《شرف خانه》🇮🇷
صفحه ای که باز کردم و آرامش قلب فشرده ام شد!
استاد جوان ،تو این روزهای پر فراز و نشیب توصیه ای کردند، که تا الان برای من خیلی آرامش بخش بوده و هست.
توصیه ایشان این بود :هر وقت مضطرب شدید به قرآن رجوع کنید؛ صفحه ای را باز کنید .صفحه انتخابی نباشد .یعنی به صورت کاملا تصادفی قرآن را باز کنید .》
عجیب این که آیات مطابق وضعیت و شرایط با آدم حرف می زنند !
《حمدی که ما به آن حمد سعادت یابیم که در زمره ی اهل سعادت از اولیای حق و دوستان خدا باشیم و در صف شهیدان به تیغ دشمنان خدا محشور شویم که البته او ،ولی خلق و سلطان ملک وجود و خدای ستوده صفات است .》
دعای اول فراز ۳۰
#صحیفه_سجادیه
دیروز در مورد ادبیات ضد جنگ حرف زدیم .
ادبیاتی که با هر مدل جنگ مخالف است.
قلم هایی نوشته اند و نشان دادند شومی جنگ را.
جهاد در اسلام چیز متمایزی است .
یک نوع جنگ مقدس.
دری از درهای بهشت که برای دوستان خاص خدا باز می شود.
همین الان از حرم حضرت معصومه علیه السلام برگشتم .
گوشی با خودم نبردم .
یعنی اینقدر بچه ها حواسم را پرت کردند که کیف و گوشی را جا گذاشتم.
خیلی سال بود که شبهای شلوغ حرم نرفته بودم .
امشب هم دختر بزرگم با یک جمله ی آتشین همه مان را صف کرد:شب شهادت قمی باشی ،حرم نباشی ؟یعنی چی؟"
تاکسی گرفتیم و پنج نفری راهی حرم شدیم .بماند که پسرم سرفه می کرد و مثل همیشه سر حال نبود.
چهار مردان پر از موتور بود .هر جا که می شد موتور را جا داده بودند.
دو طرف خیابان مردم ایستاده بودند و عزاداری دسته ها را تماشا می کردند.
موج صدای طبل ها تمام وجودم را می لرزاند .
مدا ح ها هم که یک در میان یا حسین یا حیدر ،ورد زبانشان بود.
اسم یکی از هیات ها" قیام طهران" بود.
نمی دانم واقعا مال تهران بود یا نه ؟!
کم کم رد شدن از لای جمعیت برایمان سخت شد.
منتظر بودم بچه ها منصرف شوند و برگردیم .
آدم، شلوغی ها نیستم.
یک علت شلوغی ، چایی و قیمه نذری بود .
چهار مردان پر از مردان دشداشه پوش بود که کنار قمی ها نذری می دادند.
بوی قیمه نذری وسوسه ام می کرد بروم توی صف.
به خودم یاد آوری می کردم فردا صبح دختر کوچکم راهی مدرسه است و دیر می شود .
سر کوچه ای چند زن قیمه به دست کنار هم ایستاده بودند و سینه می زدند. روی قیمه ها ته دیگ طلایی چشمک می زد.
سرازیر شدیم توی کوچه .
کمی جلوتر سر یک کوچه فرعی تابلویی فلش مانند بود " به طرف مرقد علی بن بابویه"
راه جدیدی را امتحان کردیم .
قبلا فکر می کردیم بن بست است.
توی قم کوچه های تنگ و باریک زیاد است .
بعضی کوچه ها دراز هستند و بن بست.
کوچه پر بود از موتور . باز از لای موتورها رد شدیم و جلوی گلزار شهدای خرمشهر در آمدیم.
موکبی عراقی چای می داد .نوحه ی عربی یک لحظه اربعین کربلا را جلوی چشمم آورد.
باز راهمان را صاف کردیم سمت حرم.
مسیر کمی خلوت تر شد .
از تفتیش گذشتیم و از خیابان ارم داخل حرم شدیم.
دسته پشت دسته داخل حرم می شد .
نوحه هندی هم لای نوحه ها می شنیدم.
مداح ها با سیستم صوتیشان نمی گذاشتند صدا به صدا برسد.
ایوان آینه ی حرم با لامپ های سرخ رنگ چراغانی شده بود .
مردان یکی از دسته ها، زنجیر می زدند.
مداحشان هم بر خلاف دسته های دیگر که بالای بلندی مدح می خواندند روی زمین با دسته راه می رفت و مدح می خواند.
مردی میان سال سرش را پایین انداخته بود و آرام با نوحه خوان می خواند و زنجیر می کوفت.
پاهایش بدون کفش و بدون جوراب بود.
مردی چهار شانه که لای محاسن سیاهش موهای سفید به چشم می آمد.
حس می کردم حال خوبی دارد .به جماعتی که دور دسته حلقه زده بود، نگاه نمی کرد .گاهی سرش را آرام همراه نوحه تکان می داد و نوحه خوان از زینب کبری می خواند.
《شرف خانه》🇮🇷
دیشب که با یاد نسرین خوابیدم ،فکر نمی کردم امروز هم بیام حرم. پس این زیارت مال نسرین هاست!
شده ایم آدمهایی که با پوشش مان نشان می دهیم مال کدام فرقه ایم!
زنی که از سر لجبازی موهایش را پریشان می کند ، زنی که مانتویی ست و راحتی می طلبد ،زنی که چادر را سفت دور سرش نگه داشته و به زعم خود از حجاب برتر دم می زند.
گاهی همین پوششمی شود حجاب ارتباط .
از اولش دو طرف گارد داریم.ولی ته تهش مسلمانیم و ایرانی.
این مهم است که راه نفوذی به طرف مقابل بدهیم و یا راه نفوذی از طرف مقابل بیابیم :برای رویارویی با دنیاهای هم .
سر تصادفی ،کارمان گیر کرد توی بیمارستانی وسط شهر اورمیه .
اصالت ما در همان حوالی شمال غربی کشور ریشه داشت و زیستمان در شهر مقدس قم رقم خورده بود.
ظاهری که از دور داد می زد مال قم است .
اورمیه را شهری جمع شده از مردمانی ترک و کُرد ، سنی و شیعه یافتم با مردمانی که حجاب به همان روسری و شال شل دور سر کفایت می کرد.
زنهای کُرد با لباسهای بلند و رنگارنگ ، گاه مشکی پر نگین و زن های ترک اغلب مانتویی.
نسرین زنی چهارشانه با مانتویی کت مانند هم اتاقی مان بود .
دخترش ،موهای مجعد را ،پخش روی بالش سفید ریخته بود و با وجود مردهایی که موقعه ی ملاقات توی اتاق را پر کرده بودند، تکان نمی خورد.
دختری پشت سد کنکور که سنگ کلیه راهی بیمارستانش کرده بود.
به غیر از دختر نسرین ،تخت آخر عایشه از سردشت بود که آن روز ملاقاتی ها پشت سرهم برای دیدنش توی اتاق می آمدند.
کردی حرف زدنشان اتاق را برداشته بود.انگار ترکی و عراقی و فارسی را ریخته بودی توی مخلوط کن !
مردهایِ سر به زیر خودمان با یاالله وارد شدند.اما دختر تکانی نخورد. ملحفه را کناری انداخته بود.ابروهای پرپشتش توی هم بود.
خواهرش هم که با پدر آمد ، موهای یک دست لَختش را تا کمر، ریخته بود.
معلوم بود تفاوت سنی شان کم است.
هر بار، همسر نسرین به زبان ترکی با مامان احوالپرسی می کرد.
آن موقعه خودم را در حد امر به معروف و نهی از منکر نمی دیدم .اصلا حال خوبی برای این دست بحث ها نداشتم .
سعی می کردم بهشان بی احترامی نکنم و رفتار دخترها را ندید بگیرم.
موقعه ی تیمم یا نماز با دقت به رفتار مامان نگاه می کردند.
یکبار که سنگ تیمم ده کیلویی را توی اتاق آوردم ،مامان اصرار داشت سنگ را روی سینه اش بگیرم تا کف دست را کامل روی سنگ بگذارد .
همان موقعه بود که رو کردم به نسرین و دخترش:دکترها نجاتش دادن حالا من سنگ از دستم در میره ،کاری که نباید بشه می شه!مادرمن خدا قبول می کنه ،اصلا گردن من!"
دختر نسرین کم کم یخش آب شد و صورتش به خنده نشست.
مامان با دنده های شکسته وقت نماز با سختی نمازش را می خواند .تخت پشت به قبله بود،کمی می چرخاندمش تا صورت مامان رو به قبله باشد.
یک تکه روسری سفید کودکانه داده بودند به مامان که سرش ببندد.اما مامان با روسری قواره داری خودش را می پوشاند.
پرستار تا می دید ،مثل ناظم بد قلق اخم می کرد طوری که انگار قصد فلک کردنمان را دارد.
ولی مگر ما کوتاه می آمدیم!
هرگز از آرمانهایمان دست نکشیدیم.
فامیل برایمان کتلت و خوردنی می آوردند همه را با هم اتاقی ها می خوردیم. آنها هم هر چه داشتند به ما تعارف می کردند.
داشت سپیده می زد رفتم کنار تخت عایشه وضو بگیرم.
عایشه بلند شد و گفت: اوطور وضو نگیر !دساتو ایطور بشور!"
روی تخت نیم خیز ،شروع کرد به وضو گرفتن با آبی که نبود.
زود وضو را تمام کردم: مرجع من آقای خامنه ای هستن"
چشمان سبزش گرد شد:ما هممان مسلمانیم"
سرم را به نشان تایید تکان دادم و با لبخند گفتم : بله هممون مسلمونیم."
روز ترخیص، شال روی سر الهه"دختر نسرین"برای من نشان از احترام او به ما داشت.
آنقدر به جای همراه خسته ی عایشه ،کارهای او را کردیم که آخر سر دعوتمان کرد "سردشت "خانه اش .
روز سوم بعد از رفتن رزیدنت ها ، آرام شدن اتاق و خواب عمیق بیمارها نشستیم به حرف زدن.
نسرین آرام و شمرده حرف می زد.گاهی چشمانش خیس می شد و صورتش سرخ.
شالش را آرام می کشید روی صورتش و اشک ها را پاک می کرد.
از مادرش می گفت.از خواهرش که ذات الریه، جوان مرگش کرده بود و پسر چهار ساله ی خواهر زیر دست مادربزرگ قد کشیده بود.
هنوز پسر را داماد نکرده، مادر نسرین بیمار شده بود.
آن هم بیماری نکره ی سرطان.
در وخامت بیماری ،مادر هوس زیارت حضرت معصومه می کند و همگی از اورمیه به نیت شفا می آیند قم.
توی حرم ،خادمی تبرک به نسرین میدهد .
با خوشحالی تبرکی را به مادر می دهد و از ته دل می گوید:من می دونم حضرت معصومه شفات میده ،این هم نشونه ش》
برمی گردند شهر خودشان و چند روز بعد ،مادر دیگر نیست!
لای گریه ها اعتراف می کند که با حضرت، قهر کردم و گفتم دیگر قم نمی روم:من رو امیدوار کردی ولی بعد..》
جای اشک های پاک شده اشک تازه می جوشد ،بعد رو می کند به من : خواهر شوهرم زنگ زده میگه خواب دیده من جمکرانم . گفتم مریض کناریمون از قم اومده.از عوض من قم رفتی یک زیارت حرم و جمکران برو .》
_زن عمو کی میری کتابخونه ؟
_مامان بریم کتابخونه!
_زن دایی منم ببرید کتابخونه.
کتابخانه ای که در زمان کنکور به آن پناهنده می شدم و لای کتابهای درسی کتاب های چخوف را می خواندم .
حالا شده تفرجگاه بچه ها.
اوایل بچه های خودم را می بردم و در فضای دنج کتابخانه کتاب های مصور را ورق می زدند و به خواندن می نشستند .
جایی از کتابخانه که حالت عمومی دارد و برای بچه ها صندلی و میز مخصوص گذاشته اند.
از آنجایی که عمو و عمه ی بچه ها نزدیکمان هستند و بچه ها پُز کتاب های متنوع را به آن ها می دادند ،کم کم دار ودسته مان برکت گرفت.
گاهی اوقات " نُه" بچه ی قد و نیم قد را با خودم می برم و حسابی کتابخانه ی شهدا را شلوغ می کنیم.
بچه ها قفسه ها را زیر و رو می کنند و با اشتیاق کتاب با کارت خودشان می گیرند.
🍂🍁🍂