eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
سفر طولانی شده و من به عنوان مادر و دختر و یک همسر ، چقدر پیچیده اش کردم! به عنوان یک مادر تصمیم به جمع کردن سفر گرفتم. مگر نه که درجه مادری ارجح همه ی پست هاست . می خواهم اعلام کنم من کم آوردم! تا کسی عذاب وجدان نگیرد. رئیس کاروان بودن کار سختی است . اینکه حواست به همه باشد و پیش بینی کنی چه اتفاقی خواهد افتاد . مخصوصا اگر کاروان فامیلی باشد. کسی گم شد بدوی دنبالش . خود زنی کنی که برق عراق رفته چطور صورتش را توی تاریکی بشناسم؟ دلت شور مادرت را بزند که کم حرف شده شاید درد ی دارد و از تو پنهان می کند تا مانع سفر نباشد. زخم پاها را ببینی و دنبال درمان بگردی. بروی صف بايستی لباس های خاکی را بشوری تا خاک نرم عراق پوست عرق سوز بچه ها را بدتر نکند. یا فکر پسرک باشی که آب بینی اش راه افتاده ،حتما با باد کولر چاییده! یا فکر دوش و کمر مرد بشوی که از کت وکول افتاد، بس که کوله را کشید، بچه را کشید. قبلا گفتم داریم روضه ی مصور می شویم. جایی منبری گفت اگر یک لحظه ی احوال کربلا را درک کنید جان می دهید. باید بیایی آواره ی حسین بشوی، بچه ها را بیاوری و در حال زینب دقیق شوی! و امان از دل زینب و سلام به قلب زینب صبور
ون جلوی پایمان ایستاد . سوار شدیم . دستهامان را تکیه زدیم روی صندلیهای چرمی ماشین تا رویشان بشینیم.از حرارت صندلی ها صدامان در آمد. نشستیم و ماشین راه افتاد. بین مان سکوت بود. توی راه، چشم از مشایه برنداشتیم. مردمی که نسبت به اول راه، آرام تر قدم برمی داشتند. بعضی لنگ می زدند. چادر زن ها روی زمین کشیده می شدو پر از خاک بود. میزبان ها را می دیدیم که مثل همان هزار عمود، راه زائرها را سد می کردند تا شربتی ،غذایی به آنها بدهند. اگر کسی نا آشنا بود فکر می کرد ،بحث خرید وفروش است. جوری تبلیغ نذری می کردند انگار پولی برای آن دریافت می کنند. دلمان برای همین اصرار ها تنگ شده بود. برای اسپیکرهایی که زائرها همراه کوله حمل می کردند و نوحه ها دل ما را هم می برد. برای لحظه ی خستگی و دراز کشیدن در موکبی. برای با نگاه حرف زدن با غیر هم زبان ها. برای قیمه نجفی،پلو خورشت بامیه،واز همه مهمتر فلافل. مشایه جاری بود و ما سوا شده بودیم و به جای خالیمان آن وسط ها نگاه می کردیم. رفته رفته از مشایه دور شدیم و دلمان را خوش کردیم به گنبدی که از دور، دیر یا زود جلوه می کند. هر چه تشنه تر می شدیم حرم دورتر می شد. خیابان به خیابان ،خبری ازگنبد ومناره نبود. هر لحظه به خودت می گویی الان است که گنبدش را ببینم. ولی دریغ که خبری نیست. دلمان پر پر می زد. پسرکم صدایش گرفته و شل روی دستم افتاده بود. ماشین جایی وسط خیابان ایستاد. ترافیک بود. پیاده و سواره خیابان را گرفته بودند. وچه خوب که دوباره پیاده شدیم. تو طول مشایه ،جوانهای عراقی با کوله هایی بر پشت می دویدند و گاهی می ایستادند و می پریدند در حالی که دستهاشان را بالا گرفته بودندو نوحه ای سر می دادند. قبلا اسمش را شنیده بودم یزله می رفتند. و حالا در دل من هم یزله ای به پا بود.
یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ برطرف کننده غم و اندوه از روي حسين بحق برادرت حسين، اندوه و مشکل من را برطرف کن.
اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْکُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِ سلام بر آن بزرگوارى که به گرفتاری‌ها اسیر بود و کشته اشکِ روان گردید
《شرف خانه》🇮🇷
چرا وقتی به کربلا می رسی ، چشمه ی اشکت می خشکد ؟ دلت می خواهد آنقدر زار بزنی که بمیری ولی آرامی. یا آرامت می کند؟ تا وارد بین الحرمین شدم، دیدم حرم علمدار مقابلم است. اذن خواستم . عباس علیه السلام برای ما ترک ها آخر غیرت و وفاست. باب الحوائج است. درب ورود به حرم ارباب است. تدبیری نبود از کجا وارد شویم . حکمت بود و تقدیر. جمعیت فشرده کنار هم ایستاده یا نشسته بودند. از همان جا به گنبد حرم امام حسین علیه السلام نگاه انداختم. گفتم آقاجان هر وقت حرم می رفتیم مادرم مرا نزدیک ضریح می برد و می گفت :ضریحو ببوس .دست بکش به ضریح. بکش رو صورتت ." آخرین بار که دستم به ضریحت رسید چهارده سال پیش بود. همان موقعه که دخترم شیر خوار بود . نزدیک ضریح بلندش کردم . دست های تپل کوچکش را دراز کرد و انگشتانش را قفل شبکه های ضریح کرد. چقدر برایم شیرین بود . سال پیش هم که چند کوچه پایین تر به خاطر کمردرد مامان لبیک گفتم و با چشم خیس راهی مرز شدیم. حالا دختر غرغرو همان طفل کوچک آن روزها ،ایستاده و غر می زند . از من حرم می خواهد. آقاجان از لای انبوه جمعیت ما چند نفر چطور توی حرم بیاییم؟ کدام را بگذارم ،کدام را بیاورم؟ حتی آن پسر کوچک هم می فهمد اینجا حرم است . توی حرم مولا (ع)چادرم را کشید و گله کرد :چرا منو نبردی حرم مامان بد؟ گیر کردم میان دخترم و جمعیت. پدرش قول زیارت می دهد . من هم از شما زیارت طلب می کنم. از آن مدل زیارت ها، که صورتم را به ضریح بچسبانم . قول می دهم خودم را کنترل کنم و چند ثانیه بیشتر زمان نبرد. دخترم دست روی شانه ام می گذارد و التماس کنان می گوید: _مامان پس بریم حرم حضرت عباس(ع)" مستاصل نگاهش می کنم . از نگاهم می گیرد چه می خواهم بگویم. دستش را می کشد و رویش را برمی گرداند. چه فرقی می کند همه جا پر از آدم است. خدا من را ببخشد . من ساده هرجا جمعیت می دیدم توی دلم می گفتم: یواش تر. ترو خدا اینجا بمونید من برم زیارت بعد شما بیایید...
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لبیک یا حسین (ع) لبیک یا مهدی(عج)
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا گاهی غبار جاده ی لیلا ، کنی مرا کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
حالا که داریم برمی گردیم تمام غرولندهام ،تمام درد و دل هام با شرمندگی جلوی چشمم می آید: جایی که هموطن شارژرم را قرض گرفت؛ ولی در آخر فراموش کرد و شارژرم را با خودش برد .وسط راه ناچار ، یک شارژر خریدم. جایی که دمپایی مامان را زائری به اشتباه برد و مجبور شدیم چند عمود برگردیم و دمپایی بخریم. جاهایی که بچه ها یا مامان گم شده بودند و هراسان دنبالشان می گشتم. جاهایی که مثل خریدارها موکب به موکب دید می زدم تا جای خواب مناسب داشته باشیم و آخر سر ،موکبی شبیه استخبارات عراق نصیبمان می شد. جاهایی که کابل های برق مثل صاعقه صدا می دادند و برق ها می رفتندو دلمان هُری می‌ریخت. جاهایی که هموطن توی دستشویی حمام می کرد و من نمی دانستم بچه را آرام کنم یا خودم را. همه جا مخاطبم امامم می شد .مطمئنم با حوصله گوش می داد و درکم می کرد. چون کمی بعد از غرغرهام ،آرام می شدم و خیلی صبورتر از قبل. تقریبا عمود ۸۴۰ بود . ایرانی ها برنامه داشتند.آنجا روضه ی حضرت رقیه (س)را خواندند. دلمان شکست و اشکمان جاری شد .کنار مامان نشسته بودم . مامان حواسش نبود .با صدای بلند گریه می کرد .با چادرش صورتش را پوشانده بود و شانه هایش می لرزید. لای گریه اعتراف می کرد: حسین جانم منو ببخش. ناراحت بودم. هرچی گفتمو ببخش.خسته بودم کمرم درد می کرد .به رقیه ات منو ببخش. دوباره منو بطلب آقای من..." حالا هم من اشکم بند نمی آید. اینجا ایستگاه اعتراف است. ایستگاه شکستن و دوباره از نو جان گرفتن. رقیه آمده تا ما را به خودمان بیاورد. آقا جان حلالمان کن غر زدیم، ناله زدیم. اصلا، از خوبی تو بود که ما بد شدیم. ما کوچکیم خودت ما را بزرگ کن .
پسر کوچولو توی جمع آمده کنار گوشم ،آرام و شمرده می گوید: مامان عموینارو ببریم کلبلا. اونا کلبلای مارو بلد نیستن. فقد بابا بلده!
امسال بر عکس پارسال عراقی ها همت کرده بودند و زباله ها را جمع می کردند. این کار به چشم می آمد. سطل های زباله توی راه هم زیاد بود. خادم موکب ها هم راه را تمیز می کردند . ولی باز ایرانی ها و عراقی هایی بودند که زباله را راحت روی زمین می انداختند در حالی که کمی جلوتر کسی زمین را جارو می کشید. در داخل موکب ها هم، همین وضع برقرار بود .خدا را شکر بعضی ایرانی ها زباله های داخل موکب را جمع می کردند.