eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
《شرف خانه》🇮🇷
دیشب که با یاد نسرین خوابیدم ،فکر نمی کردم امروز هم بیام حرم. پس این زیارت مال نسرین هاست!
شده ایم آدمهایی که با پوشش مان نشان می دهیم مال کدام فرقه ایم! زنی که از سر لجبازی موهایش را پریشان می کند ، زنی که مانتویی ست و راحتی می طلبد ،زنی که چادر را سفت دور سرش نگه داشته و به زعم خود از حجاب برتر دم می زند. گاهی همین پوشش‌می شود حجاب ارتباط . از اولش دو طرف گارد داریم.ولی ته تهش مسلمانیم و ایرانی. این مهم است که راه نفوذی به طرف مقابل بدهیم و یا راه نفوذی از طرف مقابل بیابیم :برای رویارویی با دنیاهای هم . سر تصادفی ،کارمان گیر کرد توی بیمارستانی وسط شهر اورمیه . اصالت ما در همان حوالی شمال غربی کشور ریشه داشت و زیستمان در شهر مقدس قم رقم خورده بود. ظاهری که از دور داد می زد مال قم است . اورمیه را شهری جمع شده از مردمانی ترک و کُرد ، سنی و شیعه یافتم با مردمانی که حجاب به همان روسری و شال شل دور سر کفایت می کرد. زنهای کُرد با لباس‌های بلند و رنگارنگ ، گاه مشکی پر نگین و زن های ترک اغلب مانتویی. نسرین زنی چهارشانه با مانتویی کت مانند هم اتاقی مان بود . دخترش ،موهای مجعد را ،پخش روی بالش سفید ریخته بود و با وجود مردهایی که موقعه ی ملاقات توی اتاق را پر کرده بودند، تکان نمی خورد. دختری پشت سد کنکور که سنگ کلیه راهی بیمارستانش کرده بود. به غیر از دختر نسرین ،تخت آخر عایشه از سردشت بود که آن روز ملاقاتی ها پشت سرهم برای دیدنش توی اتاق می آمدند. کردی حرف زدنشان اتاق را برداشته بود.انگار ترکی و عراقی و فارسی را ریخته بودی توی مخلوط کن ! مردهایِ سر به زیر خودمان با یاالله وارد شدند.اما دختر تکانی نخورد. ملحفه را کناری انداخته بود.ابروهای پرپشتش توی هم بود. خواهرش هم که با پدر آمد ، موهای یک دست لَختش را تا کمر، ریخته بود. معلوم بود تفاوت سنی شان کم است. هر بار، همسر نسرین به زبان ترکی با مامان احوالپرسی می کرد. آن موقعه خودم را در حد امر به معروف و نهی از منکر نمی دیدم .اصلا حال خوبی برای این دست بحث ها نداشتم . سعی می کردم بهشان بی احترامی نکنم و رفتار دخترها را ندید بگیرم. موقعه ی تیمم یا نماز با دقت به رفتار مامان نگاه می کردند. یکبار که سنگ تیمم ده کیلویی را توی اتاق آوردم ،مامان اصرار داشت سنگ را روی سینه اش بگیرم تا کف دست را کامل روی سنگ بگذارد . همان موقعه بود که رو کردم به نسرین و دخترش:دکترها نجاتش دادن حالا من سنگ از دستم در میره ،کاری که نباید بشه می شه!مادرمن خدا قبول می کنه ،اصلا گردن من!" دختر نسرین کم کم یخش آب شد و صورتش به خنده نشست. مامان با دنده های شکسته وقت نماز با سختی نمازش را می خواند .تخت پشت به قبله بود،کمی می چرخاندمش تا صورت مامان رو به قبله باشد. یک تکه روسری سفید کودکانه داده بودند به مامان که سرش ببندد.اما مامان با روسری قواره داری خودش را می پوشاند. پرستار تا می دید ،مثل ناظم بد قلق اخم می کرد طوری که انگار قصد فلک کردنمان را دارد. ولی مگر ما کوتاه می آمدیم! هرگز از آرمانهایمان دست نکشیدیم. فامیل برایمان کتلت و خوردنی می آوردند همه را با هم اتاقی ها می خوردیم. آنها هم هر چه داشتند به ما تعارف می کردند. داشت سپیده می زد رفتم کنار تخت عایشه وضو بگیرم. عایشه بلند شد و گفت: اوطور وضو نگیر !دساتو ایطور بشور!" روی تخت نیم خیز ،شروع کرد به وضو گرفتن با آبی که نبود. زود وضو را تمام کردم: مرجع من آقای خامنه ای هستن" چشمان سبزش گرد شد:ما هممان مسلمانیم" سرم را به نشان تایید تکان دادم و با لبخند گفتم : بله هممون مسلمونیم." روز ترخیص، شال روی سر الهه"دختر نسرین"برای من نشان از احترام او به ما داشت. آنقدر به جای همراه خسته ی عایشه ،کارهای او را کردیم که آخر سر دعوتمان کرد "سردشت "خانه اش . روز سوم بعد از رفتن رزیدنت ها ، آرام شدن اتاق و خواب عمیق بیمارها نشستیم به حرف زدن. نسرین آرام و شمرده حرف می زد.گاهی چشمانش خیس می شد و صورتش سرخ. شالش را آرام می کشید روی صورتش و اشک ها را پاک می کرد. از مادرش می گفت.از خواهرش که ذات الریه، جوان مرگش کرده بود و پسر چهار ساله ی خواهر زیر دست مادربزرگ قد کشیده بود. هنوز پسر را داماد نکرده، مادر نسرین بیمار شده بود. آن هم بیماری نکره ی سرطان. در وخامت بیماری ،مادر هوس زیارت حضرت معصومه می کند و همگی از اورمیه به نیت شفا می آیند قم. توی حرم ،خادمی تبرک به نسرین می‌دهد . با خوشحالی تبرکی را به مادر می دهد و از ته دل می گوید:من می دونم حضرت معصومه شفات میده ،این هم نشونه ش》 برمی گردند شهر خودشان و چند روز بعد ،مادر دیگر نیست! لای گریه ها اعتراف می کند که با حضرت، قهر کردم و گفتم دیگر قم نمی روم:من رو امیدوار کردی ولی بعد..》 جای اشک های پاک شده اشک تازه می جوشد ،بعد رو می کند به من : خواهر شوهرم زنگ زده میگه خواب دیده من جمکرانم . گفتم مریض کناریمون از قم اومده.از عوض من قم رفتی یک زیارت حرم و جمکران برو .》
کتابی که دوستش داشتم تمام شد . معتاد نوار و کتاب صوتی شده بودم . راحتی و در دسترس بودن، البته که کارهای خانه هم مزید بر علت بود. دلتنگ شده بودم برای کتاب دست گرفتن. 🪴🪴🪴
_زن عمو کی میری کتابخونه ؟ _مامان بریم کتابخونه! _زن دایی منم ببرید کتابخونه. کتابخانه ای که در زمان کنکور به آن پناهنده می شدم و لای کتاب‌های درسی کتاب های چخوف را می خواندم . حالا شده تفرجگاه بچه ها. اوایل بچه های خودم را می بردم و در فضای دنج کتابخانه کتاب های مصور را ورق می زدند و به خواندن می نشستند . جایی از کتابخانه که حالت عمومی دارد و برای بچه ها صندلی و میز مخصوص گذاشته اند. از آنجایی که عمو و عمه ی بچه ها نزدیکمان هستند و بچه ها پُز کتاب های متنوع را به آن ها می دادند ،کم کم دار ودسته مان برکت گرفت. گاهی اوقات " نُه" بچه ی قد و نیم قد را با خودم می برم و حسابی کتابخانه ی شهدا را شلوغ می کنیم. بچه ها قفسه ها را زیر و رو می کنند و با اشتیاق کتاب با کارت خودشان می گیرند. 🍂🍁🍂
شنبه ی خود را چگونه گذراندید: تا ساعت نه از حمله ی اسرائیل بی خبر بودیم و بعد از آن کتابی که در دست داشتم را تمام کردم ؛کلاهی برای پسرم بافتم ؛ با بچه ها دسته جمعی کتابخانه رفتیم . از صبح ،زیر لب برای سلامتی مردان غیورمان دعا می کنم، درد و بلای تک تکشان به جان دشمنان این آب و خاک . «حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلى‌ وَ نِعْمَ النَّصیرُ» ______________________ ۱۴۰۳/۸/۵✨
هدایت شده از خوان
انگشتر را توی انگشتم چرخاندم. دلم می‌خواست برایم کاری کند، کاری کارستان آن هم توی جبهه مقاومت. به همسرم گفتم انگشتر را به دفتر رهبری ببرد و تقدیم صاحب اصلی‌اش کند. ظهر که آمد انگشتر را پسم داد. گفت: خودم ازت خریدمش. پولش رفت همونجا که می‌خواستی. https://eitaa.com/khuaan
《شرف خانه》🇮🇷
انگشتر را توی انگشتم چرخاندم. دلم می‌خواست برایم کاری کند، کاری کارستان آن هم توی جبهه مقاومت. به هم
مردهایی که به روی خودشان نمی آورند، چقدر جانشان برای عزیزانشان در می رود. مردانی از جنس نگو، نشان بده ....
《شرف خانه》🇮🇷
به بهانه ی《 مشق جنگ 》نشر جمکران 🌱 ___________________ صاف تکیه می زنم به صندلی. مهمان و میزبان در میدان دیدم قرار می گیرند. جایم خوب است. نه آنقدر جلو و نه آنقدر عقب که چیزی را نبینم. میزبان ،استاد خودمان است. با همان قیافه ی متبسم همیشگی. با آقای کفاش صحبت می کند. نویسنده ی کتاب قرار مهنا و چند کتاب دیگر . آقای کفاش مردی متوسط است که پشت تریبون نشسته .خیلی راحت وگرم حرف می زند ،پر تصویر . از رفتنش به سوریه می گوید .جایی که بدون هویت و فقط با یک پلاکِ توی گردن، توی شهر دنبال سوژه داستان می گشته. از راننده ی سوری می گوید؛ از اینکه چند بار مبادله شده و تمام جانش بسته به تنباکوست. از شجاعتش به عنوان نویسنده توی فکر می روم . دهانم را پر میکنم تا بپرسم این شجاعت از کجا آمده؟ آخر رزمنده کارش با سلاح و میدان رزم است .این را پذیرفته و آماده اس. ولی نویسنده قلم به دست چه؟ صدای پرسش جمعیت که اکثرا یک کتاب در کارنامه ی خود دارند نمی گذارد سوالم را بپرسم . حرف به خوردنی های سوریه می رسد ،قهوه و مته که اول فکر کردم نام ابزاری ست . به هیکلش نمی آید ولی خود را یک شکمو می داند .یک شکمو که خوردنی های سوریه را لای مردم تجربه کرده. با اشتیاق به استاد جوان رو می کند : _شما مته خوردید؟" استاد از مته به عنوان مزخرف یاد می کند . دم نوشی که مدام تویش آب جوش می ریزند و تا شب می نوشند.تهیه شده از چند نوع گیاه! از سلیقه ی پخت غذا ی زنان سوری می گوید و معلوم است ما زنان ایرانی را در مقابل آنها کمی پایین تر می‌بیند. البته که خانم های جلسه تایید نمی کنند .به رگ ایرانیشان برخورده .آقای کفاش می خندد و حرفش را بگی، نگی پس می گیرد. در همین حین، خانمی با فاصله ی چند صندلی از من ،دستی که لایش خودکار است را بالا می برد.شق و رق است .روسری سبز ابریشمی سر دارد .انگشتر سبز در دستش با روسری ست است .بلند و رسا حرف می زند: _من با کلی مدافع حرم مصاحبه داشتم ،برادرم هم جزی از اونا بود،بنده خدا ها تا چند وقت نمی تونستن غذا بخورن ،اینقدر که صحنه های ناراحت کننده از بچه و بزرگ دیده بودن.جسارت نکرده باشم شما دارید از سلیقه زنان سوری و خوردنی ها می گید؟!" سکوتی نچسب محیط را می بلعد. همان جایی که زن از جسارت حرف زد ، آقای کفاش گفت:جسارت کردید !" صدایش را شنیدم و خندیدم. ولی تا قیافه ی آقای کفاش را دیدم . از خنده ام خجالت کشیدم و زود جمعش کردم . _خوب شما ببینید، من به عنوان رزمنده نرفتم. من نویسنده بودم !باید در بطن مردم زندگی می کردم .کسی که شهری میره و می خواد بنویسه ،هفته اول توریست هست ،هفته ی دوم هم هنوز نفهمیده چه خبره .از هفته ی سوم به بعد باید با مردم نشست و برخاست داشته باشه تا بتونه از مردم بنویسه . من این کار رو کردم.تا راهای زیرزمینی و خیلی جاها که نباید رفت ،رفتم." از خودم خجالت می کشم .با سه روز در بیمارستان اورمیه بودن کلی تصویر ساختم از مردم شهر! زنگ تفریح، باعث می شود خودم را بکشم جلوی میز آقای کفاش. زن ها دور میز را گرفتند .لای حرف ها می پرسم: شجاعت، این شجاعت رو از کجا آوردید؟" زنی بلند می گوید: خوب مرد هستن! می گویم :نه مسئله جنسیت نیست! مرد ترسو کم نداریم!" آقای کفاش نگاهی می کند و می گوید : من از ۳۸ سالگی به فکر اینم که یک جایی باید تموم بشه !رفتم با این دید که اینجا تموم میشه." می پرسم این از ایدولوژی میاد سری تکان می دهد و نمی فهمم تایید می‌کند یا نه! دوست دارم باز سوال بپرسم تا ته قضیه را بگیرم .چطوری ؟چرا؟‌ ولی خانم های دور میز اجازه نمی دهند. یاد حرف مامان می افتم :آدمی که کفنش آماده اس بیشتر عمر می کنه!"
《شرف خانه》🇮🇷
خاله جان شده مثل گرد سوز خرابی که به پت پت افتاده و دود می کند. روی تشک خوابیده و تا ما را می‌بیند پ
_________________________ ای عزیز، دنیا سرای ترک است وآدمی برای مرگست دنیا چاهی است تاریک و راهیست باریک 🌱🌱🌱 خاله ی همسرم هم از دنیا گذشت. روحش شاد و ان شاءالله نزد اجداد سید و ساداتش غرق رحمت الهی باشد. ______🍂
خاله ،پیراهن مندرس جسم را در آورده بود.مرده می شستند .از لای در،جمعیتِ حلقه زده را می دیدم. شهرکوچک همین است ! صدای اعتراض زن غسال هم اثر نداشت.باز چند نفری با گریه خودشان را به حلقه اضافه می کردند. لای حلقه نرفتم ،خداحافظی آخر را توی دلم کردم.ایستادم ردیف زنهای منتظر در سالن.به اشک ها و آه ها نگاه کردم. یادم می آید ،حساس بود.آخرها ویکس هم نمی زد.می گفت بو می گیرم. هیچ وقت در این پانزده سال موهای سفیدش را ندیدم مگر برای داغ پسرش.سیاه پر کلاغی .انگار نه انگار هشتاد را پر کرده بود. حالا چطور به خودم جرات میدادم تا جسم بی روحش را تماشا کنم؟ تصویر آخرش مهم بود.چیزی که خودش دوست داشت باید گوشه ی ذهنم میماند. حالا که زنده تر از قبل بود و ضعفهاش رنگ باخته بود. دیگر برای دیدن، نیازی به عینک و چشم ریز کردن نداشت.جلوی چشمش بودم. واکرش ،جایی در انبار خاک خواهد خورد.رختخواب همیشگی پهن روی زمین، جمع خواهد شد و شاید جایش گلدانی جایگزین شود.کتاب دعا و قرآن، چادر و مقنعه ی نمازش را! از معرفت دخترهاش ،مطمئنم که این هاجابجا نمی شوند.چادرش بوی الرحمن می داد بس که الرحمن خوانده بود . دوست داشتم این طور ببنیمش :در قامت دختر سفید رو، چهارده ساله و ریز نقش با لپ های گل انداخته.موهای سیاهش را فرق باز کرده .روسری و لباسش سفید و پر از گلهای سرخ ریز است. دیگر از کمر درد و پادرد خبری نیست .دست دردش خوب شده،ایستاده و ما را نگاه می کند. آنجا،به این فکر می کردم که چقدر دوست و آشنای سفر کرده را می بیند. من دلم برای مُرده ها تنگ می شود . گاهی ساده فکر میکنم. حتما دل آنها هم برای ما تنگ می شود!
حکمتش را ول کن .این جایش به من و تو دخلی ندارد .وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ،لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی .اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای .نه به خاطر لوطی گری .جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی،آن وقت چه؟انجام نمی دهی؟