شنبه ی خود را چگونه گذراندید: تا ساعت نه از حمله ی اسرائیل بی خبر بودیم و بعد از آن کتابی که در دست داشتم را تمام کردم ؛کلاهی برای پسرم بافتم ؛ با بچه ها دسته جمعی کتابخانه رفتیم .
از صبح ،زیر لب برای سلامتی مردان غیورمان دعا می کنم، درد و بلای تک تکشان به جان دشمنان این آب و خاک .
«حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکیلُ نِعْمَ الْمَوْلى وَ نِعْمَ النَّصیرُ»
______________________
۱۴۰۳/۸/۵✨
هدایت شده از خوان
انگشتر را توی انگشتم چرخاندم. دلم میخواست برایم کاری کند، کاری کارستان آن هم توی جبهه مقاومت. به همسرم گفتم انگشتر را به دفتر رهبری ببرد و تقدیم صاحب اصلیاش کند. ظهر که آمد انگشتر را پسم داد. گفت: خودم ازت خریدمش. پولش رفت همونجا که میخواستی. #نهضتروایاتطلایی https://eitaa.com/khuaan
《شرف خانه》🇮🇷
انگشتر را توی انگشتم چرخاندم. دلم میخواست برایم کاری کند، کاری کارستان آن هم توی جبهه مقاومت. به هم
مردهایی که به روی خودشان نمی آورند، چقدر جانشان برای عزیزانشان در می رود.
مردانی از جنس نگو، نشان بده ....
《شرف خانه》🇮🇷
به بهانه ی《 مشق جنگ 》نشر جمکران 🌱
___________________
صاف تکیه می زنم به صندلی.
مهمان و میزبان در میدان دیدم قرار می گیرند.
جایم خوب است. نه آنقدر جلو و نه آنقدر عقب که چیزی را نبینم.
میزبان ،استاد خودمان است.
با همان قیافه ی متبسم همیشگی.
با آقای کفاش صحبت می کند.
نویسنده ی کتاب قرار مهنا و چند کتاب دیگر .
آقای کفاش مردی متوسط است که پشت تریبون نشسته .خیلی راحت وگرم حرف می زند ،پر تصویر .
از رفتنش به سوریه می گوید .جایی که بدون هویت و فقط با یک پلاکِ توی گردن، توی شهر دنبال سوژه داستان می گشته.
از راننده ی سوری می گوید؛ از اینکه چند بار مبادله شده و تمام جانش بسته به تنباکوست.
از شجاعتش به عنوان نویسنده توی فکر می روم .
دهانم را پر میکنم تا بپرسم این شجاعت از کجا آمده؟
آخر رزمنده کارش با سلاح و میدان رزم است .این را پذیرفته و آماده اس. ولی نویسنده قلم به دست چه؟
صدای پرسش جمعیت که اکثرا یک کتاب در کارنامه ی خود دارند نمی گذارد سوالم را بپرسم .
حرف به خوردنی های سوریه می رسد ،قهوه و مته که اول فکر کردم نام ابزاری ست .
به هیکلش نمی آید ولی خود را یک شکمو می داند .یک شکمو که خوردنی های سوریه را لای مردم تجربه کرده.
با اشتیاق به استاد جوان رو می کند :
_شما مته خوردید؟"
استاد از مته به عنوان مزخرف یاد می کند .
دم نوشی که مدام تویش آب جوش می ریزند و تا شب می نوشند.تهیه شده از چند نوع گیاه!
از سلیقه ی پخت غذا ی زنان سوری می گوید و معلوم است ما زنان ایرانی را در مقابل آنها کمی پایین تر میبیند.
البته که خانم های جلسه تایید نمی کنند .به رگ ایرانیشان برخورده .آقای کفاش می خندد و حرفش را بگی، نگی پس می گیرد.
در همین حین، خانمی با فاصله ی چند صندلی از من ،دستی که لایش خودکار است را بالا می برد.شق و رق است .روسری سبز ابریشمی سر دارد .انگشتر سبز در دستش با روسری ست است .بلند و رسا حرف می زند:
_من با کلی مدافع حرم مصاحبه داشتم ،برادرم هم جزی از اونا بود،بنده خدا ها تا چند وقت نمی تونستن غذا بخورن ،اینقدر که صحنه های ناراحت کننده از بچه و بزرگ دیده بودن.جسارت نکرده باشم شما دارید از سلیقه زنان سوری و خوردنی ها می گید؟!"
سکوتی نچسب محیط را می بلعد.
همان جایی که زن از جسارت حرف زد ، آقای کفاش گفت:جسارت کردید !"
صدایش را شنیدم و خندیدم. ولی تا قیافه ی آقای کفاش را دیدم . از خنده ام خجالت کشیدم و زود جمعش کردم .
_خوب شما ببینید، من به عنوان رزمنده نرفتم. من نویسنده بودم !باید در بطن مردم زندگی می کردم .کسی که شهری میره و می خواد بنویسه ،هفته اول توریست هست ،هفته ی دوم هم هنوز نفهمیده چه خبره .از هفته ی سوم به بعد باید با مردم نشست و برخاست داشته باشه تا بتونه از مردم بنویسه .
من این کار رو کردم.تا راهای زیرزمینی و خیلی جاها که نباید رفت ،رفتم."
از خودم خجالت می کشم .با سه روز در بیمارستان اورمیه بودن کلی تصویر ساختم از مردم شهر!
زنگ تفریح، باعث می شود خودم را بکشم جلوی میز آقای کفاش.
زن ها دور میز را گرفتند .لای حرف ها می پرسم: شجاعت، این شجاعت رو از کجا آوردید؟"
زنی بلند می گوید: خوب مرد هستن!
می گویم :نه مسئله جنسیت نیست! مرد ترسو کم نداریم!"
آقای کفاش نگاهی می کند و می گوید : من از ۳۸ سالگی به فکر اینم که یک جایی باید تموم بشه !رفتم با این دید که اینجا تموم میشه."
می پرسم این از ایدولوژی میاد سری تکان می دهد و نمی فهمم تایید میکند یا نه!
دوست دارم باز سوال بپرسم تا ته قضیه را بگیرم .چطوری ؟چرا؟
ولی خانم های دور میز اجازه نمی دهند.
یاد حرف مامان می افتم :آدمی که کفنش آماده اس بیشتر عمر می کنه!"
《شرف خانه》🇮🇷
خاله جان شده مثل گرد سوز خرابی که به پت پت افتاده و دود می کند. روی تشک خوابیده و تا ما را میبیند پ
_________________________
ای عزیز، دنیا سرای ترک است وآدمی برای مرگست
دنیا چاهی است تاریک و راهیست باریک
🌱🌱🌱
خاله ی همسرم هم از دنیا گذشت.
روحش شاد و ان شاءالله نزد اجداد سید و ساداتش غرق رحمت الهی باشد.
______🍂
خاله ،پیراهن مندرس جسم را در آورده بود.مرده می شستند .از لای در،جمعیتِ حلقه زده را می دیدم.
شهرکوچک همین است !
صدای اعتراض زن غسال هم اثر نداشت.باز چند نفری با گریه خودشان را به حلقه اضافه می کردند.
لای حلقه نرفتم ،خداحافظی آخر را توی دلم کردم.ایستادم ردیف زنهای منتظر در سالن.به اشک ها و آه ها نگاه کردم.
یادم می آید ،حساس بود.آخرها
ویکس هم نمی زد.می گفت بو می گیرم. هیچ وقت در این پانزده سال موهای سفیدش را ندیدم مگر برای داغ پسرش.سیاه پر کلاغی .انگار نه انگار هشتاد را پر کرده بود.
حالا چطور به خودم جرات میدادم تا جسم بی روحش را تماشا کنم؟
تصویر آخرش مهم بود.چیزی که خودش دوست داشت باید گوشه ی ذهنم میماند. حالا که زنده تر از قبل بود و ضعفهاش رنگ باخته بود.
دیگر برای دیدن، نیازی به عینک و چشم ریز کردن نداشت.جلوی چشمش بودم.
واکرش ،جایی در انبار خاک خواهد خورد.رختخواب همیشگی پهن روی زمین، جمع خواهد شد و شاید جایش گلدانی جایگزین شود.کتاب دعا و قرآن، چادر و مقنعه ی نمازش را!
از معرفت دخترهاش ،مطمئنم که این هاجابجا نمی شوند.چادرش بوی الرحمن می داد بس که الرحمن خوانده بود .
دوست داشتم این طور ببنیمش :در قامت دختر سفید رو، چهارده ساله و ریز نقش با لپ های گل انداخته.موهای سیاهش را فرق باز کرده .روسری و لباسش سفید و پر از گلهای سرخ ریز است.
دیگر از کمر درد و پادرد خبری نیست .دست دردش خوب شده،ایستاده و ما را نگاه می کند.
آنجا،به این فکر می کردم که چقدر دوست و آشنای سفر کرده را می بیند.
من دلم برای مُرده ها تنگ می شود .
گاهی ساده فکر میکنم.
حتما دل آنها هم برای ما تنگ می شود!
حکمتش را ول کن .این جایش به من و تو دخلی ندارد .وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست ،لطفش به این است که بی حکمت و بی پرس و جو بدهی .اگر حکمتش را بدانی که به خاطر حکمت داده ای .نه به خاطر لوطی گری .جخ آمدیم و حکمتش را نفهمیدی،آن وقت چه؟انجام نمی دهی؟
#من_او
__🌱
داشتیم تلویزیون می دیدیم که رفتیم توی سکوت و بی برقی .
سر حرف باز شد و بچه ها حرف زدنشان گل انداخت.
صحبتمان به ظهور رسید.
دخترم همین جور که به دیوار مقابلش نگاه می کرد گفت:مامان من دوست ندارم ظهور اتفاق بیفته ، چون ،همه می گن اون موقعه جنگ میشه.》
به صورت نگرانش نگاه کردم :
_مامان جان! ما خیلی وقته توی جنگ هستیم ،نمی دیدیمش چون داشت زیر زیرکی انجام میشد ولی الان که لبنان توی جنگه این یعنی جنگ از زیر پوسته بیرون زده. امام میاد که این جنگ ها تموم بشه. میاد تا کسی مثل آمریکا و اسرائیل به مردم دنیا ظلم نکنن. میاد و به کمک آدم های خوب، و ما، ان شاء الله این دشمن ها رو نابود می کنه》
چشمم خورد به حدیثی که به دیوار زدیم و بلند برای بچه ها خواندمش:
امام راهنما در مهلکه هاست ،هر که از او جدا شود نابود می گردد.》*
فکر کردم به این چند وقت که جنگ اینقدر به ما نزدیک شده باید به بچه ها چیزی را یادآوری کنم که آرامش داشته باشند:
_ما باید تو سختی ها به امام هامون متوسل بشیم .یعنی از امام هامون تو تمام کارها کمک بگیریم.بعضی وقت ها آدم با یه امام خیلی صمیمی میشه، مثلا امام رضا، اشکالی هم نداره، چون راه همه ی امام هامون یکی بوده و همه شون جانشین خدا روی زمین هستن.خودشون گفتن نمک غذاتون رو هم از ما بخواهید. یعنی میتونید کوچک ترین چیزها رو ازشون درخواست کنید. به خاطر عزتی که امام پیش خدا داره ،زودتر حاجت ما بر آورده میشه.یا گاهی حاجت ما برامون ضرر داره ، بهتر از اون رو برامون از خدا طلب می کنن 》
_مامان آقای خامنه ای ، امام هستن؟》
لبخند زدم و توی صورت پاک و کودکانه اش نگاه کردم:
_ایشون جانشین امام هستن،تا وقتی که امام زمان نیومدن ما باید به حرفهای ایشون گوش بدیم .》
سوالش برایم جالب بود.فکر کردم چه طور این سوال به ذهنش رسیده.حتما کارهای این چند وقت خانواده بی اثر نبوده.جمعه ی نصری که رفتیم و یا کارهای دیگری که از حرف های رهبری نشات می گرفت.
_________________
#امام_زمان_عج
#بچه_ها_میبینند
*فرموده ی امام رضا (ع) جان
《شرف خانه》🇮🇷
__🌱 داشتیم تلویزیون می دیدیم که رفتیم توی سکوت و بی برقی . سر حرف باز شد و بچه ها حرف زدنشان گل اند
________🌿
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضو ببست
یا ایها العزیز!
ما هم عشق نورزیده طالب وصلیم...
کتاب 《الی البیت المقدس》
__________________🌱
ماجرای کتاب برمیگردد به سال ۱۳۹۱.
راستش من اصلا خبری از این سفر نامه هیچ کجا نشنیدم!
کاروان چند ملیتی ،چند مذهبی با مسئولیت کاملا مردمی می روند به سمت فلسطین .
می روند تا حصر را بشکنند و جوانه ی امید تازه ای در دل مردم در بند فلسطین بکارند.
فراز نشیب سفری زمینی، سفری که از هند آغاز می شود تا برسد به پشت مرزهای فلسطین را می خوانید البته نقطه ی شروع کتاب ایران است.
کتاب در لایه ی ملایم طنزی از شیطنت های ایرانیان پیچیده و این سختی سفر را کمی قابل تحمل تر کرده است.
سفر ی با زبان، فرهنگ و مهم تر از همه مذهب های متفاوت اما با یک هدف مشترک.
هدفی مقدس برای رهایی یک ملت مظلوم.
مردمی از کشورهای آسیایی و اروپایی و حتی آمریکای مدافع اسرائیل و حتی تر خاخام های یهودی قرار می گذارند تا پشت مرزهای فلسطین جمع شوند.
اراده های محکم که باعث ترس اسرائیل می شود و تهدید کشورهای میزبان کاروان 《الی البیت المقدس》.
آدمهایی که در زندگی منفعل نبودند و کاری که می توانستند را با فروتنی انجام دادند،حتی اگر به قیمت جانشان باشد.
اگر حرفه ای هستید ،شاید کمی نقص در نویسندگی آزارتان دهد ولی در کل کتاب خوش خوان و روانی است .
در ضمن اینکه تجربه ی خاصی را به نمایش گذاشته است.
___________
عکس جایی در بلند های لبنان و مشرف به فلسطین است که از کتاب انتخابش کردم.
#اتحادیه_ی_بین_المللی_امت_واحده
توی خرپشته پیدایش کردم. خاکی نرم رویش را گرفته بود.توی طبقه اول کمد قهوه ای رنگ پریده اُفتاده بود.
اهل کتاب که باشی ،هر جا کتابی ببینی ،اولین چیزی که به ذهنت خطور می کند،خواندن کتاب و بهره بردن از آن است.
مثل گوهر فروشی که گوهری جُسته باشد،براندازش کردم .
"کمی دیرتر " نوشته ی سید مهدی شجاعی.
بارها شعر 《آقا بیا 》را زمزمه کرده بودم ولی هیچ وقت در آن عمیق نشده بودم.
"کمی دیرتر "ایستگاهی بود که بنشینم و ببینم کدام طرفم!
جزء کدام گروه هستم!
آیا ظاهرم با باطنم یکی ست؟
نکند روی زبانم آقا بیا و در دلم آقا نیاست؟!
و شاید هم این وسط ها جزء گروه "آقا کمی دیرتر".
من، آماده نیستم!
این را فهمیدم که حد وسطی نیست همین "کمی دیرتر "همان آقا نیاست!
اصلا خود شعر هم برایم دیگر همان شعر نبود.
دیگر نمی توانستم زیر لب بخوانمش. شرم و نگرانی دلم را فرا می گرفت .
قبل از این بدون هیچ تردیدی، من از ته دل می گفتم آقا بیا و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم می لغزید روی گونه ام.
رفته بودم توی کتاب .لای مردم نشسته بودم . من هم تردید کرده بودم به آمدن آقا و گفته بودم کمی دیرتر ،رویم سیاه است .نبودم آن چیزی که باید باشم.
صفحه ی اعمالم را ورق زده بودم و چیزی پیدا نکرده بودم که خالص باشد و من هم لایق دیدار!
نه علامه حلی (ره)بودم، و نه آن پیر مرد ساده دل قفل ساز!
حالا که روزنه هایی توی ذهنم نور پراکنده و کمی روشن تر شدم فکر می کنم ،چه شعر ها و چه حرفها که روی زبان آوردم،لایق حضرتش نبود.
مگر نفرمود :ما هرگز شما را به حال خود رها نکردهایم ...
ما منتظر نیستیم ،آقا منتظر تر است که ما بیاییم!