eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
آقای رئیسی برای ما و کشورمان دعا کن ... خوش بُوَد گر مِحَکِ تجربه آید به میان تا سِیَه‌روی شود هر که در او غَش باشد
نگاه می کند به گنبد. کلمات را با مکث ادا می کند . اشک گوشه ی چشمش جمع می شود : اربعین سرباز امام حسینی، نه زائر باید دل بکنی، و بری!"
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صبح ساعت ۵: کجای عالم اینجوری نذری میدن؟ بچه ها رو هم بسیج کرده! بچه های موکب عراقی میان و به نفع موکب خودشون از بازی حذفش می کنن. البته که دست بردار نیست.
نشستم و فیلم ها و عکس ها را مرور می کنم . باز اینجا باشد هم دوستان حظ می برند و هم برای من دو جا بایگانی می شود. البته اگر ایتا همکاری نماید!
تو هرچه داشتی به خدا دادی ای حسین! فردا خداست -جَلّ جَلالُه- جزای تو
66.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السلام علیک یا رقیه بنت الحسین(س) بخشی از روضه ای که توی مشایه روزی مان شد. گذاشتم برای شب اربعین...
《شرف خانه》🇮🇷
خیلی از مداحی های حاج محمود آنقدر تصویری و ملموس است که آدم را اسیر می کند. تا چند وقت حالت مال خودت نیست. توی راه برگشت از مرز خسروی توی گوشی دنبال مداحی بودم . تا خوابمان بپرد. ساعت شش صبح بود . جاده می پیچید و ما هم دنبالش. به چشم های قرمز همسرم نگاه می کردم . راه داشتیم تا برسیم کرمانشاه و بعد یک استراحت گاه. خوابی که داشت من را هم با خود می برد با تصادف اول تا نیمه بازگشت. بچه ها و مامان عقب خواب رفته بودند. مامان با ترمز ماشین از خواب پرید . ولی بچه ها از خستگی وارفته بودند. ماشین دنا رفته بود توی شکم ال. نود . پلیس کناری ایستاده بود و ماشین های تصادفی ،کج و کوله و خالی وسط جاده مانده بودند. توی دل برای سلامتی مصدومین دعا کردم. معلوم بود ال.نود تابیده توی جاده و دنا هم که سرعتش زیاد بوداز سمت راست ماشین، رفته توی شکمش. از ترس به صندلی تکیه نزدم . کمی جلوتر یک ماشین پرشیا کشیده شد توی خاکی. سرعتش زیاد بود .تمام خاک کنار جاده را به هوا پاشید و کج متوقف شد. سرعتمان را کم کردیم تا مثل ال .نود به ما نخورد. مامان دست را روی صندلی راننده تکیه کرده بود . صلوات می فرستاد و برای سلامتی زائرها صدقه نذرمی کرد مثل سال پیش. توی نوحه ها به این نوحه رسیدم . نوحه را پلی کردم .با دل وجان گوش دادیم . خوابمان پرید . اشکمان سُرید و دلمان رفت خرابه ی شام. هنوز هم دلم مثل دفعه ی اول برای این روضه می لرزد...
و زمین کربلا ،آسمان ندارد ...
"زن دایی من از بس گم شدم دیگه نمی خوام گم بشم دست شما رو محکم می گیرم." گلهای مشکی دوخته شده به چادر عربی ،صورت سفید و گوشتیش را قاب گرفته . دستم را محکم گرفته و پا به پایم قدم برمی دارد . دست تپل و نرمش را سفت می‌گیرم. به صورتش نگاه می کنم که از هُرم آفتاب به سرخی می زند. کوله ی صورتی را هم انداخته پشتش .جلوی خودم پرش کرد .آب و لباس برای خودش و خواهرش .پیش خودم فکر می کنم شاید پای پیاده کم بیارد : زینب کوله رو بده من،خسته میشی" بند کوله را محکم می گیرد. _نه ،خودم میارم" ناز می کند .حتما توی این گرما اذیت است .کوله را از روی دوشش می گیرم.کمی اخم می کند .به ثانیه نکشیده، اخمش می پرد. همسرم، با بچه ها و خواهر زینب "کوثر"جلوتر هستند. محمد ،پسرعموی دخترهام ،هم کمی عقب تر از من به موکب ها نگاه می کند و می آید. مانده تا قدش به من برسد . کیف کمر ی بسته روی شکم تپلش . روی صورتش هم قطره های عرق مثل شبنم ایستاده : _زن عمو ،قورمه سبزی میدن ،بریم بگیریم؟ نگاه میکنم به صف عریض و طویلی که تهش مانند یک مار پیچ خورده : نه محمد این صف به ته برسه غذا تموم شده.حالا بیایید تا نزدیک جمکران بریم باز موکب هست . بچه ها پرچم فلسطین ، ایران و لبیک یا حسین روی دست گرفته اند. دختر بزرگم می ایستد تا ما به او برسیم. آفتاب افتاده روی صورتش و چشماش نیمه باز ،نزدیکش می شوم.توی صورتم می ایستد: _مامان اینجا همش بچه بازیه.اینجا کجا کربلا کجا!" انگشت اشاره را روی لبم می گیرم : ساکت ،این حرفا چیه ؟حالا هی پُز پیاده روی کربلا تو نده !." چند موکبی کنار هم هستند و بعد تقریبا یکی دو کیلومتر هیچ خبری نیست. زینب چادرش را در می آورد و شروع می کند به تا کردنش . -زن دایی کوله رو بدید می خوام چادرم بذارم توش " کوله را می دهم به زینب .چادر را می چپاند توی کوله و بعد می اندازد روی دوشش. دو تا موکب کنار هم هستند. یکی شربت می دهد و دیگری پرچم سرخ حرم را برای تبرک توی یک صندوقچه روی میز گذاشته. کنار پرچم چند صندوق هم هست .صندوق های شیشه ای که تویش پر از پول های کاغذیست. محمد رو به ما داد می زند: آخ جون،شربت .بریم شربت بگیریم." بچه ها دستمان را ول می کنند و مثل جوجه های مرغ، پر پر می زنند و می دوند سمت شربت . همسرم جلو می آید: برمیگردم عقب ماشین رو بیارم جلوتر" با تکان تاییدش می کنم‌. به بچه ها نگاه می کنم که لای جمعیت گم شدند . می روم جلو و توی صف پراکنده ای که معلوم نیست سر و تهش کجاست می ایستم.می رسم جلوی میز . همراه چند دست دیگر که دراز شده اند سمت شربت ها ، دست دراز می کنم و یک شربت بر می دارم. خودم را از لای جمعیت بیرون می کشم و چشمم به شربت است که نریزد. بچه ها شربت به دست کمی دورتر ایستادند. شربتمان را می خوریم و بعد نگاهشان می کنم: بچه ها پرچم سرخ مال حرم امام حسین هست." موکب پرچم خلوت هست.هر شش تایشان ردیف می شوند جلوی موکب. چهار دختر و دو پسر. پرچم را می بوسند و دست می کشند رویش. پسرم رضا را بلند می کنم تا پرچم را ببوسد. زینب کوله را از روی دوش برداشته و دست می گرداند توی کیف.با دست اشاره می کنم: _چی کار داری می کنی الان چادرت میوفته زمین" همان طور که دستش ته کیفش است نگاهم می کند: _زن دایی دنبال کیف پولمم.انگار جاش گذاشتم" یک لحظه خیره می شود به محمدو کیف کمری که به دور کمرش روی تیشرت طوسی بسته. سرش را کج می کند: _محمد به من پول قرض میدی من بعدا بهت پس میدم." محمد به من نگاه می کند،می فهمم چه می خواهد: _ ای وای ! کیف پولم خونه مونده " محمد زیپ کیف را می کشد و با انگشت پولها را چند بار چپ و راست می کند.از لای پولهاش یک هزاری سبز به زینب می‌دهد. زینب هم پول را می گیرد و تندی می اندازد توی صندوق شیشه ای . روی صندوق نوشته "کمک به صحن حضرت زینب سلام الله علیها" کوثر هم می رود جلوی محمد .با گوشه های روسریش بازی می کند و لبش را کش می دهد : محمد به من هم بده بعدا بهت پس میدم." دوباره انگشتش توی کیف می رود و پولهای کاغذی را پس وپیش می کند .یک هزاری دیگر به کوثر می دهد. رضا بالا و پایین می پرد و دستش را دراز می کند سمت کوثر: بده من بندازم " کوثر پول را می دهد به رضا . رضا روی نوک پا بلند می شود و پول را می اندازد توی صندوق. معصومه هم چادرش را می کشد جلو و روبروی محمد می ایستد .قدش کمی کوتاهتر است ." به من هم بده بعدا باهات حساب می کنم" این بار دوهزاری آبی را در می آورد و به معصومه می دهد. رو به بچه ها بلند می گویم: با این پولها تو کربلا صحن حضرت زینب رو می سازن." محمد هنوز زیپ کیف را نبسته . دست می‌برد توی کیف و یک پنج هزاری بیرون می کشد و می اندازد توی صندوق.
اینجا شرفخانه اس! دیروز غروب، بعد از ده ساعت رانندگی جلوی آفتاب ،بالاخره رسیدیم. از دیدن درختان سبز و هوای مطبوع و همچنین دیدن پدر و مادر همسرم چشمانمان قلبی شد . فقط حیف! حیف که نمی‌گذارند همان جور لطیف بمانیم! از همان ساعت برق در حال رفت و آمد است .ایضا اینترنت. نماز صبح هم آب، قطع بود . روم به دیوار همان ساعت برای وضو توی حیاط بودم آن هم در موقعیت صفر درجه . خوب شد که مادر شوهرم بیدار بود و دیده بود من رفتم... والا، اصلا رویم نمی شد که داد بزنم تا کسی بیاید برای امداد،تازه آن موقعه صبح که هنوز هوا روشن نشده بود . دختر ارشدم با یک آفتابه ی قجری از نوع پلاستیکی به دادم رسید ! اینجا ما از جهت آب ،برق و اینترنت ،در حرجیم. کلاس مثنوی را از دست دادم و ایضا کلاس نثر . حالا کی جوابگوست؟ اصلا،این مسئولین نا محترم ، چرا باید هر جا کم آوردند با ظلم به شهرها و آبادی‌های کوچک جبران کنند ؟ امیدوارم روز قیامت نه! در این دنیا حالشان گرفته و محصور شود. فکرش را بکن تاحالا یک شبانه روز بر من گذشته ! بندگان خدا ،مردم شریف شرفخانه و سایر شهرهای مبتلا!