eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج
نَنَه جانی، بُخور، این چاق نمی کنه، تازه یه ذرّه، لاغرم می کنه! (ننهِ اقدسِ پسرخاله)
نهج البلاغه - خطبه ٦٢ (لمّا خُوِّف من الْغيلة): وَ إِنَّ عَلَيَّ مِنَ اللَّهِ جُنَّةً حَصِينَةً فَإِذَا جَاءَ يَوْمِي انْفَرَجَتْ عَنِّي وَ أَسْلَمَتْنِي فَحِينَئِذٍ لَا يَطِيشُ السَّهْمُ وَ لَا يَبْرَأُ الْكَلْمُ . مرا پوششى استوار است كه از جانب كردگار است. چون عمرم سر آيد از هم گشايد و مرا تسليم مرگ نمايد. آن گاه، نه تير روى برتابد و نه زخم بهبود يابد. 🌱
زمین شور و زمان شور و هوا شور. شورش رو در آوُرده!
بعد از چیدن آلوچه: فک کنم ده سانت بلندتر شدم!
اسمش راگذاشتم خرچنگ خاکی. درست یک ساعت زیر درخت آلوچه با چند تا سنگ بازی می کرد. گوشتی و تو پُر بود. شاید غذای پرنده ای و یا حتی گربه ای شده باشد. داشتیم رفیق می شدیم. مدام سر راهم سبز می شد. حس می کردم مثل یک بچه اس. سنگ را می غلتاند جلو و دوباره برمی گرداند. آرام حرکت می کرد. با سنگ کُشتی می گرفت. یکی دوبار با خودکار تکانش دادم. دوباره برگشت سرجای اولش. چند باری به پایم نزدیک شد. هولش دادم عقب. فکر کردم می تواند پِت خانگی ام باشد! پی نوشت: چه کارش کنم حسم بود دیگه🙄 بعدش هم شما دوست عزیز از روی ظاهر قضاوت نکنید. زیر اون پوست سخت یه بچه نشسته، که من دیدمش.
هدایت شده از دختر دریا
فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ @dokhtar_e_daryaa
تاریخ را دوست ندارد و من هی غر می زنم که: دختر جان! این دور باطل هی تکرار می شود و شیطان عجب تاریخ دانی ست. اصلا خودش از همان زمان که قسم خورده و روی زمین فرود آمده، فرمول را پیدا کرده و فرمان را دست گرفته. با همان فرمول تکراری، آدم ها را خوب به جان هم می اندازد. البته هوای نفس هم شریک جرم است. امان از این《 دلم می خواهد 》ها ی بی حد و مرز. همین خواستن ها، آدم را می اندازد توی فرمول شیطان. بهش می گویم، ما باید حواسمان جمع باشد و فرزندم بیا اصلا با هم تاریخ بخوانیم! نسلی که تاریخ نمی خواند راه مستقیم را گم می کند و از ناکجاآباد سر در می آورد.
_مامان دلمه درست کردیم! از ترکیب مزه اش راضی ام. ولی نتیجه اش توی ماشین لباسشویی معده! فکر نکنم چیز خوبی از آب دربیاد.
باغ آقاجان آن‌قدر بزرگ نیست که کارگر بگیرد و آن قدر کوچک نیست که کارش کم باشد. همه کمک می کنیم. مردها بیشتر از ما زن ها و بچه ها. تا آلرژی و آفتاب کیش و ماتمان نکردند در خدمت درخت ها هستیم. کمکشان می کنیم تا مثل زن باردار، وضع حمل کنند و سبک شوند. ناهار، چای و شربت هم که باید برسد دست میوه چین ها و این کاریست در تخصص ما زن ها. حرص چیدن شاخه های بالایی تا آخر کار ول مان نمی کند. امسال که کمرم اذیت می کرد تفریحی چیدم. سماجت نکردم برای چیدن شاخه های اوج گرفته. از پریدن روی چهار پایه و نردبان، چشم پوشیدم. روی تنه ی درخت هم نرفتم. خدا می داند چقدر این کارها برای روحیه ام خوب بود. تا آخر کار آلوچه ی نوک درخت برایم زبان درازی کرد؛ و من با کظم حرص، جوابش را ندادم.
هدایت شده از روزهای مادرانه
هنوز هر روز سوره فتح / دعای توسل / دعای ۱۴ صحیفه سجادیه می‌خونی دیگه...؟ 😊 ‌
حرف‌های ما هنوز ناتمام ....تا نگاه می‌کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن‌که با خبر شوی لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود آی .....ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!