eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
راننده های توی جاده فیلسوف می شوند. "گشتم ،بود ،اما مال من نبود."
گفتند ،همه ی شما پذیرفته شدید،با همه ی ضعف هایتان .سوا نکردیم ،این هم شما و این هم باشگاه نویسندگان مبنا.علت هم اینکه ،تا اینجای راه، دل دادید .قلم فرسایی کردید و امید ،که بیشتر تلاش کنید. چشمانم خیس شد ولی جلوی بچه هاو همسرم که با چشم تعقیبم می کردند،خودم را جمع و جور کردم. دوره ی خلاقیتم ،وسط میوه چینی گذشت .لابه لای باز کردن زرد آلوها ی طلایی برای قیصی شدن .موقعه ی استراحت ،جایی لا به لای درختهای آلوچه می نوشتم. وقتی دیدم غرق شدن در ادبیات چه رنگی به زیسته ام داده ،مریدش شدم. مقدماتی را شروع کردم و همراه بوی ماه مهر ،با بچه ها مشق نوشتم .با کتاب صوتی رفیق شدم .فهمیدم چه کتاب‌هایی را بخوانم .لایه زیرین متن چیست . حلقه ی کتاب کمک احوالم شد .گوشی پر شد از فیدیبو ،طاقچه ،نوار.رفتم توی بهخوان،تا حواسم به مقدار مطالعه ام باشد . ولی با این همه کار ته ماجرا ،یک جوری شدم . یک جور آیا حقم بود یا نه ؟کامنت نوشتم ،که حداقل توی پیوی پیام بدهید کداممان آنقدر ضعیف بودیم . شب که توی گروه حرفه ای ،صوت استاد را شنیدم مبنی بر اینکه برای هنر جو های ضعیف پیام فرستاده می شود تا بیشتر تلاش کنند ،دلم آرام گرفت.از دیشب منتظر پیام هستم ،ولی هنوز خبری نیست! باز کتاب می خوانم.آدم ها را نگاه می کنم.خودم را جای آن ها می گذارم .زندگی را موشکافی می کنم . ذره بین می گیرم دستم ،لا به لای زندگی می گردم .می نویسم ،می نویسم....
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💐 امام رضا علیه السلام: هرگاه از مسأله‌ای نگران بودی، صد آیه از هر جای قرآن که خواستی بخوان، سپس سه مرتبه بگو: «خدایا این بلا را از من دفع کن». عدة الداعي و نجاح الساعي، ص: 294 نکته: امام رؤوف و مهربان، امام رضا علیه السلام فرمودند: «هرجای قرآن که خواستی»، پس بعنوان مثال می توانیم سوره های نبأ، نازعات و 14 آیه اول عبس را بخوانیم که 4صفحه هم نمی‌شود. 🇮🇷 یک یا علی... 🇮🇷
يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ اى عزيز به ما و خانواده ما آسيب رسيده است و سرمايه‏ اى ناچيز آورده‏ ايم بنابراين پيمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق كن كه خدا صدقه‏ دهندگان را پاداش مى‏ دهد.
مرزهای تبلیغات توی این دوره ،جا به جا شد . گوشی را باز می کنم .کلی پیام آمده . همه با تمام قوا ما را راهی مراکز رای گیری می کنند .دیگر از اینکه بیایید رای بدهید ،گذر کردند و وارد مرحله ی حتما به ایشان رای بدهید ،شده اند . یعنی کسی نمانده در اطراف من که احساس مسئولیت نکرده باشد .از هر راهی وارد شدند. از گروهای فامیلی که "داریم غربال میشیم مواظب باشید به مرگ جاهلیت نمیرید " تا همسایه عزیز که برایمان نامه داده ،تا غریبه ای که تلفن زده ، تا خودِ خودِ جناب نامزد . رویم سیاه ! از صبح ،دنبال شناسنامه ام می گردم .دست توی هر کیف و جیب بردم .اما پیدا نکردم . چشمها نگران نگاهم می کنند که آیا رای دادی یا نه ؟ همین چند دقیقه ی پیش ،تلفن زنگ زد .کسی با لهجه ی نمی دانم کجا ولی می دانم قمی نبود ، تا فهمید منِ غافل رای نداده ام ،نطقش باز شد. رویم نشد بگویم می خواهم رای بدهم ولی نمی توانم. بنا بر شواهد ،شناسنامه ام را تبریز جا گذاشته ام. آنقدر تحت فشارم و دوستان پیگیر ،که الان است یک نفر در خانه را بزند و بگوید "شما رای دادی یا نه؟"و من که خیلی راستگو هستم می گویم نه و تا می آیم توضیح بدهم چه شده !مرا کشان کشان به مرکز رای گیری ببرد.
خدا را شکر شناسنامه ام پیدا شد .با همان جلد قرمزش . در کودکیم موقعه ی اسباب کشی ،جلدش پاره شده بود .همان روزها که باران از سقف ترک خورده ، چکیده بود واز لای درز کمد نشت کرده بود به صفحه ی شناسنامه . همان روزها که از این خانه به آن خانه بار می بستیم. چقدر امروز زیباتر شده بود! ته داشبورد بود .بدو تا مدرسه ی دخترها رفتم . آنقدر با دقت مراحل گرفتن شناسنامه ،مهر ، استامپ را زیر نظر گرفتم که مدیر مدرسه را ندیدم. صندوق ته سالن بود .خودکار هم برده بودم.موقعه ی نوشتن ،کد و اسم را چند بار چک کردم. برگشتم تا شناسنامه را بگیرم دیدم مدیر با نگاه دنبالم می کند. خدا را شکر که حسرت رای دادن امروز ،که برایم مهم بود به دلم نماند.
هر چه می گذرد بیشتر می فهمم چه خسرانی کردیم . شهید بعد از شهادت، نطقش باز می شود .چند بار گوش دادم .آن جایی که دلت را به امام رضا(ع)سپردی . بعد شهادتت بیشتر در دل وجانم رسوخ کرده . مدام توی ذهنم با صدای خودت پخش می شود .من هم امروز دلم را سپردم .دل را که می سپری دیگر رَم نمی کند . دیگر فکر اینکه بشود یا نشود را نمی کند .سرش را می اندازد پایین محکم و استوار ،راه مستقیم را طی می کند.
تبلیغات درست ،چیزی بود که این چند وقت خیلی به آن فکر کردم . کار هیجانی در تبلیغات ،کار را خراب می کند. مثل چیزی که ما برای فرزندانمان از دین می گوییم .نمی شود به قولی زور چپان کاری را به یک کودک غالب کنی حالا چه برسد به یک بزرگسال . بزرگسالی که شخصیتش شکل گرفته و حق انتخابش برای او مهم است. من یک مادر هستم . به اندازه ی تجربه ی مادریم ،می فهمم که اگر بچه به کارش فکر کند و راه درست را خودش پیدا کند بهتر است تا من بگویم فلان کار را بکن. جامعه ی ما باید اندیشیدن و به اندیشه وا داشتن را بیاموزد . حالا باید ماجرا ته نشین شود تا ببینیم چه کردیم!
"یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ" "ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسين بحق برادرت حسين، اندوه و مشکل من را برطرف کن."
رفتم لباس مشکی برای داداش رضا(پسرم) بخرم . فروشنده، لباس را روی میز پهن کرد . لباس را برگرداندم تا پشتش را هم ببینم . پشتش دو کلمه بیشتر ننوشته بود ."علمدار نیامد". آنقدر روضه از این دو کلمه توی دلم هوار شد ، که تا آمدم کارت را از کیف در بیاورم ،اشک از روی گونه ام غلت زد و افتاد روی دستم.
چند روز است ،گرفتارم. گرفتار برادرزاده های دو قلویم که اول محرم به دنیا آمده اند. گرفتاری شیرینی است. از اول محرم، آروغ می گیریم‌ ، شیرخشک درست می کنیم ، و شب زنده داریم ، کمک حال زن برادرم و مادرش هستم . همه اش وسط این سر شلوغی تا جای خالی برای فکر کردن پیدا می کنم ، با خودم زمزمه می کنم: روضه نرفتم!