از دیشب هر بار راهی حرم شدیم،عروس و داماد دیدیم.
هر وعده حتما سه تا را دیدیم.خانه هم می آییم، از همدیگر آمار می گیریم .
عروس با چادر و مانتوی سفید ، شیری ، سبز ، صورتی.
یکی پر از جواهر دوزی آن یکی خیلی ساده.
بعضی از عروس و دامادها زیادی جوان هستند و بعضی تقریباً میان سال.
چیزی که بینشان مشترک است لبخند و کمی سرخی گونه و ایضاً تبریک دمادم زوار.
عروس و دامادها دست در دست هم چادر کشان از کنارمان می گذرند.
صبحی بعد نماز و آهنگ خوش نقاره رفتیم چایخانه .
عروس و دامادی چای می خوردند و دو خانم که معلوم بود فامیلی یا دوستی هستند، چپ و راست عکس می گرفتند.
یک زائر هم آمد و اجازه گرفت و عکسی انداختُ رفت.
احتمالا برای صفحه ی مجازی.
ما هم شدیم شکارچی .دور ور را نگاه می کنیم و یکی از آنها را شکار می کنیم و بعد در مورد تیپ و قیافه، و اینکه چقدر بهم می آیند، ای وای چقدر لوسند،ای وای چقدر محجوب، سخن پراکنی می نماییم.
روضه ی قبل از دعای کمیل پخش می شود و من همچنان که بچه ها را از موزه ی حرم جمع می کنم به فکر اینم دور از چشم مردم، جایی، کمرم را به فرش های یخ حیاط بچسبانم و قلنج بشکنم.
باید بچه ها را به دندان بگیریم و ببریم خانه.
فاطمه، زینب و محمد باید بروند سرویس.
امروز، دوبار همه را جمع کردیم و پیاده تا حرم آمده ایم.
بچه های خودمان و بچه های عمو و عمه.
عمه فرزند شش ماهه دارد و زن عمو باردار است.
آخرین فرصت است.
قبل از موزه، رواق کودک بودیم . صف درازی را طی کردیم.محتاج آرامش در یک جای گرمیم.
همین الان هم سر خندیدن زینب به کلاه یه وری رضا و پس کله ای زدن معصومه به محمد، دارند برای هم شاخ و شانه می کشند.
هی می روم وسطشان و تهدیدشان می کنم به تحریم ها. مگر توی گوش شان می رود .دو دقیقه بعد بهانه ی جدید برای دعوا پیدا می کنند.
مداح دارد از عمه ی سادات می خواند.دلم می خواهد بمانم . ماندن با کمری که تیر می کشد به چه درد می خورد! بچه ها پخش می شوند.بچه هایی که امانت اند.
به اسم،بلند،صدایشان می زنم . دو نفر عقب ماندند و چند نفری جلو تر می روند.
قلبم تند می زند. روضه حال زینب کبری را در کربلا می گوید .
کمرم تیر می کشد .مدام به رو برو و پشت سر نگاه می کنم. پشت سر بچه ها، چشمم می اُفتد به گنبد طلا.
دلم آرام می گیرد. تو همیشه مواظب منی.
چایخانه نزدیک مان است.بچه ها می دوند و به هم می رسند.چایخانه مامن آرامش می شود.می روم دنبالشان.
پشت سرشان توی صف می ایستم.به خادم می گویم: می شه دوتا ببرم؟》
با جواب مثبتش چای را می گیرم تا دهان خشکم را تر کنم.
آخرین لحظه، زیر بارانِ نم نم ، سلام کردم. یعنی هر کاری کردم که خدا حافظی کنم یک مقاومت درونی بهم اجازه نداد.
توی صحن انقلاب ایستاده بودم و تماشا می کردم. کبوترها ، سقا خانه اسماعیل طلا ، پنجره فولاد و آدمهای وصل به شبکه هاش .
قطره های باران حیاط را تمیز کرده بودند . زائرها زیر باران حرکت می کردند و گاه به تماشا گوشه ای می ایستادند.
تازه دعای ندبه تمام شده بود. اما ندبه ی ما نه!
زنگ ساعت خورد. بعدش صلوات خاصه قرائت شد.
زائرها ایستادند سمت گنبد .با دست های روی سینه و سرهای خم شده، خواندیم:
《اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى عَلِیِّ بْنِ مُوسَى الرِّضَا الْمُرْتَضَى الْإِمَامِ التَّقِیِّ النَّقِیِ
وَ حُجَّتِکَ عَلَى مَنْ فَوْقَ الْأَرْضِ وَ مَنْ تَحْتَ الثَّرَى الصِّدِّیقِ الشَّهِیدِ
صَلاَةً کَثِیرَةً تَامَّةً زَاکِیَةً مُتَوَاصِلَةً مُتَوَاتِرَةً مُتَرَادِفَةً کَأَفْضَلِ مَا صَلَّیْتَ عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَوْلِیَائِکَ》
________________
《در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستادهاند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند...》
#سیدحسن_نصرالله
#شهیدقلب_تاریخ_است
_روایت دو سر سوختِ!
وقتی میگن در نیومده، یعنی خودم در نیومدم !
یعنی زندگیم در نیومده!
آقای خانلری خیلی جدی می گوید. ولی ما می خندیم. تکیه بر صندلی های سبز پلاستیکی زدیم و توی صورت روایت نویس می خندیم.
کسی که خودش را نوشته و این حرف را شنیده.
با سوزی از دل این حرف را می زند و ما می خندیم.
جمع شده بودیم دور نویسنده هایی که از مواجه خود با خواب، روایت نوشته بودند. رونمایی مدام خواب را می گویم.
از همه ی حرف ها این حرف آقای خانلری بیشتر توی ذهنم چسب شد و ماند.
《خود》 را جلوی مردم باز کردن جرات می خواهد. هر چقدر هم که در این راه تبحر داشته باشی باز اضطراب داری.
با اینکه《داستان 》 از زندگی خودمان الهام گرفته شده ، راه گریز دارد. اینکه در این داستان 《من》نیستم و تخیل کرده ام. روایت خودم هستم با تمام قضاوتهایم.
حرف به خودافشایی که می رسد هر سه نویسنده از رنجشان حرف می زنند. رنجی که در جستجوی درونی گریبانشان را گرفته است. گاهی سعی کرده اند از زیر بار خود افشایی در بروند. خود افشایی که نبودش متن را بی جان کرده است. در نهایت تسلیم شده اند.《بنویس حتی از چیزی که بدت می آید》. آقای باهنر این را می گوید. از چیزی که از ابرازش وحشت داری! خودش این کار را کرده است. خانم شوشتری از خون روایتش حرف می زند. از خاطراتی که از ته دالان تاریک ذهنش بیرون کشیده و در عین این واکاوی رنجی را متحمل شده است.
با تمام این دو سر سوخت، روایت این واقعیت نگاری را بیشتر دوست دارم. چه خواندنش را چه نوشتنش را!
روایت یعنی در خود فرو رفتن و کاویدن خود آگاه و ناخود آگاه . در روایت است که گام به گام با آدمی آشنا می شوی!
#مدام
شبهای ماه رمضان خیلی خسته می شوم. از یک ساعتی به بعد دلم می خواهد بچه ها خواب باشند و من به سکوت گوش بدهم. کمی کتاب و بعد خواب.
این چند شب روال همین بوده است.
دیشب ولی فقط پهلو به پهلو شدم. حال کتاب خواندن هم نداشتم. فکرم توی فضای بیمارستان بود. پیش خویشِ نزدیکی که دارد سخت ترین کار دنیا را می کند.
به دنیا آوردن نوزادی!
چندین بار حالش را تصور کردم. دردهایی که بدن را به لرزه می اندازد. دهانم خشک شد. پاهایم رمق نداشت بلند شوم و چایی، آبی بنوشم.
هر بار برایش دعا کردم که خدا کارش را سبک کند.
این چند وقت از دهان چند نویسنده، به زایمان فکر کردم.
تعریف هایی مثل: موشک هوا پرتاب کردن یا نویسنده ای که هر زایمان را مساوی با دادن کمی از مغز و جسم به فرزند یاد کرده.
برای خودم مثل این است که تا پرتگاه بروی و از لبه آن آویزان شوی و تلو تلو بخوری.
صورت مرگ را لمس کنی و برگردی.
حتما سختی که تو را نکشد، قویترت می کند!
گاهی به سختی این فرایند فکر می کنم. از نو تولد یافتن دو انسان. مادر و فرزند!
همین سختی باعث می شود که بچسبی به طفلت. جواهری از آن سوی عالم، دست نیافتنی و حالا تو رفته ای به آن عالم و آن را جُسته ای.
طبیعی ست که هر حالتش نگرانت کند. به رنگ پست ترین چیز عالم خیره شوی و از نتیجه ی آن سلامت طفل را بسنجی. شل شدن و سفت شدنش، رنگ تیره و روشنش بشود دغدغه ات!
تعجب آن جاست که با تمام سختی باز تجربه اش را دوست داری. فراموش می کنی چه بر سرت گذشته. یا همان مغز از دست رفته مسبب این فراموشیست!
ولی نه !
لذت شنیدن کلمه ی 《مامان》 هم بی اثر نیست. مقامی را تصاحب کرده ای.
- مامان کجایی؟
_مامان وسایلم کجاست؟
_مامان تو باید بیایی باهام!
حتی اگر گوشه ای خلوت کنی، مامان گفتن ها یک لحظه آرامت نمی گذارد. مامان شدی و چند نفری روزشان بدون دیدن تو شب نمی شود؛ بدون رفع نیازی از طرف تو!
بارها به این خَلق موجود فکر کردم .خَلقی که یک زن واسطه ی آن است. عشق بی حد و حصر به مخلوقی که امانت در دست توست.
مادر شدن ، خدایی کردن است. خدایی در ابعاد کوچک تر!
《از قیطریه تا اورنج کانتی》
_______________________
حمید رضا صدر آدم خوش صحبتی ست. حتی وقتی از فراز و نشیب سرطان می گوید.
علی رغم اندوه جاری در کتاب، همراهش ماندم.
ارجاع های جان دارِ تاریخی سینمایی، تصاویر زنده، در کنار زبان سرحال و روان ، کشش لازم را داشت.
درون مایه برای من، عشقی بود که با تمام درد و رنج بیماری، قوه ی محرکه ی بیمار شده بود. عشق به همسر، به فرزند، عشق به زندگی .
صدر وقتی به بیماریش پی می برد به زنش می گوید: نمی خوام دکترا تیکه پاره ام کنن ... 》.
چیزی که در بیماری و مرگ پدرش به آن رسیده بود.
اما، گریه های مهرزاد ورق را برمی گرداند. برای درمان سرطانی که وارد استیج چهارم شده تا آمریکا می رود و می جنگد.
صدر جایی به خودش می گوید:
《تویی که همیشه اعتقاد داشتی مرگ همین نزدیکی هاست، می بایست چنان که شایسته است به استقبالش بروی. با روی آرام با کلامی اطمینان بخش با نگاهی فیلسوف مآبانه!
اما داری همه چیز را خراب می کنی، بهم می ریزی!
می دانی فقط آدم های ترسیده، بی دل و جرات به بدبینی، بد و بیراه گویی کشیده می شوند.
با این وصف کاری از دست بر نمی آید!》
سختی رویارویی مرگ را در این جملات یافتم.
جایی که مفاهیم فرو میریزند و باید از نو بازیابی شوند.
مامان پا درد دارد. کمر درد هم دارد. البته سایر دردها را هم دارد .
وقتی می نشینیم و از دردهایش گله می کند، به شوخی می پرسیم کجایت سالم است، مکث می کند و بعد سرش را تکان می دهد.
چند باری از ما خواسته برایش کارت اهداء اعضا بگیریم. دور از جانش، رویمان نمی شود بگوییم کدام عضو را می خواهی هدیه کنی؟
الهی که سایه اش مستدام.
چند روز قبل از ولادت، درخواست کمک صادر می کند:هم اکنون منتظر یاری سبزتان هستم!
پرچم های رنگی را می کوبیم به دیوار . پنجره ها را دستمال می کشیم.گردگیری می کنیم. موهای سفیدش را آغشته به رنگ می کنیم. آجیل های مشگل گشا را می بندیم لای تورهای سبز. مامان شکلات ها را می آورد وسط. نوه ها می پرند و مشت مشت شکلات می ریزند پایین لباس های جمع شده شان. سارا، رضا را هل می دهد و چند تایی از شکلاتهایش را صاحب می شود. رضا دست می برد لای موهای سارا . تا شکلاتش را پس نگیرد موها گروگان هستند.
هر چقدر ما می گوییم شکلات نخر،افاقه نمی کند. روز مولودی ، هر خانمی که می آید یک بسته شکلات می آورد. نذرهایی که برای جشن آورده اند.خانه ی کوچک پدریم پر می شود از زن و بچه. صدا به صدا نمی رسد.
چند باری برادر بزرگم به مامان گفته، بس است و دیگر جشن نگیر. حرفش بی جا نیست. مامان بعد مهمانی چند روزی مریض می شود.
با این حال قبول نمی کند. راز و رمزی بین مامان و امام حسن(ع) است. چند باری آن را بر زبان آورده است. گره ی سخت زندگیش به دست کریم اهل بیت باز شده و خودش را مدیون او می بیند.دلش گره خورده به نامش.هر بار می گوید:یه امسال رو هم بگیرم !》
و همه موافقت می کنند.
روندی چند ساله!
عزیز خانم!
یادت هست خانه تمیزمان را آنقدر می تکاندی و برق می انداختی که در آخر، ما نامطلوب ترین عنصر خانه بودیم!
با اسکن براندازمان می کردی و لایق این همه تمیزی نمی دیدی مان!
یک هفته گشنه مان نگه می داشتی و هی می شستی.
ما، با بوی غذای همسایه ارتزاق می کردیم.
تمام خانه را می ریختی توی حیاط . سُنت هر ساله!
با جزییات می ریختی حیاط. اگر چیزی باقی می ماند خانه تکانیت باطل می شد.
آقا جان از روز اول خانه تکانی، ابروهایش گره می خورد و زیر لب مدام می گفت: ایت سچیبده!؟》( سگ گند زده!؟)
و تو خودت را به نشنیدن می زدی.
آفتاب آنقدرها جان نداشت. خانه را با همان نم می چیدی.
سال ۷۴ ،شبش خانه را چیدی و صبح باگریه هات دلمان را به رعشه انداختی.
آن روز تاریخی، نماز صبحم را با چشمهای بسته، تندی خواندم . لای پتو پلنگیِ مشترک با داداش کوچولو فرو رفتم. از خدا می خواستم زودتر گرمم شود. بخاری نفتی می سوخت و زورش به سرمای اتاق شش متری نمی رسید.
پذیرایی کوچکمان را ممنوع الورود کرده بودی.
از جا کلیدش، پذیرایی تور توریمان را نگاه می کردیم و برای لحظه ی تحویل سال دلمان آب می شد. همان لحظه، که نیم ساعتی دور سفره ی هفت سین می نشستیم و بعدش اگر مهمانی می آمد اجازه ی ورود داشتیم.
پذیرایی زیبایمان را برانداز می کردیم. تمیزی را بو می کشیدیم. به تور سفید آویزان پنجره نگاه می کردیم. غنچه و گل های رز بافته شده تویش را می شمردیم. لاک پشت دست بافتِ مادر و بچه هایش روی دیوار راه می رفتند. توی کمد پارچ و لیوان سفالی با دسته ی شیری ژیان، صورتشان به ما بود. چیزهای ریز و درشتی که دوست داشتم زل بزنم به هر کدامشان.
گریه ها، آقاجان را از جا پراند. خوابم می آمد . گریه های تو چنگ می کشید توی صورتِ خوابم.
صدای آقاجان از پذیرایی می آمد. با کسی دعوایی، حرف می زد. توی پذیرایی، می دوید . چیزی را به زمین می کوبید.ترس برم داشت. آمدم جلوی در پذیرایی. سرک کشیدم. گریه هایت به داد و هوار رسیده بود. آقا جان گربه ی تپل سیاه و سفیدی را دنبال می کرد.جاروی چوبی از هم پاشیده، به گربه نمی خورد. میو میو های جیغ مانندش گم می شد لای گریه های تو. گربه می پرید روی طاقچه ها. تورِ روی آن، به پنجول هایش گیر می کرد. تور با گلدان های بلوری نقش زمین می شد.می پرید روی رختخواب ها. همان ها که ساعت ها در چیدمانشان همت می ورزیدی. باید صاف بالا می رفت. بدون بیرون زدگی. آنقدر روی ملافه ی سفیدش دست می کشیدی که یک چروک هم رویش باقی نمی ماند. صاف و زاویه دار مثل یک قالب پنیرِ بسته بندی.اما حالا در شُرف فرو ریختن بود.
آقا جان را با چشم دنبال می کردم. ناخن هایم را با دندان می کندم و فوتشان می کردم. مثل تماشاچی تنیس شده بودم. نگاهم می رفت سر اتاق و بعد ته اتاق. می دوید و با جارو گربه را به بیرون پنجره هدایت می کرد. گربه گیج شده بود. راه در رو، همان پنجره، همان راه ورود را پیدا نمی کرد. بالای ویترین کوچک ریلی بالا و پایین می پرید.
تو، با همان ناله ها صورت کوفتی و داد زدی: بچه هاش! بچه هاش رو بنداز بیرون!》
آقاجان رفت سمت پشتی ها. پشتی های تزئیین شده با قلاب بافی ابریشمی سفید. سه تا بچه گربه ی کورِ بی مو را گذاشت داخل تشت مسی. زشت و بی شباهت به گربه .بعد، کنار حیاط جایشان داد.
گربه که کور نبود و بچه هاش را دید از خریت دست برداشت . یک دور آقا جان را دواند و پرید توی حیاط.
آن شب زائو داشتیم. پنجره پذیرایی را به خاطر نم باز گذاشته بودی .گربه جای مناسبی برای زاییدن پیدا کرده بود. فرش لاکی رنگ کاشان و یک ویوی آرام بخش، مناسب زاییدن!
تازه داشتیم به روال قبل برمیگشتیم!
سه روز مانده بود به عید.
آقاجان همه چیز را ریخت توی حیاط. دو نفری سه روز شستید و پهن کردید.
این بار آقاجان کوتاه نمی آمد. می گفت : با موی گربه، نماز نمیشه چه برسه به کثافت کاریش!》
از آن موقعه این جمله افتاد توی دهانت:
《 خدا، با آدم وسواسی لَجه》
#مادر_وسواسی
#منشا_فرار_از_خانه_تکانی
#هوشنگ_مرادی_کرمانی_تو_بنویس