eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
کاروان ما ،لجبازهایی هستند که به بهشت می روند. شدیم چند لجباز که جسم مان کوفته و پاهای مان زخمی است. عرق سوز و پوست سوز شدیم. با کلداکس ،نوافل ، آنتی هیستامین و پماد اِن اِن، خودمان را جمع وجور می کنیم. رسیدیم نزدیکی عمود هزار. موکب های ایرانی بیشتر شدند. صبح صدای بنی فاطمه از عمود ۷۶۲کلی سر حالمان آورد. جلوتر هم روضه ی حضرت رقیه سلام الله علیها. دلمان با مشایه گره خورده. خدا انسان را در رنج آفرید را با پوست و گوشت داریم درک می کنیم. رنج با آدم عجین است تا رنج نباشد آدمی هم نیست. داریم آدم می شویم. دخترها پایشان زخم شده مثل خودمان . روضه ی مصوری که چشمه ی اشکمان را رونق داده است. هر چقدر جلوتر می رویم ،بیشتر در حال اسرای کربلا غرق می شویم. بیشتر در حال ارباب بی کفن عمیق می شویم. نگاه می کنم به کاروان شش نفره مان. همه حتی دخترها نمی خواهند کوتاه بیایند.
روزی پرچم مان هم رسید. موکب قدس رفتیم یک موکب فرهنگی
طریقه مصرف چای عراقی برای یک معتاد چای ایرانی: ابتدا یک لیوان آب میل نموده تا معده آماده‌ی پذیرش چای عراقی بشود.سپس چای عراقی را سر بکشید . یک جور تعدیل سازی به سبک خودم.:)
ماه بنی هاشم مددی
این چند روز، توی استراحتم نشستم و سفرم را مکتوب کردم. تجربه ی زیسته ای را به اشتراک گذاشتم . چیزی که خودم مشتاقش هستم. مدام توی ذهنم حج عمره ای که رفتم مرور می شود. آنجا هم ته کتاب‌هایی که توی حج و عمره بهمان داده بودند را خط خطی می کردم. اگر آگاهی الان را داشتم آن هم تجربه ی خوبی بود . موکب ها‌ حداقل دو کولر و حتمادو برار کولر، پنکه با فاصله ی ۴ تا ۵ متر را دارند . همه هم دور تند . بالش ،تشک و پتو هم هست. از آنجایی که آدم بد خوابی هستم، صدای کولر روی مخم است و باد پنکه سینوزیتم را تحریک می کند . مدام سردرد دارم که با مسکن خدا را شکر قابل کنترل است . تکیه می زنم به دیوار و می نویسم. حس خوب نوشتن حالم را بهتر می کند. توی حوادث عمیق می شوم و با خودم آشناتر. ماندگاری خاطرات با جزئیات . خدا می داند سال دیگر ما کجا هستیم . اگر اینجا نباشم مطمئنا به این پیام ها سر می زنم و دوباره توی مشایه با جزئیات، زیست دوباره می کنم.
و من چقدر خوشبختم چای ایرانی ، استکان را که دیگر نگو...
سفر طولانی شده و من به عنوان مادر و دختر و یک همسر ، چقدر پیچیده اش کردم! به عنوان یک مادر تصمیم به جمع کردن سفر گرفتم. مگر نه که درجه مادری ارجح همه ی پست هاست . می خواهم اعلام کنم من کم آوردم! تا کسی عذاب وجدان نگیرد. رئیس کاروان بودن کار سختی است . اینکه حواست به همه باشد و پیش بینی کنی چه اتفاقی خواهد افتاد . مخصوصا اگر کاروان فامیلی باشد. کسی گم شد بدوی دنبالش . خود زنی کنی که برق عراق رفته چطور صورتش را توی تاریکی بشناسم؟ دلت شور مادرت را بزند که کم حرف شده شاید درد ی دارد و از تو پنهان می کند تا مانع سفر نباشد. زخم پاها را ببینی و دنبال درمان بگردی. بروی صف بايستی لباس های خاکی را بشوری تا خاک نرم عراق پوست عرق سوز بچه ها را بدتر نکند. یا فکر پسرک باشی که آب بینی اش راه افتاده ،حتما با باد کولر چاییده! یا فکر دوش و کمر مرد بشوی که از کت وکول افتاد، بس که کوله را کشید، بچه را کشید. قبلا گفتم داریم روضه ی مصور می شویم. جایی منبری گفت اگر یک لحظه ی احوال کربلا را درک کنید جان می دهید. باید بیایی آواره ی حسین بشوی، بچه ها را بیاوری و در حال زینب دقیق شوی! و امان از دل زینب و سلام به قلب زینب صبور