eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
_آقا! محمد حسن اومده باهات بیعت کنه! _سید حسن رو عراق دفن می کنن! _من هم شنیدم! _نذار کسی بیاد تو. دوتا میرن ده تا میان تو. _از اصفهان اومدید شما؟ _دیوانه شده همه اش ترور! _صلوات _اللهم صل علی محمد و آل محمد چند نفر با هم:یا علی _آقا جا نیست،به زور وارد نشید! _یکی میخواد بره ،چی کار کنه؟ _ مملکت مال این جووناست _مرگ بر اسرائیل _مرگ بر آمریکا _حزب فقط حزب علی رهبر فقط سید علی _حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست. _برادران گرامی دقت کنید : این همه لشکر آمده برای نابودی اسرائیل (صدای خنده جمع) _نه نمیگیم آقا ،قافیه نداره! _یه نفر مداحی کنه! _حاجی با حاج خانوم بیا اینجا بشین، بیا
《شرف خانه》🇮🇷
بچه های متوسطه ،معلوم است تازه صورتشان سبز شده، از ام البنین می خوانند و همچنان مترو!
《جانم ابالفضل ای جانم ابالفضل》
و حالا ترافیک جمعیت!
میثم مطیعی میخواند: الله اکبر خامنه ای رهبر ...
صدای پر از صمیمیت آقاسید علی خودمان . 《سلام علیکم》رهبرمان و علیکم سلام ما . خدا قوت ،قوت دل!
ما طفلی ها بیرون ماندیم . دلمان صف اول است.
ورودی مصلی از جمعیت قفل شده بود. مردم در خیابان صف بسته بودند. رضا پسر پنج ساله ام عرق کرده بود و هی به خواهرها لگد می پراند. معصومه هم کم نمی آورد و هر لگد را با مشتی پاسخ میداد. کار داشت بیخ پیدا می کرد. برای جلوگیری از آسیب به اطرافیان ،مجبور به اقدام انقلابی شدم. دقیقا آنور خیابان فضای سبز بود. کوچ کردیم زیر یک درخت . با دخترها حلقه زدیم زیر سایه . زنی که روبه رویم نشسته بود ،کف دستش را باز کرد و بادام زمینی ها را جلوی بچه ها گرفت. با چند پرسش و پاسخ ،فهمیدم اهل تهران است:نماز اینجا هم وصل میشه.)) تعارف مان کرد تا روی روفرشی کرمی که پهن کرده بود بنشینیم. رضا لبه ی رو فرشی نشست و معصومه را هم فرستادم آن طرف روفرشی. من ،فاطمه و دخترعمویش همان جا که بودیم نشستیم . به آدم ها ی اطراف نگاه می کردم . به پرچم ها ،نوشته ها و قیافه هایی که از اراده های محکم خبر میداد. گاهی توی آسمان را هم نگاه می کردم . توی دلم تکرار می کردم :دست خدا بالاتر از همه ی دستهاست.》 خطبه ها را دقیق گوش دادم . همراه کلمات توی دلم آرامش می نشست. شجاعانه و درست کلمات را توی قلبمان می ریخت. دیگر به آسمان نگاه نکردم . اصلا با همین جمع بهشت خیلی هم کیف می دهد! به ورودی مترو، دید داشتیم. جمعیت از توی مترو می ریخت کف خیابان. _ابالفضل علمدار خامنه ای نگه دار" صدایی رسا، که زودتر از صاحبش از ورودی مترو بیرون زد . صاحب صدا ،پسر قد بلندی بود که صورتش مثل کف دست بود . جمعیت مترو تا صدای رهبری را می شنیدند ،سکوت می کردند و لای جمعیت فرو می رفتند . قطره هایی که به دریا می پیوستند.