گاهی از خودم می ترسم .
دقیقا وقتی که از دید اطرافیان آدم خوبی هستم.
دارند تعریفم می کنند .جلوی رویم و پشت سرم.
من الان آدم خوبی هستم.
از صدتا حتما شصت تا ،حتی بیشتر را هم می گیرم .
چون همراه مادر شوهرم تو بیمارستان اورمیه بودم و حالا همراه خواهر شوهرم برای تولد نوزادش.
شده ام عروس نمونه!
مایه حسرت مادرشوهرها ،تو سری عروس های فامیل.
از "من" می ترسم.
از این منی که فکر کند خبری شده و خدای ناکرده غلطی کند.
دیدم آدمهایی که از خوبی زیاد ،اشتباهات بزرگی می کنند.
به حرف میثم تمّار فکر می کنم ،همان لحظه که به مختار گفت :تو پسر مرجانه را می کُشی و بر صورتش پای می کوبی، در آن لحظه از چاه زیر پایت غافل نشو ممکن است تو را به قعر دوزخ بکشاند.
چسبیده بود زیر قلب مادرش و توی شکم تاب می خورد.
آنقدر که از روی لباس پشتک زدنش معلوم بود.
تصورش می کردم :دختری گوشتالو با چشم های گردآلو.
اولین بار که دیدمش توی دست پرستار بود.
گونه ی برجسته اش اذن نمی داد تا چشم باز کند.
شب بود که پف خانم خوابید . توی بغل گرفته بودمش و دست به کمر باریکش می کشیدم.
چشم باز کرد و دو تیله ی سیاه رنگ را به من نشان داد .
درخشش چشمانش مزد همراهی مادرش بود .
رودی بود نرم و نازک .
زلال و شفاف پا گرفته بود لای درختان سر سبز .
سیر سلوکی بود آن موقعه ی شب.
پیچ خوردم بین عالم ها.
بوی بهشت میداد.
آمده بود تا از خدا بگوید !
تنگ و تاریک بود .پر از خاک .بچه ها که پریدن تویش هنوز نور موبایل را نزده بودم .جراتشان بیشتر از من بود .
دختر عموها عقب نشسته بودند و پسرعموها جلو.
توی تاریکی داد و بیدادشان هوا رفته بود .هیجانی شده بودند از اینکه ما الان رزمنده ایم!
رفتم روی بدنه ی سنگینش ،ولی نتوانستم پا تویش بگذارم . یادم افتاد می توانم چراغ موبایل را روشن کنم .به رزمنده ها فکر کردم. با چه حالی توی این بدنه ی فلزی و خشک می نشستند و بیابان ها و تپه ها را بالا و پایین می رفتند.گرما و سرما چه می کرد با بدنهاشان!
اتاقک بی روح فلزی چه می کرد با دل تنگشان!
حالا لاشه ی سنگینش افتاده اینجا و بچه ها دارند تویش وول می خورند .
لوله را بالا و پایین می دهند از توی سوراخ ها نگاه می کنند .جیغ می کشند و دشمن فرضی منفجر می شود !
نمایشگاه پر شده از همین ماشین آلات . بچه ها از این به آن می دوند .انگار پارک آمده اند .
مینی بوسی سوخته یک ور راه افتاده و دو نو جوان تویش نشسته اند.
تیکه ای از راه کلاشینکف و ژسه و دوشکا گذاشتند .بچه ها لباس خاکی رزم می پوشند و تفنگ ها را می گیرند دستشان. می خندند و ژست می گیرند.
عکس ها گرفته می شود و دوباره ژست بعدی!
یک تناقض وحشتناک توی وجودم ،مخم را می جَود.
مقایسه ی زمان جنگ و حالا!
به عنوان یک دهه شصتی از این ابزار ها می ترسم .بچه های جنگ نچشیده ،دارند کیف می کنند و من با نگاه به چهره و عکس شهدا بغض می کنم .
برادران زین الدین با لبخند نگاهمان می کنند .
#نمایشگاه_دفاع_مقدس_قم
سمیه عالمی نویسنده ی کتاب باغ های معلق است.
کتاب ،زندگی هفت زن سوری در جنگ با داعش را روایت می کند.
در برنامه ی دیدار با نویسنده ،یکی از برنامه های حلقه کتاب، صحبت هایی شد که من هنوز توی ذهنم مرور می کنم .
چیزی که خیلی از خانواده های ایرانی فراموش کردند !
"ایشان گفتند ،با اینکه اسرائیل این همه به ما آسیب زده باز مردم آنقدرها حس دشمنی و نفرت ندارند !
لبنان و سوریه بیشتر از ایران که سردمدار جبهه ی مقاومت است این حس دشمنی و نفرت را دارند."
تو ی گروه روایت در مورد هر کاری که می توانیم برای لبنان بکنیم صحبت بود.
حتما یکی از کارها همین ایجاد نفرت و دشمنی است.
آقای امیری (استاد نثر) از 《به دو دلیل مهشید امیر شاهی》 حرف زدند .
آدمی که انقلابی نیست ولی در مورد اسرائیل مقاله ای (اکتبر ۲۰۲۳)محکم نوشته است.
بخشی از مقاله :
اسرائیل دشمن ایران است – دشمن زادگاه ما و خاک پدران ما که تک تک ما پاسدار و پرستارش هستیم 》
خیلی وقت هست که به" قوی بودن" فکر می کنم.
"قوی بودن "در مقابل حوادث !
از همان صبحی که فهمیدم حاج قاسم را زدند .
غمی که به دلم نشست و بعد شادی عین الاسد و بعد غم هواپیمای اوکراین.
روزگاری که مدام بالا و پایین می شویم!
شهادت سید حسن نصرالله دلم را تاریک و سرد کرده بود.
غم ورود اسرائیل به لبنان هم رویش.
دیشب طنین الله اکبر، از بام پیچ خورد و رسید تا طبقه ی پایین و پخش شد توی اتاق هامان .
الله اکبر های پشت سرهم و بلند به جانمان نشست.
الله اکبرهایی که از بُن جان بود.
تلویزیون را روشن کردم و همراه بچه ها با بهت نگاه کردیم .
شادی و ترس و غم به هم آغشته دلمان را پر کرد .
از ته دل اسم امام زمان(عج) را صدا زدم .
بچه ها و همسرم همه مان جلوی تلویزیون ایستاده بودیم و به موشک ها نگاه می کردیم.
موشک هایی که تیز راه باز می کردند و در یک لحظه زمین را به آتش می کشیدند.