__🌱
داشتیم تلویزیون می دیدیم که رفتیم توی سکوت و بی برقی .
سر حرف باز شد و بچه ها حرف زدنشان گل انداخت.
صحبتمان به ظهور رسید.
دخترم همین جور که به دیوار مقابلش نگاه می کرد گفت:مامان من دوست ندارم ظهور اتفاق بیفته ، چون ،همه می گن اون موقعه جنگ میشه.》
به صورت نگرانش نگاه کردم :
_مامان جان! ما خیلی وقته توی جنگ هستیم ،نمی دیدیمش چون داشت زیر زیرکی انجام میشد ولی الان که لبنان توی جنگه این یعنی جنگ از زیر پوسته بیرون زده. امام میاد که این جنگ ها تموم بشه. میاد تا کسی مثل آمریکا و اسرائیل به مردم دنیا ظلم نکنن. میاد و به کمک آدم های خوب، و ما، ان شاء الله این دشمن ها رو نابود می کنه》
چشمم خورد به حدیثی که به دیوار زدیم و بلند برای بچه ها خواندمش:
امام راهنما در مهلکه هاست ،هر که از او جدا شود نابود می گردد.》*
فکر کردم به این چند وقت که جنگ اینقدر به ما نزدیک شده باید به بچه ها چیزی را یادآوری کنم که آرامش داشته باشند:
_ما باید تو سختی ها به امام هامون متوسل بشیم .یعنی از امام هامون تو تمام کارها کمک بگیریم.بعضی وقت ها آدم با یه امام خیلی صمیمی میشه، مثلا امام رضا، اشکالی هم نداره، چون راه همه ی امام هامون یکی بوده و همه شون جانشین خدا روی زمین هستن.خودشون گفتن نمک غذاتون رو هم از ما بخواهید. یعنی میتونید کوچک ترین چیزها رو ازشون درخواست کنید. به خاطر عزتی که امام پیش خدا داره ،زودتر حاجت ما بر آورده میشه.یا گاهی حاجت ما برامون ضرر داره ، بهتر از اون رو برامون از خدا طلب می کنن 》
_مامان آقای خامنه ای ، امام هستن؟》
لبخند زدم و توی صورت پاک و کودکانه اش نگاه کردم:
_ایشون جانشین امام هستن،تا وقتی که امام زمان نیومدن ما باید به حرفهای ایشون گوش بدیم .》
سوالش برایم جالب بود.فکر کردم چه طور این سوال به ذهنش رسیده.حتما کارهای این چند وقت خانواده بی اثر نبوده.جمعه ی نصری که رفتیم و یا کارهای دیگری که از حرف های رهبری نشات می گرفت.
_________________
#امام_زمان_عج
#بچه_ها_میبینند
*فرموده ی امام رضا (ع) جان
《شرف خانه》🇮🇷
__🌱 داشتیم تلویزیون می دیدیم که رفتیم توی سکوت و بی برقی . سر حرف باز شد و بچه ها حرف زدنشان گل اند
________🌿
حافظ هر آنکه عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضو ببست
یا ایها العزیز!
ما هم عشق نورزیده طالب وصلیم...
کتاب 《الی البیت المقدس》
__________________🌱
ماجرای کتاب برمیگردد به سال ۱۳۹۱.
راستش من اصلا خبری از این سفر نامه هیچ کجا نشنیدم!
کاروان چند ملیتی ،چند مذهبی با مسئولیت کاملا مردمی می روند به سمت فلسطین .
می روند تا حصر را بشکنند و جوانه ی امید تازه ای در دل مردم در بند فلسطین بکارند.
فراز نشیب سفری زمینی، سفری که از هند آغاز می شود تا برسد به پشت مرزهای فلسطین را می خوانید البته نقطه ی شروع کتاب ایران است.
کتاب در لایه ی ملایم طنزی از شیطنت های ایرانیان پیچیده و این سختی سفر را کمی قابل تحمل تر کرده است.
سفر ی با زبان، فرهنگ و مهم تر از همه مذهب های متفاوت اما با یک هدف مشترک.
هدفی مقدس برای رهایی یک ملت مظلوم.
مردمی از کشورهای آسیایی و اروپایی و حتی آمریکای مدافع اسرائیل و حتی تر خاخام های یهودی قرار می گذارند تا پشت مرزهای فلسطین جمع شوند.
اراده های محکم که باعث ترس اسرائیل می شود و تهدید کشورهای میزبان کاروان 《الی البیت المقدس》.
آدمهایی که در زندگی منفعل نبودند و کاری که می توانستند را با فروتنی انجام دادند،حتی اگر به قیمت جانشان باشد.
اگر حرفه ای هستید ،شاید کمی نقص در نویسندگی آزارتان دهد ولی در کل کتاب خوش خوان و روانی است .
در ضمن اینکه تجربه ی خاصی را به نمایش گذاشته است.
___________
عکس جایی در بلند های لبنان و مشرف به فلسطین است که از کتاب انتخابش کردم.
#اتحادیه_ی_بین_المللی_امت_واحده
توی خرپشته پیدایش کردم. خاکی نرم رویش را گرفته بود.توی طبقه اول کمد قهوه ای رنگ پریده اُفتاده بود.
اهل کتاب که باشی ،هر جا کتابی ببینی ،اولین چیزی که به ذهنت خطور می کند،خواندن کتاب و بهره بردن از آن است.
مثل گوهر فروشی که گوهری جُسته باشد،براندازش کردم .
"کمی دیرتر " نوشته ی سید مهدی شجاعی.
بارها شعر 《آقا بیا 》را زمزمه کرده بودم ولی هیچ وقت در آن عمیق نشده بودم.
"کمی دیرتر "ایستگاهی بود که بنشینم و ببینم کدام طرفم!
جزء کدام گروه هستم!
آیا ظاهرم با باطنم یکی ست؟
نکند روی زبانم آقا بیا و در دلم آقا نیاست؟!
و شاید هم این وسط ها جزء گروه "آقا کمی دیرتر".
من، آماده نیستم!
این را فهمیدم که حد وسطی نیست همین "کمی دیرتر "همان آقا نیاست!
اصلا خود شعر هم برایم دیگر همان شعر نبود.
دیگر نمی توانستم زیر لب بخوانمش. شرم و نگرانی دلم را فرا می گرفت .
قبل از این بدون هیچ تردیدی، من از ته دل می گفتم آقا بیا و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم می لغزید روی گونه ام.
رفته بودم توی کتاب .لای مردم نشسته بودم . من هم تردید کرده بودم به آمدن آقا و گفته بودم کمی دیرتر ،رویم سیاه است .نبودم آن چیزی که باید باشم.
صفحه ی اعمالم را ورق زده بودم و چیزی پیدا نکرده بودم که خالص باشد و من هم لایق دیدار!
نه علامه حلی (ره)بودم، و نه آن پیر مرد ساده دل قفل ساز!
حالا که روزنه هایی توی ذهنم نور پراکنده و کمی روشن تر شدم فکر می کنم ،چه شعر ها و چه حرفها که روی زبان آوردم،لایق حضرتش نبود.
مگر نفرمود :ما هرگز شما را به حال خود رها نکردهایم ...
ما منتظر نیستیم ،آقا منتظر تر است که ما بیاییم!
المهدی محمد حی صاحب الزمان خلیفه الله.ضرب در آمل
۷۶۰ هجری قمری.
🌱🌱🌱
دانشجوی دکترایِ تاریخ است.
اشاره می کند به تابلوی عکس سکه :
_این سکه مال دوره ی قبل از صفویه است .ما تحقیق کردیم مردم قبل از صفویه هم شیعه بودن.از سنگ قبرها که یک چیز خصوصی هست بگیر تا سکه های دولتی."
چه حرفها که آدم توی این روزگار نمی شنود :
_مردم ایران به زور شمشیر عُمر و بعد هم صفویه مسلمان و شیعی شدن ."
ذهنم را مرور می کنم :
_"مغولها پس چی ؟،همان مغولهای وحشی که نه به آدم و نه به فرهنگ و کتابخانه ها رحم کردن. شمشیر هم که دست اون ها بود.پس چرا اونا مسلمون شدن؟چرا ما بودا نشدیم؟"
انگار که جواب توی آستین داشته باشد بی مکث می گوید:
_مغولها ساده بودن تحت تاثیر قرار گرفتن."
مغولها را با آن عکس هایی که توی کتاب و تلویزیون دیدم تصور می کنم. با آن سبیل ها ی آویزان ،هیکل های غول مانند ،تبر به دست و شمشیر به کمر، بعد ذهنیت گوگولی این رفیق را .
می پرسم از کجا به این نتیجه رسیدی و بعد می فهمم خوراکش رسانه هایی ست که هر کدام تبری برداشتند و به ریشه ی اتحاد ما می زنند.
در آخر می گویم :
_تا قیامت حرف بزنیم نه من حرف تو رو میپذیرم و نه تو حرف من رو .بعضی چیزها با کمی فکر حل میشه . بهش فکر کن.من هم فکر می کنم. ان شاءالله هدایت شیم."
حالا جایی از شهر که به اسم حضرت مادر (سلام الله علیها)مزین شده ،توی کوچه های مردم ساز بنی هاشم ،موزه ی کوچک شیعه شناسی ،حرفی را با سند به جانم می ریزد .
ولی خب چیزی که هست اگر عقل را به کار بگیریم بدون تحقیق هم به جواب می رسیم.
واضحات تحقیق نمی خواهد!
خودت می دونی...
جمله ای صادره از یک زن که معناهای بسیاری در آن نهفته است:
۱. این کار رو بکنی بهتره ،حالا بازم خودت می دونی(در کابینت را محکم می کوبد):
حرف من کامل و درست است.
این کار را بکن و گرنه اگر انگشت شست پایت توی چشمت فرو برود(که حتما می رود.ان شاء الله) خودم می آیم وسط و می گویم :
(من که گفته بودم هه هه هه هه)
۲. من چی بگم ،خودت بهتر می دونی(با چاشنی ناز، ادا می شود):
من نمی توانم نظر بدهم .چون قبلا نظر دادم و تو همه چیز را گردن من انداختی .حالا حسرت نظرم را بر دلت می گذارم.برو هر گِلی که دلت خواست به سرت بگیر.
۳. من میگم این کارو بکن بازم خودت می دونی (جمله با شدت بیان می شود) :
غلط می کنی از من نظر می گیری! باید عمل کنی والا نه من نه تو.(بوووووق)
۴.خودت میدونی (چشم در چشم و با اقتدار بیان می شود):
این کار را که به تو می گویم مثل بچه ی آدم، انجام بده البته باید انجام بدهی!
بدون اینکه من به تو دستور بدهم به این نتیجه ی عالی برس(یعنی به حرف من)
🥸خودت می دونی (یک آقا(البته به ندرت دیده شده یک آقا از این جمله استفاده کند!)):
تو بایدخودت تصمیم بگیری .حالا این گزینه ها(راه حل های بنده) هم هست .
🌱🌱🌱
مطمئنم معناهای مستتر در این جمله ی جادویی(از نوع جادوی سیاه) بیشتر از این حرفهاست .
گاهی کلمات کفاف نمی دهند .جدا از اینکه حالات چهره و انجام حرکات دست به اضافه ی سن و سال بانوی محترمه و جایگاهش در اجتماع ،خودش ترجمه ایست جدا و بنده از ارائه ی آن عاجز هستم.
به کرات ،چوب این جمله را خوردم .طوری که بعد از شنیدن این جمله دمای بدنم به صورت وحشتناکی بالا می رود و خون می دود توی صورتم. هنوز هم نمی فهمم بعد بیان این جمله چه باید کرد ؟!
_______________
نتیجه گیری: کاری که صلاح هست را بکن و بی خود در هزار توی مکر زنان نیفت.
🖋به نوشته ی یک بانو .
(آنچه که لازم بود بدانید، نگارنده نگارید بازهم، خودتون می دونید!)
ابوالمشاغل:
شادی، نداشتن غم نیست؛ بلکه داشتن کوهی از غم، و غلبه بر این کوه است.
🌱🌱🌱
دیوارها آجریست.
آجر سفید و یکدست.
روی سقف، لای آجرها، با کاشی های رنگیِ آبی فیروزه ای،آبی کبود،سبزیاقوتی و سیاه ،طرح های لوزی زدند.
لوزی های بزرگ و کوچک و تو در تو.
پنجره ها سرش گنبدیست و تویش با آهن، شبیه فلس ماهی تزئین شده است.
رنگ پنجره ها سبز یاقوتیست.
از همان جایی که نشستم طبقه ی بالا معلوم است.
پهنای تقریبا دو متری با نرده کشی آهنی جلویش.هم رنگ پنجره ها.
ستون های سنگیِ بلند، سقف را روی دست گرفته اند.
چند پنکه از سقف آویزان است. یکی از آنها سبز پسته ای و برجسته و ضخیم است . رویش نوشته:وقف مسجد دولت آباد.
روی هر پره اش.
روضه خوان می خواند و زن ها گریه می کنند.
چند دختر نوجوان گوشه ای نشستند. به من نزدیک اند .سمت راست من .
کنار کمد منبت شده ی چادر نمازها. به هم نگاه می کنند و خنده شان می گیرد.
رویشان به سمت من است و پشتشان به جماعت.
همه جا را بوی قورمه سبزی برداشته.دلم مالش می رود.
هنوز دخترها ریز می خندند .دست شان را جلوی دهانشان گرفتند.گاهی صورتشان را پنهان می کنند . دم گوش هم چیزی می گویند و دوباره ریسه می روند.
چادر را کشیدم روی صورتم.می روم پیش روضه خوان ،تاب می خورم پیش دخترها و سر آخر یک قاشق قورمه سبزی را مزه می کنم.
شاید، زن های پشت سر به نظرشان بیاید که بچه ها دارند گریه می کنند.این را از تکان شانه هاشان می گویم.
فضولیم گرفته به چه می خندند؟
به گیره ی روسریِ دختری که توی نعلبکی بود و خانمی بدون دیدن گیره، آن را بُرد آشپزخانه!
به چایی که سر ریز کرده بود توی نعلبکی !
به زنی که روی صندلی نشسته و محکم خودش را می کوبد!
به پنکه ای که بی موقعه ،توی سرما شروع کرده به تاب خوردن!
دخترها هر جا هستند اِلّا توی روضه.
مداح بلند می گوید: می خوام مثل قدیمیا روضه بخونم...》
مثل قدیمی ها می خواند .همان طور پر سوز و در لفافه .دلم ترک برداشته .
یکی از دختر ها چادر را روی سرش کشیده و تکان می خورد.دخترهای دیگر هم آرام شدند .دیگر خنده ندارند،حتی کمی اندوه هم توی صورتشان است. رفیقشان را نگاه می کنند.
یاد همان روزهای نوجوانی خودم می اُفتم .همان روزها که تَرک روی دیوار هم بهانه ای می شد تا خنده ام متوقف نشود.همان موقعه ها که داداش اخم می کرد و مامان نیشگونی آرام از پایم می گرفت.
گاهی هم موقعه ی خنده ی دیگران ،گریه ام می گرفت .چیزی احساساتم را غلیان میداد.
باز باید آنقدر گریه می کردم تا خالی می شدم.
مامان نگاهم می کرد و سر تکان می داد :دختر نه به خنده هات نه به گریه هات...》
روضه خوان مدح می خواند و سینه زنی می خواهد.
آرام سینه می زنم.اشک پشت اشک می آید .نشسته ام توی کوچه های بنی هاشم.
تاب می خورم توی کوچه ها .مثل نوجوانی ام شده ام اشکم بند نمی آید.
قرار بود صبح سه شنبه بروم طبقه ی بالا. منزل پدر همسرم و کیک خیس کاکائویی درست کنم.
مامان گفته بود، شب یلدا را چند شب زودتر بگیریم .
عمه ی بچه ها قصد تبریز داشت و قرار بود یلدا را آنجا پیش خانواده ی همسرش بگذراند.
حالا چند شب زودتر، برگزاری یلدا باعث می شد تک دانه عمه و بچه هایش را هم داشته باشیم.
به مامان پیشنهاد دادم که یلدا را مختصر بگیریم و پختنی درست نکنیم .
آجیل و خشکبار ،کمپوت های دست ساز گیلاس و هلو تابستان، در کنار تنقلات ، چند میوه و کیک، بس مان است و بیشتر از این حد مخل کار معده!
مامان هم تایید کرد :آره بس مونه، فقط یه کیک مرغ یا سالاد ماکارونی .همين. "
فقط !
با شنیدن این کلمه فهمیدم لاینی باز شده است برای تحریف محتوای جمله.
مثل یک تعهد نامه ی بین المللی که اَبر قدرت با کشورهای خاورمیانه می بندد و با یک کلمه همه چیز را به نفع خودش تمام می کند .
گاهی برای فرار از نگرانی ها و نصیحت های ما که: مامان کمرت درد می کنه،مچ دست ضعیف شده،زانو هات درد می کنه..." می پذیرد که کمتر کار کند، ولی از آن طرف
روبه پنهان کاری می آورد.
اینجاست که "فقط ها" ردیف می شوند.
روز یلدای فوریتی ،رفتم بالا. بوهای خوشمزه ای از لای در می پیچید توی ساختمان.
بوی کره حیوانی، بوی زنجبیل .
می شد حدس زد که شیرینی زنجبیلی درست کرده.
نگاه متعجب من را که دید ،خندید و کمی دست پاچه گفت: با خودم گفتم یه شیرینی زنجبیلی درست کنم خیلی وقته بچه ها نخوردن."
توی ذهنم با خودم تکرار کردم: فقط!"
بوی گلاب ، زعفران و هل هم می آمد. ملایم تر از زنجبیل و کره ی حیوانی.
مسابقه ی عطرها بود ولی به ضرس قاطع، زنجبیل طلا را برده بود.
گفتم: گلاب و زعفران و هل چی میگه؟!"
دستمال کهنه ای را روی اجاق گاز چرخاند و پشت به من گفت: روح الله لرزونک دوست داره .کاری هم نداشت .دو دیقه درستش کردم ."
لب و لوچه ام آویزان شد.نه به تایید آن شبش و نه به تحرکات مرموز اِمروزش!
"فقط " کار خودش را کرده بود.
خود مامان هم انگار می دانست که زده زیر میز.توی صورتم نگاه نمی کرد .
گاز را که پاک کرد ،در رو به ایوان را باز کرد و کاسه ی بزرگی را سمتم آورد: اینم کیک مرغ .دیشب درستش کردم."
تا حالایش را خودم جُسته بودم و برای اینکه فکر نکنم از بازی بیرون افتاده ام رو آورده بود به برملا کردن بقیه ی اسرار.
همان یاروی لجبازی که آن رویم است را با سلام و صلوات نشاندم جایش.
می خواست لب باز کند و سخنرانی غرایی بنماید.
سه بسته نان تست هم زیر میز بود.مطمئن بودم خودش رفته و خریده.ساعت نه ونیم صبح بود و معلوم بود که از نماز صبح دارد می دَود.
پنجره ی آشپزخانه را مه گرفته بود.مامان روسری را سفت بسته و جلیقه کاموایی بنفش را تن کرده بود .با دمپایی های رو بسته ی مخمل گُل گلی در آشپزخانه می چرخید و از هر طرف چیزی می آورد.
لپ هایش گل انداخته بود و چشمهایش برق می زد .
شروع کردم به چیدن مواد کیک .باز مامان با لحنی خواهشانه گفت : کیک زعفرونی هم درست کن."
گفتم: باشه. دوبرابر همیشه کاکائویی. و همون اندازهی همیشگی زعفرونی. "
کمی این پا و آن پا کرد: نه! زعفرونی هم دو برابر درست کن."
مواد کیک را آماده کردم .
مامان را نگاه می کردم که از توی یخچال نخود فرنگی و ذرت بیرون می آورد. وسایل سالاد ماکارانی را می چید روی میز.
بعد پخت کیک ،سالاد ماکارانی را هم درست کردیم.
بعد موبایلش را آورد و سمت من گرفت.زنی دسر درست می کرد:
_این رو هم درست کنیم .چیزی نداره که !"
از توی کابینت شکر و نشاسته را بیرون آورد.هویج پخته شده را رنده کرد. مواد را
ترکیب کرد و گذاشت روی گاز .شروع کرد هم زدن.آخر کار دسر را توی ظرف ها ریختیم .نگاهشان کرد:
_وای شل شده ! برش گردونیم دوباره نشاسته بریزم اینجور بده!"
ظرفها را خالی کردیم توی قابلمه.
از نو هم زدن ،نشاسته اضافه کردن،مشت مشت ،خلال بادام ریختن!
پخت و پز برای مامان ابزاری برای عشق ورزید، برای جلب توجه کردن است.
صورتش شاداب شده بود و تند کار می کرد .برعکس دیروزش که پایش را می کشید.
حتما توی ذهنش شب را می دید. همان لحظه که تکیه زده به صندلی و دیگران دارند می خورند و تعریف می کنند.
تعریف کردن از ترشیها و مربا ها و غذا ها ، برای مامان لذتی دارد که تا چند وقت کیفش کوک است.
همان لحظه ها یی که تعریفش می کنیم و مامان دلبرانه می خندد.
بارها شده که فامیل، مامان را با یاد آوری غذایی که برایشان درست کرده به شور آوردند.
غذایی که دوباره قولش را از او گرفته اند.
_زن دایی کی آبجیمو از بیمارستان میارن؟
به صورت گِرد غمگینش نگاه می کنم.
_ان شاءالله زود!
ظرفهای روی کابینت را جابه جا می کنم.هنوز دارد با لبه ی کابینت بازی می کند.
_اومد خونه ،نباید بغلش کنم؟
چشمان مادرانه اش را نگاه می کنم.از همین الان روی خواهرش تمرین می کند.همان موقعه ها که خواهر کوچولو گریه می کند و او زودتر از مادر، خودش را به او می رساند .لب های سرخش را غنچه و دستانش را دور خواهر کوچولو حلقه می کند. کمی تلو تلو می خورد و بعد دستش را پشت خواهر ستون می کند. راه می بَردش و با همان لب های غنچهِ گل سرخ قربان صدقه اش می رود.
حالا که آبجی کوچولو مریض شده و توی بیمارستان است ،منتظر آمدنش برای آغوش دوباره، برنامه می چیند.
#دخترهامادربه_دنیامی_آیند
________