eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
_تو کاری نکردی که دیسک بگیری ! +🤔(بلقیس روی تخت پادشاهی!) _ای بابا چرا اینطور شدی؟ +چه میدونم، لابد چش خوردم! _آخه چرا خوشگلا و پولدارا چش نمی خورن؟ +🤔(یعنی هیچ چیز قابل توجهی برای چشم زدن در ما موجود نیست؟!) _ببین از بس این مَرد، به من کمک نکرد، دیسک گرفتم. تمام کارها رو خودم می کردم. همیشه ی خدا، کنترل به دست توی خواب بود. شوهر تو چی؟ چی کار کرد تو دیسک گرفتی؟ +خب، ببین بیرون زدگی دیسک علت های زیادی داره، یعنی دکتر اینو گفت ولی خب، نه! شوهرم خوبه بنده خدا! _نه تو نمی فهمی! شوهر تو هم معلومه لنگه ی شوهر منه و گرنه دیسک نمی گرفتی! +🤔( بگم خوبه فکر می کنه صادق نیستم و پُز می دم باهاش موافقت کنم دور از انصافه) _ای وای! آخ آخ! نوچ نوچ! الهی! بمیرم! خوب میشی ، خوب میشی ای خدا ! حیوونکی +🤔(یعنی امیدی نیست؟) _حتما به خاطر خیاطی اینجور شدی، یا سفرهای پشت سر هم تابستون، یا اینقدر پله ها رو بالا و پایین کردی یا چی؟ چی بلند کردی؟ چرا اصلا تو به خودت نمی رسی؟ چرا اینقدر لاغر شدی؟ چرا به بچه هات نمی رسی؟ خدایا از دست این دختر قلبم درد می کنه! 🥺😬😱😐😶‍🌫
ماهی سیاه کوچولو گفت《 من خیال نمی کردم شما اینقدر خود پسند باشید من شما رو می بخشم ، چون این حرف ها رو از روی نادونی می زنید!》 این کتاب محدودیت سنی ندارد! داستان، سال۱۳۴۶ نوشته شده است. داستان ماهی کوچولوی سیاه دانایی که می خواست هر روزش شبیه هم نباشند. می خواست پایش را از جویباری کوچک فراتر بگذارد و دنیا را ببیند. پی نوشت: توی نوار چند خوانش دارد. با بچه ها گوش دادیم. آخر داستان از دید من زیبا و تامل برانگیز تمام شد ولی از دید بچه ها، سوال بر انگیز و کمی هم غم انگیز! ماهی کوچولو برایشان دوست داشتنی بود و می خواستند تصویر آخر کتاب، یک کلوز آپ از صورت خندان او باشد!
منت خدای را عزوجل ، که بیماری را برای آدم زنده مقرر فرمود تا بسی در رفتار و کردار خود اندیشه کند. سخنی بسزا از بانویی در استخر شنیدم مبنی بر اینکه: درد خروار خروار می آید و مثقال مثقال می رود. بسیار به دل نشست. در استخر دردهایمان را به اشتراک می گذاریم: دیسک های پاره، تنگی کانال ها، واریس ها، فرزند خلف و ناخلف، مردهای خسته، عروس گمشده، عروس رویایی، عروس رو به اضمحلال، هوش های مصنوعی و بیهوشی قرن اخیر. همین قدر بحث ها متنوع هستند. پنج شنبه و جمعه استخر تفرجگاه لگد پرانان شنا نا بلد است. دو روز خطرناک! بقیه هفته هم سهم ماست که دیگر به روغن سوزی افتادیم. جمعه ای آمدم و پشیمان شدم. یک نفر در کم عمق داشت غرق می شد و دست انداخت به کمرم تا نجات پیدا کند. همان لحظه دلم می خواست کف دستم را با انگشتان باز روی صورتش به سمت پایین فشار بدهم تا حباب های توی ریه اش بریزد روی آب و قولوپ قولوپ صدایش را بشنوم. آخ از درد که آدم را قاتل می کند. اولین روز، عصاهای چیده شده در کنار استخر قلبم را چلاند. عصاهای چوبی و فلزی. اما رفته رفته با صورت ها و صدا ها مانوس شدم. از بدو ورود با لبخندی به هم سلام می کنیم. انگار وارد دورهمی زنانه ای شده باشیم. جمعی که هر روز یا یک روز در میان برای درمان به آب پناه می بریم. خانم گوشوارهِ نگین قرمز، از مشورت برادرش با هوش مصنوعی می گوید. توی پاساژ می خواهد مغازه بزند. خانم گوشواره حلقه ای از زنی که برای پسرش گرفته و عجب خبطی کرده است می گوید. خانمی که گوشواره ندارد و فقط یک زنجیر ساده پیزوری دارد از دمبل زدن و گرفتگی ناگهانی کمر می گوید. خانمی که گردنبند کلفت به گردن دارد و حتما گردنبندش پانصد میلیون و یا حتی بیشتر می ارزد به هر کس می رسد سراغ دختر خوب برای پسرش را می گیرد. آرام راه می رویم. دستهایمان را باز و بسته می کنیم. آب کلر دار را به مشتقات معده اضافه می کنیم. در مورد زیادی کلر حرف می زنیم، که چرا امروز زیادش کردند و باید به کادر استخر اعتراض کنیم. خانمی با صورت پر چین و چشمان روشن هر بار مرا می بیند، با لهجه شمالی حال و احوال می کند. گاهی فکر می کنم یک عمر است که می شناسمش. هر روز چشم می گردانم تا ببینمش و مورد لطف چشمان مهربانش قرار بگیرم. توی آب، سبک و تیز قدم برمی دارد. وقتی بدن نحیفش را از نردبان فلزی بالا می کشد یکی از عصاهای لبه ی استخر را توی دست می گیرد. صاحب یکی از همان عصاهاییست که دلم را می چلاند.
برای روحیه ام خوب بود که تو دورهمی مبنا باشم ولی برای جسمم نه! مبنا برای من مثل یک رفیق مهربون و داناست. انگار نه انگار سن این رفاقت فقط یک سال و نیمه، بس که برای من برکت داشته و داره. من ماهی سیاه کوچولویی بودم، که دنیام زیر یک تخته سنگ در حاشیه ی جویباری خلاصه می شد. مبنا اومد و دستم رو گرفت. از دنیای کوچیکم کشیدتم بیرون. حالا توی مسیر دریام. کُند پیش میرم ولی تو مسیرم. با یک جمع همدل توی مسیرم. گاهی عقب می مونم ولی باز خودم رو به آدمای آخر مسیر می رسونم. سعیم رو می کنم تا به اهداف جمعمون برسم. جمع متعهدی که می خوان پرچم دین بالا باشه. از خدا می خوام که همیشه تو مسیر باشم. درست باشم. به موقعه باشم. به اندازه باشم. و هر روز جلوتر از دیروز حتی یک قدم! ان شاء الله. پی نوشت: دورهمی سال پیش یادش گرامی:)
《لا میراث کالادب》
بهار را دوست دارم! سبزی برگ درختان، گل های رنگارنگ، نسیم مطبوع عطر انگیز، حجم غلیظ جیک جیک صبحگاهی . همه ی این زیباییها را با ارتعاش نا به هنگام درک می کنم. با هوای پرفشاری که از دهانم خارج می شود. با اشک جمع شده در چشم. با فین، فین های پیوسته. با خارش حلق، چشم و گوش ها. آه، آنتی هیستامین تو را بیشتر از بهار دوست دارم. تو و هم کیشانت را . وای از این تعادل همواره متزلزلم!
_سلام خانم، سپهری هستم. از صدا وسیما تماس می گیرم. خط شما تو قرعه کشی همراه اول برنده شده. پنجمین نفر از چهارده نفر منتخب تو روبیکا شدید. بهتون تبریک می گم. خوش به سعادت تون. خط مال شماست دیگه؟》 تو ذهنم کلمات مثل پیام بازرگانی با دور تند پخش می شوند : همراه اول، قرعه کشی ، شانس ،چی کارش کنیم؟چی هست! چی بخریم! آخ! فال حافظ آخری گفته بودآ! کجا جایزه رو میدن؟》 برق نداریم. توی تاریکی چراغ قوه موبایل را می اندازم روی صورت سید.مثل یک متهم. از سفر که برگشت، وسط سالن داشت کمرش را صاف می کرد. خوابش برد. شمع مان تمام شده،توری چراغ گازی هم ریخته است. چشمانش را باز می کند. نور را می گیرم تو دیوار. _پاشو، ببین این آقا چی میگه؟ تو روبیکا تماس گرفته!》 معصومه و رضا با صدای بلند حرف می زنند. انگشت اشاره را روی لبهایم می گذارم و با اخم نگاهشان می کنم. نمی بینند و صداشان را پلکانی بالا می برند. سید کمی به آرم صدا و سیمای توی صفحه نگاه می کند. بعد با صدای گرفته حرف می زند. یواش می گویم: بزن رو بلندگو!》 _ جناب، سپهری هستم. کارمند صدا وسیما. این خط برنده ی سی ملیون تومن شده. تبریک می گم . برکت داشته باشه براتون. جای خوب خرجش کنید.》 با لبخندی بر لب توی دلم، برنامه ی سفر دسته جمعی به کربلا را می چینم. معصومه می دود سمت مان. سید، صدای گرفته اش را صاف می کند. نگاهم می کند. رگ های ریز قرمز توی چشمش در نور کم موبایل پیداست. معصومه، دستم را می گیرد و می کشد : مامان ده تومنش مال من.باشه؟ توروخدا بگو باشه!》 دستم را روی دهانش می گذارم. لبهایش زیر دستم تکان می خورند. از زیر دستم سُر می خورد.با موهای پخش و پلا خودش را می رساند به پهلوی پدرش. سپهری شماره ی کارت می خواهد. سه شماره ی کارت برای اینکه در هر کارت ده ملیون واریز کند. فکر می کنم، چقدر راحت، بدون هیچ تشریفاتی! برای بار دوم، اسم و فامیل همسرم، نام پدر، کد ملی، شماره تلفن، را برایمان می خواند: الان کدی براتون ارسال میشه، لطفا برامون بخونیدش.》 صبر می کنیم. از کد خبری نیست. رضا، معصومه را صدا می زند و ماشین سبزش را می خواهد. معصومه ریز می خندد و جوابش را نمی دهد. نگاهم به چراغهای ماشین سبز که بین خودش و پهلوی باباش گرفته، می خورد. فاطمه آرام و با نگاه پرسشگر کنارمان می نشیند. از کد خبری نیست. تماس قطع می شود. بلافاصله سپهری تماس می گیرد. _جناب، در هر صورت تماس رو قطع نکنید! همکارم میگن گوشیتون پر هست. چند پیام رو پاک کنید》 سید، پیام ها را پاک می کند و بعد صدای دینگ پیام می آید. کد را می خواند. رضا نزدیک معصومه می شود. موهای معصومه را توی دست می گیرد. معصومه جیغ می کشد. سید لبش را گاز می گیرد. فاطمه غرولند می کند: بده ماشینشو، دختره ی لوس!》 معصومه صدایش را بالا می برد: اصلا به تو چه؟》 به هر دویشان نگاه می کنم و انگشت اشاره را محکم‌ روی بینی ام فشار می دهم طوری که سر بینی ام یک سانت عقب نشینی می کند : سسسیسسسس》 سید دستش را می برد بالا و می کوبد روی پایش. تالاپ و بعد سکوت. انگار آسمان رعد برق زده باشد. معصومه ماشین را می اندازد روی پای رضا. -جناب ، ما پنج تومن به کارتتون زدیم، الان پیامکش میاد!》 گوشی دوباره دینگی می کند. سید نگاهی سَر سَری به صفحه می اندازد. _بله اومد》 -خوب بریم سراغ واریز بعدی، لطف کنید شماره کارت رو بفرمایید.》 شماره ی کارت را می خواند. -حالا سی وی دو رو بفرمایید!》 _سی وی دو برای چی؟》 _برای واریز دیگه! لطفا موجودی کارتتون هم نه رقمی باشه!》 سید نگاهم می کند. چشمانش بازتر می شود. _یعنی چی؟ من اینقدر پول تو حساب ندارم!》 _لازمه تو حسابتون باشه. از کسی قرض بگیرید و بعد براش واریز کنید.》 سید یک نگاه به من می کند یک نگاه به روبرو. با لحنی سفت و محکم می گوید: _من نمی تونم قرض بگیرم. 》 _خب یه نفر رو پیدا کنید. بعدا چند برابرش پول دارید. ارزشش رو داره، دوستی ، فامیلی! یک نفر بالاخره هست دیگه!》 سید کج خلق تر می گوید: _نه من نمی تونم!》 سپهری لحنش مثل مادرهایی می شود که ناز بچه را می کشند: _الان پنج تومن ریختیم براتون! مجوز پانزده تومن هم اومده به گوشیتون. اگه این کارو نکنید، مجبوریم پانزده تومن به حساب همراه اولتون بریزیم!》 _نه آقا! چند سال می کشه تا مصرف بشه!》 _پس لطفا همکاری کنید!》 _این همکاری لازم نیست که ! شما بفرمایید برای چی لازمه؟ 》 تلفن قطع می شود. سید یک دفعه از جا می پرد مثل کسی که سوزن زیرش باشد: _ من برم کارتامو خالی کنم!》 من هم بلند می شوم: _ خوب سی وی دو رو که ندارن!》 _ محکم کاری کنم بهتره،ببینم می تونم پنج تومن رو هم بکشم بیرون》
می رود و من هم توی گوشی گوگل می کنم: کلاهبرداری تو روبیکا با آرم صدا وسیما.》 چند سایت باز می شود. معصومه می آید کنارم. دستش را می گذارد روی دستم: مامان ده تومن منو بدیدا !》 همچنان که دلم می خواهد بچه را چَک و لگدی کنم به خودم نهیب می زنم: تلافی اون آشغالا رو سر این بچه در نیار》 _ مامان جان داشتن سرمون کلاه می ذاشتن!》 می خواهد به رگبار سوال ببندتم که صدای در کوچه می آید. در را باز می کنم و هنوز داخل نیامده می پرسم: چی شد؟ _هیچی، به پولام دست نزدن. ولی همه رو خالی کردم !》 _پنج تومن چی؟》 _نیومده به حساب!》 گوشی را باز می کند و پیامک ها را بررسی می کند. بلند می خواند: _ برای واریز پنج ملیون تومان مجوز دهید!》 دست می کشد روی موهای بهم ریخته ی سرش: مگه کارمندای صدا و سیما شب هم کار می کنن؟!》
ته خیار 🖊هوشنگ مرادی کرمانی __________________ اینکه هر بار نویسنده رفته جای یک شخصیت نشسته برای من جذاب بود. مخصوصا جایی که از زبان یک جلاد در ۱۵۰ سال پیش حرف می زد. با کتاب خوش بودم چون داستان ها را در زندگیم دیدم مثل خندان خندان و ندیدم مثل گوجه فرنگی و گیتار. داستان ها یک سرخوشی دلچسبی دارند. حتی آن هایی که آخرشان تلخ تمام می شود. از خواندن داستان های کوتاه و گاهی خیلی کوتاه لذت بردم. با صدای منصور ضابطیان کتاب را شنیدم : شیرین و با احساس. پی نوشت: به صورت خیلی تصادفی وقتی خیار می شستم این کوچولو رو پیدا کردم مقارن با شنیدن ته خیار.
《آخ استکان، استکان! حواست کجاست؟ چرا هیچ وقت جلوی چشمت رو نمی بینی؟ من که دارم می گم! پس چرا نمی شنوی؟ پس تو کی می خوای به خودت بیای!》 چرا حالا که رفتی هفتصد هشتصد کیلومتر دورتر از من، باید این حرف ها یقه ام را بچسبند و دلم را ریش کنند. دلتنگ صورت سبزه و خندانت شوم. دلم ضعف برود که بغلت کنم و دست ببرم لای موهای خیس عرق کرده ات و ریه ام را پر کنم از بوی تنت. تو با آن چشمان درشتِ قهوه ایِ براقت، مات تلویزیون می شدی، غرق صفحه ی موبایل می گشتی ، تا گلو فرو می رفتی توی کتاب های آذر یزدی و هری پاتر . لب باز می کردی، دست هایت را در هوا تکان می دادی، قدم برمی داشتی و چشم می دوختی توی چشمهایم. از دیده ها و شنیده ها و خوانده هایت شمرده شمرده حرف می زدی. مغزم را پر می کردی از چیزهای جدیدی که یاد گرفتی. صدایت را برایم تاب میدادی و سوال هایت را ردیف می کردی. نتیجه اش می شد: استکان های شوت شده، شربت روی فرش ریخته، بشقاب دمر شده و نفس بویِ دود گرفته ی من، که از سینه ی گداخته ام بلند می شد! تهش هم نفهمیدم بی دقتی یا متمرکز! طوری داستانت را تعریف می کردی و طوری شوت می کردی که من در خشم و ذوق متحیر می ماندم. الان که از من دور شدی و زیر درخت های بلند تبریزی، تکیه بر بازوی مادربزرگت، برایم فیلم و عکس می فرستی حق را به تو می دهم. حق با توست عزیزمن! اصلا تمام شوت شدگان، سرنوشتی غیر این نداشتند! حرکات آکروباتیک تو وسیله بود و شوت شدن، سرنوشت محتوم آن ها. دختر یازده ساله ام، یادت هست وقتی می خواستی بشقاب ها را بگذاری توی سفره، لیوان ها را هم سوارشان کردی؟ می خواستی در رفت و آمدت صرفه جویی کنی. من و بابا هم جرات چنین حرکتی را نداشتیم. دست های کوچکت می لرزید و ما هم با چشمان وق زده دنبالت می کردیم. از هیبت صحنه لال شده بودیم. می خواستیم با نیروی چشم از خطر پیشگیری کنیم . بشقاب ها را هنوز نگذاشته بودی که یک لیوان چغر از دستت ول شد و افتاد روی پارچ. لیوان بلوری هزار ذره شد. پاشید توی سفره و کاسه ی حلیم. لبم را گزیدم. دندان به دندان ساییدم . با چشمانم هرچه قرار بود بگویم را گفتم. خارج از عادت همیشگی ام، آب دهانم را با نُطقم قورت دادم. جلوی پدر بزرگ و مادر بزرگ، خودم را سفت چسبیدم. ولی وقتی سر هیچی با داداش دعوا گرفتی، توی خلوتمان، هر چه را که توی گنجه ی دلم چپانده بودم ریختم روی سرت. بردمت زیر بار منت. منت نطق کور شده ام. تو هم با زیرکی، صدای دندان هایم و آتش توی چشم هایم را به رُخم کشیدی. بارها انگشت اشاره را جلوی چشمانت تاب داده ام: دخترم یک قدم جلوترت رو ببین!》 کاری که خودم در سن و سال تو نکرده بودم؛ ولی می خواستم تو تئوری مرا عملی کنی! می گفتم و می گفتم و تو هم هر روز گوشت سنگین تر می شد. توی سفر مشهد هر چه پول جمع کرده بودی را خرج شکلات های رنگارنگ کردی. این را وقتی فهمیدم که رضا با اخم کیفت را روی فرش منزل اجاره ای، سر وته کرده بود.《مامان ببین! آبجی معصومه به من شکلاتاشو نداده!》 شکلات های نیم خورده و زَرورق شکلات های خورده کف زمین را پر کرده بود. دوست داشتم مثل فاطمه باشی. پولت را پس انداز کنی. ولی تو اصرار داشتی پول عیدی ات را خرج لباس دختر کفشدوزکی و ساعت هوشمند کنی. سر راهت مانع می تراشیدم: حیف نیست پولتو بدی به این چیزا؟》《 دیدی ماشین کنترلیت خراب شد》 دلت مهربان بود و هر چه می خریدی با داداش سهیم می شدی. به اسم تو و به کام همه! تو مثل خواهرت نبودی. تو مثل هیچ کس نیستی! و این کار خدای خلاق است. تو دوست داشتی و داری در حال زندگی کنی. نترسی و جلو بروی. اشتباه کنی و بعد تا من می خواهم نطق کنم، تند تند کلمات را ردیف کنی: مامان فهمیدم، ببخشید ببخشید، می شه دعوام نکنی!》 و من به خودم یادآوری کنم که بس است اینقدر گفتن! حالا که دور شدیم، دوست ندارم روزهای بی تو بودن را بشمارم. زنگ می زنم تا احوالت را بپرسم و تو با صدایی که کمی می لرزد به من می گویی: مامان من خیلی خوبم، بهم خوش می گذره فقط داداش رو با پست بفرست اینجا!》 خنده ات را حواله ام می دهی《بابا گفته، پستِ آدم جرمه! 》 بغضم را قورت می دهم و با خنده ات، می خندم.
《مامان من می خوام پیش مامان سادات بمونم》 《مامان من با بچه های مسجد میرم حرم امام》 《مامان من با بابا میرم》
ابن مشغله: دوستان می‌گفتند ننویس《من》،بنویس 《اینجانب》. من هم می‌گفتم: مگر من دیوارم که جانب داشته باشم؟ من منم، جانب نیستم. _____ کلمات بجا و جملات موزون نادر خان ابراهیمی، آدم را شیفته ی آن جانبش می کند که برود و بیشتر از جنابشان بخواند. حتی اگر آن جانب در مورد شغلهایی نوشته باشد که پی در پی تغیییر داده تا به ایده آلش برسد. این جانب همچنان از افکار بلند آن جانب طرفداری خواهم کرد. واقعا استفاده از 《این جانب》چه کار ناصوابی ست! آزمودیم و دیگر این جانب و هر جانب دیگری در لغت نامه ی این جانب جایی ندارد. جا دارد روح نادر خان با آن سبیلهای پر صلابت و نگاه نافذش، خواب امشبم را منور کند.