eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
31 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
بالاخره "مربای گل" را سرازیر کردم توی مغزم و هم اکنون تمام جانم بوی گل می دهد. حکیمه خانم یک بانوی گمشده در مشکلات بود. مستاجری و نداری ها خسته اش کرده بودند. این بانوی تبریزی، ته داستان خودش را پیدا می کند. پخت مربای گل ته داستان، همه حرفش همین بود که خودمان باید به زندگی روح بدمیم. سختی ها همیشه هستند. مامان وحید و سعید دوقلو و سهیلا یا سوفیلای اشرف خانم همسایه! کتاب، خاطره‌ های دفن شده ام را به صورت فوران، مثل چاه نفت، پاشید بیرون. آنجا نفت شتک می زند و اینجا خاطره! چند صفحه ای همنشین گل محمدی بودم و بعضی صفحه ها بوی نفت پیچید توی سرم. بشکه ی کنار حیاطمان جلوی چشمم آمد و تلمبه ی قرمز رنگ رویش. مثل جادو بود. مال ما قرمز بود. مال همه قرمز بود! یکی از تفریحاتم رفتن سر بشکه و فشار دادن سر تلمبه بود. با چند فشار نفت پمپاژ می شد. لوله ی سفید را تیره می کرد. می ریخت توی دبه ی کوچک که پهلویش یک لوله ی باریک داشت برای ریختن نفت توی بخاری. می بردیم و می ریختیم توی بخاری ژاپنی مان تا آبی بسوزد. آقاجان با صورت بی چروک و چشمان مشکی براق، نوشته های ریز ژاپنی را نشانم می داد و با خنده ی ریزی می گفت: اینو ژاپنی ها نوشتن. چشماشون ریزه به خاطر همین ریز می نویسن!" و من توی ذهنم به چشمان کشیده ی ژاپنی ها فکر می کردم که همیشه بسته بود. یکی از هزار دعوایم با جواد بود. پیش مامان رسوایش کرده بودم که نمره ی ریاضی ۰/۵ _ شده. قضیه را از آنجا فهمیده بودم که نردبان پشت در گذاشته بودم. نردبانی چوبی که همیشه گوشه ی حیاط بود. جواد را حین عملیات مخفی سازی برگه ی امتحانی زیر سنگ بزرگ، جلوی درب خانه دیده بودم. جواد از ترس دمپایی های رو بسته ی قهوه ای مامان، پرید روی پشت بام دستشویی. دو پیت نفت شانه به شانه ی هم بودند. در شل پیت را سمتم نشانه گرفت و مقنعه ی سفیدم نقش گل سرخ گرفت. ده دقیقه گریه کردم و بعد تعویض مقنعه و راه مدرسه چون مدرسه ام داشت دیر می شد. نفت در تمام تار و پود زندگیمان فرو رفته بود. صبح دستم خورده بود به جا لباسی که کهنه های سفید زهرا رویش بود. زمستان بود و مامان با این روش خشک شان می کرد. یکی شان افتاد توی سینی زیر علاءالدینِ کرم رنگ که نشتی داشت. عجله داشتم . کیفم را انداختم روی کولم. نگاهی به مامان کردم. داشت صبحانه می خورد. کهنه ی سفید نفتی را بی صدا انداختم روی پشتی و به سمت مدرسه رهسپار شدم. بعد از اینکه خواهر کوچولویم پاهایش سوخت فهمیدم نفت به غیر از سوزاندن فتیله می تواند پوست را بدون آتش گرفتن بسوزاند. کپسول های گاز و پیکنیکی سر کوچه مان. همه را کتاب توی ذهنم زنده کرد. حتی عشق مامان به تی تاب را. همسایه مان سکینه خانم که گاه و بی گاه می آمد دم خانه مان. کامیون داشتند و سه پسر زلزله مثل وحیدِ حکیمه خانم. سفر خانواده گی شان، جواد را که زلزله ده ریشتری بود با کامیون شان بردند مشهد. جوادی که عمه هایم مسئولیتش را برای یک هفته ماندن در دهات قبول نکردند! پیکنیک مان خراب بود و مهندس بازی هادی گل کرده بود. کار مهندسی به هیچ جا نرسید فقط تهش دچار کمی آتش سوزی منزل شدیم. طاهره خانم روحش شاد(کمی دچار قلب درد شدم🥺) صدای داد و هوار ما را شنید. بدون چادر و جارو به دست آمده بود دم در خانه مان و در را می کوفت. مامان و آقاجان نبودند و اگر همسایه ها به ویژه طاهره خانم نبود کل خانه تباه می شد. قبل از اینکه آتش‌نشانی بیاید همسایه ها خاموش مان کردند. حکیمه خانم با زبان مادری ام نشسته بود روبه رویم و زندگیش را تعریف می کرد و مرا هر لحظه بیشتر در نوستالژی فرو می برد. روزهایی که گذشتند و حالا نمی دانم به یادشان گریه کنم یا بخندم. حس عجیبی که نوستالژی توی دل آدم سرازیر می کند!
_باجی جانی، تنهایی که نمیشه یارمه درست کرد، دخترها هم نمیان کمک، میگن از بیرون بگیر، یارمه ی بیرون هم به دلم نمیشینه! با هم درست کنیم، کاری هم نداره! +هَن باجی، تا چند سالمون رو می بینه، کاری نداره که! گندم ها رو به روش قلنج کمر الک کردند. گرد باد خاکی چشم ها را آزرد. خارش بینی و چشم از پی اش پدید آمد. اندکی بعد شستن گندم ها به روش کمر شکن. سپس دیگ در وسط حیاط با آتش فراوان قلید. جوشاندن گندم ها همزمان با سوزش ستون فقرات. ریختن گندم های نیم پخت شده در سبدها برای آبگیری. یک قلنج بیجا شکست. لَختی بعد پهن کردن گندم ها. در آخر ته دیگ کمر می ماند و یارما! زاری_چش_بود؟ ! 🤪
نیت این بود، یک اثر هنری درست کنیم تا همه لذت ببرند و تعریف پشت تعریف! باد کنیم و توی هوا به پرواز در بیاییم. در چیدمانش سنگ تمام گذاشته بودیم. دل نگرانش بودیم سلامت روی اجاق بنشیند. و بعد یک برخورد، یک سخن کائنات، اثر هنری را به یک اثر بی هنری تبدیل کرد. دم اجاق کسی که خم بود صاف شد و خورد به حامل اثر هنری که با اجاق اندک فاصله ای داشت. قابلمه سقوط کرد و نصف بیشتر محتویات فرش را رنگین کرد. بادمجان یک طرف، قِرا و فلفل یک طرف. با حسرت نگاهش کردیم. بعد از مکثی سه ثانیه ای همزمان چند نفری افتادیم به جانش. از روی فرش تا لایه ی یک سانت مانده به آخر جمعش کردیم. همین قدر دقیق! پی نوشت:خیلیم تمیزیم، موه هم توی همه ی غذاهای روی زمین نریخته، هست! باور نداری از امروز منتظر موه توی غذات باش!
دیشب صداش رو شنیدم. سرم روی بالش بود و داشتم بهش فکر می کردم. فکر نمی کردم خوابم ببره. ولی برد. وسط زمین و آسمون صدام کرد: نرگس." کش دار و بلند و رسا. انگار دم گوشم بود. صداش مثل وقتایی بود که می گفت تو هم مادر منی هم دختر من. من بی تو غریبم. " صمیمی با کمی دلبری. بعد من فکر می کردم پس هادی جواد و زهرا چی! من دختر بزرگش بودم. دختر که هستی مادری رو با خودت یدک می کشی. مادر همه هستی. دختر بودن همون مادری ه. از همون اول اولش. یاد زهرا افتادم که یه جون دیگه زیر قلبش ضربان می زنه. مادری خواهری دختری. باز اسم خودم رو می شنوم. صدای مامان!
شاعر میفرماد: مرا از شرفخانه تا قم راه دور است... وقتی می آیم شرفخانه، حال آدم هایی که فرسنگ ها از خانواده دورند را می فهمم. گاهی دلت می خواهد همان لحظه پیش مادرت و خانواده باشی. همان لحظه دلت بال بال می زند. خواب می روی و روحت پا برهنه خودش را می رساند در کوی دوست. فرشته وقتی رفت آمریکا، زینب هم تشنه ی رفتن شد. چیزی را می دیدند که من هنوز هم درک نمی کنم. نمی شود مهم زندگیت را فدای آسایش کنی! خانواده مهم اند. خیلی زیاد. یادم هست آن اوایل زن دایی چه طور خارج خارج می گفت. فرشته رفت آمریکایی شد و زینب رفت سوئدی شد. حالا هر روز چین و چروک صورت دایی و زن دایی بیشتر می شود. هر موقعه خانه شان می رویم،تلفن همراه، وسیله ی شخصی شان را جلوی صورتمان می گیرند و خارج را با تکه ی جگرشان نشان مان می دهند. صورتشان، لبخندشان دلتنگی را فریاد می زند. رویم نمی شود جلوی زن دایی برای مادرم دلسوزی کنم. بگویم: مامان چقدر بشور بساب می کنی بذار من و زهرا میاییم کمکت" آخرین بار که خانه ی دایی بودم چیزی بالای ال سی دی توجهم را جلب کرد. گرد، کروی و سیاه. مثل دوربین‌های مکان های زیارتی. پرسیدم. دوربین برای دخترها بود که توی خارج خانواده را با ریز جزئیات حرکات ببینند. اما مگر از راه دور می شود دست مادرت را بفشاری و یا آغوش گرمش را بویش را حس کنی؟ می‌شود، مریضیش را ببینی و از صفحه ی لپ تاب یک کاسه آش گرم برایش روی اُپن بگذاری! نمی شود و دل هزار پاره می شود بیشتر دل پدر و مادر. مگر قرار نبود زحمت هایشان جبران شود! این بار برای مامان بیشتر دلم تاپ تاپ می کند. یک هفته ای بود کمر درد داشت و من آمدم شرفخانه. هنوز صدایش بی رمق است. خدا را شکر آن قدر دور نیستم که محتاج دوربین باشم!
هر بار این فیلم رو می بینم مثل دفعه ی اول اشکم می جوشه! پیامبر عزیزم چقدر سختی کشیدی. چقدر تنهایی!
_ می خوای من بشینم، چشات خواب داره! با گیجی کنار می زند و من جایم را با او عوض می کنم. زیرم یک بالش می گذارم و صندلی را می کشم جلو. ترمز دستی را می خوابانم و دنده یک بعد حرکت. کمربند را بسته و تکیه زده. سرش را خوابانده روی بالشتک و جلو را نگاه می کند. دنده دو که می زنم سرش صاف می شود. توی دنده سه، چشمانش از ژاپنی به چشم جیران تغییر موضع می دهد. دستانش را مثل بچه مودب های دبستان روی سینه می گذارد و به جلو نگاه می کند. فرمان را دو دستی می گیرم. بادی که کوبیده می شود به ماشین را حس می کنم. خیلی وقت است پشت فرمان نبودم و حالا حتی سرم را هم تکیه نمی دهم.مثل آدم هایی که در تعقیبشان هستند می رانم. انگار هواپیما بلند کرده ام. آینه بغل و آینه جلو را نگاه می کنم. دنده را از سه هل می دهم چهار. _یه کم زود بود برا دنده عوض کردن! دنده مرده نرو برگرد سه." ‌کنار گوشم مثل برنامه ی نشان حرف می زند. نگاهش می کنم: _بخواب دیگه!" چشمانش را می بندد. تازه دستم می آید با دنده چه طور تا کنم. دو تا کامیون دو لاین را گرفته اند. باند سبقت و باند یک را. چراغ می زنم. کامیون باند سبقت تکان نمی خورد. تصمیم می گیرم از وسطشان بگذرم. تنها راه سبقت. باز چراغی می زنم تا بفهمد دارم از وسط حمله می کنم. سرش را تکان می دهد و نگاهم می کند: سرعتت رو بیار پایین" من گازم را می گیرم و از لای دو صخره بلند رد می شوم. _ خیلی کله خرابی!" نمی خواستم حرفش را زیر پا بگذارم، کلامش یک قدم از عکس العملم عقب بود! باد می پیچد رو و زیر پاهایم. دمپایی پوشیدم و سردم است. سرعتم را کم می کنم تا او بخوابد. _سربالایی جلوته، سرعت بگیر رد شی!" سرعت می گیرم و سر بالایی را سَر می کشم. نخوابیده و خوابش هم پریده. مثل مربی های آموزشگاه رانندگی، دارد عیب هایم را ردیف می کند. _ ببین پشت کامیونی! برو باند کم سرعت. آفرین." می گویم، : خب از کنارم رد می شه دیگه!" _ باید از اینجا رد بشه. تو می دونی کامیون چند تا دنده داره؟ بیچاره چقد باید تو این سر بالایی سرپایینی دنده عوض کنه! " خوابش نمی برد و تازه حامی سفت و سخت کامیون ها شده. _کجایی؟ سرعتت ۱۴۰ تاس" نگاهش می کنم و پایم را از روی گاز برمی دارم. یک ماشین جک از کنارمان رد می شود و ماشین‌ها را با حرکت مارپیچ پشت سر می گذارد. با حسرت نگاهش می کنم. دارد با دقت نگاهم می کند. امتحانم را خوب نداده ام . می گویم: جناب سرهنگ! می خوای بیا خودت بشین، خوابت هم که پریده!
صبح زنگ زدم به جواد. گفتم قم هستم. گفت: چرا اومدی؟ ما که بودیم؟" لحنش ترکیبی از دلسوزی و مقداری هم: رو ما حساب باز نکردی!" بود. گفتم می آیم بیمارستان. محکم گفت، لازم نیست ما هستیم دیگه." کمی با لحن دعوا. گفتم: باشه. این همه راه را آمده ام پس سر بیمارستان رفتن هم کله شقی می کنم. دم در بیمارستان مامان و زن داداش تکیه زده اند به نرده های فلزی و روی رَف نرده نشسته اند. اعظم من را می بیند و می خندد. از بالای ماسک گره ی ابروهای مامان پیداست. صورتش تیره شده و چشم هایش ریز. ماسک سفید، تیرگی را بیشتر به رخ می کشد. نزدیکش می شوم تیز بلند می شود. خودش را پس می کشد: چرا اومدی؟" و بعد با اخم به زمین نگاه می کند. همه چیز را به شوخی می گیرم و مامان باز نگاهم نمی کند. رو به اعظم غر می زند: زنگ زدم همه چیز رو گفتم که نیاد و بشینه کارهاشو بکنه، بچه هاشو ول کرده به خاطر من اومده!" چشم بصیرتم باز شده. قندی که توی دل مامان آب می شود را از زیر اخم ها و حرفهایش تماشا می کنم. جواد و آقاجان از دور پیدایشان می شود. نسخه و دارو بدست می آیند. جواد سپرش افتاده با لبخند می آید. آقاجان از دور برایم با چشمانش قلب و لایک می فرستد.
_من خواب نیستم آ. راستش خواب بودم. چشمانم را پشت عینک دودی پنهان کرده بودم. چیزی نگفت ولی حس کردم باید از خودم دفاع بهتری ارائه می دادم. این را از نگاهش فهمیدم. لبخند محوی توی نگاهش بود. کمی شبیه نیشخند. کمی خیلی کم. اما چیزی نگفت و رفت توی نخ جاده. ترغیب شدم زیر پوستی به خیانت خودم ادامه دهم! ؟