eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
"ما سرزمین غریبی داریم. اگر آن را بشناسی عاشقش می شوی، چه روشنفکر باشی چه غیر روشنفکر، چه باسواد باشی چه بی سواد" گفته ی نادر ابراهیمی را در کتاب" ایل من بخارای من " درک کردم. وقتی محمد بهمن بیگی با نثر زیبایش ایل را، وطن را، به تصویر می کشد. شجاعت و مهمان نواز ی های ایل، اسب ها و تفنگ ها، حیا و مظلومیت زنان، آمیخته با هنرهای چشم نواز، نواهای دلنشین ایل، همه و همه وجودم را پر کرد از عشق به وطن. وطنی که کفه ی خوبیهایش خیلی بیشتر و شیرین تر است. کم و کسری های وطن را، بهمن بیگی ها جبران می کنند. آدم های عاشقی که از کوره راهها نمی ترسند و دل به پشت میز نشستن نمی سپارند. طعمش آنقدر شیرین بود که در هر بخش مکث کردم و گاهی چند بار خواندم تا آن را با همان جزیئات تصور کنم. صحنه هایی زیبا و دلنشین که دوست داری همان جا، در همان سطر، سیاه چادر بزنی. زینت کتابخانه اس و یادگاری نفیس برای نسل بعد. روح نویسنده غرق رحمت الهی.
من به انتظار و صبر محکومم، و هیچ گله ندارم از بغض گلویم ز عالم… 《امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 》 و غزه مضطر است خدایا!
«مضطر» کسی است که هیچ راهی برای تکیه خود نبیند! نه به خودش، نه به قوم و خویشش، نه به دوستانش، نه به همسایه‌ایش، نه به مقامش؛ به هیچ جا تکیه نکند. وقتی به هیچ جا تکیه نکرد، می‌شود «مضطر». وقتی مضطر شد، خدا دعای او را مستجاب می‌کند.
طعمش فرق می کند! طعمی شیرین و ماندگار. روایتی که برای روز میلاد امام حسن(ع) نوشته بودم به این هدیه ختم شد.
سکینه، چادرش را دور کمر باریکش محکم بسته. موهای کوتاه و گندمیش از روسری بیرون زده و ریخته روی صورت استخوانیش. می گوید دراز بکش و من دراز می کشم روی فرشِ سردِ لاکی رنگ. توی دلم غوغاست: خدایا بدتر از این نشم!" بادکش می اندازد. لیوان ها بزرگ هستند. از سنگینی و قطر دایره شان روی پوستم، این را می فهمم . این را هم می فهمم که پنبه آتش گرفته را انداخته توی لیوان و روی کمرم دمر کرده. گرمای کوچک بی آزارِ پنبه آتش گرفته را حس می کنم. لیوان می اندازد و با زن روبرویش حرف می زند. _ از زهرا چه خبر ؟ حامله نیست؟" حس ترسم کمی ریخته. درد چندانی حس نمی کنم. گرمای بادکش آرامم کرده. انگار توی خلسه ای فرو رفتم. تقریبا پنج دقیقه بعد، لیوان ها را جمع می کند. هول بلند می شوم. _بخواب، چرا پا شدی؟ هنوز که مهره هاتو جا ننداختم!" خیره می شوم به سقف. تیرک های چوبی و توری سیمی که از ریختن تکه چوب ها مانع است، را نگاه می کنم . آرام می خزم روی فرش. صورتم به پرزهای زبر فرش کشیده می شود. قلبم تند می زند. ریتم نفس هایم بهم ریخته. حس پشیمانی از آمدن، دارد مغزم را سوراخ می کند. دلم می خواهد بگویم تا همین جایش بس است. توی مغزم چند نفر هم زمان حرف می زنند: زن توی استخر، اعظم خانم، مامانم. ای کاش یک دکمه ی آف برای مغز تعبیه می شد! دست می اندازد زیر پای راستم و برعکس بلندش می کند. نوبت پای چپم می شود. حرکاتش نرم و با حوصله اس. همزمان با زن کناریش در مورد هم دهاتی ها، تبادل اطلاعات می کند. حرف هایشان برایم گنگ است. منتظرم از دردی، فریاد بکشم. ولی آن دردی را که تصور می کردم، نیست و یا هنوز نیامده! دستان باریک و لاغرش را روی مهره ها حس می کنم. چند فشار به سمت بالا. _تموم شد، پاشو." راحت می ایستم. _کمرتو ببند، تا آخر هفته هم کار سنگین نکن." باکتم دور کمرم را می بندم. آستین ها را گره می زنم روی شکمم. دست می کنم توی کیفم و پاکت پول را جلویش می گیرم. _من پول نمی گیرم." به زن کناریش نگاه می کند و راحت می گوید: - از هیشکی پول نمی گیرم!" پاکت را می گذارم کف دستش: اصلا چیز قابل داری نیست، پول سیدِ ، تبرکه." ساکت می شود و پول توی دستش می ماند. خدا حافظی می کنم. توی حیاط کفش پا می کنم و به نوشته ی بالای در نگاه می اندازم: این مکان مجهز به دوربین مدار بسته اس." تختی کنار در است. زنی سیاهپوش با صورت چروک و چشم های رنگی متمایل به سبز، کنار سماور نشسته. سماور قُل می زند. نگاهم می کند، سلامش می کنم. همان طور اخمو، لبهای گوشتیش را کمی تکان می دهد. حیاط پر از گلدان های سفالیست . روی دیوار سه گربه رنگ روشن از کنار هم رد می شوند و خیال رفتن ندارند. راهم را می گیرم و از پله های خاکی که از وسط حیاط شروع می شوند به سمت در سرازیر می شوم. تا توی ماشین می نشینم رد دستش و درد عجیبی را توی ستون فقراتم حس می کنم. انگار هنوز انگشت هایش روی مهره هایم هست. درد ضربان می گیرد و آرام توی تنم پخش می شود. مثل کوفتگی بعد خوردن به زمین. لَش می شوم و روی صندلی خوابم می برد.
_تو کاری نکردی که دیسک بگیری ! +🤔(بلقیس روی تخت پادشاهی!) _ای بابا چرا اینطور شدی؟ +چه میدونم، لابد چش خوردم! _آخه چرا خوشگلا و پولدارا چش نمی خورن؟ +🤔(یعنی هیچ چیز قابل توجهی برای چشم زدن در ما موجود نیست؟!) _ببین از بس این مَرد، به من کمک نکرد، دیسک گرفتم. تمام کارها رو خودم می کردم. همیشه ی خدا، کنترل به دست توی خواب بود. شوهر تو چی؟ چی کار کرد تو دیسک گرفتی؟ +خب، ببین بیرون زدگی دیسک علت های زیادی داره، یعنی دکتر اینو گفت ولی خب، نه! شوهرم خوبه بنده خدا! _نه تو نمی فهمی! شوهر تو هم معلومه لنگه ی شوهر منه و گرنه دیسک نمی گرفتی! +🤔( بگم خوبه فکر می کنه صادق نیستم و پُز می دم باهاش موافقت کنم دور از انصافه) _ای وای! آخ آخ! نوچ نوچ! الهی! بمیرم! خوب میشی ، خوب میشی ای خدا ! حیوونکی +🤔(یعنی امیدی نیست؟) _حتما به خاطر خیاطی اینجور شدی، یا سفرهای پشت سر هم تابستون، یا اینقدر پله ها رو بالا و پایین کردی یا چی؟ چی بلند کردی؟ چرا اصلا تو به خودت نمی رسی؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ چرا به بچه هات نمی رسی؟ خدایا از دست این دختر قلبم درد می کنه! 🥺😬😱😐😶‍🌫
ماهی سیاه کوچولو گفت《 من خیال نمی کردم شما اینقدر خود پسند باشید من شما رو می بخشم ، چون این حرف ها رو از روی نادونی می زنید!》 این کتاب محدودیت سنی ندارد! داستان، سال۱۳۴۶ نوشته شده است. داستان ماهی کوچولوی سیاه دانایی که می خواست هر روزش شبیه هم نباشند. می خواست پایش را از جویباری کوچک فراتر بگذارد و دنیا را ببیند. پی نوشت: توی نوار چند خوانش دارد. با بچه ها گوش دادیم. آخر داستان از دید من زیبا و تامل برانگیز تمام شد ولی از دید بچه ها، سوال بر انگیز و کمی هم غم انگیز! ماهی کوچولو برایشان دوست داشتنی بود و می خواستند تصویر آخر کتاب، یک کلوز آپ از صورت خندان او باشد!
منت خدای را عزوجل ، که بیماری را برای آدم زنده مقرر فرمود تا بسی در رفتار و کردار خود اندیشه کند. سخنی بسزا از بانویی در استخر شنیدم مبنی بر اینکه: درد خروار خروار می آید و مثقال مثقال می رود. بسیار به دل نشست. در استخر دردهایمان را به اشتراک می گذاریم: دیسک های پاره، تنگی کانال ها، واریس ها، فرزند خلف و ناخلف، مردهای خسته، عروس گمشده، عروس رویایی، عروس رو به اضمحلال، هوش های مصنوعی و بیهوشی قرن اخیر. همین قدر بحث ها متنوع هستند. پنج شنبه و جمعه استخر تفرجگاه لگد پرانان شنا نا بلد است. دو روز خطرناک! بقیه هفته هم سهم ماست که دیگر به روغن سوزی افتادیم. جمعه ای آمدم و پشیمان شدم. یک نفر در کم عمق داشت غرق می شد و دست انداخت به کمرم تا نجات پیدا کند. همان لحظه دلم می خواست کف دستم را با انگشتان باز روی صورتش به سمت پایین فشار بدهم تا حباب های توی ریه اش بریزد روی آب و قولوپ قولوپ صدایش را بشنوم. آخ از درد که آدم را قاتل می کند. اولین روز، عصاهای چیده شده در کنار استخر قلبم را چلاند. عصاهای چوبی و فلزی. اما رفته رفته با صورت ها و صدا ها مانوس شدم. از بدو ورود با لبخندی به هم سلام می کنیم. انگار وارد دورهمی زنانه ای شده باشیم. جمعی که هر روز یا یک روز در میان برای درمان به آب پناه می بریم. خانم گوشوارهِ نگین قرمز، از مشورت برادرش با هوش مصنوعی می گوید. توی پاساژ می خواهد مغازه بزند. خانم گوشواره حلقه ای از زنی که برای پسرش گرفته و عجب خبطی کرده است می گوید. خانمی که گوشواره ندارد و فقط یک زنجیر ساده پیزوری دارد از دمبل زدن و گرفتگی ناگهانی کمر می گوید. خانمی که گردنبند کلفت به گردن دارد و حتما گردنبندش پانصد میلیون و یا حتی بیشتر می ارزد به هر کس می رسد سراغ دختر خوب برای پسرش را می گیرد. آرام راه می رویم. دستهایمان را باز و بسته می کنیم. آب کلر دار را به مشتقات معده اضافه می کنیم. در مورد زیادی کلر حرف می زنیم، که چرا امروز زیادش کردند و باید به کادر استخر اعتراض کنیم. خانمی با صورت پر چین و چشمان روشن هر بار مرا می بیند، با لهجه شمالی حال و احوال می کند. گاهی فکر می کنم یک عمر است که می شناسمش. هر روز چشم می گردانم تا ببینمش و مورد لطف چشمان مهربانش قرار بگیرم. توی آب، سبک و تیز قدم برمی دارد. وقتی بدن نحیفش را از نردبان فلزی بالا می کشد یکی از عصاهای لبه ی استخر را توی دست می گیرد. صاحب یکی از همان عصاهاییست که دلم را می چلاند.
برای روحیه ام خوب بود که تو دورهمی مبنا باشم ولی برای جسمم نه! مبنا برای من مثل یک رفیق مهربون و داناست. انگار نه انگار سن این رفاقت فقط یک سال و نیمه، بس که برای من برکت داشته و داره. من ماهی سیاه کوچولویی بودم، که دنیام زیر یک تخته سنگ در حاشیه ی جویباری خلاصه می شد. مبنا اومد و دستم رو گرفت. از دنیای کوچیکم کشیدتم بیرون. حالا توی مسیر دریام. کُند پیش میرم ولی تو مسیرم. با یک جمع همدل توی مسیرم. گاهی عقب می مونم ولی باز خودم رو به آدمای آخر مسیر می رسونم. سعیم رو می کنم تا به اهداف جمعمون برسم. جمع متعهدی که می خوان پرچم دین بالا باشه. از خدا می خوام که همیشه تو مسیر باشم. درست باشم. به موقعه باشم. به اندازه باشم. و هر روز جلوتر از دیروز حتی یک قدم! ان شاء الله. پی نوشت: دورهمی سال پیش یادش گرامی:)
《لا میراث کالادب》
بهار را دوست دارم! سبزی برگ درختان، گل های رنگارنگ، نسیم مطبوع عطر انگیز، حجم غلیظ جیک جیک صبحگاهی . همه ی این زیباییها را با ارتعاش نا به هنگام درک می کنم. با هوای پرفشاری که از دهانم خارج می شود. با اشک جمع شده در چشم. با فین، فین های پیوسته. با خارش حلق، چشم و گوش ها. آه، آنتی هیستامین تو را بیشتر از بهار دوست دارم. تو و هم کیشانت را . وای از این تعادل همواره متزلزلم!
_سلام خانم، سپهری هستم. از صدا وسیما تماس می گیرم. خط شما تو قرعه کشی همراه اول برنده شده. پنجمین نفر از چهارده نفر منتخب تو روبیکا شدید. بهتون تبریک می گم. خوش به سعادت تون. خط مال شماست دیگه؟》 تو ذهنم کلمات مثل پیام بازرگانی با دور تند پخش می شوند : همراه اول، قرعه کشی ، شانس ،چی کارش کنیم؟چی هست! چی بخریم! آخ! فال حافظ آخری گفته بودآ! کجا جایزه رو میدن؟》 برق نداریم. توی تاریکی چراغ قوه موبایل را می اندازم روی صورت سید.مثل یک متهم. از سفر که برگشت، وسط سالن داشت کمرش را صاف می کرد. خوابش برد. شمع مان تمام شده،توری چراغ گازی هم ریخته است. چشمانش را باز می کند. نور را می گیرم تو دیوار. _پاشو، ببین این آقا چی میگه؟ تو روبیکا تماس گرفته!》 معصومه و رضا با صدای بلند حرف می زنند. انگشت اشاره را روی لبهایم می گذارم و با اخم نگاهشان می کنم. نمی بینند و صداشان را پلکانی بالا می برند. سید کمی به آرم صدا و سیمای توی صفحه نگاه می کند. بعد با صدای گرفته حرف می زند. یواش می گویم: بزن رو بلندگو!》 _ جناب، سپهری هستم. کارمند صدا وسیما. این خط برنده ی سی ملیون تومن شده. تبریک می گم . برکت داشته باشه براتون. جای خوب خرجش کنید.》 با لبخندی بر لب توی دلم، برنامه ی سفر دسته جمعی به کربلا را می چینم. معصومه می دود سمت مان. سید، صدای گرفته اش را صاف می کند. نگاهم می کند. رگ های ریز قرمز توی چشمش در نور کم موبایل پیداست. معصومه، دستم را می گیرد و می کشد : مامان ده تومنش مال من.باشه؟ توروخدا بگو باشه!》 دستم را روی دهانش می گذارم. لبهایش زیر دستم تکان می خورند. از زیر دستم سُر می خورد.با موهای پخش و پلا خودش را می رساند به پهلوی پدرش. سپهری شماره ی کارت می خواهد. سه شماره ی کارت برای اینکه در هر کارت ده ملیون واریز کند. فکر می کنم، چقدر راحت، بدون هیچ تشریفاتی! برای بار دوم، اسم و فامیل همسرم، نام پدر، کد ملی، شماره تلفن، را برایمان می خواند: الان کدی براتون ارسال میشه، لطفا برامون بخونیدش.》 صبر می کنیم. از کد خبری نیست. رضا، معصومه را صدا می زند و ماشین سبزش را می خواهد. معصومه ریز می خندد و جوابش را نمی دهد. نگاهم به چراغهای ماشین سبز که بین خودش و پهلوی باباش گرفته، می خورد. فاطمه آرام و با نگاه پرسشگر کنارمان می نشیند. از کد خبری نیست. تماس قطع می شود. بلافاصله سپهری تماس می گیرد. _جناب، در هر صورت تماس رو قطع نکنید! همکارم میگن گوشیتون پر هست. چند پیام رو پاک کنید》 سید، پیام ها را پاک می کند و بعد صدای دینگ پیام می آید. کد را می خواند. رضا نزدیک معصومه می شود. موهای معصومه را توی دست می گیرد. معصومه جیغ می کشد. سید لبش را گاز می گیرد. فاطمه غرولند می کند: بده ماشینشو، دختره ی لوس!》 معصومه صدایش را بالا می برد: اصلا به تو چه؟》 به هر دویشان نگاه می کنم و انگشت اشاره را محکم‌ روی بینی ام فشار می دهم طوری که سر بینی ام یک سانت عقب نشینی می کند : سسسیسسسس》 سید دستش را می برد بالا و می کوبد روی پایش. تالاپ و بعد سکوت. انگار آسمان رعد برق زده باشد. معصومه ماشین را می اندازد روی پای رضا. -جناب ، ما پنج تومن به کارتتون زدیم، الان پیامکش میاد!》 گوشی دوباره دینگی می کند. سید نگاهی سَر سَری به صفحه می اندازد. _بله اومد》 -خوب بریم سراغ واریز بعدی، لطف کنید شماره کارت رو بفرمایید.》 شماره ی کارت را می خواند. -حالا سی وی دو رو بفرمایید!》 _سی وی دو برای چی؟》 _برای واریز دیگه! لطفا موجودی کارتتون هم نه رقمی باشه!》 سید نگاهم می کند. چشمانش بازتر می شود. _یعنی چی؟ من اینقدر پول تو حساب ندارم!》 _لازمه تو حسابتون باشه. از کسی قرض بگیرید و بعد براش واریز کنید.》 سید یک نگاه به من می کند یک نگاه به روبرو. با لحنی سفت و محکم می گوید: _من نمی تونم قرض بگیرم. 》 _خب یه نفر رو پیدا کنید. بعدا چند برابرش پول دارید. ارزشش رو داره، دوستی ، فامیلی! یک نفر بالاخره هست دیگه!》 سید کج خلق تر می گوید: _نه من نمی تونم!》 سپهری لحنش مثل مادرهایی می شود که ناز بچه را می کشند: _الان پنج تومن ریختیم براتون! مجوز پانزده تومن هم اومده به گوشیتون. اگه این کارو نکنید، مجبوریم پانزده تومن به حساب همراه اولتون بریزیم!》 _نه آقا! چند سال می کشه تا مصرف بشه!》 _پس لطفا همکاری کنید!》 _این همکاری لازم نیست که ! شما بفرمایید برای چی لازمه؟ 》 تلفن قطع می شود. سید یک دفعه از جا می پرد مثل کسی که سوزن زیرش باشد: _ من برم کارتامو خالی کنم!》 من هم بلند می شوم: _ خوب سی وی دو رو که ندارن!》 _ محکم کاری کنم بهتره،ببینم می تونم پنج تومن رو هم بکشم بیرون》