eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
طریقه مصرف چای عراقی برای یک معتاد چای ایرانی: ابتدا یک لیوان آب میل نموده تا معده آماده‌ی پذیرش چای عراقی بشود.سپس چای عراقی را سر بکشید . یک جور تعدیل سازی به سبک خودم.:)
ماه بنی هاشم مددی
این چند روز، توی استراحتم نشستم و سفرم را مکتوب کردم. تجربه ی زیسته ای را به اشتراک گذاشتم . چیزی که خودم مشتاقش هستم. مدام توی ذهنم حج عمره ای که رفتم مرور می شود. آنجا هم ته کتاب‌هایی که توی حج و عمره بهمان داده بودند را خط خطی می کردم. اگر آگاهی الان را داشتم آن هم تجربه ی خوبی بود . موکب ها‌ حداقل دو کولر و حتمادو برار کولر، پنکه با فاصله ی ۴ تا ۵ متر را دارند . همه هم دور تند . بالش ،تشک و پتو هم هست. از آنجایی که آدم بد خوابی هستم، صدای کولر روی مخم است و باد پنکه سینوزیتم را تحریک می کند . مدام سردرد دارم که با مسکن خدا را شکر قابل کنترل است . تکیه می زنم به دیوار و می نویسم. حس خوب نوشتن حالم را بهتر می کند. توی حوادث عمیق می شوم و با خودم آشناتر. ماندگاری خاطرات با جزئیات . خدا می داند سال دیگر ما کجا هستیم . اگر اینجا نباشم مطمئنا به این پیام ها سر می زنم و دوباره توی مشایه با جزئیات، زیست دوباره می کنم.
و من چقدر خوشبختم چای ایرانی ، استکان را که دیگر نگو...
سفر طولانی شده و من به عنوان مادر و دختر و یک همسر ، چقدر پیچیده اش کردم! به عنوان یک مادر تصمیم به جمع کردن سفر گرفتم. مگر نه که درجه مادری ارجح همه ی پست هاست . می خواهم اعلام کنم من کم آوردم! تا کسی عذاب وجدان نگیرد. رئیس کاروان بودن کار سختی است . اینکه حواست به همه باشد و پیش بینی کنی چه اتفاقی خواهد افتاد . مخصوصا اگر کاروان فامیلی باشد. کسی گم شد بدوی دنبالش . خود زنی کنی که برق عراق رفته چطور صورتش را توی تاریکی بشناسم؟ دلت شور مادرت را بزند که کم حرف شده شاید درد ی دارد و از تو پنهان می کند تا مانع سفر نباشد. زخم پاها را ببینی و دنبال درمان بگردی. بروی صف بايستی لباس های خاکی را بشوری تا خاک نرم عراق پوست عرق سوز بچه ها را بدتر نکند. یا فکر پسرک باشی که آب بینی اش راه افتاده ،حتما با باد کولر چاییده! یا فکر دوش و کمر مرد بشوی که از کت وکول افتاد، بس که کوله را کشید، بچه را کشید. قبلا گفتم داریم روضه ی مصور می شویم. جایی منبری گفت اگر یک لحظه ی احوال کربلا را درک کنید جان می دهید. باید بیایی آواره ی حسین بشوی، بچه ها را بیاوری و در حال زینب دقیق شوی! و امان از دل زینب و سلام به قلب زینب صبور
ون جلوی پایمان ایستاد . سوار شدیم . دستهامان را تکیه زدیم روی صندلیهای چرمی ماشین تا رویشان بشینیم.از حرارت صندلی ها صدامان در آمد. نشستیم و ماشین راه افتاد. بین مان سکوت بود. توی راه، چشم از مشایه برنداشتیم. مردمی که نسبت به اول راه، آرام تر قدم برمی داشتند. بعضی لنگ می زدند. چادر زن ها روی زمین کشیده می شدو پر از خاک بود. میزبان ها را می دیدیم که مثل همان هزار عمود، راه زائرها را سد می کردند تا شربتی ،غذایی به آنها بدهند. اگر کسی نا آشنا بود فکر می کرد ،بحث خرید وفروش است. جوری تبلیغ نذری می کردند انگار پولی برای آن دریافت می کنند. دلمان برای همین اصرار ها تنگ شده بود. برای اسپیکرهایی که زائرها همراه کوله حمل می کردند و نوحه ها دل ما را هم می برد. برای لحظه ی خستگی و دراز کشیدن در موکبی. برای با نگاه حرف زدن با غیر هم زبان ها. برای قیمه نجفی،پلو خورشت بامیه،واز همه مهمتر فلافل. مشایه جاری بود و ما سوا شده بودیم و به جای خالیمان آن وسط ها نگاه می کردیم. رفته رفته از مشایه دور شدیم و دلمان را خوش کردیم به گنبدی که از دور، دیر یا زود جلوه می کند. هر چه تشنه تر می شدیم حرم دورتر می شد. خیابان به خیابان ،خبری ازگنبد ومناره نبود. هر لحظه به خودت می گویی الان است که گنبدش را ببینم. ولی دریغ که خبری نیست. دلمان پر پر می زد. پسرکم صدایش گرفته و شل روی دستم افتاده بود. ماشین جایی وسط خیابان ایستاد. ترافیک بود. پیاده و سواره خیابان را گرفته بودند. وچه خوب که دوباره پیاده شدیم. تو طول مشایه ،جوانهای عراقی با کوله هایی بر پشت می دویدند و گاهی می ایستادند و می پریدند در حالی که دستهاشان را بالا گرفته بودندو نوحه ای سر می دادند. قبلا اسمش را شنیده بودم یزله می رفتند. و حالا در دل من هم یزله ای به پا بود.
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ برطرف کننده غم و اندوه از روي حسين بحق برادرت حسين، اندوه و مشکل من را برطرف کن.