eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
"زن دایی من از بس گم شدم دیگه نمی خوام گم بشم دست شما رو محکم می گیرم." گلهای مشکی دوخته شده به چادر عربی ،صورت سفید و گوشتیش را قاب گرفته . دستم را محکم گرفته و پا به پایم قدم برمی دارد . دست تپل و نرمش را سفت می‌گیرم. به صورتش نگاه می کنم که از هُرم آفتاب به سرخی می زند. کوله ی صورتی را هم انداخته پشتش .جلوی خودم پرش کرد .آب و لباس برای خودش و خواهرش .پیش خودم فکر می کنم شاید پای پیاده کم بیارد : زینب کوله رو بده من،خسته میشی" بند کوله را محکم می گیرد. _نه ،خودم میارم" ناز می کند .حتما توی این گرما اذیت است .کوله را از روی دوشش می گیرم.کمی اخم می کند .به ثانیه نکشیده، اخمش می پرد. همسرم، با بچه ها و خواهر زینب "کوثر"جلوتر هستند. محمد ،پسرعموی دخترهام ،هم کمی عقب تر از من به موکب ها نگاه می کند و می آید. مانده تا قدش به من برسد . کیف کمر ی بسته روی شکم تپلش . روی صورتش هم قطره های عرق مثل شبنم ایستاده : _زن عمو ،قورمه سبزی میدن ،بریم بگیریم؟ نگاه میکنم به صف عریض و طویلی که تهش مانند یک مار پیچ خورده : نه محمد این صف به ته برسه غذا تموم شده.حالا بیایید تا نزدیک جمکران بریم باز موکب هست . بچه ها پرچم فلسطین ، ایران و لبیک یا حسین روی دست گرفته اند. دختر بزرگم می ایستد تا ما به او برسیم. آفتاب افتاده روی صورتش و چشماش نیمه باز ،نزدیکش می شوم.توی صورتم می ایستد: _مامان اینجا همش بچه بازیه.اینجا کجا کربلا کجا!" انگشت اشاره را روی لبم می گیرم : ساکت ،این حرفا چیه ؟حالا هی پُز پیاده روی کربلا تو نده !." چند موکبی کنار هم هستند و بعد تقریبا یکی دو کیلومتر هیچ خبری نیست. زینب چادرش را در می آورد و شروع می کند به تا کردنش . -زن دایی کوله رو بدید می خوام چادرم بذارم توش " کوله را می دهم به زینب .چادر را می چپاند توی کوله و بعد می اندازد روی دوشش. دو تا موکب کنار هم هستند. یکی شربت می دهد و دیگری پرچم سرخ حرم را برای تبرک توی یک صندوقچه روی میز گذاشته. کنار پرچم چند صندوق هم هست .صندوق های شیشه ای که تویش پر از پول های کاغذیست. محمد رو به ما داد می زند: آخ جون،شربت .بریم شربت بگیریم." بچه ها دستمان را ول می کنند و مثل جوجه های مرغ، پر پر می زنند و می دوند سمت شربت . همسرم جلو می آید: برمیگردم عقب ماشین رو بیارم جلوتر" با تکان تاییدش می کنم‌. به بچه ها نگاه می کنم که لای جمعیت گم شدند . می روم جلو و توی صف پراکنده ای که معلوم نیست سر و تهش کجاست می ایستم.می رسم جلوی میز . همراه چند دست دیگر که دراز شده اند سمت شربت ها ، دست دراز می کنم و یک شربت بر می دارم. خودم را از لای جمعیت بیرون می کشم و چشمم به شربت است که نریزد. بچه ها شربت به دست کمی دورتر ایستادند. شربتمان را می خوریم و بعد نگاهشان می کنم: بچه ها پرچم سرخ مال حرم امام حسین هست." موکب پرچم خلوت هست.هر شش تایشان ردیف می شوند جلوی موکب. چهار دختر و دو پسر. پرچم را می بوسند و دست می کشند رویش. پسرم رضا را بلند می کنم تا پرچم را ببوسد. زینب کوله را از روی دوش برداشته و دست می گرداند توی کیف.با دست اشاره می کنم: _چی کار داری می کنی الان چادرت میوفته زمین" همان طور که دستش ته کیفش است نگاهم می کند: _زن دایی دنبال کیف پولمم.انگار جاش گذاشتم" یک لحظه خیره می شود به محمدو کیف کمری که به دور کمرش روی تیشرت طوسی بسته. سرش را کج می کند: _محمد به من پول قرض میدی من بعدا بهت پس میدم." محمد به من نگاه می کند،می فهمم چه می خواهد: _ ای وای ! کیف پولم خونه مونده " محمد زیپ کیف را می کشد و با انگشت پولها را چند بار چپ و راست می کند.از لای پولهاش یک هزاری سبز به زینب می‌دهد. زینب هم پول را می گیرد و تندی می اندازد توی صندوق شیشه ای . روی صندوق نوشته "کمک به صحن حضرت زینب سلام الله علیها" کوثر هم می رود جلوی محمد .با گوشه های روسریش بازی می کند و لبش را کش می دهد : محمد به من هم بده بعدا بهت پس میدم." دوباره انگشتش توی کیف می رود و پولهای کاغذی را پس وپیش می کند .یک هزاری دیگر به کوثر می دهد. رضا بالا و پایین می پرد و دستش را دراز می کند سمت کوثر: بده من بندازم " کوثر پول را می دهد به رضا . رضا روی نوک پا بلند می شود و پول را می اندازد توی صندوق. معصومه هم چادرش را می کشد جلو و روبروی محمد می ایستد .قدش کمی کوتاهتر است ." به من هم بده بعدا باهات حساب می کنم" این بار دوهزاری آبی را در می آورد و به معصومه می دهد. رو به بچه ها بلند می گویم: با این پولها تو کربلا صحن حضرت زینب رو می سازن." محمد هنوز زیپ کیف را نبسته . دست می‌برد توی کیف و یک پنج هزاری بیرون می کشد و می اندازد توی صندوق.
اینجا شرفخانه اس! دیروز غروب، بعد از ده ساعت رانندگی جلوی آفتاب ،بالاخره رسیدیم. از دیدن درختان سبز و هوای مطبوع و همچنین دیدن پدر و مادر همسرم چشمانمان قلبی شد . فقط حیف! حیف که نمی‌گذارند همان جور لطیف بمانیم! از همان ساعت برق در حال رفت و آمد است .ایضا اینترنت. نماز صبح هم آب، قطع بود . روم به دیوار همان ساعت برای وضو توی حیاط بودم آن هم در موقعیت صفر درجه . خوب شد که مادر شوهرم بیدار بود و دیده بود من رفتم... والا، اصلا رویم نمی شد که داد بزنم تا کسی بیاید برای امداد،تازه آن موقعه صبح که هنوز هوا روشن نشده بود . دختر ارشدم با یک آفتابه ی قجری از نوع پلاستیکی به دادم رسید ! اینجا ما از جهت آب ،برق و اینترنت ،در حرجیم. کلاس مثنوی را از دست دادم و ایضا کلاس نثر . حالا کی جوابگوست؟ اصلا،این مسئولین نا محترم ، چرا باید هر جا کم آوردند با ظلم به شهرها و آبادی‌های کوچک جبران کنند ؟ امیدوارم روز قیامت نه! در این دنیا حالشان گرفته و محصور شود. فکرش را بکن تاحالا یک شبانه روز بر من گذشته ! بندگان خدا ،مردم شریف شرفخانه و سایر شهرهای مبتلا!
مثل انار پاره ای بود که گوشت و خون با هم از لای پارگی بیرون زده بودند. پرستار دستش را گرفته بود و رویش ،سرم شستشو می ریخت. آب لای زخم می رفت ، با خون ترکیب می شد و می پاشید توی سطل . همین جور که زخمش را می شست ،نگاهم می کرد: چرا وایسادی نگا می کنی! برو بشین حالت بد میشه" دوست داشتم قوی باشم . می خواستم به خواهرم بفهمانم من از تو قوی ترم! یک جور نمایش مسخره قدرت! به دست خواهرم نگاه کردم ؛ بعد به چشمانش که خیس و درد کشیده بود . داشت حسابی پیچ می خورد . تا دست پرستار نزدیکش می شد مثل دزد گیر ماشین ،آژیر می کشید. پرستار سرنگ ده میل را گرفته بود و سوزن را دور زخم توی دستش فرو می کرد تا سِر شود . زل زدم به زخم . خونریزی نداشت. به پرستار گفتم: _نه حالم خوبه !" پرستار با نخ بخیه و سوزن دو طرف پوست را هم می‌آورد و کم کم گوشت و خون، زیر یک خط ناصاف محو می شد. کوکهایی که کوچک و مرتب ،چاک کج زخم را جمع می کردند . نگاه می کردم که پرستار و دستش کمی تار شد و جلوی چشمم ،تصویر بالا و پایین پرید ! صورتم خیس عرق بود. آب دهانی برای قورت دادن نداشتم. داشتم زمین می خوردم که تکیه زدم به دیوار . آرام روی تخت کناری ولو شدم. پرستار نگاهم کرد .همانطور که کوک می زد .کج خندید: خیلیا میگن چیزیمون نمیشه ولی تهش سُرم واجب میشن .از جات بلند نشو بذار حالت جا بیاد!" خواهرم یک لحظه ساکت شد و خیره نگاهم کرد . پرستار کوک آخر را هم زد . دراز کشیده بودم و ساق دستم را روی پیشانی گذاشته بودم. چیزی که فکر می کردم یا دلم می خواست نبودم. حتی بازیگر خوبی هم نبودم. شده بودم چک بی محل . اینکه بخواهی فقط ادا در بیاری کافی نبود !
این همه ماشین حالا چرا شما رفتی زیر نیسان آبی؟ داشتم از جاده رد می شدم یک نیسان آبی قبل از اینکه به من برسد دستش را گذاشت روی بوق در همان حال یک ذره سرعتش را هم کم نکرد ! از دور می دیدم، راننده دست ها را می برد بالای سرش و می کوبد به فرمان . پسر درازی بود و دستهای درازی داشت .انگار به زور پشت فرمان خودش رو جا کرده. صورت بی ریش و بزرگی داشت . باز و بسته شدن دهانش را هم از دور می دیدم . خلاصه ،انقدر صحنه هیجانی بود که می خواستم وسط بایستم و با دقت بیشتری نگاه کنم ولی خوب، جان عزیزست!
و منی که می خواستم توی شرف خانه کلی خود افشایی کنم ، با یک فوروارد کار درست خواهر شوهر را به عنوان ناظر کار ، وارد کانال کردم. هیچکس به غیر همسرم در جریان کارهای جهادی من نبود ؛ حالا با افتخار راز دار دوم ،عمه فاطمه اس. دوستان دسته جمعی یک صلوات بفرستید!
《شرف خانه》🇮🇷
خاله جان شده مثل گرد سوز خرابی که به پت پت افتاده و دود می کند. روی تشک خوابیده و تا ما را می‌بیند پتو را کنار می زند . به زور با هن وهن بلند می شود. مثل دست شکسته ها، دست راست را خم نگه داشته و حرکت نمی دهد. اشک از گوشه ی چشمش راه می گیرد مثل جوی آبی کم رمق . دخترها دور برش هستند. یکی چای می ریزد. یکی میوه می گیرد.دیگری ظرف می شوید. خاله ،چادر نماز را به زور می کشد روی موهای به هم ریخته : خدا منو نمی بره . از ارزش،از ریخت وقیافه افتادم .کسی منو نمی خواد.از روز مرگم بیست سال گذشته..." دخترها که مو سفید کردند قیافه هاشان به هم می ریزد . راستی راستی، از روز مرگش بیست سال گذشته! بین مان سکوت می شود . دستش را توی دستم می گیرم .قرار ندارد و می لرزد . انگشت شَستم ،رگهای برجسته را مثل یک دست انداز رد می کند : خدا حفظ کنه دختر خاله هارو که اینقدر هوای شما رو دارن!" خاله انگار نمی شنود و از دردی به درد دیگر می پرد : خدایا منو می بردی .من باید میمردم ،بچه ام وقت مردنش نبود" پنج سالی است که تک پسرش سکته کرده و دیگر نیست. پسری که تهران زندگی می کرد و سالی یکبار می آمد دست بوسی. از دختر خاله ها احوال زن وبچه اش را می پرسم . دخترش سر کار می‌رود ، پسرش هم دانشگاه. همین چند وقت پیش هم با مادرشان یک سری تایلند زده بودند تا روحیه شان حفظ شود . دختر خاله می پرسد : آبا *برای سُرم به کی زنگ بزنم. خاله نگاهش نمی کند :زنگ بزن به دختر قاسمی. _نیستن خاله سرش را تکان می دهد وتند می گوید : _دیگه من نمی دونم . همسرم مقابلش می نشیند . دستش را می گیرد و خم می شود تا آن را ببوسد . خاله خودش را عقب می کشد:ویکس زدم،عرق کردم بو میدم چندشت میشه!" اهمیت نمی دهد آرام دستش را می بوسد . از اتاق که بیرون می زنیم شوهر خاله همان جای همیشگی است. کنار باغچه ،روی فرش قرمز دست بافت لم داده به پشتی . یک روز در میان با یکی از دخترها می رود دیالیز. چشمانش انحراف دارد .نمی فهمی به کی یا چی نگاه می‌کند. لاغر و نحیف شده. دخترها وقتی دورش جمع می شوند،صورتشان خندان می شود . رضوان ،جمیله،طیبه، اکرم ،شریفه،منیژه ،مریم و حبیبه هر کدامشان باشند ،شوهر خاله پر حرف و پر خنده می شود. به همه دخترها گفته عصرها حتما بیایند و توی حیاط با هم چای و میوه بخورند. خاله جان منتظر مرگ است و شوهر خاله منتظر دخترها ! آبا :به زبان ترکی یعنی مادر .
《شرف خانه》🇮🇷
با اتوبوس بنز بدبو راهی می شدیم. مسیر مارپیچ را بالا پایین می کردیم . به شهر زرین آباد می رسیدیم . بالا آوردن های پی در پی مسافران ،بوی گند ماشین ،صندلی‌های ناراحت ، همه و همه راه را سخت و نچسب می کرد. حتی یادم می رفت از پنجره بیرون را ببینم. تازه بعد از زرین آباد دوباره باید منتظر ماشینی می شدیم تا ما را ببرد به گرماب . گرماب روستایی نزدیک قیدار ؛قیدار هم نزدیک زنجان. گرماب روستای پدریم بود . یکی از کیفهای ما توی دهات تنوع وسایل نقلیه بود . جیپ فرج دایی* خاکی رنگ بود .همیشه یک پیک نیک آن عقب ماشین بود که اگر هوا یخبندان شد با آن ماشین گرم شود و مسافرها یخ نزنند. از دهات مامانینا تا دهات خاله می نشستیم عقب جیپ . انگار سوار سفینه شدیم و قرار است توی کهکشان چرخ بزنیم . توی راه صدای گرگها را می شنیدیم و گاهی پسرخاله با دست اشاره می کرد که این گرگ است نه سگ! فرج دایی ،شوهر خاله مامان بود. آن زمان ها دایی و خاله نقل و نبات توی دهانمان بود و خرج همه می کردیمش. تراکتور ممد قلی هم سرویس باغ بود . دسته جمعی با دختر عمه ها می رفتیم و میوه می چیدیم. گاهی هم با موتور دایی توی دهات از خانه ی فامیلی به خانه ی دیگری می رفتیم. راه که می افتاد سگها دیوانه می شدند و دنبالش می دویدند. قلبم تند می زد و خودم را مچاله می کردم تا به من نرسند. آنقدر واق واق می کردند که فکر می کردم الان است بپرند روی سرم. وقتی باغ می رفتیم کَنه می شدم تا از الاغ عمه سواری بگیرم. چند باری هم الاغ رم کرده بود و من زمین خورده ی سماجتم شده بودم. از آن دخترهای سمج و سرتق بودم که دست بردار نبود. الاغ را ذله می کردم و در آخر این عمه بود که نصیحتم می کرد ،دختر بد است سوار الاغ شود! *در ترکی کلمات پس و پیش می شوند مثلا دایی فرج می شود فرج دایی.