خدا همراه همراهان است!
از وقت به دنیا آمدن برنای برومندم که الهی خاله فدای آن قیافه ی عبوسش برود، شب و روزم به هم ور شده.
پسرکوچولوی از ابتدا سیر نشو ی عزیزم!
آب قند است که می ریزم ته حلق کوچکش.
امروز به شیرخشک هم فکر کردم.
خواهر جان که همه اش ضعف میزند و خواهر زاده جان هم که همه اش نق می زند.
مامان هم خلق شده برای دستمال کشیدن و شستن و زدودن غبار.
دیشب یک وجبی را توی بغل خواباندمش و خودم هم با طفلک خوابم برد.
چقدر زمان! نمی دانم ولی وقتی بیدار شدم هنوز توی بغلم بود.
جای شکر داشت که از بغلم نیفتاده یا به جای بالش زیر سرم نگذاشتمش.
تازه من با این پسر رودروایسی هم دارم.
علتش هم آن است که خواهرم دوباره شوهرش را زاییده!
#همراه_باشید
#خاله_غرغرو
خدا جون خوب می دانست که چه طرحی بریزد تا دیوانه و وآله ات کند!
اگر نه ماه، شب و روزت در انتظار دیدن صورت کوچکش نمی گذشت،
اگر انواع دردها و تیر کشیدن ها و گرفتگی عضلات را تجربه نمی کردی،
اگر شب ها از تکان هایش خوابت نمی برد،
اگر وقتی تکانش کم می شد موریانه روحت را نمی خورد
و صدتا اگر دیگر،
هم اکنون، این نبودی که هستی!
گریه های جیغ مانند همین کوچولو، دست و پا زدن ها و پشت سرهم پی پی کردن هایش تو را به کارهای بد سوق می داد.
هر آن ممکن بود از دست گریه های فیل افکنش با چشمان خواب آلود و موهای انیشتین گونه ببری و بگذاریش وسط کوچه. با حرف های بد بدرقه اش کنی و بگویی:
همین! همین پنجاه و یک سانتی، خواب و خوراک را از من گرفته اصلا پشیمان شدم هر که می خواهد بیاید و ببردش نمی خواهمش جانم حلال، مهرم آزاد!
اما داستان جور دیگری رقم می خورد. برمی خیزی با چشمان نیمه باز، وسط شب سیاه، پوشک آلوده را در حین جیغ های ما فوق صوت عوض می کنی.
در حین تعویض، پی پی و مخلفات شلیک می شود. می خواهی از این توانایی منحصر بفردش ذوق کنی اما ذوقت یخ می زند، زیرا: سه درد آمو به جانم هر سه یکبار
کثیفی و خیسی و کار بسیار!
بعد از این ماجرا با کلی قربان صدقه نازش می کنی چون کارش فوق العاده بوده و از تصور تو خارج!
تازه اگر خودت هم مورد هجوم واقع شده باشی صد بهتر. بهانه ی دیگری برای قربانش رفتن داری. بویش می کنی. سفت توی بغل فشارش می دهی. التماسش می کنی که بخوابد و با خودت فکر می کنی خدا را شکر چه حنجره ی معرکه ای رویش سوار است.
همان لحظه چراغ امیدت پر نور می شود و صدایی از آزاد شدن گازهای فشرده و مایعات، گُوشَت را پُر می کند و تو باز هم این موجود سر به راه را دوست داری، با تمامی آپشن های خفنش که یکی پس از دیگری برایت رو می کند.
خدا جون خوب می دانست و خوب می داند!
پی نوشت: حالا صبر کن روز به روز بهتر می شه!
اصولا زندگی صد سال اولش سخته، بعدش می افتی تو سرازیری!
#خواهرجان_بخواب_تاما_هستیم_بعد_تومیمانی_و_گودرتمندبالام
جمعه ها باید مال خود آدم باشد. بساط بالش و پتو را راه بیاندازی و روی تشک پهلو به پهلو شوی . برای خودت بمیری اصلا!
چند جمعه را از دست داده ام .کم خوابی خفه ام می کند . زائو داری و چرخاندن نوزاد بی قرار خواهرم به اضافه ی هر روزه ی خواندن کتاب هایی که باید می خواندم شان و رسیدگی به امور منزل خودم. مامان روزها بچه داری می کرد. شب ها قرص اعصاب می خورد و تا صبح خُر خُرش به راه بود.
دو هفته اس بین راهم. بین خانه ی زهرا و خانه ی خودم.
این جمعه را طایفه ی همسر مال خودش کرده است که پاشیم آفتاب نزده برویم محلات. آخر من که پاشم نمی آید، چه کنم؟
دلم می خواهد داد و هوار راه بیاندازم که آقا من خوابم می آید!
بعد هفده سال عروس این خانه بودن، سر خواب ناسازگاری کنم.
برنامه ی کولی بازی ام نقش بر آب می شود. بچه ها ساک چیده اند جلوی درب: حوله و لباس اضافه برای آبِ گرم محلات.
برنامه را تغییر می دهم. به این فکر می کنم که توی ماشین مثل یک پیتون چنبره بزنم و بخوابم. همه بروند و خودشان را با گاز گوگرد خفه کنند و من تنها، با خواب.
دو بالش کوچک و یک پتوی مسافرتی را می برم توی ماشین. یک بالش را پشت کمرم و و دیگری را دور گردنم تنظیم می کنم. به خودم نوید می دهم که تا محلات می خوابم.
هنوز ماشین از کوچه در نیامده، سید رضا می پرد جلو و خودش را مثل یک بچه گربه در بغلم جا می کند. براق می شوم که بزرگ شدی پیش دبستانی می روی برگرد سرجایت!
کمی مِن و مِن می کند و بعد برمی گردد سر جایش.
فاطمه آهنگ در خواستی دارد. معصومه آهنگ فاطمه را وِتو می کند و هر دو به کَل کَل می اُفتند.
لب هایم را به هم فشار می دهم و کله ام را فرو می کنم توی بالش کوچک زیر سرم.
سید با یک ترفند بچه ها را آرام می کند: خودم یه آهنگی می ذارم، خیلی هم خوب، خیلی هم عالی!"
صدای اصفهانی بچه ها را بهت زده می کند:
ای همه هستی ز تو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده آنـچه تغیُر نپـذیرد تویی
وانکه نمردست و نمیرد تویی
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
فاطمه زیر لب غر می زند: این چیه!
معصومه با کنایه می گوید: خوبت شد ! محسن چاووشی خوب بود یا این!
صدای اصفهانی برایم لالایی خواب است. چشمانم را می بندم تا محلات بخوابم.
هنوز به محلات نرسیدیم که فاطمه بدون هیچ مقدمه ای درست پشت گوشم با ناله ای کش دار می پرسد: مامان من چی کار کنم انتخاب رشته امو!
کم مانده کولی درونم بزند بیرون. هر چه صبوری کرده ام را بریزم بیرون. داد بزنم، خوابم می آید.
دلم می خواهد پیتون وار ببلعمش.
برمی گردم نگاهش می کنم. سر انگشت اشاره اش توی دهانش است. دارد ناخن می جود. یادم می اُفتد دو هفته ای هست با هم جمع نشدیم. نیامده خانه، رفته ام خانه ی زهرا.
رو به سید غم انگیز می گویم: چه کارش کنیم!
سید دفترچه و خودکار می دهد دستم. می گوید: فاطمه کتاب ها تو به ترتیب بگو مامان بنویسه بعد از یک تا بیست، هر چی توشون قوی تری و دوستشون داری، بهشون نمره بده!
از پیتون به کاتب تغییر کاربری می دهم. بالش زیر سرم را زیر دفترچه می گذارم.
ریاضی پانزده می گیرد و عربی بیست.
سید نزدیک امامزاده عبدالله، خارج از قم و اول مسیر محلات، دلستر هلو و بستنی می گیرد.
معصومه برای همه دلستر می ریزد. رضا شعر می خواند: سلام مثل بهار گولو شکوفه داره..
کاردانش رد می شود. فنی حرفه ای را دوست ندارد.
نمره ها را نگاه می کنم. درس های نمره بالا را کنار هم می چینم. می ماند دو رشته. رشته ی تجربی، رشته ی خودم و سید با رشته ی انسانی.
برایش تعریف می کنم که موقعه انتخاب رشته مامانم سر یک عطسهِ معاون مدرسه رشته ام را از انسانی به تجربی تغییر داد، گفت: صبر اومد، این رشته به دردت نمی خوره!"
قاه قاه می خندد. از خنده اش دلم غنج می رود. جان تازه می گیرم. معصومه آهنگ خودش را با بلوتوث پخش می کند.
تابلوی محلات پیدایش می شود.
#مارپیتون_کاتب_میشود!
#پدر_می_دانست🖤
از دهان زن ها، توی ختم می شنیدم. تا خبر دارشویم و راه بیفتیم جنازه را به خاک سپرده بودند.
رفاقتی قدیمی، بین صاحب عزا و خانوادهی همسرم بود.
مسجد لب به لب پر بود از جمعیت. وسط جمع نشسته بودم و گوش می دادم.
زن ها اشک می ریختند و شرح ماجرا می گفتند.
می گفتند، دل شان ریش شده از اینکه یک پسر نوجوان دور گورِ کَنده شده در تلاطم بوده. پسر تقلا کرده بود تا قبل از اینکه مادر جوانش را دفن کنند توی صورتش نگاه کند.
دویده بود تا خودش را به مادر برساند. اقوام گرفته بودندش. قربان صدقه اش رفته بودند. خیلی ها موافق نبودند مدام توصیه می کردند نگهش دارید تا کار دفن تمام شود.
نمی خواستند پسر، صورت رنگ و رو رفته ی مادرش را ببیند.
سی روز تغذیه با سُرم، صورت گوشتی اش را آب کرده بود. سلامت بود و یک سکته به کما کشیده بودتش.
هر روز آب شدنش را روی تخت بیمارستان دیده بود؛ و حالا تن بی روحش دیگر شبیه مادری نبود که می شناخت.
می ترسیدند خوف کند و توی خوف بماند.
مادربزرگ گفته بود، نگذارند جلو بیاید. شاید پیش خودش فکر کرده بود، ای کاش، تصویر دخترم با آن لباس های شیک و آن آرایش همیشگی توی ذهن پسر می ماند.
پسر، تسلیم نشده بود. همه را خسته کرده بود. آنقدر دور شلوغیِ جنازه چرخیده بود که نفس نفس می زد. هرکس آنجا بود دلش برای پسر آب شده بود.
خودش را به آغوش پدر رسانده بود و التماس کرده بود. پدر دیده بود پسرش دارد دیوانه می شود. کم آورده بود. پا روی حرف بزرگ تر ها گذاشته بود. بغلش کرده بود. نوازشش کرده بود و نزدیک جنازه برده بود. کفن را آرام پس زده بود. پسر، چشم دوخته بود به صورت پژمرده ی مادرش.
شاید می خواست تمام جزییات صورت را مو به مو به خاطر بسپرد.
شاید باید می دید تا باور کند.
شاید باید لمسش می کرد تا قرار بگیرد.
پدر بلندش کرده بود تا مادر را به جایگاه ابدیش بدرقه کنند. پسر، رام شده بود. نفس هایش روی نظم افتاده بود.
چسبیده به پدر، بالای سر قبر ایستاده بود.
دلم گریز می زد به خانه ای در مدینه. پدر خوب می دانست قلب های کوچکی که می خواستند بایستند، با آغوش مادر آرام می شوند!
کتابخانه ی بی نوا 📚
چند وقتی هست که به کتابخانه ی برهوتم مثل طلبکارها نگاه می کنم.
دلیلش،
کتابخانه هایی است که رفقا به اشتراک می گذارند.
کتابخانه هایی لب به لب پر و در مجاورت دید عموم.
کتابخانه ام در جواب نگاه هایم مثل یک زنِ ده سال سفر نرفته، دست به کمر ایستاده است. دست می مالد به پیش بند چرکش و زیر لب غرولند می کند.
به رُخم می کشد که با طاقچه، فیدیبو و نوار خوب دل می دهی و قلوه می گیری!
گاهی صدایش را بالا می برد که به جای چپ چپ نگاه کردنِ من،
خجالت را کنار بگذار و به همسر بگو کتاب می خواهم به تعداد فراوان، تا من هم به غنایی برسم.
قبل ترها قانع بودم به کتابخانه ی کوچکم با طبقه های فلزی قدیمی توی زیرزمین.
قانع بودم به خرید چند ماه یکبارِ کتاب. آنقدر نمی خریدم که وقتی می خریدمش برایش پا گشا می گرفتم. شب خوابم نمی برد. بویش می کردم و توی دلم می گفتم، آخ جان بوی کاغذ نوِ واقعی.
چه شادی ساده ای داشتم.
اصلا چرا این شادی های ریز را از خودم دریغ کنم؟
همان بهتر که کتابخانه ی حسرت برانگیز ندارم!
غیر از این بود که هر که نگاهش می کرد به این فکر می کرد: این همه کتاب را برای چه می خواهد این زنِ خانه دار!
یا تعداد کتاب ها را با شعورم میزان می زد و در آخر من را بازنده می دید!
یا، فکر می کرد اگر خیلی زن بودم، به جای کتاب خریدن پرده ی قدیمی پذیرایی را عوض می کردم!
اصلا قضیه چشم و نظر از همه مهم تر است.
مگر نگفته اند، نیمی از خفتگان قبرستان از چشم و نظرند و نیمی دیگر از اشتباه پزشکی!
آخرش هم هر که کتابخانه ی تیتیش مامانی ام را می دید، توی صورتم یا پشتم حرف می بافت که همه اش پُز افاده اس!
خب کسی که کتاب زیاد می خواند، چطور به دیگران بفهماند که کتاب خوان قهاری ست؟
که خیلی سرش توی کتابهاست وهر روز بیشتر از دیروز بارش است.
مثل زنی که شوهرش طلا فروشی دارد. با جرینگ جرینگ النگوهایش راه را برایش باز می کنند تا برود بنشیند صدر مجلس.
حالا که حرف جرینگ جرینگ النگو آمد، اصلا باید با این مسئله مقابله کرد. بهترین کار این است عکسی از کتابخانه ی مسکینم بگذارم توی پروفایل.
همگان ببینند و بدانند که ساده زیستم. چشم و نظر که نمی زنند به کنار کلی برای رونق کتابخانه ام با چشم اشکبار به آسمان می نگرند.
یک کتابخانه دارد کار دستم می دهد!
آروم بگیر!☘
با راننده اسنپ تماس گرفت. با لرزش صدا گفت: لطفاً سریعتر بچهام حالش بده!
مامان خیره نگاهمان می کرد و بلند اسم چهارده معصوم را یک به یک صدا می زد.
راننده اسنپ تماس را قطع کرد. آقا جان داشت کمربند شلوارش را می بست. هر چه دم دست بود کشیدم تنم. با دو لا لباس و نوزاد در بغل دنبال زهرا دویدم. شکرش باقی بود که بخیه ها اجازه نمی داد بچه را هم با خودش ببرد و الا بهشان نمی رسیدم.
زهرا توی کوچه گوشی را نگاه کرد و با دست کوبید توی سرش. با گریه گفت: لعنتی! لغو کرد.
نگاهش رفت سمت مردی که داشت روی پرایدش چادر میکشید. رفت سمتش: آقا تورو خدا ما رو برسونید بیمارستان، بچه ام حالش بده!
مرد کمی مکث کرد، بعد رو به دری باز که نورش می تابید توی کوچه، رفت. بعد از رد و بدل حرفهایی که ما را نشان کسی می داد، چادر را از روی ماشین پس کشید. بدون تعارف پریدیم توی پراید. تازه فهمیدم کفش های مامان را پوشیدم. سایز چهل توی پایم لق می زد.
آقاجان هم نفس زنان نشست صندلی جلو.
مرد پایش را روی گاز فشار می داد. ماشین طوری شتاب می گرفت که پیش خودم می گفتم، خدایا کارمان به تخت آمبولانس نکشد!
زهرا تلفن به دست نگاهم کرد: مرتضی خودت رو برسون بیمارستانِ خرمی، بُرنا حالش بده!
با عجز و گریه حال بچه را می پرسید. می ترسید به بچه دست بزند یا نگاهش کند. می گفتم خوب است ولی خودم هم مطمئن نبودم!
صورتش یخ بود. پتو را کشیدم روی صورتش و سرم را بردم دم بینی کوچکش. هوای کوچک گرمی به صورتم خورد.
قرار بود شب اول ختنه پیش زهرا باشیم. نوزاد پانزده روزه ی زهرا خیلی بی قرار بود. یک نفس گریه می کرد. دفعه ی آخر آنقدر گریه کرد تا کبود شد. بعد مثل آدمی بزرگسال غش کرد و از حال رفت.
زهرا آنقدر داد وبیداد کرد و خودش را زد که نفهمیدیم چه باید بکنیم. توی ماشین تازه یادم افتاد، کف پای بچه حساس است. چند ضربه با انگشت به کف پایش زدم. پایش را جمع کرد. دستم آمد که عمیق خوابیده. پدر صلواتی!
ترجیح دادم زهرا همچنان گریه کند و راننده به سرعت نور مسیر را طی کند.
آقاجان حتی عقب هم برنگشت. شاید آقاجان می دانست که نباید زهرا را خیلی جدی گرفت.
زهرا هر بار اشکبار نگاهم کرد، نگران گفت، چیزیش نیست؟
می ترسیدم راننده با تمسخر نگاه مان کند. بنده ی خدا را از شام، استراحت و یا حتی مهمانی محروم کرده بودیم. حالا خودم را به گفتن این حرف مجاز نمی دانستم.اینکه بگویم بچه حالش خوب است، ببخشید می شود وسط اتوبان ماشین را سر وته کنید!
یاد جوکی افتادم که مادری فرزندش را بیمارستان می برد. بعد کلی آزمایش رو به بچه می کرد و می گفت: وای به حالت بعد از این همه هزینه، چیزیت نباشه!
این بازی را تا بیمارستان باید ادامه می دادم.
مامان ها روزتون مبارک.💚
دخترهایی که برای مادر و پدرتون مادرید
برای خواهر و برادرتون مادرید
روزتون مبارک💚
جهت ریا🌱
چالش سی روزه را شرکت کردم. قسم خوردم که سی روز روایت بنویسم.
یک روز مهمان بودم، یک روز مهمان داشتم. یک روز میگرنم عود کرده بود و جنازه ای بیش نبودم.
یک روزهایِ زیادی برای ننوشتن داشتم اما قسم نمی گذاشت قسر در بروم.
دستانم را روی سطح گوشی روی صفحه ی سفید کاغذ می چرخاندم تا یک روایت متولد شود. در دقایقی محدود و پراکنده می نوشتم.
مدیون مامان هستم که راحت حرفهایش را می زد. اگر هر روز گذشته اش را نمی ریخت توی ظرف دلم، اینقدر پر نبودم که دلم بخواهد خالی شوم.
بزرگ ترین دست آورد چالش این بود که تکلیفم با دو راهی روبه رویم حل شد.
روایت یا داستان!
اینجا همان ایستگاهی بود که به من فهماند این دو از هم جدا نیستند.
روایت نویس خوب، می تواند داستان نویس خوبی بشود.
حرفهای خانم جهان احمدی توی یکی از کارگاههای چالش، چشمم را باز کرد.
روزانه نویسی قلم را رشد می دهد.
اینکه تا وقتی خودم را روایت نکردم و احساساتم را نشناختم، چطور می توانم دیگری را روایت کنم!
بعد از گذشت روزها، یادم می رود وسط چه اتفاقاتی بودم. اصلا آن موقعه که بچه ی خواهرم از حال رفت، ترسیده بودم یا مثل یک زن همه چیز دان خودم را سپردم به زهرا تا بعدا گله ای از من نکند؟
چیزی محو از خاطرات، در یادم مانده. گره روی گره. چیزهایی که برایم حل نشده و گاهی یادآوری اش باعث رنجشم است.
شاید اینکه یک باره می ترسم تا وارد جمعی شوم از خاطراتم سرچشمه می گیرد!
حتما افکارم نیاز به بازبینی دارد. نیاز به گره گشایی. چرا رضا را پیش دبستانی نزدیک خانه ثبت نام کردم؟ هزینه مسئله ام بود یا نزدیکی پیش ترغیبم کرد!
خانم جهان احمدی حرف دلنشینی زد، گفت خدا به قلم قسم یاد کرده، بنویسید، با خودکار روی کاغذ سفید بنویسید.
باید خودم را روایت کنم. تا حل شوم.
همان زاویه ی تاریک وجودم، همان جا که مبهم است، دید جدید می سازد. عقل را رشد می دهد. ذهنم را بجورم و حل مسئله کنم.
توی چالش سی روز خودم را نوشتم. ترس را کنار گذاشتم. چند قطره، خود افشایی اضافه کردم. فقط چند قطره با قطره چکان. دوزش دستم بود.
گاهی فکر می کنم آدمی مثل جلال در 《سنگی بر گوری》 با خودش چه کرده!
چیزی شبیه خودکشی شخصیتی! خوب شد که چاپ کتاب بعد مرگش بود.
برای خودم مرز می کشم. اما حتی مرز من هم برای هم مسلک هایم قابل درک نیست.
کتاب جلال پر از چالش های یک انسان بود. چیزی که هیچ وقت نمی شد دید. نمی شد درک کرد. احساسات صادقانه ای که وحشتناک بودند. شجاعتی دیوانه وار. اعتراف نامه یا هرچیزی که کلمات یاری نمی کنند، تعریفش کنم.
من هم قضاوتش کردم. آدمهایی مشابه زندگی جلال جلوی چشمم صف بستند. یاد حرفهای خودم افتادم وقتی با آن ها روبه رو می شدم. آدمهایی که از نعمت فرزند محروم بودند.
خانم جهان احمدی گفت، خودتان را بدون هیچ سانسوری در روز نوشت روایت کنید، نگاه کنید چه حسی داشتید در همان تنش های ریز روزانه دقیق شوید.
گفت، چندین دفتر نوشته و یک روز همه را سپرده توی دهان آتش.
سفارش می کرد هر روز حتی به چند خط خودتان را و احساس حقیقی تان را بنویسید.
فکر می کنم بعضی صفحات را در دم مچاله می کنم.
به قول یکی از هم چالشی ها، محاسبه ی نفس.
حتما لیاقتش چیزی جز دوزخ دنیایی نیست!
وقتی توی کلاس استاد قیصری، داستانی مبهم نوشته شده بود، آقای قیصری توی نقد گفتند، ریا و کتمان نمی گذارد داستان هامان حرف درستی بزنند.
کتمان و ریا!
توی داستان می شود خیلی از حرف ها را زد. اما چرا باز همان جا هم با کتمان و ریا داستانی بی مخاطب می نویسیم.
حتما همین است که داستان چیزی از ماست و نمی خواهیم کسی قضاوت مان کند.
به امید روزی که روایت نویس خوبی بشوم و جهت ریا داستانی بنویسم!