eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
مرزهای تبلیغات توی این دوره ،جا به جا شد . گوشی را باز می کنم .کلی پیام آمده . همه با تمام قوا ما را راهی مراکز رای گیری می کنند .دیگر از اینکه بیایید رای بدهید ،گذر کردند و وارد مرحله ی حتما به ایشان رای بدهید ،شده اند . یعنی کسی نمانده در اطراف من که احساس مسئولیت نکرده باشد .از هر راهی وارد شدند. از گروهای فامیلی که "داریم غربال میشیم مواظب باشید به مرگ جاهلیت نمیرید " تا همسایه عزیز که برایمان نامه داده ،تا غریبه ای که تلفن زده ، تا خودِ خودِ جناب نامزد . رویم سیاه ! از صبح ،دنبال شناسنامه ام می گردم .دست توی هر کیف و جیب بردم .اما پیدا نکردم . چشمها نگران نگاهم می کنند که آیا رای دادی یا نه ؟ همین چند دقیقه ی پیش ،تلفن زنگ زد .کسی با لهجه ی نمی دانم کجا ولی می دانم قمی نبود ، تا فهمید منِ غافل رای نداده ام ،نطقش باز شد. رویم نشد بگویم می خواهم رای بدهم ولی نمی توانم. بنا بر شواهد ،شناسنامه ام را تبریز جا گذاشته ام. آنقدر تحت فشارم و دوستان پیگیر ،که الان است یک نفر در خانه را بزند و بگوید "شما رای دادی یا نه؟"و من که خیلی راستگو هستم می گویم نه و تا می آیم توضیح بدهم چه شده !مرا کشان کشان به مرکز رای گیری ببرد.
خدا را شکر شناسنامه ام پیدا شد .با همان جلد قرمزش . در کودکیم موقعه ی اسباب کشی ،جلدش پاره شده بود .همان روزها که باران از سقف ترک خورده ، چکیده بود واز لای درز کمد نشت کرده بود به صفحه ی شناسنامه . همان روزها که از این خانه به آن خانه بار می بستیم. چقدر امروز زیباتر شده بود! ته داشبورد بود .بدو تا مدرسه ی دخترها رفتم . آنقدر با دقت مراحل گرفتن شناسنامه ،مهر ، استامپ را زیر نظر گرفتم که مدیر مدرسه را ندیدم. صندوق ته سالن بود .خودکار هم برده بودم.موقعه ی نوشتن ،کد و اسم را چند بار چک کردم. برگشتم تا شناسنامه را بگیرم دیدم مدیر با نگاه دنبالم می کند. خدا را شکر که حسرت رای دادن امروز ،که برایم مهم بود به دلم نماند.
هر چه می گذرد بیشتر می فهمم چه خسرانی کردیم . شهید بعد از شهادت، نطقش باز می شود .چند بار گوش دادم .آن جایی که دلت را به امام رضا(ع)سپردی . بعد شهادتت بیشتر در دل وجانم رسوخ کرده . مدام توی ذهنم با صدای خودت پخش می شود .من هم امروز دلم را سپردم .دل را که می سپری دیگر رَم نمی کند . دیگر فکر اینکه بشود یا نشود را نمی کند .سرش را می اندازد پایین محکم و استوار ،راه مستقیم را طی می کند.
تبلیغات درست ،چیزی بود که این چند وقت خیلی به آن فکر کردم . کار هیجانی در تبلیغات ،کار را خراب می کند. مثل چیزی که ما برای فرزندانمان از دین می گوییم .نمی شود به قولی زور چپان کاری را به یک کودک غالب کنی حالا چه برسد به یک بزرگسال . بزرگسالی که شخصیتش شکل گرفته و حق انتخابش برای او مهم است. من یک مادر هستم . به اندازه ی تجربه ی مادریم ،می فهمم که اگر بچه به کارش فکر کند و راه درست را خودش پیدا کند بهتر است تا من بگویم فلان کار را بکن. جامعه ی ما باید اندیشیدن و به اندیشه وا داشتن را بیاموزد . حالا باید ماجرا ته نشین شود تا ببینیم چه کردیم!
"یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ" "ای برطرف کننده غم و اندوه از روی حسين بحق برادرت حسين، اندوه و مشکل من را برطرف کن."
رفتم لباس مشکی برای داداش رضا(پسرم) بخرم . فروشنده، لباس را روی میز پهن کرد . لباس را برگرداندم تا پشتش را هم ببینم . پشتش دو کلمه بیشتر ننوشته بود ."علمدار نیامد". آنقدر روضه از این دو کلمه توی دلم هوار شد ، که تا آمدم کارت را از کیف در بیاورم ،اشک از روی گونه ام غلت زد و افتاد روی دستم.
چند روز است ،گرفتارم. گرفتار برادرزاده های دو قلویم که اول محرم به دنیا آمده اند. گرفتاری شیرینی است. از اول محرم، آروغ می گیریم‌ ، شیرخشک درست می کنیم ، و شب زنده داریم ، کمک حال زن برادرم و مادرش هستم . همه اش وسط این سر شلوغی تا جای خالی برای فکر کردن پیدا می کنم ، با خودم زمزمه می کنم: روضه نرفتم!
اولین کتابی که از آقای قزلی صوتی خواندم. الان هم به بهانه ی جمع خوانی چند باره گوش می دهم. در طول سال موقعه ی دلتنگی سراغش را می گیرم. صدای عبدالله روا به عمق دل رسوخ می کند. عشق مردم به امام حسین (ع) آدم را دیوانه می کند . از مردمی که طلا هدیه می دادند تا آنها که خود را به کامیون حامل ضریح می رساندند . مردمی که پیاده ،سواره می آمدند تا هدیه ای که عاشقان با خون دل برای حضرت عشق ساخته بودند را با احترام، با پیغام بدرقه کنند . هر کدام داستانی از این عشق داشتند. هر کدام سوخته بودند . حضرت عشقی که هیچ کس را بی جواب نگذاشته بود . مهر مدامی که ادامه داشت و دارد . سخنرانی از عشق به امام حسین (ع) می گفت. می گفت ، هرکس عاشق کسی می شود نسبت به آن غیرت می ورزد . حسادت می ورزد . تنها عشق امام حسین(ع)است که عاشق به همه ی عالم می گوید ،عشق من را ببینید چه قدر زیباست ،شما هم بیایید عاشقش بشوید. دوست دارد عشقش جهانی شود ...
《شرف خانه》🇮🇷
بشقاب ها را چیده بودیم دورمان . دختر خاله از کابینت آشپزخانه ی مسجد، بشقاب ،برداشت و گذاشت. ولی بشقاب ها جور نشدند. برای مهمان های ظهر عاشورا بشقاب کم داشتیم . کارمان لنگ بود. اذان را هم داده بودند. گیر افتاده بودیم میان کلی بشقاب تا به تا. توی صورت هر کدام نگاه می کردیم، می رفتیم وسط آشپزخانه ی زنی از اهالی شرفخانه. زنی که نذر کرده و بشقاب برای مسجد آورده بود تا وقف عام شود. بشقاب گل سرخ ،مرا نشاند سر سفره ی کودکیم. همان جا که مامان یتیمچه را می ریخت وسط بشقاب گل سرخ . بعضی از بشقاب ها ،خیلی ساده بودند،چند گل هم رنگ کنار هم. کم حرف ، آرام و صبور . بعضی ها پر شور بودند . پر سر و صدا .خنده به لب . پر رنگ و لعاب . بعضی ها شان پر بودند از طرح های سنتی . سبز و آبی ملایم . موقر، پر از بته جقه . مثل بزرگتری در صدر مجلس. چند تایی هم طرح های هندسی داشتند . قاعده مند .خط کش به دست .مدام در حال سنجیدن. بشقاب لیلی مجنون زنی بَزک کرده بود ، که دم به دم عشوه می ریخت . همه شان را جمع کردیم و شمردیم . راهی خانه ای شدیم که برکت گرفته بود به نذری قدیمی . بشقاب ها ، انگار خودمان بودیم . شاید کنار هم یک دست نبودیم ولی برای یک اسم، یک نشان چفت هم شده بودیم. عشقی ، نخ تسبیح شده بود و این همه مهره را کنار هم جمع کرده بود . همه جمع شده بودیم وسط حیاطی در ته محله قانچی. یکی کمر خم کرده بود . آستین بالا داده بود و گوشت ورز میداد. دیگری جلوی آفتاب، خیس عرق ایستاده بود و چشم دوخته بود به برنج و عدس های غوطه ور در آبِ جوش، تا وا نروند . آن یکی سبزی را شسته بود و سر تا پایش خیس آب بود. بزرگتری کمربند طبی بسته بود و توی حیاط کفگیر بدست ، غذا را هم می زد . آن طرف حیاط، کسی زانویش درد می کرد ولی صدایش در نمی آمد و با جمع مشغول بود. صاحب خانه یک پایش وسط حیاط بود و یک پایش وسط اتاق، تا به مهمان ها خوش آمد بگوید . صلوات پشت صلوات توی حیاط موج برمی داشت. نان ها را آب می پاشیدند. سبزی ها را می چیدند. عشقی که از پدر و مادرمان رسیده بود ،توی سینه جا سفت کرده بود ، می جوشید و نمی گذاشت یک جا بنشینیم . دردها فراموش شده بود . تفاوت ها فراموش شده بود. . مزه ی کنار هم بودن، باهم بودن کاممان را شیرین کرده بود . از قالب مان در آمده بودیم و نوکر حسین شده بودیم . یک یا حسین می گفتیم و دلمان جلا می گرفت . "عشق تو ما را عاقبت به خیر می کند حسین"