توی راه شرفخانه،
گاهی از پنجره ی ماشین چشمم می خورد به صورت متبسم آدم ها.
عقب نشسته بودم و نگاهشان را تعقیب می کردم. نگاهشان برایم عجیب می آمد.
خانم یا آقایی که به ماشین مان نگاه می کردند؛ بعد با آدم کناریشان صحبت می کردند و باز نگاه به ما.
یادم می رفت که سید، پرچم ایران را پشت ماشین زده؛ بعد که دوزاریم می افتاد، نگاه ها برایم معنا پیدا می کرد.
چند روزی از آتش بس می گذشت که راه افتادیم.
هنوز پرچم، پشت ماشین سوار است و هر جا می رویم تبسمی نیز، بر لبی سوار.
#در_روح_و_جان_من_میمانی_ای_وطن
نَنَه جانی،
بُخور، این چاق نمی کنه،
تازه یه ذرّه،
لاغرم می کنه!
(ننهِ اقدسِ پسرخاله)
#مادربزرگ_ها_فرشته_اند
نهج البلاغه - خطبه ٦٢
(لمّا خُوِّف من الْغيلة):
وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ .
مرا پوششى استوار است كه از جانب كردگار است. چون عمرم سر آيد از هم گشايد و مرا تسليم مرگ نمايد. آن گاه، نه تير روى برتابد و نه زخم بهبود يابد.
🌱
#قوم_و_خویش_مقیم_آرامستان
زمین شور و زمان شور و هوا شور.
شورش رو در آوُرده!
#روزی_روزگاری_دریاچه_ی_اورمیه
اسمش راگذاشتم خرچنگ خاکی.
درست یک ساعت زیر درخت آلوچه با چند تا سنگ بازی می کرد.
گوشتی و تو پُر بود. شاید غذای پرنده ای و یا حتی گربه ای شده باشد.
داشتیم رفیق می شدیم. مدام سر راهم سبز می شد.
حس می کردم مثل یک بچه اس.
سنگ را می غلتاند جلو و دوباره برمی گرداند.
آرام حرکت می کرد. با سنگ کُشتی می گرفت.
یکی دوبار با خودکار تکانش دادم. دوباره برگشت سرجای اولش. چند باری به پایم نزدیک شد. هولش دادم عقب.
فکر کردم می تواند پِت خانگی ام باشد!
پی نوشت: چه کارش کنم حسم بود دیگه🙄
بعدش هم شما دوست عزیز از روی ظاهر قضاوت نکنید.
زیر اون پوست سخت یه بچه نشسته، که من دیدمش.
#احساسات_بدون_سانسور
تاریخ را دوست ندارد و من هی غر می زنم که:
دختر جان! این دور باطل هی تکرار می شود و شیطان عجب تاریخ دانی ست.
اصلا خودش از همان زمان که قسم خورده و روی زمین فرود آمده، فرمول را پیدا کرده و فرمان را دست گرفته.
با همان فرمول تکراری، آدم ها را خوب به جان هم می اندازد.
البته هوای نفس هم شریک جرم است.
امان از این《 دلم می خواهد 》ها ی بی حد و مرز.
همین خواستن ها، آدم را می اندازد توی فرمول شیطان.
بهش می گویم، ما باید حواسمان جمع باشد و فرزندم بیا اصلا با هم تاریخ بخوانیم!
نسلی که تاریخ نمی خواند راه مستقیم را گم می کند و از ناکجاآباد سر در می آورد.
باغ آقاجان آنقدر بزرگ نیست که کارگر بگیرد و آن قدر کوچک نیست که کارش کم باشد.
همه کمک می کنیم. مردها بیشتر از ما زن ها و بچه ها.
تا آلرژی و آفتاب کیش و ماتمان نکردند در خدمت درخت ها هستیم. کمکشان می کنیم تا مثل زن باردار، وضع حمل کنند و سبک شوند.
ناهار، چای و شربت هم که باید برسد دست میوه چین ها و این کاریست در تخصص ما زن ها.
حرص چیدن شاخه های بالایی تا آخر کار ول مان نمی کند.
امسال که کمرم اذیت می کرد تفریحی چیدم. سماجت نکردم برای چیدن شاخه های اوج گرفته.
از پریدن روی چهار پایه و نردبان، چشم پوشیدم. روی تنه ی درخت هم نرفتم.
خدا می داند چقدر این کارها برای روحیه ام خوب بود.
تا آخر کار آلوچه ی نوک درخت برایم زبان درازی کرد؛
و من با کظم حرص، جوابش را ندادم.
هدایت شده از روزهای مادرانه
هنوز
هر روز
سوره فتح / دعای توسل / دعای ۱۴ صحیفه سجادیه
میخونی دیگه...؟ 😊
#روزهای_مادرانه