eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
حرفها و فکرهایی که آدم رو شهروند درجه دو می کنه!
حسین جان تو به یاد من هستی و این یعنی جای من بین زائرات خالیه!
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این الان خود من هستم. خودِ خود من. تشکها را ریختم و لای کلی پشم دارم دست و پا می زنم. به زمین و زمان چپ چپ نگاه می کنم و سر هر چیزی با بچه ها دعوا میگیرم. اصلا چرا اینقدر رختخواب ها زیادند و چرا من پذیرفتم توی جهیزیه ام پشم باشد؟ مقصر کیست؟ یکی باید باشد که همه چیز را روی سرش خراب کنم. و غرهایی نثارش تا این تن خسته آرام بگیرد. بچه ها هم که قربانشان بروم از هر چه پاک کردنی است فراریند و علاقه ندارند و حوصله شان سر می رود. بزرگ مرد خانه را هم که جاده ها بیشتر از من زیارتشان می کنند. من می مانم و پشم های شیری رنگ و قهوه ای رنگ. گوسفندهایی که همه شان الان توی یونجه زار بهشتند و پشم شان لای انگشت های من. فکر لحاف دوزی را هم کردم ولی ترسیدم پشم های مرغوب را خراب کنند و من بمانم و حسرت. هر چند زمستان، وقتی روی تشک می خوابم و لحاف را روی سرم می کشم آنقدر کیف می دهد که به خودم میگویم فقط پشم. فراموش می کنم که هر سال باید بسپارمشان به تشت و لگدمال، بعد هم نرم کننده. تازه بعدش هم که آبشان رفت بتکانمشان تا زلفهای به هم گره خورده شان باز شوند. یکی دو روز هم بازشان کنم تا بشوند مثل پَر که نمی شوند مثل پَر و بعد بنشینند توی تشک. این فرایند را از مادر همسرم آموختم. زن تبریزی که تشک های مرا پسند نخواهد کرد و راستش باید از چشمانش پنهان کنم. از اول هم باهاشان سر دلمه های بند انگشتی و هویج های خلالی و پشم آخ پشم، پشم نرم باز شده ی مثل پَر اختلاف داشتم. آخر چندتا گره بماند لای موهای گوسفند چه می شود؟
سریعاً از اتاق های پژواک خارج شوید! اتاقهایی که به مدت مدیدی در آن لمیده اید و کمی تا قسمتی دچار عارضه ی" خود گویی و خود خندی عجب فرد هنرمندی" گشته اید! این را آقای ساکی، طنز پرداز گفت. نه با این کلمات! ولی با همین مضمون. حالا اتاق پژواک چه جور جایی ست؟ اتاق هایی که فضای چسبناکی دارند و هر کدامشان حاوی یک آدم ربای قوی هستند. آدم ربای بنفش، افکار بنفش را جذب می کند و قرمز هم افکار قرمز را. همین طور هر رنگی همان رنگ را جذب می کند. فضا بسیار مطلوب و اعتیاد آور است. وقتی پایت را درونش می گذاری و شروع می کنی به صحبت، همه ی آدم های توی اتاق همدلانه و با لبخند پت وپهنی تاییدت می کنند. حسی لذت بخش درون رگ ها جریان می گیرد. دوست داری همان جا بمانی و حتی اگر شد در را قفل کنی و کلید را یک جای "پیدا نشو" بیندازی. یک فضای کوچک و بدون اصطکاک در عین حال حیله گر. آدم های کم حوصله و اندکی ترسو و بسیار لجباز توی این اتاق ها پناه می گیرند. احوالشان را می دانم چون خودم از همین جرگه بودم. جان پناهی ست برای صدمه ندیدن از افکاری که با ذائقه ی ما در تضادند. و اما، اگر کمی شجاعت به خرج بدهیم و پیگیر فهم بهتری از جهان اطرافمان باشیم، باید آرام دستگیره را به پایین هل بدهیم و شست پا را از اتاق بیرون بگذاریم تا کم کم با هوای بیرون اخت شویم و دنیا را چهار بعدی ببینیم. کهکشان رنگارنگی از قهوه ای سوخته و سبز یاقوتی و بسیار رنگ دیگر . در عین حال آدم رباهای اتاق های پژواک مداوم، با قدرت در کارند تا تو را با رنگ جدیدت ببلعند! پی نوشت: جمع مان به اینکه آقای ساکی هم در اتاق پژواکی اسیرند هم اتفاق نظر داشتند:)
قال مولانا الامام المهدی (عجّل‌الله‌فرجه‌الشریف): «وَلَوْ اَنَّ اشْیاعَنا ـ وَفَّقَهُمُ اللّهُ لِطاعَتِهِ ـ عَلَی اجْتِماع مِنَ الْقُلُوبِ فِی الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ عَلَیْهِمْ لَما تَاَخَّرَ عَنْهُمُ الْیُمْنَ بِلِقائِنا، وَلَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعادَةُ بِمُشاهَدَتِنا عَلی حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَصِدْقِها مِنْهُمْ بِنا، فَما یَحْبِسُنا عَنْهُمْ اِلاّ ما یَتَّصِلُ بِنا مِمّا نَکْرَهُهُ وَلا نُؤْثِرُهُ مِنْهُمْ؛ اگر شیعیان ما (که خداوند توفیق طاعتشان دهد) در راه ایفای پیمانی که بر دوش دارند، هم‌دل می‌شدند، میمنت ملاقات ما از ایشان به تاخیر نمی‌افتاد، و سعادت دیدار ما زودتر نصیب آنان می‌گشت، دیداری بر مبنای شناختی راستین و صداقتی از آنان نسبت به ما؛ علّت مخفی شدن ما از آنان چیزی نیست جز آن چه از کردار آنان به ما می‌رسد و ما توقع انجام این کارها را از آنان نداریم.»
بالاخره "مربای گل" را سرازیر کردم توی مغزم و هم اکنون تمام جانم بوی گل می دهد. حکیمه خانم یک بانوی گمشده در مشکلات بود. مستاجری و نداری ها خسته اش کرده بودند. این بانوی تبریزی، ته داستان خودش را پیدا می کند. پخت مربای گل ته داستان، همه حرفش همین بود که خودمان باید به زندگی روح بدمیم. سختی ها همیشه هستند. مامان وحید و سعید دوقلو و سهیلا یا سوفیلای اشرف خانم همسایه! کتاب، خاطره‌ های دفن شده ام را به صورت فوران، مثل چاه نفت، پاشید بیرون. آنجا نفت شتک می زند و اینجا خاطره! چند صفحه ای همنشین گل محمدی بودم و بعضی صفحه ها بوی نفت پیچید توی سرم. بشکه ی کنار حیاطمان جلوی چشمم آمد و تلمبه ی قرمز رنگ رویش. مثل جادو بود. مال ما قرمز بود. مال همه قرمز بود! یکی از تفریحاتم رفتن سر بشکه و فشار دادن سر تلمبه بود. با چند فشار نفت پمپاژ می شد. لوله ی سفید را تیره می کرد. می ریخت توی دبه ی کوچک که پهلویش یک لوله ی باریک داشت برای ریختن نفت توی بخاری. می بردیم و می ریختیم توی بخاری ژاپنی مان تا آبی بسوزد. آقاجان با صورت بی چروک و چشمان مشکی براق، نوشته های ریز ژاپنی را نشانم می داد و با خنده ی ریزی می گفت: اینو ژاپنی ها نوشتن. چشماشون ریزه به خاطر همین ریز می نویسن!" و من توی ذهنم به چشمان کشیده ی ژاپنی ها فکر می کردم که همیشه بسته بود. یکی از هزار دعوایم با جواد بود. پیش مامان رسوایش کرده بودم که نمره ی ریاضی ۰/۵ _ شده. قضیه را از آنجا فهمیده بودم که نردبان پشت در گذاشته بودم. نردبانی چوبی که همیشه گوشه ی حیاط بود. جواد را حین عملیات مخفی سازی برگه ی امتحانی زیر سنگ بزرگ، جلوی درب خانه دیده بودم. جواد از ترس دمپایی های رو بسته ی قهوه ای مامان، پرید روی پشت بام دستشویی. دو پیت نفت شانه به شانه ی هم بودند. در شل پیت را سمتم نشانه گرفت و مقنعه ی سفیدم نقش گل سرخ گرفت. ده دقیقه گریه کردم و بعد تعویض مقنعه و راه مدرسه چون مدرسه ام داشت دیر می شد. نفت در تمام تار و پود زندگیمان فرو رفته بود. صبح دستم خورده بود به جا لباسی که کهنه های سفید زهرا رویش بود. زمستان بود و مامان با این روش خشک شان می کرد. یکی شان افتاد توی سینی زیر علاءالدینِ کرم رنگ که نشتی داشت. عجله داشتم . کیفم را انداختم روی کولم. نگاهی به مامان کردم. داشت صبحانه می خورد. کهنه ی سفید نفتی را بی صدا انداختم روی پشتی و به سمت مدرسه رهسپار شدم. بعد از اینکه خواهر کوچولویم پاهایش سوخت فهمیدم نفت به غیر از سوزاندن فتیله می تواند پوست را بدون آتش گرفتن بسوزاند. کپسول های گاز و پیکنیکی سر کوچه مان. همه را کتاب توی ذهنم زنده کرد. حتی عشق مامان به تی تاب را. همسایه مان سکینه خانم که گاه و بی گاه می آمد دم خانه مان. کامیون داشتند و سه پسر زلزله مثل وحیدِ حکیمه خانم. سفر خانواده گی شان، جواد را که زلزله ده ریشتری بود با کامیون شان بردند مشهد. جوادی که عمه هایم مسئولیتش را برای یک هفته ماندن در دهات قبول نکردند! پیکنیک مان خراب بود و مهندس بازی هادی گل کرده بود. کار مهندسی به هیچ جا نرسید فقط تهش دچار کمی آتش سوزی منزل شدیم. طاهره خانم روحش شاد(کمی دچار قلب درد شدم🥺) صدای داد و هوار ما را شنید. بدون چادر و جارو به دست آمده بود دم در خانه مان و در را می کوفت. مامان و آقاجان نبودند و اگر همسایه ها به ویژه طاهره خانم نبود کل خانه تباه می شد. قبل از اینکه آتش‌نشانی بیاید همسایه ها خاموش مان کردند. حکیمه خانم با زبان مادری ام نشسته بود روبه رویم و زندگیش را تعریف می کرد و مرا هر لحظه بیشتر در نوستالژی فرو می برد. روزهایی که گذشتند و حالا نمی دانم به یادشان گریه کنم یا بخندم. حس عجیبی که نوستالژی توی دل آدم سرازیر می کند!
_باجی جانی، تنهایی که نمیشه یارمه درست کرد، دخترها هم نمیان کمک، میگن از بیرون بگیر، یارمه ی بیرون هم به دلم نمیشینه! با هم درست کنیم، کاری هم نداره! +هَن باجی، تا چند سالمون رو می بینه، کاری نداره که! گندم ها رو به روش قلنج کمر الک کردند. گرد باد خاکی چشم ها را آزرد. خارش بینی و چشم از پی اش پدید آمد. اندکی بعد شستن گندم ها به روش کمر شکن. سپس دیگ در وسط حیاط با آتش فراوان قلید. جوشاندن گندم ها همزمان با سوزش ستون فقرات. ریختن گندم های نیم پخت شده در سبدها برای آبگیری. یک قلنج بیجا شکست. لَختی بعد پهن کردن گندم ها. در آخر ته دیگ کمر می ماند و یارما! زاری_چش_بود؟ ! 🤪
نیت این بود، یک اثر هنری درست کنیم تا همه لذت ببرند و تعریف پشت تعریف! باد کنیم و توی هوا به پرواز در بیاییم. در چیدمانش سنگ تمام گذاشته بودیم. دل نگرانش بودیم سلامت روی اجاق بنشیند. و بعد یک برخورد، یک سخن کائنات، اثر هنری را به یک اثر بی هنری تبدیل کرد. دم اجاق کسی که خم بود صاف شد و خورد به حامل اثر هنری که با اجاق اندک فاصله ای داشت. قابلمه سقوط کرد و نصف بیشتر محتویات فرش را رنگین کرد. بادمجان یک طرف، قِرا و فلفل یک طرف. با حسرت نگاهش کردیم. بعد از مکثی سه ثانیه ای همزمان چند نفری افتادیم به جانش. از روی فرش تا لایه ی یک سانت مانده به آخر جمعش کردیم. همین قدر دقیق! پی نوشت:خیلیم تمیزیم، موه هم توی همه ی غذاهای روی زمین نریخته، هست! باور نداری از امروز منتظر موه توی غذات باش!
دیشب صداش رو شنیدم. سرم روی بالش بود و داشتم بهش فکر می کردم. فکر نمی کردم خوابم ببره. ولی برد. وسط زمین و آسمون صدام کرد: نرگس." کش دار و بلند و رسا. انگار دم گوشم بود. صداش مثل وقتایی بود که می گفت تو هم مادر منی هم دختر من. من بی تو غریبم. " صمیمی با کمی دلبری. بعد من فکر می کردم پس هادی جواد و زهرا چی! من دختر بزرگش بودم. دختر که هستی مادری رو با خودت یدک می کشی. مادر همه هستی. دختر بودن همون مادری ه. از همون اول اولش. یاد زهرا افتادم که یه جون دیگه زیر قلبش ضربان می زنه. مادری خواهری دختری. باز اسم خودم رو می شنوم. صدای مامان!