eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
شاعر میفرماد: مرا از شرفخانه تا قم راه دور است... وقتی می آیم شرفخانه، حال آدم هایی که فرسنگ ها از خانواده دورند را می فهمم. گاهی دلت می خواهد همان لحظه پیش مادرت و خانواده باشی. همان لحظه دلت بال بال می زند. خواب می روی و روحت پا برهنه خودش را می رساند در کوی دوست. فرشته وقتی رفت آمریکا، زینب هم تشنه ی رفتن شد. چیزی را می دیدند که من هنوز هم درک نمی کنم. نمی شود مهم زندگیت را فدای آسایش کنی! خانواده مهم اند. خیلی زیاد. یادم هست آن اوایل زن دایی چه طور خارج خارج می گفت. فرشته رفت آمریکایی شد و زینب رفت سوئدی شد. حالا هر روز چین و چروک صورت دایی و زن دایی بیشتر می شود. هر موقعه خانه شان می رویم،تلفن همراه، وسیله ی شخصی شان را جلوی صورتمان می گیرند و خارج را با تکه ی جگرشان نشان مان می دهند. صورتشان، لبخندشان دلتنگی را فریاد می زند. رویم نمی شود جلوی زن دایی برای مادرم دلسوزی کنم. بگویم: مامان چقدر بشور بساب می کنی بذار من و زهرا میاییم کمکت" آخرین بار که خانه ی دایی بودم چیزی بالای ال سی دی توجهم را جلب کرد. گرد، کروی و سیاه. مثل دوربین‌های مکان های زیارتی. پرسیدم. دوربین برای دخترها بود که توی خارج خانواده را با ریز جزئیات حرکات ببینند. اما مگر از راه دور می شود دست مادرت را بفشاری و یا آغوش گرمش را بویش را حس کنی؟ می‌شود، مریضیش را ببینی و از صفحه ی لپ تاب یک کاسه آش گرم برایش روی اُپن بگذاری! نمی شود و دل هزار پاره می شود بیشتر دل پدر و مادر. مگر قرار نبود زحمت هایشان جبران شود! این بار برای مامان بیشتر دلم تاپ تاپ می کند. یک هفته ای بود کمر درد داشت و من آمدم شرفخانه. هنوز صدایش بی رمق است. خدا را شکر آن قدر دور نیستم که محتاج دوربین باشم!
هر بار این فیلم رو می بینم مثل دفعه ی اول اشکم می جوشه! پیامبر عزیزم چقدر سختی کشیدی. چقدر تنهایی!
_ می خوای من بشینم، چشات خواب داره! با گیجی کنار می زند و من جایم را با او عوض می کنم. زیرم یک بالش می گذارم و صندلی را می کشم جلو. ترمز دستی را می خوابانم و دنده یک بعد حرکت. کمربند را بسته و تکیه زده. سرش را خوابانده روی بالشتک و جلو را نگاه می کند. دنده دو که می زنم سرش صاف می شود. توی دنده سه، چشمانش از ژاپنی به چشم جیران تغییر موضع می دهد. دستانش را مثل بچه مودب های دبستان روی سینه می گذارد و به جلو نگاه می کند. فرمان را دو دستی می گیرم. بادی که کوبیده می شود به ماشین را حس می کنم. خیلی وقت است پشت فرمان نبودم و حالا حتی سرم را هم تکیه نمی دهم.مثل آدم هایی که در تعقیبشان هستند می رانم. انگار هواپیما بلند کرده ام. آینه بغل و آینه جلو را نگاه می کنم. دنده را از سه هل می دهم چهار. _یه کم زود بود برا دنده عوض کردن! دنده مرده نرو برگرد سه." ‌کنار گوشم مثل برنامه ی نشان حرف می زند. نگاهش می کنم: _بخواب دیگه!" چشمانش را می بندد. تازه دستم می آید با دنده چه طور تا کنم. دو تا کامیون دو لاین را گرفته اند. باند سبقت و باند یک را. چراغ می زنم. کامیون باند سبقت تکان نمی خورد. تصمیم می گیرم از وسطشان بگذرم. تنها راه سبقت. باز چراغی می زنم تا بفهمد دارم از وسط حمله می کنم. سرش را تکان می دهد و نگاهم می کند: سرعتت رو بیار پایین" من گازم را می گیرم و از لای دو صخره بلند رد می شوم. _ خیلی کله خرابی!" نمی خواستم حرفش را زیر پا بگذارم، کلامش یک قدم از عکس العملم عقب بود! باد می پیچد رو و زیر پاهایم. دمپایی پوشیدم و سردم است. سرعتم را کم می کنم تا او بخوابد. _سربالایی جلوته، سرعت بگیر رد شی!" سرعت می گیرم و سر بالایی را سَر می کشم. نخوابیده و خوابش هم پریده. مثل مربی های آموزشگاه رانندگی، دارد عیب هایم را ردیف می کند. _ ببین پشت کامیونی! برو باند کم سرعت. آفرین." می گویم، : خب از کنارم رد می شه دیگه!" _ باید از اینجا رد بشه. تو می دونی کامیون چند تا دنده داره؟ بیچاره چقد باید تو این سر بالایی سرپایینی دنده عوض کنه! " خوابش نمی برد و تازه حامی سفت و سخت کامیون ها شده. _کجایی؟ سرعتت ۱۴۰ تاس" نگاهش می کنم و پایم را از روی گاز برمی دارم. یک ماشین جک از کنارمان رد می شود و ماشین‌ها را با حرکت مارپیچ پشت سر می گذارد. با حسرت نگاهش می کنم. دارد با دقت نگاهم می کند. امتحانم را خوب نداده ام . می گویم: جناب سرهنگ! می خوای بیا خودت بشین، خوابت هم که پریده!
صبح زنگ زدم به جواد. گفتم قم هستم. گفت: چرا اومدی؟ ما که بودیم؟" لحنش ترکیبی از دلسوزی و مقداری هم: رو ما حساب باز نکردی!" بود. گفتم می آیم بیمارستان. محکم گفت، لازم نیست ما هستیم دیگه." کمی با لحن دعوا. گفتم: باشه. این همه راه را آمده ام پس سر بیمارستان رفتن هم کله شقی می کنم. دم در بیمارستان مامان و زن داداش تکیه زده اند به نرده های فلزی و روی رَف نرده نشسته اند. اعظم من را می بیند و می خندد. از بالای ماسک گره ی ابروهای مامان پیداست. صورتش تیره شده و چشم هایش ریز. ماسک سفید، تیرگی را بیشتر به رخ می کشد. نزدیکش می شوم تیز بلند می شود. خودش را پس می کشد: چرا اومدی؟" و بعد با اخم به زمین نگاه می کند. همه چیز را به شوخی می گیرم و مامان باز نگاهم نمی کند. رو به اعظم غر می زند: زنگ زدم همه چیز رو گفتم که نیاد و بشینه کارهاشو بکنه، بچه هاشو ول کرده به خاطر من اومده!" چشم بصیرتم باز شده. قندی که توی دل مامان آب می شود را از زیر اخم ها و حرفهایش تماشا می کنم. جواد و آقاجان از دور پیدایشان می شود. نسخه و دارو بدست می آیند. جواد سپرش افتاده با لبخند می آید. آقاجان از دور برایم با چشمانش قلب و لایک می فرستد.
_من خواب نیستم آ. راستش خواب بودم. چشمانم را پشت عینک دودی پنهان کرده بودم. چیزی نگفت ولی حس کردم باید از خودم دفاع بهتری ارائه می دادم. این را از نگاهش فهمیدم. لبخند محوی توی نگاهش بود. کمی شبیه نیشخند. کمی خیلی کم. اما چیزی نگفت و رفت توی نخ جاده. ترغیب شدم زیر پوستی به خیانت خودم ادامه دهم! ؟
_آی باجی، خودت دوست داشتی منم قاطی کردی! کسی که جهنم میره برا خودش دنبال
رفیق
ه.* چقدم جو داره! *ضرب المثل ترکی
بعد از چشیدن هوای گرم و خشک قم، اینجا خودم را لای پتو می پیچم. نگرانم مثل استکانی که بعد از چای لب سوز، درونش آب یخ ریخته اند ترک بخورم. خستگیِ رفت و برگشت مثل این می ماند که از لای دو وردنه رد شده باشم. هر جا بالش می بینم، انگار زبان باز می کند و مرا به آغوش خود می خواند. اینجا هم که تا دلت بخواهد کار هست. بله که من چشم هایم را می بندم و خودم را به آن راه می زنم. چون چشم هایم توان باز ماندن ندارند و الّا که خیلی با غیرتم*. مامان می گوید، صبح ها با نیسان کار می ریزند توی حیاط. هر چند من معتقدم راننده ی نیسان، خالی کننده ی بار نیسان و سامان دهنده ی بار نیسان و حتی سفارش کار به نیسان مامان است: حیفه اینا رو ترشی خربزه کنیم! میوه ها حیف نشند، مربای کدو کنیم. شربت نعنا درست کنیم. عالیه دایی قزی سبزی آورده. زیاده. خشک کنیم برای زمستون." و اصلا چه بحثی ست! حیف نیست این جا بی کار بنشینی و این همه خوردنی و مزه ها در تابستان بمانند. ما مزه های تابستان را برای زمستان ذخیره می کنیم. مامان در کمین مزه هاست و فقط با همین کلمه ما را جادو می کند. بله حیف است. البته این هم حیف هست زیر درخت ها نخوابی و آسمان آبی را لای برگهای سبز تماشا نکنی! کلا اینجا حیفی بسیار است و ما هم رصد خانه ی حیفی جات! *(اینجا به آدمی که زرنگ و کاریست با غیرت می گویند. کلمات معانی وسیعی دارند!)
چقدر این کتاب خوبه:))))
معلوم نیست چه خبرشان است! صدایشان طوری ست انگار روباهی راسویی افتاده به جانشان و دارد پرهاشان را می کَند. بال بال می زنند و می پرند روی در و دیوار. صدای جیغشان گلو را می دراند و گوش ما را هم. می خورند به تشت فلزی غذاشان و صدای تشت را هم به صدای خودشان اضافه می کنند. نصف شب، سحرگاه و صبح صداشان می پیچد توی کل شرفخانه. خواب و استراحت را کوفت مان می کنند. حالا هم تخم مرغی بیشتر شبیه به تخم کفتر تحویلمان داده اند. نصیحتشان کردم که عوض (های و هوی) دل به کار بدهند. بّر و بّر نگاهم کردند. از صبح تا شام هم چند نفر اسیرند تا نان و خوردنی بریزند حلقشان. خاله جان دیروز برایشان آش آورده بود. آشی مملو از خوردنی های قوت زا، پر از سبزی های معطر. مامان هم گاهی یتیمچه و غذاهای پر رب و روغن تقدیم شان می کند. آقاجان امروز از سر و صدایشان کفری شد. با اخم از روی چهارپایه پایین آمد و چیدن انگورها را رها کرد. قرار شد نگاهی بیاندازد و فتنه گر یا همان لیدر را پیدا کند. همانی که صدایش بلندتر از همه اس. پایش را با بندی سرخ رنگ ببندد تا بعدا بسپریمش به تیزی خنجر. قبل از رفتن آقا جان از پشت دیوار نهیبشان دادم که سکوت! قرار است یکی تان آخرین جیغ هایش را بکشد! ولی آنقدر های و هوی کردند که صدای منجی را نشنیدند!
دست های مامان❤️ روی دست های مامان، درست روی استخوان‌های برجسته به وقت مشت شدن دست، پینه است. روی دو دست. مامان به ندرت دستش را باز می کند. همیشه دستانش مشت است. مشت برای اینکه هیچ وقت کف دست و نوک انگشتانش به جایی برخورد نکند. همیشه به جای اینکه کف دستانش را روی زمین بگذارد و بلند شود، مشت هایش را ستون زمین می کند و بلند می شود. دست هایی که کمی هم ورم دارد. دستهایی که همه ی فصل ها تا آرنج لخت است تا راحت تر زیر شیر آب، بالا و پایین برود. از کی؟ یادم نیست! حتی توی خواب هم دستانش جمع است. بیشتر وقت ها پای ظرفشویی ست. صدای آب بلند می شود قطع می شود و این اتفاق چند بار تکرار می شود. گاهی حوصله ی خشک کردن دست هایش را ندارد. می ایستد، دست ها رو به بالا و قطرات آب یکی پس از دیگری رو به پایین سُر می خورند. بدو ورود به خانه ی پدری، پدرم دستم را محکم فشار می دهد و مامان با کراهت دست دراز شده ام را می گیرد. سردی توی دستانش تنم را می لرزاند. هیچ وقت سماجت نمی کنم که بغلش کنم یا دستانش را بگیرم. خودش باید این کار را بکند. باید بسنجد و بعد تصمیم بگیرد. یک بار، جایی درباره ی بیماری مامان تحقیق می کردم نوشته بود گاهی، رنج آدم ها فشار زیادی را بر آن ها تحمیل می کند. مغز برای آسیب کمتر دستور به کاری تکرار شونده می دهد تا کمتر درگیر یاد آوری آنچه بر آن ها گذشته، شود. به نظرم برای مامان این حرف صادق است. مامان مدام توی گذشته است، مگر وقتی که می خواهد چیزی را طوری بشوید که اثری از کثیفی در آن نباشد. پاک پاک شود و اکثر مواقع نمی شود که نمی شود!
درختی که فکر می کردیم مرده از لای برگهای سوخته، شکوفه زده و برگهای سبز رو کرده. هر چند این شکوفه دیگه میوه نمی شه، ولی این درخت تمام تلاشش رو برای زندگی کرده. چه خوب شد که از جا نکندیمش و بهش فرصت دادیم!