_زن دایی کی آبجیمو از بیمارستان میارن؟
به صورت گِرد غمگینش نگاه می کنم.
_ان شاءالله زود!
ظرفهای روی کابینت را جابه جا می کنم.هنوز دارد با لبه ی کابینت بازی می کند.
_اومد خونه ،نباید بغلش کنم؟
چشمان مادرانه اش را نگاه می کنم.از همین الان روی خواهرش تمرین می کند.همان موقعه ها که خواهر کوچولو گریه می کند و او زودتر از مادر، خودش را به او می رساند .لب های سرخش را غنچه و دستانش را دور خواهر کوچولو حلقه می کند. کمی تلو تلو می خورد و بعد دستش را پشت خواهر ستون می کند. راه می بَردش و با همان لب های غنچهِ گل سرخ قربان صدقه اش می رود.
حالا که آبجی کوچولو مریض شده و توی بیمارستان است ،منتظر آمدنش برای آغوش دوباره، برنامه می چیند.
#دخترهامادربه_دنیامی_آیند
________
من آدم سفر نیستم !
حتی از سفر وحشت دارم.
سفر برای من یعنی کلی پیش آمد پیش بینی نشده !
همان طور که آقا جان موقعه ی اصرار مامان راضی به سفر نمی شد من هم راضی نمی شوم.هر چند به خاطر خانواده صدایم در نمی آید. به جان کندن ساک را جمع می کنم. می خواهم آقا جان نباشم ولی بعد این همه سال باز همانم که هستم.
برعکس پدرم ،خانواده ی همسرم عاشق سفرند. این خصلت در بچه ها به مراتب بیشتر خودش را نشان می دهد.آن هم سفر دسته جمعی!
آقاجان چسبِ خانه ست.طوری که مامان قید مسافرت با آقا جان را زده و خودش برنامه ریزی می کند؛ هر بار با یکی از بچه ها می رود زنجان .آقا با تمام مخالفتش دم آخر با کت و شلوار مشکی می ایستد دم در.
توی کودکیم یادم هست مامان که عشق سفر بود و دوست داشت تهران مهمان برویم خانه ی اقوام،آقام می گفت《من تهران رو بلد نیستم،گم میشیم》.
و همین قدر مسخره از زیر بار سفر در می رفت.روستای خودمان را هم به خاطر خواهرهایش می رفت .
حتی با وجود خواهر ها، هم سخت مایل می شد .
مامان با آقا جان قهر می کرد و ما می شدیم پیام رسان پدر و مادر .حرفی مستقیم رد و بدل نمی شد. غذایی پخت نمی شد . همه چیز آشفته و پا در هوا تا آقا جان قبول می کرد.
آن موقعه مامان می رفت بازار .برای تک تک فامیل ، کادو می خرید.سوهان قم یا قوری استیل، بشقاب ها ی ملامین .
دلم می خواهد کلاس به خرج بدهم و بگویم یک ساک وسایل ولی در حقیقت یک گونی بزرگ را پر می کرد از خرت و پرت.
حالا نوبت آقاجان بود که قهر کند.اخمو خانه بیاید و با هیچ کس حرف نزند.مثل مامان، پیام رسان هم نمی خواست!
توی قطار چهار کوپه داریم :عمه و عمو، پدر بزرگ و مادر بزرگ، و ما . دوکوپه در یک واگن دو کوپه هم در واگن بعدی .بچه ها یک کوپه را مال خود کردند.
فقط صدیقه ی شش ماهه، پیش مادرش است.
دختر بزرگم کلاس هشتم است .همکلاسیش را دیده که در همین قطار با کاروان، راهی مشهد هستند.
جعفری هی می آید و می خواهد با دخترم حرف بزند و یا با خود به کوپه ی زنانه که مادرش هم همان جاست، ببرد.
دخترم کلافه است، نمی خواهد از جمع جدا شود.
جعفری با برادر بزرگتر از خودش ، دو فرزندی هستند. دخترم می گوید : مامان این دختره توّهم داره ! یه روز می گه یه برادر کوچیک دارم که خودم همه کارش رو می کنم .یه بار می گه یه خواهر کوچیک دارم .بعد فرداش میاد می گه دروغ گفتم!》
جعفری باز آمده دم کوپه. یک پسر کوچک هم همراهش است .هیچ شبیه هم نیستند. حدس می زنم بچه ، مال هم کاروانی هاست!
مینی بوس را که می بینم، گوشی را دستم می گیرم و هی عکس می اَندازم.بچه ها هم چشم هایشان برق می زند . با سر و صدا و کلی آخ جان سوار می شوند. اسمش را هم بلد نیستند!
آخرین بار کی بود سوار مینی بوس شدم؟
شاید دهه ی هفتاد !
راننده اول ما را سوار می کند و بعد چمدان ها را ردیف می کند توی ماشین. به منزل که نزدیک می شویم گنبد طلایی را می بینیم.همه صلوات می فرستیم.
بچه ها صدای خنده شان بالا می رود. مینی بوس می پیچد توی کوچه ای باریک.از پنجره نگاه می کنم به فاصله ی مینی بوس و پراید پارک شده .فاصله ی باریکی ست.فکر می کنم الان است بمالد به پراید. لب به لب ماشین می گذرد.برادر شوهرم می گوید: حاج آقا نزدیک هستیم براتون سخته بقیه اش رو پیاده میریم》
همان طور که مقابل را نگاه می کند، می گوید:مو تا هر جا بشه میبرمتان》
موهای جو گندمی پُری دارد.صورت لاغر استخوانی که با ریش پوشیده شده. تا می رسیم چمدان ها را سُر می دهد پایین . بعد ما پیاده می شویم.شماره می دهد تا موقعه برگشتن هم با او برویم.
خانه پر از آینه کاریست .
طوری که هی باید مراقب اعمال و رفتارت باشی .
می روم و روی یک مبل خودم را می اَندازم و همان لحظه برخورد می کنم با تخته چوب های مبل . استخوان کمرم تیر می کشد.
از نشستن پشیمان می شوم و بلند می شوم دنبال بقیه.
خانم های جمع دارند توی اتاق ها چرخ می زنند؛ ولی من غرق آینه ها و پنجره های بزرگ خانه هستم.
جاری بانو می آید که کدام اتاق را می خواهی، می گویم فرقی نمی کند.
عمه ی بچه ها ملحفه های قواره دارش را پهن می کند توی اتاقش. لحاف و تشک رنگ و رو رفته را با گلهای بنفش و آبی ملحفه ها نو نوار می کند. مامان توی آشپزخانه تاب می خورد. آشپزخانه موکت ندارد .کاشی های لک گرفته را نگاه می کند و دست روی دست می زند:چقد کثیفه باید بشوریمش.》
در یک کابینت خراب است با یک کفگیر در را چفت نگه داشتند .توی کابینت ها هم یکی دو تا قابلمه و بشقاب است. آنقدر خلوت است که تویش تارعنکبوت بسته.
جاری بانو میآید دم در آشپزخانه. صورتش در هم است : معلوم نیست چند وقته دست به این خونه نزدن. بالش و تشک بو میده! 》
حالا این وسط من آنقدر دو هزاریم کج است که در یک وادی دیگر طی طریق می کنم.
دست به کار می شوم به بچه ها پتوی مسافرتی می دهم و تاکید می کنم چادرهای گل گلی شان را پهن کنند زیرشان.
بخاری دکمه ایست. یا زیاد می شود یا خاموش.مجبورم در اتاق را باز بگذارم تا بخار نشویم!
از دیشب هر بار راهی حرم شدیم،عروس و داماد دیدیم.
هر وعده حتما سه تا را دیدیم.خانه هم می آییم، از همدیگر آمار می گیریم .
عروس با چادر و مانتوی سفید ، شیری ، سبز ، صورتی.
یکی پر از جواهر دوزی آن یکی خیلی ساده.
بعضی از عروس و دامادها زیادی جوان هستند و بعضی تقریباً میان سال.
چیزی که بینشان مشترک است لبخند و کمی سرخی گونه و ایضاً تبریک دمادم زوار.
عروس و دامادها دست در دست هم چادر کشان از کنارمان می گذرند.
صبحی بعد نماز و آهنگ خوش نقاره رفتیم چایخانه .
عروس و دامادی چای می خوردند و دو خانم که معلوم بود فامیلی یا دوستی هستند، چپ و راست عکس می گرفتند.
یک زائر هم آمد و اجازه گرفت و عکسی انداختُ رفت.
احتمالا برای صفحه ی مجازی.
ما هم شدیم شکارچی .دور ور را نگاه می کنیم و یکی از آنها را شکار می کنیم و بعد در مورد تیپ و قیافه، و اینکه چقدر بهم می آیند، ای وای چقدر لوسند،ای وای چقدر محجوب، سخن پراکنی می نماییم.
روضه ی قبل از دعای کمیل پخش می شود و من همچنان که بچه ها را از موزه ی حرم جمع می کنم به فکر اینم دور از چشم مردم، جایی، کمرم را به فرش های یخ حیاط بچسبانم و قلنج بشکنم.
باید بچه ها را به دندان بگیریم و ببریم خانه.
فاطمه، زینب و محمد باید بروند سرویس.
امروز، دوبار همه را جمع کردیم و پیاده تا حرم آمده ایم.
بچه های خودمان و بچه های عمو و عمه.
عمه فرزند شش ماهه دارد و زن عمو باردار است.
آخرین فرصت است.
قبل از موزه، رواق کودک بودیم . صف درازی را طی کردیم.محتاج آرامش در یک جای گرمیم.
همین الان هم سر خندیدن زینب به کلاه یه وری رضا و پس کله ای زدن معصومه به محمد، دارند برای هم شاخ و شانه می کشند.
هی می روم وسطشان و تهدیدشان می کنم به تحریم ها. مگر توی گوش شان می رود .دو دقیقه بعد بهانه ی جدید برای دعوا پیدا می کنند.
مداح دارد از عمه ی سادات می خواند.دلم می خواهد بمانم . ماندن با کمری که تیر می کشد به چه درد می خورد! بچه ها پخش می شوند.بچه هایی که امانت اند.
به اسم،بلند،صدایشان می زنم . دو نفر عقب ماندند و چند نفری جلو تر می روند.
قلبم تند می زند. روضه حال زینب کبری را در کربلا می گوید .
کمرم تیر می کشد .مدام به رو برو و پشت سر نگاه می کنم. پشت سر بچه ها، چشمم می اُفتد به گنبد طلا.
دلم آرام می گیرد. تو همیشه مواظب منی.
چایخانه نزدیک مان است.بچه ها می دوند و به هم می رسند.چایخانه مامن آرامش می شود.می روم دنبالشان.
پشت سرشان توی صف می ایستم.به خادم می گویم: می شه دوتا ببرم؟》
با جواب مثبتش چای را می گیرم تا دهان خشکم را تر کنم.
آخرین لحظه، زیر بارانِ نم نم ، سلام کردم. یعنی هر کاری کردم که خدا حافظی کنم یک مقاومت درونی بهم اجازه نداد.
توی صحن انقلاب ایستاده بودم و تماشا می کردم. کبوترها ، سقا خانه اسماعیل طلا ، پنجره فولاد و آدمهای وصل به شبکه هاش .
قطره های باران حیاط را تمیز کرده بودند . زائرها زیر باران حرکت می کردند و گاه به تماشا گوشه ای می ایستادند.
تازه دعای ندبه تمام شده بود. اما ندبه ی ما نه!
زنگ ساعت خورد. بعدش صلوات خاصه قرائت شد.
زائرها ایستادند سمت گنبد .با دست های روی سینه و سرهای خم شده، خواندیم:
《اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ
وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ
صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ》
________________
《در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند...》
#سیدحسن_نصرالله
#شهیدقلب_تاریخ_است