کنار دریاچه ی ارومیه ،
روی اسکله ی چوبی ،دستم را روی پیشانی سایه می کنم .
نگاه می کنم به دور دستها به جایی که انگار یک خط مستقیم برف باریده است. دهانم شور می شود . مامان از گذشته حرف می زند .از روزهایی که دریا لبریز بود ،شوهر خاله کشتیران بود .روزهایی که پسرها نگفته می رفتند و چند ساعتی خانه سوت و کور بود .آمدنشان را بوی لجن خبر می داد .رد پای لجنی پسرها تا دم حمام ،توی حیاط هویدا بود. صدایش را بلند می کرد و کتکی که نمی شد زد را با زبان جبران می کرد :آی از دست شما ...آی دریا خشک بشه ...آی حسرت بمونید ..."
اما حالا اطراف را با نگاه می کاود : اینجاها پر بود از آب،برای پا درد مادرم از دریا لجن می بردیم ،انگار شیخ ولی، کمی آب داره"
آب ،آینه وار تا روستای شیخ ولی کشیده شده است.آنقدر کم است که باید چشم ریز کنی .
سال پیش که رفته بودیم دریا ،زیر تال نور سرخ و زردی دیدیم .کم کم دود هم به چشم آمد .تال را آتش زده بودند .به آتش نشانی زنگ زدیم.دور تال پر شد از موتور سوار و پیاده. نیروی انتظامی و آتش نشانی هم آمد. شایعه شد طرفداران دریاچه ،تال را آتش زدند تا مردم و دولت به دریاچه نظری کنند.
بچه ها روی اسکله می دوند.
الوارها زیر پاهایم قیژ ،قیژ صدا می دهند . چند جایی چوب ها شکستند و جایشان خالی است.به پایین نگاه میکنم. حتما شش متری ارتفاع دارد.
داد می زنم .باد صدا را از توی دهانم می قاپد .چادرم را محکم می گیرم از روی میخ ها ی کوبیده شده به الوارها راه می روم .به خیالم امن تر است.یک خانواده ی دیگر روی اسکله می آیند. ولی نیمه راه،برمیگردند.
با دست به بچه ها اشاره می کنم.ولی انگار نه انگار . حتی نگاه هم نمی کنند.قلبم ضربان می گیرد .پا تند می کنم. دستم که به دستشان می رسد ،نقشه ی برگشت امن را می کشم.
-از روی میخ ها برید ،پشت هم برید ،با هم نرید چوبا می شکنن...
برای خودش موزه ای است.موزه ای در حال نابود شدن.
توی گروه فامیلی قرار گذاشتیم حرف سیاسی نزنیم .قرار بود عکس های نوستالژیک بفرستیم و ازتجربیاتمان بگوییم.
از اینکه مربای گل را چه کنیم تا شکرک نزند؟
مربای سیب، نگینی خرد شود یا درشت بهتر است .
یکی از دندان درد کودکش بگوید .از اختراع جدیدی که برای تسکین دردش کرده و یا خواهر! خبر داری از فواید نعنا یا که بی خبری؟
اما دختر دایی عزیز که برای خودش کسی است ،تصمیم گرفته ما را به راه راست هدایت کند .مدام توی گروه کاندید مقابل را می زند و دیگری را بالا می برد .بعد از دو هفته روشنگری ،دختر خاله عکس پزشکیان را فرستاد.آن یکی دختر خاله کف مرتبی برایش نواخت .طرف مقابل سکته ی ناقص زد و از جواب باز ماند .در حالی که آنلاین بود.خواهرش آمد و جواب دختر خاله را داد که بیا بگو چه خوبی از این برادر دیدی باشد که ما هم رستگار شویم.خاله خانم تا خبر دار شد اوضاع بو دار شده ،صوت یک ساعت و نیمه به خوردمان داد که همه چیز را بشورد و ببرد.
وقتی فکر می کنم می بینم همه آرام بودیم .حتی وقتی قرار بود سیاسی نباشیم و چند پیام برای تبلیغ جلیلی توی گروه گذاشته شد.تا اینکه این عزیز بزرگوار مدام از بدیهای پزشکیان گفت و خوبیهای جلیلی .
حالا زن دایی جان دارد ادب مان می کند. با پیام های ،آگاه باشید که پزشکیان بد نیست ولی انتخاب درستی نیست ! و ای عزیز آگاه باش تو مسئول هستی ! ،تیر باران شده ایم.
گفتند ،همه ی شما پذیرفته شدید،با همه ی ضعف هایتان .سوا نکردیم ،این هم شما و این هم باشگاه نویسندگان مبنا.علت هم اینکه ،تا اینجای راه، دل دادید .قلم فرسایی کردید و امید ،که بیشتر تلاش کنید.
چشمانم خیس شد ولی جلوی بچه هاو همسرم که با چشم تعقیبم می کردند،خودم را جمع و جور کردم.
دوره ی خلاقیتم ،وسط میوه چینی گذشت .لابه لای باز کردن زرد آلوها ی طلایی برای قیصی شدن .موقعه ی استراحت ،جایی لا به لای درختهای آلوچه می نوشتم.
وقتی دیدم غرق شدن در ادبیات چه رنگی به زیسته ام داده ،مریدش شدم.
مقدماتی را شروع کردم و همراه بوی ماه مهر ،با بچه ها مشق نوشتم .با کتاب صوتی رفیق شدم .فهمیدم چه کتابهایی را بخوانم .لایه زیرین متن چیست .
حلقه ی کتاب کمک احوالم شد .گوشی پر شد از فیدیبو ،طاقچه ،نوار.رفتم توی بهخوان،تا حواسم به مقدار مطالعه ام باشد .
ولی با این همه کار ته ماجرا ،یک جوری شدم . یک جور آیا حقم بود یا نه ؟کامنت نوشتم ،که حداقل توی پیوی پیام بدهید کداممان آنقدر ضعیف بودیم .
شب که توی گروه حرفه ای ،صوت استاد را شنیدم مبنی بر اینکه برای هنر جو های ضعیف پیام فرستاده می شود تا بیشتر تلاش کنند ،دلم آرام گرفت.از دیشب منتظر پیام هستم ،ولی هنوز خبری نیست!
باز کتاب می خوانم.آدم ها را نگاه می کنم.خودم را جای آن ها می گذارم .زندگی را موشکافی می کنم . ذره بین می گیرم دستم ،لا به لای زندگی می گردم .می نویسم ،می نویسم....
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 امام رضا علیه السلام:
هرگاه از مسألهای نگران بودی، صد آیه از هر جای قرآن که خواستی بخوان، سپس سه مرتبه بگو: «خدایا این بلا را از من دفع کن».
عدة الداعي و نجاح الساعي، ص: 294
نکته: امام رؤوف و مهربان، امام رضا علیه السلام فرمودند: «هرجای قرآن که خواستی»، پس بعنوان مثال می توانیم سوره های نبأ، نازعات و 14 آیه اول عبس را بخوانیم که 4صفحه هم نمیشود.
🇮🇷 یک یا علی... 🇮🇷
يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ
اى عزيز به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه اى ناچيز آورده ايم بنابراين پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه دهندگان را پاداش مى دهد.
مرزهای تبلیغات توی این دوره ،جا به جا شد .
گوشی را باز می کنم .کلی پیام آمده . همه با تمام قوا ما را راهی مراکز رای گیری می کنند .دیگر از اینکه بیایید رای بدهید ،گذر کردند و وارد مرحله ی حتما به ایشان رای بدهید ،شده اند .
یعنی کسی نمانده در اطراف من که احساس مسئولیت نکرده باشد .از هر راهی وارد شدند.
از گروهای فامیلی که "داریم غربال میشیم مواظب باشید به مرگ جاهلیت نمیرید "
تا همسایه عزیز که برایمان نامه داده ،تا غریبه ای که تلفن زده ، تا خودِ خودِ جناب نامزد .
رویم سیاه ! از صبح ،دنبال شناسنامه ام می گردم .دست توی هر کیف و جیب بردم .اما پیدا نکردم . چشمها نگران نگاهم می کنند که آیا رای دادی یا نه ؟
همین چند دقیقه ی پیش ،تلفن زنگ زد .کسی با لهجه ی نمی دانم کجا ولی می دانم قمی نبود ، تا فهمید منِ غافل رای نداده ام ،نطقش باز شد.
رویم نشد بگویم می خواهم رای بدهم ولی نمی توانم.
بنا بر شواهد ،شناسنامه ام را تبریز جا گذاشته ام.
آنقدر تحت فشارم و دوستان پیگیر ،که الان است یک نفر در خانه را بزند و بگوید "شما رای دادی یا نه؟"و من که خیلی راستگو هستم می گویم نه و تا می آیم توضیح بدهم چه شده !مرا کشان کشان به مرکز رای گیری ببرد.
خدا را شکر شناسنامه ام پیدا شد .با همان جلد قرمزش .
در کودکیم موقعه ی اسباب کشی ،جلدش پاره شده بود .همان روزها که باران از سقف ترک خورده ، چکیده بود واز لای درز کمد نشت کرده بود به صفحه ی شناسنامه . همان روزها که از این خانه به آن خانه بار می بستیم.
چقدر امروز زیباتر شده بود!
ته داشبورد بود .بدو تا مدرسه ی دخترها رفتم . آنقدر با دقت مراحل گرفتن شناسنامه ،مهر ، استامپ را زیر نظر گرفتم که مدیر مدرسه را ندیدم.
صندوق ته سالن بود .خودکار هم برده بودم.موقعه ی نوشتن ،کد و اسم را چند بار چک کردم.
برگشتم تا شناسنامه را بگیرم دیدم مدیر با نگاه دنبالم می کند.
خدا را شکر که حسرت رای دادن امروز ،که برایم مهم بود به دلم نماند.
هر چه می گذرد بیشتر می فهمم چه خسرانی کردیم .
شهید بعد از شهادت، نطقش باز می شود .چند بار گوش دادم .آن جایی که دلت را به امام رضا(ع)سپردی . بعد شهادتت بیشتر در دل وجانم رسوخ کرده . مدام توی ذهنم با صدای خودت پخش می شود .من هم امروز دلم را سپردم .دل را که می سپری دیگر رَم نمی کند . دیگر فکر اینکه بشود یا نشود را نمی کند .سرش را می اندازد پایین محکم و استوار ،راه مستقیم را طی می کند.
تبلیغات درست ،چیزی بود که این چند وقت خیلی به آن فکر کردم .
کار هیجانی در تبلیغات ،کار را خراب می کند.
مثل چیزی که ما برای فرزندانمان از دین می گوییم .نمی شود به قولی زور چپان کاری را به یک کودک غالب کنی حالا چه برسد به یک بزرگسال .
بزرگسالی که شخصیتش شکل گرفته و حق انتخابش برای او مهم است.
من یک مادر هستم . به اندازه ی تجربه ی مادریم ،می فهمم که اگر بچه به کارش فکر کند و راه درست را خودش پیدا کند بهتر است تا من بگویم فلان کار را بکن.
جامعه ی ما باید اندیشیدن و به اندیشه وا داشتن را بیاموزد .
حالا باید ماجرا ته نشین شود تا ببینیم چه کردیم!
"یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ"
"ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسين بحق برادرت حسين، اندوه و مشکل من را برطرف کن."
رفتم لباس مشکی برای داداش رضا(پسرم) بخرم . فروشنده، لباس را روی میز پهن کرد . لباس را برگرداندم تا پشتش را هم ببینم . پشتش دو کلمه بیشتر ننوشته بود ."علمدار نیامد".
آنقدر روضه از این دو کلمه توی دلم هوار شد ، که تا آمدم کارت را از کیف در بیاورم ،اشک از روی گونه ام غلت زد و افتاد روی دستم.