چسبیده بود زیر قلب مادرش و توی شکم تاب می خورد.
آنقدر که از روی لباس پشتک زدنش معلوم بود.
تصورش می کردم :دختری گوشتالو با چشم های گردآلو.
اولین بار که دیدمش توی دست پرستار بود.
گونه ی برجسته اش اذن نمی داد تا چشم باز کند.
شب بود که پف خانم خوابید . توی بغل گرفته بودمش و دست به کمر باریکش می کشیدم.
چشم باز کرد و دو تیله ی سیاه رنگ را به من نشان داد .
درخشش چشمانش مزد همراهی مادرش بود .
رودی بود نرم و نازک .
زلال و شفاف پا گرفته بود لای درختان سر سبز .
سیر سلوکی بود آن موقعه ی شب.
پیچ خوردم بین عالم ها.
بوی بهشت میداد.
آمده بود تا از خدا بگوید !
تنگ و تاریک بود .پر از خاک .بچه ها که پریدن تویش هنوز نور موبایل را نزده بودم .جراتشان بیشتر از من بود .
دختر عموها عقب نشسته بودند و پسرعموها جلو.
توی تاریکی داد و بیدادشان هوا رفته بود .هیجانی شده بودند از اینکه ما الان رزمنده ایم!
رفتم روی بدنه ی سنگینش ،ولی نتوانستم پا تویش بگذارم . یادم افتاد می توانم چراغ موبایل را روشن کنم .به رزمنده ها فکر کردم. با چه حالی توی این بدنه ی فلزی و خشک می نشستند و بیابان ها و تپه ها را بالا و پایین می رفتند.گرما و سرما چه می کرد با بدنهاشان!
اتاقک بی روح فلزی چه می کرد با دل تنگشان!
حالا لاشه ی سنگینش افتاده اینجا و بچه ها دارند تویش وول می خورند .
لوله را بالا و پایین می دهند از توی سوراخ ها نگاه می کنند .جیغ می کشند و دشمن فرضی منفجر می شود !
نمایشگاه پر شده از همین ماشین آلات . بچه ها از این به آن می دوند .انگار پارک آمده اند .
مینی بوسی سوخته یک ور راه افتاده و دو نو جوان تویش نشسته اند.
تیکه ای از راه کلاشینکف و ژسه و دوشکا گذاشتند .بچه ها لباس خاکی رزم می پوشند و تفنگ ها را می گیرند دستشان. می خندند و ژست می گیرند.
عکس ها گرفته می شود و دوباره ژست بعدی!
یک تناقض وحشتناک توی وجودم ،مخم را می جَود.
مقایسه ی زمان جنگ و حالا!
به عنوان یک دهه شصتی از این ابزار ها می ترسم .بچه های جنگ نچشیده ،دارند کیف می کنند و من با نگاه به چهره و عکس شهدا بغض می کنم .
برادران زین الدین با لبخند نگاهمان می کنند .
#نمایشگاه_دفاع_مقدس_قم
سمیه عالمی نویسنده ی کتاب باغ های معلق است.
کتاب ،زندگی هفت زن سوری در جنگ با داعش را روایت می کند.
در برنامه ی دیدار با نویسنده ،یکی از برنامه های حلقه کتاب، صحبت هایی شد که من هنوز توی ذهنم مرور می کنم .
چیزی که خیلی از خانواده های ایرانی فراموش کردند !
"ایشان گفتند ،با اینکه اسرائیل این همه به ما آسیب زده باز مردم آنقدرها حس دشمنی و نفرت ندارند !
لبنان و سوریه بیشتر از ایران که سردمدار جبهه ی مقاومت است این حس دشمنی و نفرت را دارند."
تو ی گروه روایت در مورد هر کاری که می توانیم برای لبنان بکنیم صحبت بود.
حتما یکی از کارها همین ایجاد نفرت و دشمنی است.
آقای امیری (استاد نثر) از 《به دو دلیل مهشید امیر شاهی》 حرف زدند .
آدمی که انقلابی نیست ولی در مورد اسرائیل مقاله ای (اکتبر ۲۰۲۳)محکم نوشته است.
بخشی از مقاله :
اسرائیل دشمن ایران است – دشمن زادگاه ما و خاک پدران ما که تک تک ما پاسدار و پرستارش هستیم 》
خیلی وقت هست که به" قوی بودن" فکر می کنم.
"قوی بودن "در مقابل حوادث !
از همان صبحی که فهمیدم حاج قاسم را زدند .
غمی که به دلم نشست و بعد شادی عین الاسد و بعد غم هواپیمای اوکراین.
روزگاری که مدام بالا و پایین می شویم!
شهادت سید حسن نصرالله دلم را تاریک و سرد کرده بود.
غم ورود اسرائیل به لبنان هم رویش.
دیشب طنین الله اکبر، از بام پیچ خورد و رسید تا طبقه ی پایین و پخش شد توی اتاق هامان .
الله اکبر های پشت سرهم و بلند به جانمان نشست.
الله اکبرهایی که از بُن جان بود.
تلویزیون را روشن کردم و همراه بچه ها با بهت نگاه کردیم .
شادی و ترس و غم به هم آغشته دلمان را پر کرد .
از ته دل اسم امام زمان(عج) را صدا زدم .
بچه ها و همسرم همه مان جلوی تلویزیون ایستاده بودیم و به موشک ها نگاه می کردیم.
موشک هایی که تیز راه باز می کردند و در یک لحظه زمین را به آتش می کشیدند.