《شرف خانه》🇮🇷
چرا وقتی به کربلا می رسی ،
چشمه ی اشکت می خشکد ؟
دلت می خواهد آنقدر زار بزنی که بمیری ولی آرامی.
یا آرامت می کند؟
تا وارد بین الحرمین شدم،
دیدم حرم علمدار مقابلم است.
اذن خواستم .
عباس علیه السلام برای ما ترک ها آخر غیرت و وفاست.
باب الحوائج است.
درب ورود به حرم ارباب است.
تدبیری نبود از کجا وارد شویم .
حکمت بود و تقدیر.
جمعیت فشرده کنار هم ایستاده یا نشسته بودند.
از همان جا به گنبد حرم امام حسین علیه السلام نگاه انداختم.
گفتم آقاجان هر وقت حرم می رفتیم مادرم مرا نزدیک ضریح می برد و می گفت :ضریحو ببوس .دست بکش به ضریح. بکش رو صورتت ."
آخرین بار که دستم به ضریحت رسید چهارده سال پیش بود.
همان موقعه که دخترم شیر خوار بود .
نزدیک ضریح بلندش کردم .
دست های تپل کوچکش را دراز کرد و انگشتانش را قفل شبکه های ضریح کرد.
چقدر برایم شیرین بود .
سال پیش هم که چند کوچه پایین تر به خاطر کمردرد مامان لبیک گفتم و با چشم خیس راهی مرز شدیم.
حالا دختر غرغرو همان طفل کوچک آن روزها ،ایستاده و غر می زند .
از من حرم می خواهد.
آقاجان از لای انبوه جمعیت ما چند نفر چطور توی حرم بیاییم؟
کدام را بگذارم ،کدام را بیاورم؟
حتی آن پسر کوچک هم می فهمد اینجا حرم است .
توی حرم مولا (ع)چادرم را کشید و گله کرد :چرا منو نبردی حرم مامان بد؟
گیر کردم میان دخترم و جمعیت.
پدرش قول زیارت می دهد .
من هم از شما زیارت طلب می کنم.
از آن مدل زیارت ها، که صورتم را به ضریح بچسبانم . قول می دهم خودم را کنترل کنم و چند ثانیه بیشتر زمان نبرد.
دخترم دست روی شانه ام می گذارد و التماس کنان می گوید:
_مامان پس بریم حرم حضرت عباس(ع)"
مستاصل نگاهش می کنم .
از نگاهم می گیرد چه می خواهم بگویم.
دستش را می کشد و رویش را برمی گرداند.
چه فرقی می کند همه جا پر از آدم است.
خدا من را ببخشد .
من ساده هرجا جمعیت می دیدم توی دلم می گفتم: یواش تر. ترو خدا اینجا بمونید من برم زیارت بعد شما بیایید...
مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا ، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
حالا که داریم برمی گردیم تمام غرولندهام ،تمام درد و دل هام با شرمندگی جلوی چشمم می آید:
جایی که هموطن شارژرم را قرض گرفت؛ ولی در آخر فراموش کرد و شارژرم را با خودش برد .وسط راه ناچار ، یک شارژر خریدم.
جایی که دمپایی مامان را زائری به اشتباه برد و مجبور شدیم چند عمود برگردیم و دمپایی بخریم.
جاهایی که بچه ها یا مامان گم شده بودند و هراسان دنبالشان می گشتم.
جاهایی که مثل خریدارها موکب به موکب دید می زدم تا جای خواب مناسب داشته باشیم و آخر سر ،موکبی شبیه استخبارات عراق نصیبمان می شد.
جاهایی که کابل های برق مثل صاعقه صدا می دادند و برق ها می رفتندو دلمان هُری میریخت.
جاهایی که هموطن توی دستشویی حمام می کرد و من نمی دانستم بچه را آرام کنم یا خودم را.
همه جا مخاطبم امامم می شد .مطمئنم با حوصله گوش می داد و درکم می کرد.
چون کمی بعد از غرغرهام ،آرام می شدم و خیلی صبورتر از قبل.
تقریبا عمود ۸۴۰ بود .
ایرانی ها برنامه داشتند.آنجا روضه ی حضرت رقیه (س)را خواندند.
دلمان شکست و اشکمان جاری شد .کنار مامان نشسته بودم .
مامان حواسش نبود .با صدای بلند گریه می کرد .با چادرش صورتش را پوشانده بود و شانه هایش می لرزید.
لای گریه اعتراف می کرد:
حسین جانم منو ببخش. ناراحت بودم. هرچی گفتمو ببخش.خسته بودم کمرم درد می کرد .به رقیه ات منو ببخش. دوباره منو بطلب آقای من..."
حالا هم من اشکم بند نمی آید.
اینجا ایستگاه اعتراف است.
ایستگاه شکستن و دوباره از نو جان گرفتن.
رقیه آمده تا ما را به خودمان بیاورد.
آقا جان حلالمان کن غر زدیم، ناله زدیم.
اصلا، از خوبی تو بود که ما بد شدیم.
ما کوچکیم خودت ما را بزرگ کن .
امسال بر عکس پارسال
عراقی ها همت کرده بودند و زباله ها را جمع می کردند.
این کار به چشم می آمد.
سطل های زباله توی راه هم زیاد بود.
خادم موکب ها هم راه را تمیز می کردند .
ولی باز ایرانی ها و عراقی هایی بودند که زباله را راحت روی زمین می انداختند در حالی که کمی جلوتر کسی زمین را جارو می کشید.
در داخل موکب ها هم، همین وضع برقرار بود .خدا را شکر بعضی ایرانی ها زباله های داخل موکب را جمع می کردند.
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح ساعت ۵:
کجای عالم اینجوری نذری میدن؟
بچه ها رو هم بسیج کرده!
بچه های موکب عراقی میان و به نفع موکب خودشون از بازی حذفش می کنن.
البته که دست بردار نیست.
نشستم و فیلم ها و عکس ها را مرور می کنم .
باز اینجا باشد هم دوستان حظ می برند و هم برای من دو جا بایگانی می شود.
البته اگر ایتا همکاری نماید!