از خواب پریدم، رفتم لب پنجره. شب ها، دیگر آرام مثل قبل نیست.
صداها خیلی زیادند. لب پنجره می ایستم و صدا ها را گوش می دهم. (ت ت ت ).
با مطالعه کانالها می دانم این پدافند هست.
قطع میشود. بعد صدای موتوری که از خیابان رد میشود می آید.
صدای عجیبی می شنوم.
مثل صدای پرواز هواپیما.
نمی دانم درست فکر می کنم یا نه.
یعنی درست می شنوم یا نه.
هواپیمای تصوارتم، انگار هوا را می شکافد و جلو می رود.
از صدا، این را می فهمم.
صدا مکیده میشود توی حیاط.
شاید به خاطر این که سطح حیاط پایین هست.
مثل یک چاله که صدا تویش گیر می اُفتد و به دیوارها می خورد تا نیست شود.
سه شب پیش هم صدا زیاد بود.
صدای آدم ها، که حرف می زدند. انگار ایست بازرسی بود. دستور ایست را چند بار شنیدم.
دیشب آقای رحیم پور با مردم در مورد آیات و روایت حرف می زد.
می گفت، (باید زد. حتی عقب دشمن رو هم زد. تا برگردن. و قدرت طرف مقابل براشون ثابت بشه و دیگه جرات نکنن بیان و حمله کنن)
به قلبم که تالاپ تالاپش بالا گرفته یاد آوری می کنم که باید صبوری کنیم تا برگردند، برگردند به عدم.
اذان که پخش می شود، خودم را از پنجره و صدا ها می کَنم.
می روم نماز و بعد چله ی زیارت عاشورا.
دعا می کنم، صبور باشیم. قوی باشیم و نتیجه جنگ پیروزی باشد.
۳۱خرداد۱۴۰۴
دیشب صداها باز آمدند.
کمی متفاوت تر. صدا سریع بود و بعد یک آن، بومی در دور دست. تمام.
لرزش را، نمی دانم حس شنیدن صدا ایجاد کرد یا نه! لرزیدم.
یک لحظه فکر کردم زلزله اس.
نگاه کردم به لامپ آویزان، که تکان می خورد یا نه!
بی تکان سر جایش بود.
چشمانم باز بود. بی حرکت با دهان خشک. فلج بودم انگار.
به زور، توی جا خودم را تکان دادم.
ذکر گفتم و با خدا حرف زدم. گلایه، التماس و پیشنهاد دادم. همه در مورد پیروزی هر چه زودتر. که ماجرا کش نیاید.
ختم به خیر شود.
کله زردک و بچه ی پررویش سکته کنند و همین شب به درک واصل شوند.
خواهرم باردار است. دلم برایش می تپد. دلم برای زن داداش حوریه هم که باردار است می تپد. برای همه.
بچه ها چند شب است دورم می خوابند. آنقدر نزدیک که مدام دست و پایشان توی صورتم هست.
خسته می خوابم و خسته پا میشوم.
نماز صبح را با کلی رخوت خواندم. دعای هر روز هم ضمیمه ی عبادتم.
به معنای کامل کلمه به کمرم زدم.
دوست نداشتم خبرها را نگاه کنم ولی نگاه کردم.
خبر برایم تکراری آمد انگار خبری سوخته اس.
خیلی وقت می دانستمش. ولی به رو نمی آوردمش.
کمی توی کانال ها دور دور کردم و بعد فکر کردم، کاری از دستم بر نمی آید.
پا شدم و رفتم سراغ ظرفشویی.
آشپزخانه را جمع کردم. ظرف های نشسته و بریز و بپاش بچه ها سر ساعت ۱۲ شب.
کاری که از من بر می آمد.
کلی کار مانده دارم.
ویرم گرفته لباس هایی را که به خاطر کمردرد، نصفه کاره رها کرده بودم، را بدوزم و تمام کنم.
خواهرم پیام می زند برویم خانه ی نوه ی عمویم.
کَل کَل نمی کنم. راحت می پذیرم.
وقت دیگر بود حوصله ی فیس فیس کردنش را نداشتم.
ولی الان می روم تا با هم باشیم.
باید بروم کتابخانه. کلی کتاب روی دستم است.
این چند روز خواندم و خواندم. آنقدر که سید، صدایش درآمد.
خط مقدم را خواندم و کلی کیف کردم.
طولانی بود و اول کتاب خیلی جذبم نکرد. بار سوم بود که کتاب را شروع می کردم.
حتما امروز باید کتابخانه بروم و الا جریمه می شوم. هزینه ی زیادی نیست ولی اُفت کلاس دارد.
معصومه شلوار مهمانی ندارد آن هم باید بخرم و الا توی مهمانی نوه عمو بی آبرو می شوم.
هرکس هم به رویم نیاورد مامان جانم می آورد.
کار دارم و وقت ندارم.
پی نوشت: به وقت زدن فردو و هسته ای ایران.
میراث دانشمندان شهیدمان، که هر روز زنده تر از دیروز می انگارمشان.
یک تیر ۱۴۰۴
#زندگی_کن
#مردمان_زمان_جنگ_چگونه_زیست_کردند
#نازیسته_ی_خوابهای_سورئال
#کرونا_وحشتناک_تر_بود_یا_رخ_به_رخ_شیطان
#دست_خدا_بالاتر_از_همه_ی_دست_ها_روی_سرمان
سرگردان می چرخم ببینم به غیر از زندگی روتین خودم در ایام جنگ، چه کاری از دستم بر می آید.
می نویسم.
روزهای جنگ را. شادی و غم ها مثل همیشه درهمند.
باز چشم و گوشم را تیز می کنم. دنبال چیزی هستم که بیشتر به این مسئله مربوطم کند.
دعا هم خدا را شکر، به اندازه ی قد و قامت روحم، جزء برنامه ی هر روزم است.
برنامه ی تلویزیونی،
مخاطبان را دعوت می کند در مورد جنگ پیام های خودشان را بفرستند.
پیامم را هر چند خام با هیجانات درونی می فرستم:
من هم سرباز وطنم، وقتی دست هایم را به سمت آسمان می گیرم و از ته جانم برای وطنم و سرباز های با غیرتش دعا می کنم.
بزنید و اسقاطیل را محو کنید، دست خدا بالاتر از همه ی دست ها پشت سرتان.》
حالا کانال رهبری پویش صدای ملت را راه انداخته.
می روم توی اتاق صدا ضبط می کنم. بچه ها گوش تیز می کنند.
《مامان چه کار می کنی؟》
《صوت پر میکنم برای رزمنده ها، ازشون تشکر کنم》
چشمانشان برق می زند. گوش تیز می کنند و صوتم را می شنوند. خوبیش این است مثل هر وقت دیگر ایراد نمی گیرند، که این چی بود گفتی و آبرومان را بردی.
پیام را می شنوند و ریز می خندند: الان یه عالم صوت براشون میاد اصلا صوتت رو نمی شنوند!》
می خندم و می گویم: خدا کنه اینقد زیاد بفرستن که فرصت شنیدن صوت من پیش نیاد. من کارم رو می کنم. تشکر برای این همه فدا کاری.》
معصومه کنارم می نشیند. مثلث توی صفحه را لمس می کند و با دقت توی صفحه خیره می شود:
بسم الله الرحمن الرحیم.
الله اکبر
این صدای ملت ایران است
الله اکبر
این جنگ به همه ی دنیا ثابت کرد فرزندان این خاک با اصالت هوشیارند و تا آخرین نفس جلوی متجاوز بی وطن می ایستند.
برادران سپاهی و ارتشی عزیز
ما ملت ایران در کنارتون هستیم.
همان لحظه هایی که موشک می خوره وسط قلب دشمن یا بلایی از آسمان رو به مدد الهی از سرمون دفع میکنید.
دست به دعا می بریم و برای سلامتی شما و عزیزانتون دعا می کنیم.
و از خدا توفیق روز افزون براتون طلب می کنیم.
درد وبلاتون بخوره تو سر اسراییل کودک کش غاصب .》
#مقاومت
با تکههای پیکرمان،
با گیسوان دخترمان
میخواستید چهکار کنید؟!
ما زندهایم؛ مثل امید
این چند روزه را بروید
بر کشتن افتخار کنید
شیپور ِجنگ را زده و
یکباره صلح میطلبید
ابلیسزادگان ِ پلید!
ای بدترین ِاهل ِزمین!
با ما رسیدگان به یقین
پس مایلید قمار کنید؟!
مردم علاج در وطن است!
دنیا فقط لب و دهن است
این جنگ جنگ تن به تن است
آزادگان ِکل ِجهان!
فکری برای تربیت ِ
اقوام ِبردهدار کنید
این ظلمهای بیحدشان
افکار تیره و بدشان
آژیرهای ممتدشان
سوراخهای گنبدشان
این موشهای شبزده را
ای گربهها شکار کنید
کودککشانِ ورطهی نیست!
بزدلتر از شما چه کسیست؟
ما در مسیر ِ آمدنیم
جرثومگان ِ ظلم و ستم
وقت است تا به همت هم
از خانهها فرار کنید
صحبت نه از زیاد و کم است
شمشیر خشم ما دو دم است
یک ضربه نیز مغتنم است
این تیغ، تیغ روز ِجزاست
کعبه ورای فهم شماست!
سجده به ذوالفقار کنید
مردم خدا مراقب ماست!
جز خیر ِما ندید و نخواست
آری خدا که در همهجاست
از شر ِدشمنان چه هراس؟!
تنها حساب بر نظر و
الطاف کردگار کنید
خائن همیشه بوده و هست
این دستپخت ِ اجنبی است
نفرین به این جماعت ِپست
وقتی غبار فتنه نشست،
رحمی مباد بر ستم ِ
مزدور ِجیرهخوار کنید
_______________________
بماند اینجا به یادگار 🌱
برای کسی که خواندن را بیشتر از شنیدن دوست دارد.
#محسن_چاووشی_علاج
هر چقدر در مورد طینت پستشان حرف زدیم دلمان آرام نگرفت.
تلویزیون تا تصویر منفور زردک و حمال هایش را نشان داد، مامان دمپایی روفرشی را از پایش کَند.
توی هوا، رو به تلویزیون چرخاند.
حرفهای بوق داری نثار فرد مورد نظر کرد.
دمپایی را از دستش گرفتم تا خدای ناکرده ال سی دی گورخیده را مورد تهاجم قرار ندهد.
می خواستم آرامش کنم؛
که درست است این بی شعور کثافت نمی فهمد ولی در شان شما نیست که این پست تر از خرِ گاو را فحش دهید.
البته دور از جان این دو حیوان زحمتکش.
یک لحظه سبک بالی خاصی را حس کردم.
جلوی مامان را نگرفتم و خودم هم همراهیش کردم.
#ایرانی_نیستی_اگر_فحش_نداده_باشی_به_این_خناس_ها
#بعضی_جاها_فقط_فحش_جواب_ه
دیروز دعوایمان شد.
چند روز قبلش هم.
اصلا، یک روز در میان.
ولی دقیق که فکر می کنم به ساعت نمی کشد.
در کمیت، بسیار و در کیفیت، در نوسانیم.
ما از آن خانواده هایی هستیم که اگر دعوا نکنیم، هیجان خونمان پایین می آید.
هیجان هم که پایین بیایید، زندگی بی مزه می شود.
زندگی بی مزه هم، جان می دهد برای مردن.
پس تا آخرین نفس برای بقایمان دعوا می کنیم.
من، خواهرم ، مادرجان و داداشی ها به غیر از آقاجان.
آقا جان ناظر دعواهاست.
هیچ وقت دعوا کردنش را ندیدم.
در حد دو سه جمله تذکر. همین.
اول ها نصیحتمان می کرد.
ولی نصیحت روی مان اثر نداشت.
ما حق مان را می خواستیم.
حق مان اجابت حرف هایمان بود.
بعدها با نگاهش، حرفهایش را می زد و هیچ با لب نمی گفت.
و حالا دیگر نگاهمان هم نمی کند.
مکان دعواها و زمانشان برایمان خاطر انگیز است.
از دعوا هامان می گوییم و با هم قرار می گذاریم در جایی بِکر با هم دعوا کنیم.
تقدس مکان هم مانع دعوایمان نمی شود.
یکی از دعوا های تاریخی مان در بین الحرمین بود.
خاطره ای مالامال از غم و حسرت. پر از شرمنده گی.
ولی خب این هم باعث نشد که از اوج گرفتن صداهامان و ورم کردن رگ هایمان بگذریم.
ما معتاد دعواییم. این اعتیاد درمان ناشدنی ست.
می خواهیم حرف مان را به کرسی بنشانیم. این مهم است.
من خیلی می فهمم و شما هم باید بفهمید که من خیلی می فهمم.
اثباتش نَفس مان را قلقلک می دهد.
همین حس را دوست داریم بارها تجربه کنیم.
جنگنده ها و ریز پرنده ها در آسمان وول می خورند.
صدایشان را می شنویم.
سجیل خودمان، آنجل آن طرفی ها ،
رقص کنان مقر دشمنان انسانیت را می کوبد.
دختر مو آشفته ی غزه، التماس خدا می کند که موشک بخورد به آنی که کشت همه کسش را و گرفت هر آنچه گرفتنی بود از یک دختر را.
و ما فارغ از این هیاهو دعوا می کنیم.
شرایط غریبی ست.
فاز سیاسی مان فرق می کند.
مصیبتی ست.
یکی از محسناتمان دعوای بدون قهر است.
همدیگر را تکه تکه می کنیم و بعد با کیمیای محبت یک چسب رازی بین تکه ها می زنیم.
کج و کوله، کار را در می آوریم و خدا را شکر راضی هستیم از هم.
بعد از هر دعوا، دلتنگ هم می شویم. آخر خون، خون را می کشد.
دعوا هم سر جای خودش.
هر کدام نماینده ی طیفی از مردم کشوریم.
همدیگر را دوست داریم ولی همدیگر را نمی فهمیم.
یکی کانال های آن ور آبی را می بیند. دیگری کانال های ایتا را.
آری! همدیگر را دوست داریم ولی احترام،
نه!
احترامی برای هم قائل نیستیم.
تفکرات همدیگر را سطحی و احمقانه می پنداریم.
هر کدام مان خدایی هستیم برای خودمان.
به خودمان سجده می کنیم.
هیچکس را همتای خودمان نمی بینیم.
در شرکی پنهانی به سر می بریم.
اگر خود را نمی پرستیدیم، گاهی شک می کردیم به خودمان: آیا همه چیز همانیست که من می فهمم؟!
پرچم ایران، آن بالا در باد تکان می خورد و اولین بار است که با هر تکان دلم را با خودش می تکاند.
درست بعد از دوازده روز جنگ، با دیدنش قلبم، می لرزد.
چشمم را دوخته ام به خوش رقصی اش بالای علم سفید کنار اتوبان .
دوست ندارم ماشین جلوتر برود.
دلم می خواهد به پیچ و تابش و ناگهان برجسته شدن 《الله》 نگاه کنم.
نگاهش کنم و
مثل یک مادر، قربان صدقه اش بروم.
فدای رنگ سبز و سفید و قرمزش شوم.
فدای الله وسطش شوم.
الله اکبر به این پرچم!
چشم حسودش کور.
کمی زخم برداشته ولی با صلابت در باد می چرخد.
هر چرخشش سیلی محکمی ست به صورت اجنبی.
به صورت هر آنکه پرچمم را خوار خواست.
خدا خوارش کند!
۱۴۰۴/۴/۴
دوباره حس گَند بچگیم را در من زنده کرد.
همان لحظه ها که ناخن هایم را می کَندم و فوت می کردم سمت تلویزیون.
شاید پسر شجاع کارتون مورد علاقه ی خیلی از هم نسلی های من بود،
ولی برای من لج در آور ترین کارتون بود.
امروز پرتم کرد به آن سال ها.
آدم بَدِ این قسمت خودش را به مریضی می زد و از آدمهای توی جنگل بیگاری می کشید. غذایشان را می خورد تهش هم وقتی به او اعتراض می کردند: 《تو که بیمار نیستی! از خونه ی ما برو بیرون.》خشونت به خرج می داد و ازشان دزدی می کرد.
ته داستان توقع داشتم،
از درخت آویزانش کنند و آنقدر بزنندش که صدای خودش یادش برود و صدای یک حیوان دیگر را نعره بزند.
ولی چه شد؟
همه شان مثل صد قسمت قبلی با هم گفتند: ما تو رو می بخشیم به شرط اینکه دیگه از این کارهای بد نکنی! 》
همیشه دلشان برای ستمگر غمگین آخر داستان می سوخت.
ننه ی خرگوش ها هم یک مغازه ی کوفتی به حیوانِ احتمالا کفتار، داد.
تازه قبلش هم پیش همین ننه ی خرگوش ها، کارهای بد بد می کرد.
آخر حق من این بود؟
منی که منتظر بودم این فلان فلان شده مجازات شود و من یک نفس راحت بکشم.
با این خوب بودن مسخره شان!
من هیچ وقت از این کارتون درس《 خوب بودن》 نیاموختم.
عقده ای شدم، عقده ای!
جالب این است نه شیپور چی آدم شد و نه رفقایش.
همگی با هم می بخشیدند. حتی یک معترض هم نداشتند.
این کارتون، خوب بودن را به عنوان یک رذیله ی اخلاقی به من فهماند.
غم دوباره نشان دادنش در شبکه پویا دچار فروپاشی روانیم کرده است.
#حرص_نخور_پسته_بخور
#نه_به_پسرشجاع!
#خوب_بودن_حماقت_نیست
《شرف خانه》🇮🇷
دم در که می رسیم تازه یادم می آید تشکچه ی طبی را نیاوردم.
همه می روند داخل، تا سر سفره ی صبحانه بنشینند.
نذر قدیمی و چندین ساله ی خاله جانِ خدابیامرز.
دم در منتظر می مانم تا بچه ها برگردند خانه و تشکچه را بیاورند.
این چند وقت، از فیزیوتراپی و آب درمانی بیشتر رویم اثر داشته است؛
تا آنجا که بین مان الفتی برقرار شده و فراق بین مان میسر نیست.
تشکچه را که بچه ها می آورند احساس دین می کنم بهشان.
قربان صدقه شان می روم و فکر می کنم در مقابل این فداکاری هر کاری کنم کم است.
بعد داخل می روم و با شادی تشکچه را می اندازم کنار سفره و با آسودگی رویش می نشینم.
خانم مُسنی کنارم می نشیند.
خوش صحبت و مهربان است.
شروع می کند به صحبت.
لثه هایش روی هم می لغزند. دستش را جلوی لب ها می گیرد تا قطرات آب دهانش به سمت من نپرد. حرف می زند. چانه و بینی بی واسطه همدیگر را از نزدیک زیارت می کنند.
تعریف می کند تا رسیده دم در، یادش آمده دندان های مصنوعی را جا گذاشته؛ توی لیوان آب نمک روی طاقچه .
بعد از کلی این پا و آن پا کردن جلوی در، دندان را بی خیال می شود.
از درد زانو و مچ حرف می زند.
می گوید، دخترهای خاله جان نسبت به ایشان علاقه دارند و فکر کرده غیبتش باعث نگرانی آن ها می شود.
پس حتمی یک نفر را می فرستادند دم در خانه اش.
آخر کار هم: زحمت برای آنها و خجالت برای خودش.
پس همانطور بی دندان می نشیند سر سفره.
بهش پیشنهاد می دهم لقمه های کوکه را با چای پایین بدهد.
با خودم فکر می کنم خودش این را بهتر می داند.
ولی خب برای معاشرت لازم است راه حل هم بدهم.
ادامه می دهد، یادم نیست که در را بسته ام یا نه؟
شاید گربه برود داخل و دست بیاندازد به دندان های مصنوعی.
نگرانی هایش زیاد است ولی همه را با خنده ای در پس زمینه ابراز می کند.
راه حلی ندارم.
لبخندش را با لبخند جواب می دهم و تصمیم می گیرم دلگرمش کنم. می گویم، گربه آنقدرها بیشعور نیست که به دندان مصنوعی طمع کند.
هر چند از گربه، بدتر از این ها را دیده ام.
لقمه ی کوکه پنیر را توی دهان می گذارم و به این
پیوست های لاجرم به تن
فکر می کنم:
تشکچه یا دندان مصنوعی
و یا های دیگر !