کاروان شش نفره مان. همه حتی دخترها نمی خواهند کوتاه بیایند.
روزی پرچم مان هم رسید. موکب قدس رفتیم یک موکب فرهنگی
طریقه مصرف چای عراقی برای یک معتاد چای ایرانی: ابتدا یک لیوان آب میل نموده تا معده آماده‌ی پذیرش چای عراقی بشود.سپس چای عراقی را سر بکشید . یک جور تعدیل سازی به سبک خودم.:)