eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
خودت می دونی... جمله ای صادره از یک زن که معناهای بسیاری در آن نهفته است: ۱. این کار رو بکنی بهتره ،حالا بازم خودت می دونی(در کابینت را محکم می کوبد): حرف من کامل و درست است. این کار را بکن و گرنه اگر انگشت شست پایت توی چشمت فرو برود(که حتما می رود.ان شاء الله) خودم می آیم وسط و می گویم : (من که گفته بودم هه هه هه هه) ۲. من چی بگم ،خودت بهتر می دونی(با چاشنی ناز، ادا می شود): من نمی توانم نظر بدهم .چون قبلا نظر دادم و تو همه چیز را گردن من انداختی .حالا حسرت نظرم را بر دلت می گذارم.برو هر گِلی که دلت خواست به سرت بگیر. ۳. من میگم این کارو بکن بازم خودت می دونی (جمله با شدت بیان می شود) : غلط می کنی از من نظر می گیری! باید عمل کنی والا نه من نه تو.(بوووووق) ۴.خودت میدونی (چشم در چشم و با اقتدار بیان می شود): این کار را که به تو می گویم مثل بچه ی آدم، انجام بده البته باید انجام بدهی! بدون اینکه من به تو دستور بدهم به این نتیجه ی عالی برس(یعنی به حرف من) 🥸خودت می دونی (یک آقا(البته به ندرت دیده شده یک آقا از این جمله استفاده کند!)): تو بایدخودت تصمیم بگیری .حالا این گزینه ها(راه حل های بنده) هم هست . 🌱🌱🌱 مطمئنم معناهای مستتر در این جمله ی جادویی(از نوع جادوی سیاه) بیشتر از این حرفهاست . گاهی کلمات کفاف نمی دهند .جدا از اینکه حالات چهره و انجام حرکات دست به اضافه ی سن و سال بانوی محترمه و جایگاهش در اجتماع ،خودش ترجمه ایست جدا و بنده از ارائه ی آن عاجز هستم. به کرات ،چوب این جمله را خوردم .طوری که بعد از شنیدن این جمله دمای بدنم به صورت وحشتناکی بالا می رود و خون می دود توی صورتم. هنوز هم نمی فهمم بعد بیان این جمله چه باید کرد ؟! _______________ نتیجه گیری: کاری که صلاح هست را بکن و بی خود در هزار توی مکر زنان نیفت. 🖋به نوشته ی یک بانو . (آنچه که لازم بود بدانید، نگارنده نگارید بازهم، خودتون می دونید!)
ابوالمشاغل: شادی، نداشتن غم نیست؛ بلکه داشتن کوهی از غم، و غلبه بر این کوه است. 🌱🌱🌱
دیوارها آجریست. آجر سفید و یکدست. روی سقف، لای آجرها، با کاشی های رنگیِ آبی فیروزه ای،آبی کبود،سبزیاقوتی و سیاه ،طرح های لوزی زدند. لوزی های بزرگ و کوچک و تو در تو. پنجره ها سرش گنبدیست و تویش با آهن، شبیه فلس ماهی تزئین شده است. رنگ پنجره ها سبز یاقوتیست. از همان جایی که نشستم طبقه ی بالا معلوم است. پهنای تقریبا دو متری با نرده کشی آهنی جلویش.هم رنگ پنجره ها. ستون های سنگیِ بلند، سقف را روی دست گرفته اند. چند پنکه از سقف آویزان است. یکی از آنها سبز پسته ای و برجسته و ضخیم است . رویش نوشته:وقف مسجد دولت آباد. روی هر پره اش. روضه خوان می خواند و زن ها گریه می کنند. چند دختر نوجوان گوشه ای نشستند. به من نزدیک اند .سمت راست من . کنار کمد منبت شده ی چادر نمازها. به هم نگاه می کنند و خنده شان می گیرد. رویشان به سمت من است و پشتشان به جماعت. همه جا را بوی قورمه سبزی برداشته.دلم مالش می رود. هنوز دخترها ریز می خندند .دست شان را جلوی دهانشان گرفتند.گاهی صورتشان را پنهان می کنند . دم گوش هم چیزی می گویند و دوباره ریسه می روند. چادر را کشیدم روی صورتم.می روم پیش روضه خوان ،تاب می خورم پیش دخترها و سر آخر یک قاشق قورمه سبزی را مزه می کنم. شاید، زن های پشت سر به نظرشان بیاید که بچه ها دارند گریه می کنند.این را از تکان شانه هاشان می گویم. فضولیم گرفته به چه می خندند؟ به گیره ی روسریِ دختری که توی نعلبکی بود و خانمی بدون دیدن گیره، آن را بُرد آشپزخانه! به چایی که سر ریز کرده بود توی نعلبکی ! به زنی که روی صندلی نشسته و محکم خودش را می کوبد! به پنکه ای که بی موقعه ،توی سرما شروع کرده به تاب خوردن! دخترها هر جا هستند اِلّا توی روضه. مداح بلند می گوید: می خوام مثل قدیمیا روضه بخونم...》 مثل قدیمی ها می خواند .همان طور پر سوز و در لفافه .دلم ترک برداشته . یکی از دختر ها چادر را روی سرش کشیده و تکان می خورد.دخترهای دیگر هم آرام شدند .دیگر خنده ندارند،حتی کمی اندوه هم توی صورتشان است. رفیقشان را نگاه می کنند. یاد همان روزهای نوجوانی خودم می اُفتم .همان روزها که تَرک روی دیوار هم بهانه ای می شد تا خنده ام متوقف نشود.همان موقعه ها که داداش اخم می کرد و مامان نیشگونی آرام از پایم می گرفت. گاهی هم موقعه ی خنده ی دیگران ،گریه ام می گرفت .چیزی احساساتم را غلیان میداد. باز باید آنقدر گریه می کردم تا خالی می شدم. مامان نگاهم می کرد و سر تکان می داد :دختر نه به خنده هات نه به گریه هات...》 روضه خوان مدح می خواند و سینه زنی می خواهد. آرام سینه می زنم.اشک پشت اشک می آید .نشسته ام توی کوچه های بنی هاشم. تاب می خورم توی کوچه ها .مثل نوجوانی ام شده ام اشکم بند نمی آید.
قرار بود صبح سه شنبه بروم طبقه ی بالا. منزل پدر همسرم و کیک خیس کاکائویی درست کنم. مامان گفته بود، شب یلدا را چند شب زودتر بگیریم . عمه ی بچه ها قصد تبریز داشت و قرار بود یلدا را آنجا پیش خانواده ی همسرش بگذراند. حالا چند شب زودتر، برگزاری یلدا باعث می شد تک دانه عمه و بچه هایش را هم داشته باشیم. به مامان پیشنهاد دادم که یلدا را مختصر بگیریم و پختنی درست نکنیم . آجیل و خشکبار ،کمپوت های دست ساز گیلاس و هلو تابستان، در کنار تنقلات ، چند میوه و کیک، بس مان است و بیشتر از این حد مخل کار معده! مامان هم تایید کرد :آره بس مونه، فقط یه کیک مرغ یا سالاد ماکارونی .همين. " فقط ! با شنیدن این کلمه فهمیدم لاینی باز شده است برای تحریف محتوای جمله. مثل یک تعهد نامه ی بین المللی که اَبر قدرت با کشورهای خاورمیانه می بندد و با یک کلمه همه چیز را به نفع خودش تمام می کند . گاهی برای فرار از نگرانی ها و نصیحت های ما که: مامان کمرت درد می کنه،مچ دست ضعیف شده،زانو هات درد می کنه..." می پذیرد که کمتر کار کند، ولی از آن طرف روبه پنهان کاری می آورد. اینجاست که "فقط ها" ردیف می شوند. روز یلدای فوریتی ،رفتم بالا. بوهای خوشمزه ای از لای در می پیچید توی ساختمان. بوی کره حیوانی، بوی زنجبیل . می شد حدس زد که شیرینی زنجبیلی درست کرده. نگاه متعجب من را که دید ،خندید و کمی دست پاچه گفت: با خودم گفتم یه شیرینی زنجبیلی درست کنم خیلی وقته بچه ها نخوردن." توی ذهنم با خودم تکرار کردم: فقط!" بوی گلاب ، زعفران و هل هم می آمد. ملایم تر از زنجبیل و کره ی حیوانی. مسابقه ی عطرها بود ولی به ضرس قاطع، زنجبیل طلا را برده بود. گفتم: گلاب و زعفران و هل چی میگه؟!" دستمال کهنه ای را روی اجاق گاز چرخاند و پشت به من گفت: روح الله لرزونک دوست داره .کاری هم نداشت .دو دیقه درستش کردم ." لب و لوچه ام آویزان شد.نه به تایید آن شبش و نه به تحرکات مرموز اِمروزش! "فقط " کار خودش را کرده بود. خود مامان هم انگار می دانست که زده زیر میز.توی صورتم نگاه نمی کرد . گاز را که پاک کرد ،در رو به ایوان را باز کرد و کاسه ی بزرگی را سمتم آورد: اینم کیک مرغ .دیشب درستش کردم." تا حالایش را خودم جُسته بودم و برای اینکه فکر نکنم از بازی بیرون افتاده ام رو آورده بود به برملا کردن بقیه ی اسرار. همان یاروی لجبازی که آن رویم است را با سلام و صلوات نشاندم جایش. می خواست لب باز کند و سخنرانی غرایی بنماید. سه بسته نان تست هم زیر میز بود.مطمئن بودم خودش رفته و خریده.ساعت نه ونیم صبح بود و معلوم بود که از نماز صبح دارد می دَود. پنجره ی آشپزخانه را مه گرفته بود.مامان روسری را سفت بسته و جلیقه کاموایی بنفش را تن کرده بود .با دمپایی های رو بسته ی مخمل گُل گلی در آشپزخانه می چرخید و از هر طرف چیزی می آورد. لپ هایش گل انداخته بود و چشمهایش برق می زد . شروع کردم به چیدن مواد کیک .باز مامان با لحنی خواهشانه گفت : کیک زعفرونی هم درست کن." گفتم: باشه. دوبرابر همیشه کاکائویی. و همون اندازه‌ی همیشگی زعفرونی. " کمی این پا و آن پا کرد: نه! زعفرونی هم دو برابر درست کن." مواد کیک را آماده کردم . مامان را نگاه می کردم که از توی یخچال نخود فرنگی و ذرت بیرون می آورد. وسایل سالاد ماکارانی را می چید روی میز. بعد پخت کیک ،سالاد ماکارانی را هم درست کردیم. بعد موبایلش را آورد و سمت من گرفت.زنی دسر درست می کرد: _این رو هم درست کنیم .چیزی نداره که !" از توی کابینت شکر و نشاسته را بیرون آورد.هویج پخته شده را رنده کرد. مواد را ترکیب کرد و گذاشت روی گاز .شروع کرد هم زدن.آخر کار دسر را توی ظرف ها ریختیم .نگاهشان کرد: _وای شل شده ! برش گردونیم دوباره نشاسته بریزم اینجور بده!" ظرفها را خالی کردیم توی قابلمه. از نو هم زدن ،نشاسته اضافه کردن،مشت مشت ،خلال بادام ریختن! پخت و پز برای مامان ابزاری برای عشق ورزید، برای جلب توجه کردن است. صورتش شاداب شده بود و تند کار می کرد .برعکس دیروزش که پایش را می کشید. حتما توی ذهنش شب را می دید. همان لحظه که تکیه زده به صندلی و دیگران دارند می خورند و تعریف می کنند. تعریف کردن از ترشیها و مربا ها و غذا ها ، برای مامان لذتی دارد که تا چند وقت کیفش کوک است. همان لحظه ها یی که تعریفش می کنیم و مامان دلبرانه می خندد. بارها شده که فامیل، مامان را با یاد آوری غذایی که برایشان درست کرده به شور آوردند. غذایی که دوباره قولش را از او گرفته اند.
_زن دایی کی آبجیمو از بیمارستان میارن؟ به صورت گِرد غمگینش نگاه می کنم. _ان شاءالله زود! ظرفهای روی کابینت را جابه جا می کنم.هنوز دارد با لبه ی کابینت بازی می کند. _اومد خونه ،نباید بغلش کنم؟ چشمان مادرانه اش را نگاه می کنم.از همین الان روی خواهرش تمرین می کند.همان موقعه ها که خواهر کوچولو گریه می کند و او زودتر از مادر، خودش را به او می رساند .لب های سرخش را غنچه و دستانش را دور خواهر کوچولو حلقه می کند. کمی تلو تلو می خورد و بعد دستش را پشت خواهر ستون می کند. راه می بَردش و با همان لب های غنچهِ گل سرخ قربان صدقه اش می رود. حالا که آبجی کوچولو مریض شده و توی بیمارستان است ،منتظر آمدنش برای آغوش دوباره، برنامه می چیند. ________
عمه شدنتان مبارک ❤️
من آدم سفر نیستم ! حتی از سفر وحشت دارم. سفر برای من یعنی کلی پیش آمد پیش بینی نشده ! همان طور که آقا جان موقعه ی اصرار مامان راضی به سفر نمی شد من هم راضی نمی شوم.هر چند به خاطر خانواده صدایم در نمی آید. به جان کندن ساک را جمع می کنم. می خواهم آقا جان نباشم ولی بعد این همه سال باز همانم که هستم. برعکس پدرم ،خانواده ی همسرم عاشق سفرند. این خصلت در بچه ها به مراتب بیشتر خودش را نشان می دهد.آن هم سفر دسته جمعی! آقاجان چسبِ خانه ست.طوری که مامان قید مسافرت با آقا جان را زده و خودش برنامه ریزی می کند؛ هر بار با یکی از بچه ها می رود زنجان .آقا با تمام مخالفتش دم آخر با کت و شلوار مشکی می ایستد دم در. توی کودکیم یادم هست مامان که عشق سفر بود و دوست داشت تهران مهمان برویم خانه ی اقوام،آقام می گفت《من تهران رو بلد نیستم،گم میشیم》. و همین قدر مسخره از زیر بار سفر در می رفت.روستای خودمان را هم به خاطر خواهرهایش می رفت . حتی با وجود خواهر ها، هم سخت مایل می شد . مامان با آقا جان قهر می کرد و ما می شدیم پیام رسان پدر و مادر .حرفی مستقیم رد و بدل نمی شد. غذایی پخت نمی شد . همه چیز آشفته و پا در هوا تا آقا جان قبول می کرد. آن موقعه مامان می رفت بازار .برای تک تک فامیل ، کادو می خرید.سوهان قم یا قوری استیل، بشقاب ها ی ملامین . دلم می خواهد کلاس به خرج بدهم و بگویم یک ساک وسایل ولی در حقیقت یک گونی بزرگ را پر می کرد از خرت و پرت. حالا نوبت آقاجان بود که قهر کند.اخمو خانه بیاید و با هیچ کس حرف نزند.مثل مامان، پیام رسان هم نمی خواست!
توی قطار چهار کوپه داریم :عمه و عمو، پدر بزرگ و مادر بزرگ، و ما . دوکوپه در یک واگن دو کوپه هم در واگن بعدی .بچه ها یک کوپه را مال خود کردند. فقط صدیقه ی شش ماهه، پیش مادرش است. دختر بزرگم کلاس هشتم است .همکلاسیش را دیده که در همین قطار با کاروان، راهی مشهد هستند. جعفری هی می آید و می خواهد با دخترم حرف بزند و یا با خود به کوپه ی زنانه که مادرش هم همان جاست، ببرد. دخترم کلافه است، نمی خواهد از جمع جدا شود. جعفری با برادر بزرگتر از خودش ، دو فرزندی هستند. دخترم می گوید : مامان این دختره توّهم داره ! یه روز می گه یه برادر کوچیک دارم که خودم همه کارش رو می کنم .یه بار می گه یه خواهر کوچیک دارم .بعد فرداش میاد می گه دروغ گفتم!》 جعفری باز آمده دم کوپه. یک پسر کوچک هم همراهش است .هیچ شبیه هم نیستند. حدس می زنم بچه ، مال هم کاروانی هاست!
مینی بوس را که می بینم، گوشی را دستم می گیرم و هی عکس می اَندازم.بچه ها هم چشم هایشان برق می زند . با سر و صدا و کلی آخ جان سوار می شوند. اسمش را هم بلد نیستند! آخرین بار کی بود سوار مینی بوس شدم؟ شاید دهه ی هفتاد ! راننده اول ما را سوار می کند و بعد چمدان ها را ردیف می کند توی ماشین. به منزل که نزدیک می شویم گنبد طلایی را می بینیم.همه صلوات می فرستیم. بچه ها صدای خنده شان بالا می رود. مینی بوس می پیچد توی کوچه ای باریک.از پنجره نگاه می کنم به فاصله ی مینی بوس و پراید پارک شده .فاصله ی باریکی ست.فکر می کنم الان است بمالد به پراید. لب به لب ماشین می گذرد.برادر شوهرم می گوید: حاج آقا نزدیک هستیم براتون سخته بقیه اش رو پیاده میریم》 همان طور که مقابل را نگاه می کند، می گوید:مو تا هر جا بشه میبرمتان》 موهای جو گندمی پُری دارد.صورت لاغر استخوانی که با ریش پوشیده شده. تا می رسیم چمدان ها را سُر می دهد پایین . بعد ما پیاده می شویم.شماره می دهد تا موقعه برگشتن هم با او برویم.
《سلطان سلاطین جهان است علی》 《سیزده رجب سال ۱۴۰۳، نوشته ی پرچم بالای ایوان طلا》
خانه پر از آینه کاریست . طوری که هی باید مراقب اعمال و رفتارت باشی . می روم و روی یک مبل خودم را می اَندازم و همان لحظه برخورد می کنم با تخته چوب های مبل . استخوان کمرم تیر می کشد. از نشستن پشیمان می شوم و بلند می شوم دنبال بقیه. خانم های جمع دارند توی اتاق ها چرخ می زنند؛ ولی من غرق آینه ها و پنجره های بزرگ خانه هستم. جاری بانو می آید که کدام اتاق را می خواهی، می گویم فرقی نمی کند. عمه ی بچه ها ملحفه های قواره دارش را پهن می کند توی اتاقش. لحاف و تشک رنگ و رو رفته را با گلهای بنفش و آبی ملحفه ها نو نوار می کند. مامان توی آشپزخانه تاب می خورد. آشپزخانه موکت ندارد .کاشی های لک گرفته را نگاه می کند و دست روی دست می زند:چقد کثیفه باید بشوریمش.》 در یک کابینت خراب است با یک کفگیر در را چفت نگه داشتند .توی کابینت ها هم یکی دو تا قابلمه و بشقاب است. آنقدر خلوت است که تویش تارعنکبوت بسته. جاری بانو می‌آید دم در آشپزخانه. صورتش در هم است : معلوم نیست چند وقته دست به این خونه نزدن. بالش و تشک بو میده! 》 حالا این وسط من آنقدر دو هزاریم کج است که در یک وادی دیگر طی طریق می کنم. دست به کار می شوم به بچه ها پتوی مسافرتی می دهم و تاکید می کنم چادرهای گل گلی شان را پهن کنند زیرشان. بخاری دکمه ایست. یا زیاد می شود یا خاموش.مجبورم در اتاق را باز بگذارم تا بخار نشویم!