انگار تازه از خواب بیدار شده. کم کم دارد می فهمد چه بلایی سرش آمده. گرم بوده و حالا سرد شده. درد له شدنش را فریاد می کشد.
قبل از این "فلوکستین" توی رگهایش رفت و آمد داشت.
نمی گذاشت درهای قفل شده ی اتاق های ممنوعه ی مغزش باز شود. درهایی که پشتش حرف های دوست و غریبه بود. زخم زبان ها و نیش ها. اشاره های چشم و ابرو و نیشخندها . حق خوری ها.
تا فلوکستین بود یک آدم نیمه هوشیار و نیمه مست بود.
احساساتش کم رنگ بود. کپسول نیمه زرد و نیمه سبز را بالا می انداخت و عالم را بی صدا تماشا می کرد .
حتی چشمه ی اشکش خشکیده بود. اوایل فکر می کرد شاید به خاطر آب مروارید نرسیده اش است که چشمش محتاج اشک مصنوعی شده.
حالا که فلوکستین را پس زده، به هر یادی از خاطرات، اشک پر می شود توی قاب چشمش.بعد فواره می زند روی صورتش. اصلا این همه اشک کجا بودند، روزهایی که روضه خوان روضه می خواند و دستمال خشک را می چسباند گوشه ی چشمش. التماس می کرد اشکی به نام حسین (ع) روی صورتش پهن شود.
"آهِ" اشک داشت و حالا صورتش از رد اشک های پر نمک خسته و چروکیده شده.
مدهوشی چیز بدی هم نبود. می گذاشت زندگی کند. آرام بود. سر جنگ نداشت. با همان هایی که زخمی اش کرده بودند، رفت و آمد می کرد. به رویشان لبخند می زد.
کار از جایی خراب شد که معده اش ضعیف شد و پوست تنش از خاراندن به خون افتاد.
جای دندان های لقش را که خیلی وقت بود با دندان مصنوعی عوض کرده بود.
همه ی این ها نمی گذاشت این فرشته ی نجاتِ زشت را تحمل کند.
یادش می رفت که روزی یتیم بوده. یادش می رفت آدم های اطرافش چه طور حقش را پایمال کردند. یادش می رفت که چه شب ها را با گریه به صبح رسانده.
حالا که فلوکستین و رفقایش نیستند همه ی درها باز شده. انگار مغول ها شبیخون زدند و همه جا را به آتش کشیدند.
خاطرات مثل روح های سرگردان هوار کشان توی سرسرای وجودش به هم می تنند.
نفرت از آدم ها دوباره روی دلش هوار شده.
آدمهایی که بعضی شان نیستند و آن هایی که هستند باورشان نیست چه کرده اند!
#قیامت_و_لحظه_ی_شهادت_گواهان_اعضای_بدن_هامان
ای کاش یادم بمونه،
چون یادم میره!
که اگر کاری از دستم برنمی آد، نشینم گیج به اشکات نگاه کنم،
بغلت کنم!
#بغل_رایگان_نیست_گران_است
دکترِ مامان، کتاب شعر داره!
چقد ما آدم ها شبیه هم هستیم :')
#کتابخانه_ی_کوچک_مطب
درباره ی خودت نوشتن به این می ماند که رها از هر قید و بندی بگذاری دیگران جای زخم های روی تنت را ببینند تا جای زخم های روی تن خودشان به وحشت شان نیندازد.
#
آدر_لارا #
رهاوناهوشیار_مینویسم
فقط برای مادرها:
بچه ها وقتی دعوا می کنند، نمیشود طرف هیچ کدام را گرفت!
اکثرا ماجرا منطقی ندارد و بیشتر حول محور قلقله می چرخد. قلقله در عربی یعنی حرکت دادن کلمه ای که تلفظش به خاطر سکون شنیده نمی شود. همان "قطب جد".
در اینجا هم بچه ها علاقه ی وافری برای برهم ریختن سکون بین شان دارند. پس این تکان ها به تکان های شدیدتر و بعد دعوا می انجامد.
قضاوت بین شان به هیچ جایی نمی رسد. کشمکش بالا و بالاتر می گیرد و باید مداخله کرد تا کسی از دست نرفته!
اگر یک طرف را کمی حق تر ببینی، طرف مقابل به این نتیجه می رسد که حتما توی جوی آب رها بوده و منِ مادر موقعه ی رد شدن از کنار جوی به خودم گفتم: عجب بچه ی نازی آخی قربونت برم چه بویی میده! آخ جون ببرم بهش غذا بدم و پوشکش عوض کنم مال خودم باشه!"
و برداشتمش بزرگش کردم تا الان که نوجوان شده گاهی برایم ظرف بشوید:
در طول هفته یک بار. کیفیتش هم درجه ۳ با تلفات.
خانه و کارهایش که مال مامان است و آن ها دارند به من لطف می کنند و گاهی هم به این نتیجه می رسند من دارم از آن ها بیگاری می کشم.
الان دقیقا دو ماهی هست که هر موقعه دعوا به جای باریک می رسد و کم مانده شکم هم را سفره کنند پا می شوم، موقرانه با یک دمپایی پلاستیکی دو طرف دعوا را می زنم.
روش مامان جانم. آن هم مساوی: پنج دمپایی به معصومه و پنج دمپایی به فاطمه. رضا راهم نمی توانم بزنم. چون وقتی عصبانی می شود رگ های گردنش زیادی متورم می شود آنقدر که می ترسم پاره شود. همان اخم و یک حرف سنگین مایه ی عزلت نشینی چند ساعته اش می شود. پسرها با دخترها فرق دارند. احتمال آن می رود یک دمپایی بیاورد و حساب من را برسد. پس رویش را به رویم باز نمی کنم. همان کلمات ثقیل برای پسرک شش ساله ی احساساتی ام بس است. تماشای کتک خوردن خواهرها هم باعث سکوتش می شود.
آینه ی عبرت را زنده تماشا می کند.
حالا از کجا به کتک کاری دو جانبه رسیدم؟
خب وقتی دو تای شان را می زنم هر دو همدرد می شوند و مدام با هم همدردی می کنند.
رابطه ی خواهری شان مستحکم تر می شود و بین شان اتحاد شکل می گیرد. دغدغه ی از جوی آب گرفتن هم حل می شود.
از حضرت مامان یک روی دیگر را به تماشا می نشینند و به مرور از این رفتارهای پر خطر دوری می کنند.
یک چند ساعتی دیگر مامان مامان نمی کنند و سکوتی حاصل می شود برای مطالعه و این عالیست.
ماجراهای هیجان انگیزی برای نقل کردن دارند: از جا خالی دادن ها، از روی اُپن پریدن ها، از ساعت ها در دستشویی پناه گرفتن ها....
پیش رفقایشان کلاس می گذارند که جان سخت هستند و دمپایی مامان اصلا هم درد ندارد و چقدر شما لوسید که دمپایی مامان را روی سطح پوستتان حس نکرده اید.
به قول یک دوست فرهیخته:
کتک از بهشت آمده است."
حرف های روانشناس ها را هم بریزید توی جوی آب.
می توانم قسم بخورم اکثر حرفهایی را که به ما می زنند خودشان هم باور ندارند.
اصلا زندگی عملی است نه تئوری!
چند نکته را هم در این فرایند رعایت می کنم و اینجا هم می نویسم برای همه تا بهره ببرند و من را از دعای خیر فراموش نکنند:
حتما حتما قبل از عملیات کتک زنی آب بنوشید تا خشم تان فروکش کند چون با حرص زدن اثر تربیتی کار را از بین می برد.
گاهی بی خودی به در و دیوار و کابینت بزنید تا از هیمنه ی پوشالی تان بهراسند و متفرق شوند.
#شوآف_کتک
برای مان آش دندان آوردند.
گیفت، شکلات، شمع و مخلفات دیگر. همه توی یک جعبه ی مقوایی سفید مکعب مربع که رویش طرح دندان بود با بند هایی از ربان سفید.
آورنده، زیر جعبه را محکم گرفته بود تا شیشه کم تلو تلو بخورد و غش نکند روی طراحی مدرنش. بعلاوه ی دستانش با چشمان درشت شده اش هم جعبه را می پایید.
جعبه را روی رفِ* آشپزخانه گذاشتم. بچه ها هرکدام، تکه ای را غارت کردند. شمعی که دو خرس کوچک صورتی و آبی بود. شکلک بزرگ دندان که شبیه عروسک دندانِ خندانِ چوبی بود و رضا با یک گاز ملتفت مان کرد که بیسکوئیت است. سیخ های چوبی که شکلاتی را چسبانده بودند روی سرش. یک جعبه ی طلقی شفاف کوچک که تویش اسمارتیز بود. شیشه ی آش را هم نگاهش نکردند و تنها ماند روی رف.
شعر کوتاه و پرمفهوم و سنگینش یک ور، شیشه ی دیلاق ور دیگر.
گاهی فکر می کنم اگر مُرده ها زنده می شدند و این همه ادا و اطوار ما را می دیدند از خنده دوباره می مُردند!
بچه که بودم آش دندان را توی کاسه ی چینی می آوردند. ساده و دلچسب. مامان، نباتی یا شکلاتی توی کاسه خالی می گذاشت و برمی گرداند.
حالا من این همه ادا را با چی جواب بدهم تا صاحب مجلس رضا شود!
#به_کجا_چنین_شتابان
#تورم_ادا
#خلاقیت_فشن_دندان_
نینی_دوقلو *به جای اُپن، به احترام زبان فارسی:)
خدا همراه همراهان است!
از وقت به دنیا آمدن برنای برومندم که الهی خاله فدای آن قیافه ی عبوسش برود، شب و روزم به هم ور شده.
پسرکوچولوی از ابتدا سیر نشو ی عزیزم!
آب قند است که می ریزم ته حلق کوچکش.
امروز به شیرخشک هم فکر کردم.
خواهر جان که همه اش ضعف میزند و خواهر زاده جان هم که همه اش نق می زند.
مامان هم خلق شده برای دستمال کشیدن و شستن و زدودن غبار.
دیشب یک وجبی را توی بغل خواباندمش و خودم هم با طفلک خوابم برد.
چقدر زمان! نمی دانم ولی وقتی بیدار شدم هنوز توی بغلم بود.
جای شکر داشت که از بغلم نیفتاده یا به جای بالش زیر سرم نگذاشتمش.
تازه من با این پسر رودروایسی هم دارم.
علتش هم آن است که خواهرم دوباره شوهرش را زاییده!
#همراه_باشید
#خاله_غرغرو
خدا جون خوب می دانست که چه طرحی بریزد تا دیوانه و وآله ات کند!
اگر نه ماه، شب و روزت در انتظار دیدن صورت کوچکش نمی گذشت،
اگر انواع دردها و تیر کشیدن ها و گرفتگی عضلات را تجربه نمی کردی،
اگر شب ها از تکان هایش خوابت نمی برد،
اگر وقتی تکانش کم می شد موریانه روحت را نمی خورد
و صدتا اگر دیگر،
هم اکنون، این نبودی که هستی!
گریه های جیغ مانند همین کوچولو، دست و پا زدن ها و پشت سرهم پی پی کردن هایش تو را به کارهای بد سوق می داد.
هر آن ممکن بود از دست گریه های فیل افکنش با چشمان خواب آلود و موهای انیشتین گونه ببری و بگذاریش وسط کوچه. با حرف های بد بدرقه اش کنی و بگویی:
همین! همین پنجاه و یک سانتی، خواب و خوراک را از من گرفته اصلا پشیمان شدم هر که می خواهد بیاید و ببردش نمی خواهمش جانم حلال، مهرم آزاد!
اما داستان جور دیگری رقم می خورد. برمی خیزی با چشمان نیمه باز، وسط شب سیاه، پوشک آلوده را در حین جیغ های ما فوق صوت عوض می کنی.
در حین تعویض، پی پی و مخلفات شلیک می شود. می خواهی از این توانایی منحصر بفردش ذوق کنی اما ذوقت یخ می زند، زیرا: سه درد آمو به جانم هر سه یکبار
کثیفی و خیسی و کار بسیار!
بعد از این ماجرا با کلی قربان صدقه نازش می کنی چون کارش فوق العاده بوده و از تصور تو خارج!
تازه اگر خودت هم مورد هجوم واقع شده باشی صد بهتر. بهانه ی دیگری برای قربانش رفتن داری. بویش می کنی. سفت توی بغل فشارش می دهی. التماسش می کنی که بخوابد و با خودت فکر می کنی خدا را شکر چه حنجره ی معرکه ای رویش سوار است.
همان لحظه چراغ امیدت پر نور می شود و صدایی از آزاد شدن گازهای فشرده و مایعات، گُوشَت را پُر می کند و تو باز هم این موجود سر به راه را دوست داری، با تمامی آپشن های خفنش که یکی پس از دیگری برایت رو می کند.
خدا جون خوب می دانست و خوب می داند!
پی نوشت: حالا صبر کن روز به روز بهتر می شه!
اصولا زندگی صد سال اولش سخته، بعدش می افتی تو سرازیری!
#خواهرجان_بخواب_تاما_هستیم_بعد_تومیمانی_و_گودرتمندبالام
جمعه ها باید مال خود آدم باشد. بساط بالش و پتو را راه بیاندازی و روی تشک پهلو به پهلو شوی . برای خودت بمیری اصلا!
چند جمعه را از دست داده ام .کم خوابی خفه ام می کند . زائو داری و چرخاندن نوزاد بی قرار خواهرم به اضافه ی هر روزه ی خواندن کتاب هایی که باید می خواندم شان و رسیدگی به امور منزل خودم. مامان روزها بچه داری می کرد. شب ها قرص اعصاب می خورد و تا صبح خُر خُرش به راه بود.
دو هفته اس بین راهم. بین خانه ی زهرا و خانه ی خودم.
این جمعه را طایفه ی همسر مال خودش کرده است که پاشیم آفتاب نزده برویم محلات. آخر من که پاشم نمی آید، چه کنم؟
دلم می خواهد داد و هوار راه بیاندازم که آقا من خوابم می آید!
بعد هفده سال عروس این خانه بودن، سر خواب ناسازگاری کنم.
برنامه ی کولی بازی ام نقش بر آب می شود. بچه ها ساک چیده اند جلوی درب: حوله و لباس اضافه برای آبِ گرم محلات.
برنامه را تغییر می دهم. به این فکر می کنم که توی ماشین مثل یک پیتون چنبره بزنم و بخوابم. همه بروند و خودشان را با گاز گوگرد خفه کنند و من تنها، با خواب.
دو بالش کوچک و یک پتوی مسافرتی را می برم توی ماشین. یک بالش را پشت کمرم و و دیگری را دور گردنم تنظیم می کنم. به خودم نوید می دهم که تا محلات می خوابم.
هنوز ماشین از کوچه در نیامده، سید رضا می پرد جلو و خودش را مثل یک بچه گربه در بغلم جا می کند. براق می شوم که بزرگ شدی پیش دبستانی می روی برگرد سرجایت!
کمی مِن و مِن می کند و بعد برمی گردد سر جایش.
فاطمه آهنگ در خواستی دارد. معصومه آهنگ فاطمه را وِتو می کند و هر دو به کَل کَل می اُفتند.
لب هایم را به هم فشار می دهم و کله ام را فرو می کنم توی بالش کوچک زیر سرم.
سید با یک ترفند بچه ها را آرام می کند: خودم یه آهنگی می ذارم، خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!"
صدای اصفهانی بچه ها را بهت زده می کند:
ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده آنـچه تغیُر نپـذیرد تویی
وانکه نمردست و نمیرد تویی
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
فاطمه زیر لب غر می زند: این چیه!
معصومه با کنایه می گوید: خوبت شد ! محسن چاووشی خوب بود یا این!
صدای اصفهانی برایم لالایی خواب است. چشمانم را می بندم تا محلات بخوابم.
هنوز به محلات نرسیدیم که فاطمه بدون هیچ مقدمه ای درست پشت گوشم با ناله ای کش دار می پرسد: مامان من چی کار کنم انتخاب رشته امو!
کم مانده کولی درونم بزند بیرون. هر چه صبوری کرده ام را بریزم بیرون. داد بزنم، خوابم می آید.
دلم می خواهد پیتون وار ببلعمش.
برمی گردم نگاهش می کنم. سر انگشت اشاره اش توی دهانش است. دارد ناخن می جود. یادم می اُفتد دو هفته ای هست با هم جمع نشدیم. نیامده خانه، رفته ام خانه ی زهرا.
رو به سید غم انگیز می گویم: چه کارش کنیم!
سید دفترچه و خودکار می دهد دستم. می گوید: فاطمه کتاب ها تو به ترتیب بگو مامان بنویسه بعد از یک تا بیست، هر چی توشون قوی تری و دوستشون داری، بهشون نمره بده!
از پیتون به کاتب تغییر کاربری می دهم. بالش زیر سرم را زیر دفترچه می گذارم.
ریاضی پانزده می گیرد و عربی بیست.
سید نزدیک امامزاده عبدالله، خارج از قم و اول مسیر محلات، دلستر هلو و بستنی می گیرد.
معصومه برای همه دلستر می ریزد. رضا شعر می خواند: سلام مثل بهار گولو شکوفه داره..
کاردانش رد می شود. فنی حرفه ای را دوست ندارد.
نمره ها را نگاه می کنم. درس های نمره بالا را کنار هم می چینم. می ماند دو رشته. رشته ی تجربی، رشته ی خودم و سید با رشته ی انسانی.
برایش تعریف می کنم که موقعه انتخاب رشته مامانم سر یک عطسهِ معاون مدرسه رشته ام را از انسانی به تجربی تغییر داد، گفت: صبر اومد، این رشته به دردت نمی خوره!"
قاه قاه می خندد. از خنده اش دلم غنج می رود. جان تازه می گیرم. معصومه آهنگ خودش را با بلوتوث پخش می کند.
تابلوی محلات پیدایش می شود.
#مارپیتون_کاتب_میشود!
#پدر_می_دانست🖤
از دهان زن ها، توی ختم می شنیدم. تا خبر دارشویم و راه بیفتیم جنازه را به خاک سپرده بودند.
رفاقتی قدیمی، بین صاحب عزا و خانوادهی همسرم بود.
مسجد لب به لب پر بود از جمعیت. وسط جمع نشسته بودم و گوش می دادم.
زن ها اشک می ریختند و شرح ماجرا می گفتند.
می گفتند، دل شان ریش شده از اینکه یک پسر نوجوان دور گورِ کَنده شده در تلاطم بوده. پسر تقلا کرده بود تا قبل از اینکه مادر جوانش را دفن کنند توی صورتش نگاه کند.
دویده بود تا خودش را به مادر برساند. اقوام گرفته بودندش. قربان صدقه اش رفته بودند. خیلی ها موافق نبودند مدام توصیه می کردند نگهش دارید تا کار دفن تمام شود.
نمی خواستند پسر، صورت رنگ و رو رفته ی مادرش را ببیند.
سی روز تغذیه با سُرم، صورت گوشتی اش را آب کرده بود. سلامت بود و یک سکته به کما کشیده بودتش.
هر روز آب شدنش را روی تخت بیمارستان دیده بود؛ و حالا تن بی روحش دیگر شبیه مادری نبود که می شناخت.
می ترسیدند خوف کند و توی خوف بماند.
مادربزرگ گفته بود، نگذارند جلو بیاید. شاید پیش خودش فکر کرده بود، ای کاش، تصویر دخترم با آن لباس های شیک و آن آرایش همیشگی توی ذهن پسر می ماند.
پسر، تسلیم نشده بود. همه را خسته کرده بود. آنقدر دور شلوغیِ جنازه چرخیده بود که نفس نفس می زد. هرکس آنجا بود دلش برای پسر آب شده بود.
خودش را به آغوش پدر رسانده بود و التماس کرده بود. پدر دیده بود پسرش دارد دیوانه می شود. کم آورده بود. پا روی حرف بزرگ تر ها گذاشته بود. بغلش کرده بود. نوازشش کرده بود و نزدیک جنازه برده بود. کفن را آرام پس زده بود. پسر، چشم دوخته بود به صورت پژمرده ی مادرش.
شاید می خواست تمام جزییات صورت را مو به مو به خاطر بسپرد.
شاید باید می دید تا باور کند.
شاید باید لمسش می کرد تا قرار بگیرد.
پدر بلندش کرده بود تا مادر را به جایگاه ابدیش بدرقه کنند. پسر، رام شده بود. نفس هایش روی نظم افتاده بود.
چسبیده به پدر، بالای سر قبر ایستاده بود.
دلم گریز می زد به خانه ای در مدینه. پدر خوب می دانست قلب های کوچکی که می خواستند بایستند، با آغوش مادر آرام می شوند!