دیروز دعوایمان شد.
چند روز قبلش هم.
اصلا، یک روز در میان.
ولی دقیق که فکر می کنم به ساعت نمی کشد.
در کمیت، بسیار و در کیفیت، در نوسانیم.
ما از آن خانواده هایی هستیم که اگر دعوا نکنیم، هیجان خونمان پایین می آید.
هیجان هم که پایین بیایید، زندگی بی مزه می شود.
زندگی بی مزه هم، جان می دهد برای مردن.
پس تا آخرین نفس برای بقایمان دعوا می کنیم.
من، خواهرم ، مادرجان و داداشی ها به غیر از آقاجان.
آقا جان ناظر دعواهاست.
هیچ وقت دعوا کردنش را ندیدم.
در حد دو سه جمله تذکر. همین.
اول ها نصیحتمان می کرد.
ولی نصیحت روی مان اثر نداشت.
ما حق مان را می خواستیم.
حق مان اجابت حرف هایمان بود.
بعدها با نگاهش، حرفهایش را می زد و هیچ با لب نمی گفت.
و حالا دیگر نگاهمان هم نمی کند.
مکان دعواها و زمانشان برایمان خاطر انگیز است.
از دعوا هامان می گوییم و با هم قرار می گذاریم در جایی بِکر با هم دعوا کنیم.
تقدس مکان هم مانع دعوایمان نمی شود.
یکی از دعوا های تاریخی مان در بین الحرمین بود.
خاطره ای مالامال از غم و حسرت. پر از شرمنده گی.
ولی خب این هم باعث نشد که از اوج گرفتن صداهامان و ورم کردن رگ هایمان بگذریم.
ما معتاد دعواییم. این اعتیاد درمان ناشدنی ست.
می خواهیم حرف مان را به کرسی بنشانیم. این مهم است.
من خیلی می فهمم و شما هم باید بفهمید که من خیلی می فهمم.
اثباتش نَفس مان را قلقلک می دهد.
همین حس را دوست داریم بارها تجربه کنیم.
جنگنده ها و ریز پرنده ها در آسمان وول می خورند.
صدایشان را می شنویم.
سجیل خودمان، آنجل آن طرفی ها ،
رقص کنان مقر دشمنان انسانیت را می کوبد.
دختر مو آشفته ی غزه، التماس خدا می کند که موشک بخورد به آنی که کشت همه کسش را و گرفت هر آنچه گرفتنی بود از یک دختر را.
و ما فارغ از این هیاهو دعوا می کنیم.
شرایط غریبی ست.
فاز سیاسی مان فرق می کند.
مصیبتی ست.
یکی از محسناتمان دعوای بدون قهر است.
همدیگر را تکه تکه می کنیم و بعد با کیمیای محبت یک چسب رازی بین تکه ها می زنیم.
کج و کوله، کار را در می آوریم و خدا را شکر راضی هستیم از هم.
بعد از هر دعوا، دلتنگ هم می شویم. آخر خون، خون را می کشد.
دعوا هم سر جای خودش.
هر کدام نماینده ی طیفی از مردم کشوریم.
همدیگر را دوست داریم ولی همدیگر را نمی فهمیم.
یکی کانال های آن ور آبی را می بیند. دیگری کانال های ایتا را.
آری! همدیگر را دوست داریم ولی احترام،
نه!
احترامی برای هم قائل نیستیم.
تفکرات همدیگر را سطحی و احمقانه می پنداریم.
هر کدام مان خدایی هستیم برای خودمان.
به خودمان سجده می کنیم.
هیچکس را همتای خودمان نمی بینیم.
در شرکی پنهانی به سر می بریم.
اگر خود را نمی پرستیدیم، گاهی شک می کردیم به خودمان: آیا همه چیز همانیست که من می فهمم؟!
پرچم ایران، آن بالا در باد تکان می خورد و اولین بار است که با هر تکان دلم را با خودش می تکاند.
درست بعد از دوازده روز جنگ، با دیدنش قلبم، می لرزد.
چشمم را دوخته ام به خوش رقصی اش بالای علم سفید کنار اتوبان .
دوست ندارم ماشین جلوتر برود.
دلم می خواهد به پیچ و تابش و ناگهان برجسته شدن 《الله》 نگاه کنم.
نگاهش کنم و
مثل یک مادر، قربان صدقه اش بروم.
فدای رنگ سبز و سفید و قرمزش شوم.
فدای الله وسطش شوم.
الله اکبر به این پرچم!
چشم حسودش کور.
کمی زخم برداشته ولی با صلابت در باد می چرخد.
هر چرخشش سیلی محکمی ست به صورت اجنبی.
به صورت هر آنکه پرچمم را خوار خواست.
خدا خوارش کند!
۱۴۰۴/۴/۴
دوباره حس گَند بچگیم را در من زنده کرد.
همان لحظه ها که ناخن هایم را می کَندم و فوت می کردم سمت تلویزیون.
شاید پسر شجاع کارتون مورد علاقه ی خیلی از هم نسلی های من بود،
ولی برای من لج در آور ترین کارتون بود.
امروز پرتم کرد به آن سال ها.
آدم بَدِ این قسمت خودش را به مریضی می زد و از آدمهای توی جنگل بیگاری می کشید. غذایشان را می خورد تهش هم وقتی به او اعتراض می کردند: 《تو که بیمار نیستی! از خونه ی ما برو بیرون.》خشونت به خرج می داد و ازشان دزدی می کرد.
ته داستان توقع داشتم،
از درخت آویزانش کنند و آنقدر بزنندش که صدای خودش یادش برود و صدای یک حیوان دیگر را نعره بزند.
ولی چه شد؟
همه شان مثل صد قسمت قبلی با هم گفتند: ما تو رو می بخشیم به شرط اینکه دیگه از این کارهای بد نکنی! 》
همیشه دلشان برای ستمگر غمگین آخر داستان می سوخت.
ننه ی خرگوش ها هم یک مغازه ی کوفتی به حیوانِ احتمالا کفتار، داد.
تازه قبلش هم پیش همین ننه ی خرگوش ها، کارهای بد بد می کرد.
آخر حق من این بود؟
منی که منتظر بودم این فلان فلان شده مجازات شود و من یک نفس راحت بکشم.
با این خوب بودن مسخره شان!
من هیچ وقت از این کارتون درس《 خوب بودن》 نیاموختم.
عقده ای شدم، عقده ای!
جالب این است نه شیپور چی آدم شد و نه رفقایش.
همگی با هم می بخشیدند. حتی یک معترض هم نداشتند.
این کارتون، خوب بودن را به عنوان یک رذیله ی اخلاقی به من فهماند.
غم دوباره نشان دادنش در شبکه پویا دچار فروپاشی روانیم کرده است.
#حرص_نخور_پسته_بخور
#نه_به_پسرشجاع!
#خوب_بودن_حماقت_نیست
《شرف خانه》🇮🇷
دم در که می رسیم تازه یادم می آید تشکچه ی طبی را نیاوردم.
همه می روند داخل، تا سر سفره ی صبحانه بنشینند.
نذر قدیمی و چندین ساله ی خاله جانِ خدابیامرز.
دم در منتظر می مانم تا بچه ها برگردند خانه و تشکچه را بیاورند.
این چند وقت، از فیزیوتراپی و آب درمانی بیشتر رویم اثر داشته است؛
تا آنجا که بین مان الفتی برقرار شده و فراق بین مان میسر نیست.
تشکچه را که بچه ها می آورند احساس دین می کنم بهشان.
قربان صدقه شان می روم و فکر می کنم در مقابل این فداکاری هر کاری کنم کم است.
بعد داخل می روم و با شادی تشکچه را می اندازم کنار سفره و با آسودگی رویش می نشینم.
خانم مُسنی کنارم می نشیند.
خوش صحبت و مهربان است.
شروع می کند به صحبت.
لثه هایش روی هم می لغزند. دستش را جلوی لب ها می گیرد تا قطرات آب دهانش به سمت من نپرد. حرف می زند. چانه و بینی بی واسطه همدیگر را از نزدیک زیارت می کنند.
تعریف می کند تا رسیده دم در، یادش آمده دندان های مصنوعی را جا گذاشته؛ توی لیوان آب نمک روی طاقچه .
بعد از کلی این پا و آن پا کردن جلوی در، دندان را بی خیال می شود.
از درد زانو و مچ حرف می زند.
می گوید، دخترهای خاله جان نسبت به ایشان علاقه دارند و فکر کرده غیبتش باعث نگرانی آن ها می شود.
پس حتمی یک نفر را می فرستادند دم در خانه اش.
آخر کار هم: زحمت برای آنها و خجالت برای خودش.
پس همانطور بی دندان می نشیند سر سفره.
بهش پیشنهاد می دهم لقمه های کوکه را با چای پایین بدهد.
با خودم فکر می کنم خودش این را بهتر می داند.
ولی خب برای معاشرت لازم است راه حل هم بدهم.
ادامه می دهد، یادم نیست که در را بسته ام یا نه؟
شاید گربه برود داخل و دست بیاندازد به دندان های مصنوعی.
نگرانی هایش زیاد است ولی همه را با خنده ای در پس زمینه ابراز می کند.
راه حلی ندارم.
لبخندش را با لبخند جواب می دهم و تصمیم می گیرم دلگرمش کنم. می گویم، گربه آنقدرها بیشعور نیست که به دندان مصنوعی طمع کند.
هر چند از گربه، بدتر از این ها را دیده ام.
لقمه ی کوکه پنیر را توی دهان می گذارم و به این
پیوست های لاجرم به تن
فکر می کنم:
تشکچه یا دندان مصنوعی
و یا های دیگر !
《شرف خانه》🇮🇷
از صبح تا نیمه ی شب، صدای عزا می آید.
صدای حسین حسین. صدای طبل و سنج.
دسته های عزا توی شهر توی کوچه و خیابان می گردند.
شهر کوچک است و صدای دسته ها درهم می شود.
تمام روز را با زیر صدای نوحه تا نصف شب سر می کنیم.
گاهی با نوحه خوابمان می برد.
روز تاسوعا
#به_افق_شرفخانه
«بِاَبی اَنتُم وَ اُمِّي» یا حسین.
تنها جایی که از پدر و مادرم مایه می گذارم در خانه ی شماست.
امروز عاشوراست.
حسین جان خیمه ی تو هنوز برپاست و من نمی دانم کجای این خیمه هستم.
خدا کند که بمانم.
خیلی ها پا در این خیمه گذاشتند ولی شب عاشورا به بهانه ای رفتند.
خوش به حال آنها که ماندند و در امامشان فنا شدند.
ای کاش در خیمه ی تو، زهیر باشم.
بی خودی مکدر باشم و شما بیایی و سر راهم بیاوری.
حُرّ باشم و خطا کنم ولی زود قبل از اینکه دیر شود، دشمن را رها کنم و بیایم پای خیمه ات.
حبیب باشم و موهایم سفید. لحظه ی آخر عمر خودم را به خیمه ات برسانم.
همان غلام باشم. سیاه، مثل شب. بی اصل و نسب. بگویی آزادی برو و من محکم بمانم. رجز بخوانم:
《اَمیری حُسینُ و نِعمَ الاَمیر
سُرُورُ فُؤادِ البَشیرِ النَّذیر》
محمد بن بشیر باشم و تو بیایی بگویی این پول، پسرت به دست کفار اسیر شده، برو آزادش کن و من بگویم: «اَکَلَتني السِباعَ حَیاً أن فارقتُک» گرگهای بیابان من را زنده زنده بدرند اگر تو را رها کنم. پسرم به فدایت، نمیروم.》
دو جوانی باشم که اسمشان در تاریخ نیست ولی کلامشان هست. آمدند رخصت میدان گرفتند. بعد از التماس اذن دادی. گریستند و وقتی پرسیدی برای چه گریه می کنید، جدم منتظر شماست، گفتند: ما یک جان داریم فدای تو میکنیم. ولی بعد از ما، تو که تنها هستی، ناموس تو که تنها است، چه کار کنیم. ما یک جان داریم که فدا میکنیم.》
تک تک اصحابت، رشک برانگیزند.
عاقبت به خیرهایی که گوهری داشتند و پس انداز کرده بودند برای آن روز.
لیاقت داشتند و خدا خریدار آن ها بود.
آقا جان!
جایی از خیمه تان را برای منِ گناهکارِ امیدوار کنار بگذارید.
《شرف خانه》🇮🇷
بعد از ظهر تاسوعا بود.
توی باغ زیر انداز انداختیم. بزرگترها، همه خواب بودند.
بچه های خودم و بچه های عمه و عمو شان را جمع کردم و نشستیم به شنیدن قصه ی کربلا.
این جا نوحه ها ترکی ست و بچه ها تسلط شان به زبان ترکی کم است.
بزرگ شده ی قم هستند و اینجا مهمان خانه ی پدربزرگ و مادر بزرگ.
فضای خوبی بود برای شنیدن یک قصه، یک روضه.
زیر درخت شابلون هایی که هنوز سرخ نشده بودند، دراز کشیده و نشسته، ساکت گوشدادیم.
محمد گفت: چرا قصه ی علی اصغر رو کامل نگفت؟
نگاه کردم به صورت معصوم نرگس و رضا. گفتم: دل بچه ها تاب شنیدن قصه ی علی اصغر را نداره. نویسنده، قصه رو برای بچه ها گفته."
زینب مثل بچه های دیگر دراز نکشید. نشسته با چهره ی غمگین گوش داد.
کوثر اشکهایش را با چادر زهرا، پاک کرد.
معصومه پرسید: مامان از این قصه ها بازم داری؟
پی نوشت: زنعمو و عمه هر دو شیرخوار دارند.
#روایت_خوب_برای_بچه_ها
#روایت_کربلا