خیلی وقت هست که به" قوی بودن" فکر می کنم.
"قوی بودن "در مقابل حوادث !
از همان صبحی که فهمیدم حاج قاسم را زدند .
غمی که به دلم نشست و بعد شادی عین الاسد و بعد غم هواپیمای اوکراین.
روزگاری که مدام بالا و پایین می شویم!
شهادت سید حسن نصرالله دلم را تاریک و سرد کرده بود.
غم ورود اسرائیل به لبنان هم رویش.
دیشب طنین الله اکبر، از بام پیچ خورد و رسید تا طبقه ی پایین و پخش شد توی اتاق هامان .
الله اکبر های پشت سرهم و بلند به جانمان نشست.
الله اکبرهایی که از بُن جان بود.
تلویزیون را روشن کردم و همراه بچه ها با بهت نگاه کردیم .
شادی و ترس و غم به هم آغشته دلمان را پر کرد .
از ته دل اسم امام زمان(عج) را صدا زدم .
بچه ها و همسرم همه مان جلوی تلویزیون ایستاده بودیم و به موشک ها نگاه می کردیم.
موشک هایی که تیز راه باز می کردند و در یک لحظه زمین را به آتش می کشیدند.
از تو ماشین ،ماشین های دیگر را دید می زنم.
چشم تو چشم می شوم.
با نگاه با هم حرف می زنیم :تو هم می ری اونجا که ما می ریم!"
و ثانیه ای بعد خنده ای رد وبدل می کنیم.
می ایستیم تا وضو بگیریم و بقیه ی کارها!
یک لحظه جماعتی از نسوان می ریزند توی راهروی تنگ سرویس بهداشتی .
چسبیده به هم وضو می گیریم.
می پرسم :میرید نماز جمعه؟
همان جور که صورتش را می شوید سر تکان می دهد .
خانمی وارد نشده داد می زند:کار واجبتونو بکنید وضو توی اتوبوس .راننده داره میره ها.》
لهجه دارد .دوباره می پرسم از کجا می آیید، با عجله وضو را هم می آورد :بیرجند"
همیشه بیرجند را با بجنورد قاطی میکنم.انگار گیجی را توی صورتم میبیند:خراسان جنوبی.