eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
اسمش راگذاشتم خرچنگ خاکی. درست یک ساعت زیر درخت آلوچه با چند تا سنگ بازی می کرد. گوشتی و تو پُر بود. شاید غذای پرنده ای و یا حتی گربه ای شده باشد. داشتیم رفیق می شدیم. مدام سر راهم سبز می شد. حس می کردم مثل یک بچه اس. سنگ را می غلتاند جلو و دوباره برمی گرداند. آرام حرکت می کرد. با سنگ کُشتی می گرفت. یکی دوبار با خودکار تکانش دادم. دوباره برگشت سرجای اولش. چند باری به پایم نزدیک شد. هولش دادم عقب. فکر کردم می تواند پِت خانگی ام باشد! پی نوشت: چه کارش کنم حسم بود دیگه🙄 بعدش هم شما دوست عزیز از روی ظاهر قضاوت نکنید. زیر اون پوست سخت یه بچه نشسته، که من دیدمش.
هدایت شده از دختر دریا
فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ @dokhtar_e_daryaa
تاریخ را دوست ندارد و من هی غر می زنم که: دختر جان! این دور باطل هی تکرار می شود و شیطان عجب تاریخ دانی ست. اصلا خودش از همان زمان که قسم خورده و روی زمین فرود آمده، فرمول را پیدا کرده و فرمان را دست گرفته. با همان فرمول تکراری، آدم ها را خوب به جان هم می اندازد. البته هوای نفس هم شریک جرم است. امان از این《 دلم می خواهد 》ها ی بی حد و مرز. همین خواستن ها، آدم را می اندازد توی فرمول شیطان. بهش می گویم، ما باید حواسمان جمع باشد و فرزندم بیا اصلا با هم تاریخ بخوانیم! نسلی که تاریخ نمی خواند راه مستقیم را گم می کند و از ناکجاآباد سر در می آورد.
_مامان دلمه درست کردیم! از ترکیب مزه اش راضی ام. ولی نتیجه اش توی ماشین لباسشویی معده! فکر نکنم چیز خوبی از آب دربیاد.
باغ آقاجان آن‌قدر بزرگ نیست که کارگر بگیرد و آن قدر کوچک نیست که کارش کم باشد. همه کمک می کنیم. مردها بیشتر از ما زن ها و بچه ها. تا آلرژی و آفتاب کیش و ماتمان نکردند در خدمت درخت ها هستیم. کمکشان می کنیم تا مثل زن باردار، وضع حمل کنند و سبک شوند. ناهار، چای و شربت هم که باید برسد دست میوه چین ها و این کاریست در تخصص ما زن ها. حرص چیدن شاخه های بالایی تا آخر کار ول مان نمی کند. امسال که کمرم اذیت می کرد تفریحی چیدم. سماجت نکردم برای چیدن شاخه های اوج گرفته. از پریدن روی چهار پایه و نردبان، چشم پوشیدم. روی تنه ی درخت هم نرفتم. خدا می داند چقدر این کارها برای روحیه ام خوب بود. تا آخر کار آلوچه ی نوک درخت برایم زبان درازی کرد؛ و من با کظم حرص، جوابش را ندادم.
هدایت شده از روزهای مادرانه
هنوز هر روز سوره فتح / دعای توسل / دعای ۱۴ صحیفه سجادیه می‌خونی دیگه...؟ 😊 ‌
حرف‌های ما هنوز ناتمام ....تا نگاه می‌کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آن‌که با خبر شوی لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود آی .....ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می‌شود!
و من نمک گیر در این خانه ام. عمه سادات سلام علیک.
همسایه سایه ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه تنهایی ام تویی تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست خونین تر است ماه محرم کنار تو
قبل از سفر، همه جا را رفت و روب کرده بودم. خاک خودش را از درز پنجره چپانده تو و پهن شده روی طاقچه. دستمال را هر جا می کشم، یک تکاندن حسابی می طلبد. از حیاط خط نارنجی متحرکی کش آمده تا آشپزخانه. مورچه های ریز دور تند از زیر در آهنی حیاط، تپه های هال و پذیرایی را در نوردیده و قله ی آشپزخانه را فتح کرده اند. شاید برای ذرات میکروسکوپی که از دست جاروبرقی قسر در رفته اند، جشن گرفته اند. دوازده روز نبودیم و نمی دانم این چه جشنی ست که هنوز پابرجاست. هر جا را نگاه می کنم یک مورچه سرگردان جدا افتاده از قافله، می بینم. تا یک جا سکون می گیرم، یک جای تنم مور مور می شود و با یک بررسی، مورچه ی ریزی شاخک هایش را برایم می جنباند. بعضی هاشان کله ی درشتی دارند. حسابی هم پر رنگ اند. آرواره های درشت و جان داری دارند. مناسب کَندن پوست مان. مورچه های کله ریز هم تک و توک توی دهانشان چیزکی دارند. از نزدیک نگاه می کنم. نمی فهمم چی توی دهانشان است. مسیر راه هم پر از چیزهایی ریزیست که وسط راه از حملشان پشیمان شدند. خودشان هم بلا تکلیف اند. حیاط سرسبز و آن همه نعمت را ول کردند و آمدند خانه. انگار اینجا بوی کباب شنیده اند. ای کاش می شد ازشان بپرسم، چی اینجا دیدید یورش آوردید. مثلا یکی شان زبان باز کند و عرق ریزان بگوید: گرمه، گرمه، گرم، می فهمی !》 یا یکی دیگر سرفه ای بزند و بگوید: غبار و خاکه ، دیگه نمیشه نفس کشید! 》 به غیر این دو پاسخ، منطقی برای کوچ شان از باغچه به خانه نمی بینم!
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک زده بودیم و دخترکِ توی تصوراتم، با موهای ژولیده ایستاده بود روی آوارها و از ته جانش، پی در پی می گفت: خدایا موشک هایشان را به هدف برسان.》 با تمام غمی که داشتم صدایش حال دلم را خوب کرده بود. شده بودیم قهرمان هایی که ظلم را در هم می کوفتند. انگار صدای محزونش توام با امید موج بر می داشت و موشک ها را هُل می داد جلو، تا بتازند و از موانع بگذرند. مرهم جگرشان شده بودیم. مرهمی کوچک برای این پیکر پر زخم. دخترک محبوب من، نمی دانم حالا در این قحطی انسانیت در چه احوال است! صدایش توی ذهنم می پیچد و دلم برایش شور می زند.
امروز چرا برق نرفت؟ شاید رفت، وقتی خونه ی زهرا بودم. یعنی تو همون سه ساعت بعد از ظهر! ولی صبح باید می رفت. شاید شیفت عوض شده! از کجا بفهمم؟ نکنه نرفته، الان بره! شاید رفته، حواسم نبوده! آخه مگه میشه؟ نوچ نرفته! چرا نرفته؟ شاید چون پریروز ده ساعت برق نداشتیم، خواستن جبران کنن! هنوز وقت هست که برق بره! چرا روزهای جنگ برقا نمی رفت؟ کیک بپزم؟ نه شاید وسطش رفت، کیک خمیر شد. اَهههه🥺