eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای پر از صمیمیت آقاسید علی خودمان . 《سلام علیکم》رهبرمان و علیکم سلام ما . خدا قوت ،قوت دل!
ما طفلی ها بیرون ماندیم . دلمان صف اول است.
ورودی مصلی از جمعیت قفل شده بود. مردم در خیابان صف بسته بودند. رضا پسر پنج ساله ام عرق کرده بود و هی به خواهرها لگد می پراند. معصومه هم کم نمی آورد و هر لگد را با مشتی پاسخ میداد. کار داشت بیخ پیدا می کرد. برای جلوگیری از آسیب به اطرافیان ،مجبور به اقدام انقلابی شدم. دقیقا آنور خیابان فضای سبز بود. کوچ کردیم زیر یک درخت . با دخترها حلقه زدیم زیر سایه . زنی که روبه رویم نشسته بود ،کف دستش را باز کرد و بادام زمینی ها را جلوی بچه ها گرفت. با چند پرسش و پاسخ ،فهمیدم اهل تهران است:نماز اینجا هم وصل میشه.)) تعارف مان کرد تا روی روفرشی کرمی که پهن کرده بود بنشینیم. رضا لبه ی رو فرشی نشست و معصومه را هم فرستادم آن طرف روفرشی. من ،فاطمه و دخترعمویش همان جا که بودیم نشستیم . به آدم ها ی اطراف نگاه می کردم . به پرچم ها ،نوشته ها و قیافه هایی که از اراده های محکم خبر میداد. گاهی توی آسمان را هم نگاه می کردم . توی دلم تکرار می کردم :دست خدا بالاتر از همه ی دستهاست.》 خطبه ها را دقیق گوش دادم . همراه کلمات توی دلم آرامش می نشست. شجاعانه و درست کلمات را توی قلبمان می ریخت. دیگر به آسمان نگاه نکردم . اصلا با همین جمع بهشت خیلی هم کیف می دهد! به ورودی مترو، دید داشتیم. جمعیت از توی مترو می ریخت کف خیابان. _ابالفضل علمدار خامنه ای نگه دار" صدایی رسا، که زودتر از صاحبش از ورودی مترو بیرون زد . صاحب صدا ،پسر قد بلندی بود که صورتش مثل کف دست بود . جمعیت مترو تا صدای رهبری را می شنیدند ،سکوت می کردند و لای جمعیت فرو می رفتند . قطره هایی که به دریا می پیوستند.
برگزاری نماز جمعه در این روزهای پر التهاب ریسک بزرگی بود : مکان و زمان مشخص به اضافه ی شخصیت رهبری ؛ و جمعیتی که وسوسه ی خوبی برای انتقام و ترساندن مردم بود. ظالمی که به قول خود رهبری "خون آشام " است. دلیل دشمن برای این همه تهدید ، دفاع مشروع ایران از مظلوم و دفاع از کیان کشورمان است . دلایل اسرائیل، برای هر عقل سلیم ،پذیرفتنی نیست. حقیقتا امروز به رهبری که کنار مردم و امت اسلام بود افتخار کردم. رهبری که پدرانه ،شجاعانه در کنار ایرانیان بود. نه تنها در کنار ایرانیان بلکه همه ی مسلمانان جهان. مردم هم الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشتند. مردم با غیرت ایرانی که از هر تیپ و قیافه و لهجه های متنوع آدم را به وجد می آوردند . می شنیدم که غسل شهادت کردند. سخنان رهبری ،آرامش بخش و پر از حرفهای حساب شده برای دشمن یاغی بود: در انجام وظیفه نه تعلل می‌کنیم و نه شتاب زده می‌شویم و آنچه که منطقی، معقول و درست و نظر تصمیم‌گیران سیاسی و نظامی است در وقت خود انجام می‌گیرد و در آینده هم اگر لازم شود باز انجام خواهد گرفت.》
《شرف خانه》🇮🇷
صفحه ای که باز کردم و آرامش قلب فشرده ام شد!
استاد جوان ،تو این روزهای پر فراز و نشیب توصیه ای کردند، که تا الان برای من خیلی آرامش بخش بوده و هست. توصیه ایشان این بود :هر وقت مضطرب شدید به قرآن رجوع کنید؛ صفحه ای را باز کنید .صفحه انتخابی نباشد .یعنی به صورت کاملا تصادفی قرآن را باز کنید .》 عجیب این که آیات مطابق وضعیت و شرایط با آدم حرف می زنند !
《حمدی که ما به آن حمد سعادت یابیم که در زمره ی اهل سعادت از اولیای حق و دوستان خدا باشیم و در صف شهیدان به تیغ دشمنان خدا محشور شویم که البته او ،ولی خلق و سلطان ملک وجود و خدای ستوده صفات است .》 دعای اول فراز ۳۰ دیروز در مورد ادبیات ضد جنگ حرف زدیم . ادبیاتی که با هر مدل جنگ مخالف است. قلم هایی نوشته اند و نشان دادند شومی جنگ را. جهاد در اسلام چیز متمایزی است . یک نوع جنگ مقدس. دری از درهای بهشت که برای دوستان خاص خدا باز می شود.
همین الان از حرم حضرت معصومه علیه السلام برگشتم . گوشی با خودم نبردم . یعنی اینقدر بچه ها حواسم را پرت کردند که کیف و گوشی را جا گذاشتم. خیلی سال بود که شبهای شلوغ حرم نرفته بودم . امشب هم دختر بزرگم با یک جمله ی آتشین همه مان را صف کرد:شب شهادت قمی باشی ،حرم نباشی ؟یعنی چی؟" تاکسی گرفتیم و پنج نفری راهی حرم شدیم .بماند که پسرم سرفه می کرد و مثل همیشه سر حال نبود. چهار مردان پر از موتور بود .هر جا که می شد موتور را جا داده بودند. دو طرف خیابان مردم ایستاده بودند و عزاداری دسته ها را تماشا می کردند. موج صدای طبل ها تمام وجودم را می لرزاند . مدا ح ها هم که یک در میان یا حسین یا حیدر ،ورد زبانشان بود. اسم یکی از هیات ها" قیام طهران" بود. نمی دانم واقعا مال تهران بود یا نه ؟!
کم کم رد شدن از لای جمعیت برایمان سخت شد. منتظر بودم بچه ها منصرف شوند و برگردیم . آدم، شلوغی ها نیستم. یک علت شلوغی ، چایی و قیمه نذری بود . چهار مردان پر از مردان دشداشه پوش بود که کنار قمی ها نذری می دادند. بوی قیمه نذری وسوسه ام می کرد بروم توی صف. به خودم یاد آوری می کردم فردا صبح دختر کوچکم راهی مدرسه است و دیر می شود . سر کوچه ای چند زن قیمه به دست کنار هم ایستاده بودند و سینه می زدند. روی قیمه ها ته دیگ طلایی چشمک می زد. سرازیر شدیم توی کوچه . کمی جلوتر سر یک کوچه فرعی تابلویی فلش مانند بود " به طرف مرقد علی بن بابویه" راه جدیدی را امتحان کردیم . قبلا فکر می کردیم بن بست است. توی قم کوچه های تنگ و باریک زیاد است . بعضی کوچه ها دراز هستند و بن بست. کوچه پر بود از موتور . باز از لای موتورها رد شدیم و جلوی گلزار شهدای خرمشهر در آمدیم. موکبی عراقی چای می داد .نوحه ی عربی یک لحظه اربعین کربلا را جلوی چشمم آورد. باز راهمان را صاف کردیم سمت حرم. مسیر کمی خلوت تر شد . از تفتیش گذشتیم و از خیابان ارم داخل حرم شدیم. دسته پشت دسته داخل حرم می شد . نوحه هندی هم لای نوحه ها می شنیدم. مداح ها با سیستم صوتیشان نمی گذاشتند صدا به صدا برسد. ایوان آینه ی حرم با لامپ های سرخ رنگ چراغانی شده بود .
مردان یکی از دسته ها، زنجیر می زدند. مداحشان هم بر خلاف دسته های دیگر که بالای بلندی مدح می خواندند روی زمین با دسته راه می رفت و مدح می خواند. مردی میان سال سرش را پایین انداخته بود و آرام با نوحه خوان می خواند و زنجیر می کوفت. پاهایش بدون کفش و بدون جوراب بود. مردی چهار شانه که لای محاسن سیاهش موهای سفید به چشم می آمد. حس می کردم حال خوبی دارد .به جماعتی که دور دسته حلقه زده بود، نگاه نمی کرد .گاهی سرش را آرام همراه نوحه تکان می داد و نوحه خوان از زینب کبری می خواند.
دیشب که با یاد نسرین خوابیدم ،فکر نمی کردم امروز هم بیام حرم. پس این زیارت مال نسرین هاست!