eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
تمام اتاق ها، کنار مبل و زیر میز تا توی لباسشویی را وارسی کردم تا لباس و اسباب بازی نماند. دمپایی بچه ها را گذاشتم توی جا کفشی و دمپایی سید رضا را کمی بیشتر هل دادم تا نوکش بیرون نزند. سید رضا همنام پدرِ مامان سادات است. مادر شوهرم این اسم را پیشنهاد داد. گاهی حاج رضا صدایش می زند.بیشتر از دخترها حواسم به وسایل سید رضا بود. توی آبیاری زمین با آن قد کوچکش همپای آقاجان و سید می دوید و آب را مثلا هُل می داد پای درخت ها. جعبه های چیده شده دم درب را که مغازه ی سید رضا بود، با هم جمع کردیم. بچه ها کیف های شان را با چندین بار: تو رو خدا پاشید جمع کنید" لاک پشتی جمع کردند. فاطمه غر می زد که چرا هوا اینقدر ابریست. معصومه بند کرده بود به رب آلوچه ی روی گاز. هر چقدر می گفتم ،نخور راهمان دراز است کار دست مان می دهی، باز سر قابلمه بود. آقا جان توی باغ میوه می چید و مامان سادات با خاله جان توی حیاط یارما الک می کرد. صدای مامان گرفته بود و تمام سر و رویش پر از گَرد یارما بود. این چند روز آخر همه سرما خوردیم. با بچه ها خانه را جارو کردیم . مامان اگر توی خانه بود نمی گذاشت. تُرش می کرد و مثل هربار می گفت:دم آخری دارید به من فحش میدید!" سید ماشین را تا گلوگاه بار زده . میوه برای قمی ها، ماست چکیده، پنیر و خشکبار، شیره ی انگور. نه به نیسان را رد کرده و نه به کامیون را اُستاد کرده است. باربند از در کوچه رد نمی شود. ناچار توی کوچه میزانش می کنند. دلم برای ماشین همیشه باردارمان می سوزد. گاهی می ترسم در این رفت و آمدمان به تبریز، سقفش روی سرمان آوار شود یا کف ش کنده شود! فاطمه مثل هربار آبرویش را وسط می کشد. انگار از تبریز تا قم همه ایستاده اند به تماشا و می گویند: این ماشینِ بابایِ فاطمه اس!" خدا حفظش کند این سمند محجوب را. ما آخرین مسافر تابستان هستیم و همین یعنی تا مدتی مامان و آقا جان تنهایند. از زیر قرآن که رد می شویم خیسی دور مردمک مامان لبریز می شود. قرآن را ازدستش می گیرم و می بوسم. از دلم می گذرد که روی سرشان قرآن بگیرم. این کار را می کنم. آقاجان بلند می خندد که باز این عروس سِفه* شده است. تا از کوچه خارج شویم دست هامان از پنجره بیرون است. آقاجان جلیقه و کلاه به سر آب را می پاشد پشت مان. مامان خیره به ماشین نگاه می کند. اشک هایش از دور برق می زنند! *:دیوانه، مجنون و همان دَلی ترکی:)
+مامان من امروز تو پیش دبستانی تنها می مونم. همه شو. یه ذره هم نمون. برو خونه. بزرگ شدم دیگه. _ماشاءالله پسرم آقا شدی ها! +من زن نمی خوام ها" _چی؟ +من زن نمی خوام! _من که اینو نگفتم! +من پسرم به من آقا نگو! پی نوشت: این همون لحظه ای هست که یهو چند سانتی بزرگ شدی و من این رو می بینم، می فهمم و لمس می کنم. نمی دونم غمگین باشم که دیگه به من نمی چسبی و کم کم دور می شی تا به زندگیت برسی، یا خوشحال باشم که داری قد می کشی و دنیات وسیع می شه. توی قلبم یک ترس جدید ضربان گرفته که نکنه تو دنیای بزرگ تو گم بشم! این لحظه رو قاب می گیرم و توی قلبم نگهش می دارم. لحظه ی مستقل شدنت و از پس زندگی براومدنت. مثل تمام لحظه های سبزی که توی ساده گیِ بچگی سفت بغلم می کنی و خودت رو برام لوس می کنی. صورتت رو می چسبونی به صورتم و وقتی کسی نگات می کنه فرو می ری توی آغوشم. نگهش می دارم تا دلم جوون بمونه. حالا که داری یواش یواش آقا می شی بدون که از این به بعد من بیشتر به آغوش تو نیاز دارم عزیز دلم!
علی اکبر حائریenc_16982579768923775282360.mp3
زمان: حجم: 2.8M
من که همسایه اتم هر روز دلم برات تنگ میشه🖤
انگار تازه از خواب بیدار شده. کم کم دارد می فهمد چه بلایی سرش آمده. گرم بوده و حالا سرد شده. درد له شدنش را فریاد می کشد. قبل از این "فلوکستین" توی رگهایش رفت و آمد داشت. نمی گذاشت درهای قفل شده ی اتاق های ممنوعه ی مغزش باز شود. درهایی که پشتش حرف های دوست و غریبه بود. زخم زبان ها و نیش ها. اشاره های چشم و ابرو و نیشخندها . حق خوری ها. تا فلوکستین بود یک آدم نیمه هوشیار و نیمه مست بود. احساساتش کم رنگ بود. کپسول نیمه زرد و نیمه سبز را بالا می انداخت و عالم را بی صدا تماشا می کرد . حتی چشمه ی اشکش خشکیده بود. اوایل فکر می کرد شاید به خاطر آب مروارید نرسیده اش است که چشمش محتاج اشک مصنوعی شده. حالا که فلوکستین را پس زده، به هر یادی از خاطرات، اشک پر می شود توی قاب چشمش.بعد فواره می زند روی صورتش. اصلا این همه اشک کجا بودند، روزهایی که روضه خوان روضه می خواند و دستمال خشک را می چسباند گوشه ی چشمش. التماس می کرد اشکی به نام حسین (ع) روی صورتش پهن شود. "آهِ" اشک داشت و حالا صورتش از رد اشک های پر نمک خسته و چروکیده شده. مدهوشی چیز بدی هم نبود. می گذاشت زندگی کند. آرام بود. سر جنگ نداشت. با همان هایی که زخمی اش کرده بودند، رفت و آمد می کرد. به رویشان لبخند می زد. کار از جایی خراب شد که معده اش ضعیف شد و پوست تنش از خاراندن به خون افتاد. جای دندان های لقش را که خیلی وقت بود با دندان مصنوعی عوض کرده بود. همه ی این ها نمی گذاشت این فرشته ی نجاتِ زشت را تحمل کند. یادش می رفت که روزی یتیم بوده. یادش می رفت آدم های اطرافش چه طور حقش را پایمال کردند. یادش می رفت که چه شب ها را با گریه به صبح رسانده. حالا که فلوکستین و رفقایش نیستند همه ی درها باز شده. انگار مغول ها شبیخون زدند و همه جا را به آتش کشیدند. خاطرات مثل روح های سرگردان هوار کشان توی سرسرای وجودش به هم می تنند. نفرت از آدم ها دوباره روی دلش هوار شده. آدمهایی که بعضی شان نیستند و آن هایی که هستند باورشان نیست چه کرده اند!
ای کاش یادم بمونه، چون یادم میره! که اگر کاری از دستم برنمی آد، نشینم گیج به اشکات نگاه کنم، بغلت کنم!
دکترِ مامان، کتاب شعر داره! چقد ما آدم ها شبیه هم هستیم :')
درباره ی خودت نوشتن به این می ماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخم های روی تنت را ببینند تا جای زخم های روی تن خودشان به وحشت شان نیندازد.
فقط برای مادرها: بچه ها وقتی دعوا می کنند، نمی‌شود طرف هیچ کدام را گرفت! اکثرا ماجرا منطقی ندارد و بیشتر حول محور قلقله می چرخد. قلقله در عربی یعنی حرکت دادن کلمه ای که تلفظش به خاطر سکون شنیده نمی شود. همان "قطب جد". در اینجا هم بچه ها علاقه ی وافری برای برهم ریختن سکون بین شان دارند. پس این تکان ها به تکان های شدیدتر و بعد دعوا می انجامد. قضاوت بین شان به هیچ جایی نمی رسد. کشمکش بالا و بالاتر می گیرد و باید مداخله کرد تا کسی از دست نرفته! اگر یک طرف را کمی حق تر ببینی، طرف مقابل به این نتیجه می رسد که حتما توی جوی آب رها بوده و منِ مادر موقعه ی رد شدن از کنار جوی به خودم گفتم: عجب بچه ی نازی آخی قربونت برم چه بویی میده! آخ جون ببرم بهش غذا بدم و پوشکش عوض کنم مال خودم باشه!" و برداشتمش بزرگش کردم تا الان که نوجوان شده گاهی برایم ظرف بشوید: در طول هفته یک بار. کیفیتش هم درجه ۳ با تلفات. خانه و کارهایش که مال مامان است و آن ها دارند به من لطف می کنند و گاهی هم به این نتیجه می رسند من دارم از آن ها بیگاری می کشم. الان دقیقا دو ماهی هست که هر موقعه دعوا به جای باریک می رسد و کم مانده شکم هم را سفره کنند پا می شوم، موقرانه با یک دمپایی پلاستیکی دو طرف دعوا را می زنم. روش مامان جانم. آن هم مساوی: پنج دمپایی به معصومه و پنج دمپایی به فاطمه. رضا راهم نمی توانم بزنم. چون وقتی عصبانی می شود رگ های گردنش زیادی متورم می شود آنقدر که می ترسم پاره شود. همان اخم و یک حرف سنگین مایه ی عزلت نشینی چند ساعته اش می شود. پسرها با دخترها فرق دارند. احتمال آن می رود یک دمپایی بیاورد و حساب من را برسد. پس رویش را به رویم باز نمی کنم. همان کلمات ثقیل برای پسرک شش ساله ی احساساتی ام بس است. تماشای کتک خوردن خواهرها هم باعث سکوتش می شود. آینه ی عبرت را زنده تماشا می کند. حالا از کجا به کتک کاری دو جانبه رسیدم؟ خب وقتی دو تای شان را می زنم هر دو همدرد می شوند و مدام با هم همدردی می کنند. رابطه ی خواهری شان مستحکم تر می شود و بین شان اتحاد شکل می گیرد. دغدغه ی از جوی آب گرفتن هم حل می شود. از حضرت مامان یک روی دیگر را به تماشا می نشینند و به مرور از این رفتارهای پر خطر دوری می کنند. یک چند ساعتی دیگر مامان مامان نمی کنند و سکوتی حاصل می شود برای مطالعه و این عالیست. ماجراهای هیجان انگیزی برای نقل کردن دارند: از جا خالی دادن ها، از روی اُپن پریدن ها، از ساعت ها در دستشویی پناه گرفتن ها.... پیش رفقایشان کلاس می گذارند که جان سخت هستند و دمپایی مامان اصلا هم درد ندارد و چقدر شما لوسید که دمپایی مامان را روی سطح پوستتان حس نکرده اید. به قول یک دوست فرهیخته: کتک از بهشت آمده است." حرف های روانشناس ها را هم بریزید توی جوی آب‌. می توانم قسم بخورم اکثر حرفهایی را که به ما می زنند خودشان هم باور ندارند. اصلا زندگی عملی است نه تئوری! چند نکته را هم در این فرایند رعایت می کنم و اینجا هم می نویسم برای همه تا بهره ببرند و من را از دعای خیر فراموش نکنند: حتما حتما قبل از عملیات کتک زنی آب بنوشید تا خشم تان فروکش کند چون با حرص زدن اثر تربیتی کار را از بین می برد. گاهی بی خودی به در و دیوار و کابینت بزنید تا از هیمنه ی پوشالی تان بهراسند و متفرق شوند.
برای مان آش دندان آوردند. گیفت، شکلات، شمع و مخلفات دیگر. همه توی یک جعبه ی مقوایی سفید مکعب مربع که رویش طرح دندان بود با بند هایی از ربان سفید. آورنده، زیر جعبه را محکم گرفته بود تا شیشه کم تلو تلو بخورد و غش نکند روی طراحی مدرنش. بعلاوه ی دستانش با چشمان درشت شده اش هم جعبه را می پایید. جعبه را روی رفِ* آشپزخانه گذاشتم. بچه ها هرکدام، تکه ای را غارت کردند. شمعی که دو خرس کوچک صورتی و آبی بود. شکلک بزرگ دندان که شبیه عروسک دندانِ خندانِ چوبی بود و رضا با یک گاز ملتفت مان کرد که بیسکوئیت است. سیخ های چوبی که شکلاتی را چسبانده بودند روی سرش. یک جعبه ی طلقی شفاف کوچک که تویش اسمارتیز بود. شیشه ی آش را هم نگاهش نکردند و تنها ماند روی رف. شعر کوتاه و پرمفهوم و سنگینش یک ور، شیشه ی دیلاق ور دیگر. گاهی فکر می کنم اگر مُرده ها زنده می شدند و این همه ادا و اطوار ما را می دیدند از خنده دوباره می مُردند! بچه که بودم آش دندان را توی کاسه ی چینی می آوردند. ساده و دلچسب. مامان، نباتی یا شکلاتی توی کاسه خالی می گذاشت و برمی گرداند. حالا من این همه ادا را با چی جواب بدهم تا صاحب مجلس رضا شود! *به جای اُپن، به احترام زبان فارسی:)
خدا همراه همراهان است! از وقت به دنیا آمدن برنای برومندم که الهی خاله فدای آن قیافه ی عبوسش برود، شب و روزم به هم ور شده. پسرکوچولوی از ابتدا سیر نشو ی عزیزم! آب قند است که می ریزم ته حلق کوچکش. امروز به شیرخشک هم فکر کردم. خواهر جان که همه اش ضعف می‌زند و خواهر زاده جان هم که همه اش نق می زند. مامان هم خلق شده برای دستمال کشیدن و شستن و زدودن غبار. دیشب یک وجبی را توی بغل خواباندمش و خودم هم با طفلک خوابم برد. چقدر زمان! نمی دانم ولی وقتی بیدار شدم هنوز توی بغلم بود. جای شکر داشت که از بغلم نیفتاده یا به جای بالش زیر سرم نگذاشتمش. تازه من با این پسر رودروایسی هم دارم. علتش هم آن است که خواهرم دوباره شوهرش را زاییده!
خدا جون خوب می دانست که چه طرحی بریزد تا دیوانه و وآله ات کند! اگر نه ماه، شب و روزت در انتظار دیدن صورت کوچکش نمی گذشت، اگر انواع دردها و تیر کشیدن ها و گرفتگی عضلات را تجربه نمی کردی، اگر شب ها از تکان هایش خوابت نمی برد، اگر وقتی تکانش کم می شد موریانه روحت را نمی خورد و صدتا اگر دیگر، هم اکنون، این نبودی که هستی! گریه های جیغ مانند همین کوچولو، دست و پا زدن ها و پشت سرهم پی پی کردن هایش تو را به کارهای بد سوق می داد. هر آن ممکن بود از دست گریه های فیل افکنش با چشمان خواب آلود و موهای انیشتین گونه ببری و بگذاریش وسط کوچه. با حرف های بد بدرقه اش کنی و بگویی: همین! همین پنجاه و یک سانتی، خواب و خوراک را از من گرفته اصلا پشیمان شدم هر که می خواهد بیاید و ببردش نمی خواهمش جانم حلال، مهرم آزاد! اما داستان جور دیگری رقم می خورد. برمی خیزی با چشمان نیمه باز، وسط شب سیاه، پوشک آلوده را در حین جیغ های ما فوق صوت عوض می کنی. در حین تعویض، پی پی و مخلفات شلیک می شود. می خواهی از این توانایی منحصر بفردش ذوق کنی اما ذوقت یخ می زند، زیرا: سه درد آمو به جانم هر سه یکبار کثیفی و خیسی و کار بسیار! بعد از این ماجرا با کلی قربان صدقه نازش می کنی چون کارش فوق العاده بوده و از تصور تو خارج! تازه اگر خودت هم مورد هجوم واقع شده باشی صد بهتر. بهانه ی دیگری برای قربانش رفتن داری. بویش می کنی. سفت توی بغل فشارش می دهی. التماسش می کنی که بخوابد و با خودت فکر می کنی خدا را شکر چه حنجره ی معرکه ای رویش سوار است. همان لحظه چراغ امیدت پر نور می شود و صدایی از آزاد شدن گازهای فشرده و مایعات، گُوشَت را پُر می کند و تو باز هم این موجود سر به راه را دوست داری، با تمامی آپشن های خفنش که یکی پس از دیگری برایت رو می کند. خدا جون خوب می دانست و خوب می داند! پی نوشت: حالا صبر کن روز به روز بهتر می شه! اصولا زندگی صد سال اولش سخته، بعدش می افتی تو سرازیری!