eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
آرزوی حاج قاسم🌱 پراکنده زمزمه ها را می شنیدم: چند ستون پیاده رفتید، تا ستون ۵۰۰ رو ماشین سوار شدیم به خاطر بچه ها، کربلا دخترم گرما زده شد، موکب تهرانی ها حوالی ستون ۱۰۰۰ خیلی خوب بود، حمام و همه ی امکانات ش عالی بود، قبل از اربعین سامرا خلوت تره، قورمه سبزی حرم عجب میچسبه، هر ساعتی بری غذا دارند!》 رضا را توی بغل گرفته بودم. تکیه زده بودم به مامان که خوابیده بود. دخترها، پایینِ پای مامان مچاله خواب شان برده بود. گُله به گله ی صحن امام هادی 《علیه السلام》 پر بود از زن و بچه. همه به صورت خط های منحنی و شکسته دراز کشیده بودند روی فرش ها. چند نفری انگشت شمار لای جمعیت نشسته بودند. دو متری ام، زنی افغان برای رفقایش یا خویشانش از فلاکس، توی استکان بلوری چای می ریخت. پتو های قهوه ای حرم یکی در میان صفحه ی دیدم را شطرنجی نامنظم کرده بودند. بعد از دوازده سال داشتم خستگیِ مشایه را توی صحن امام، زیر چلچراغ های حرم، از تن بیرون می کردم. از سال ۹۱ زیارت سامرا عقده بود توی دلم. تا کاظمین آمده بودیم و بعد گفته بودند، سامرا امنیت ندارد. سربازی با اسلحه تا کاظمین همراهی مان کرده بود . توی مسیر هم، سربازی درشت هیکل با سگی به بند کشیده ماشین مان را بو کشیده بود تا چیزی مخل امنیت همراه مان نباشد. آرزویم را تماشا می کردم. آرزویی که فقط آرزوی من نبود. جایی خوانده بودم که این همه زائرِ سامرا، آرزوی حاج قاسم بودند. از خواب رضا که مطمئن شدم گذاشتمش توی بغل مامان. با انگشت شصتِ پا، موانع انسانی را یکی بعد از دیگری فتح کردم. توی حیاط به حجره های بدون گچ بری ساده نگاه کردم. زن ها نشسته بودند به دعا و نماز. چرخ زدم سمت راستم که در ورودی ضریح بود. بعد از دور زدن و لمس شبکه های ضریح در فاصله ی دو متری نشستم. با جمعیت فشرده و متراکم در هر جای حرم، ضریح خلوت بود. زیر قبه را تماشا کردم. همان گنبدی که روزگاری تصویر ریخته اش بدون خواندن روضه از آدم اشک می گرفت. حرفهای تلنبار شده توی قلبم را یک به یک گفتم. نام همه التماسِ دعا گفته ها را صدا زدم. بخشی از ذهنم نگران بچه ها بود. مامان تازه از گرمازده گی در آمده بود و هنوز ضعف داشت. باید برمی گشتم. تا نماز صبح یک ساعتی فرصت بود. بالای سر مامان خودم را جا کردم. کنار زنی که خوابش برده بود و بچه ی چند ماهه زیر روسری شیر می خورد . چشمم گرم شده بود که صدای جیغ و دویدن جمعیتی، طوری که زمین می لرزید، بیدارم کرد. گروهی از زن ها به شکلی که انگار از چیزی فرار می کردند به سمت جمعیت خوابیده می دویدند. زن های خواب آلود از دیدن جمعیت هراسان برخاستند و نیم خیز شروع به دویدن کردند. انگار توی صور دمیده بودند. مرده و زنده می دویدند. همه به سمت درب خروجی که نزدیک مان بود. استکان هایِ زن افغان شوت می شدند و صداشان لای جیغ زن ها خفه می شد. رضا را محکم به بغل چسباندم. از ترسِ چیزی که نمی فهمیدم چیست، دویدم سمت دیوار. جمعیت پراکنده می شد به هر طرف و بیشتر هجوم می بردند به طرف درب. مامان و دخترها مانده بودند وسط جمعیت. توی سرم زدم که چرا دست شان را نگرفته ام. شده بودم مصداق دیگری از قیامت! فکر مردها را می کردم که دم ورودی حرم از ما سوا شدند! قلبم می کوبید و بدنم می لرزید. با داد و اشاره ی دست، بچه ها را صدا می زدم. جرات جلو رفتن نداشتم. مامان گیج شده بود و به سمت جمعیت می رفت. زن ها تنه می زدند به هم تا زودتر برسند به درب. دخترها مامان را کشیدند به نقطه امن کنار ستونی. حتی چلچراغ ها به چشمم هراسان و لرزان می آمدند. خادم ها به سمت علت می دویدند. ذهنم از چشم هام سریعتر تصویر می ساخت. تصور می کردم الان است سربازهای داعش با ریش های بلند حنایی، تفنگ به دست پشت سر زن های دونده ظاهر شوند و بعد رو به جمعیت تیراندازی کنند. زن های گریزان رفتند توی حیاط و بقیه که زیر لگد جمعیت مانده بودند، کمر صاف می کردند. زنی پایش را گرفته بود. زنی دیگر از حال رفته بود و چند نفر بالای سرش بودند. یکی از خادم ها با صدای بلند زن ها را به آرامش دعوت می کرد. چند نفری گریه می کردند. زن افغان، شیشه شکسته ها را از روی زمین جمع می کرد و توی سبدش می ریخت. بچه به بغل توی حیاط را دید زدم. از زنی پرسیدم: چی شده؟ کی حمله کرده؟ زن نگاهم کرد و گفت: هنوز معلوم نیست چی بوده، یکی میگه انگار از جونوری چیزی ترسیدن و بقیه هم فک کردن داعش حمله کرده!
مردم کمی آرام شده بودند. هرجا باب گفتگویی باز شده بود. زنی از تجربه ی قوم و خویشش می گفت. اینکه آمده بودند زیارت و حرم افتاده بوی توی محاصره. شنیده بودم که بارها حرم را محاصره کرده بودند ولی هیچ وقت حس آدم های توی محاصره را نچشیده بودم! خدا صدای عجزشان را شنیده بود و درهای حرم به دست حاج قاسم باز شده بود نه داعش. گروهی زن و بچه ی عراقی توی حیاط روی فرش ها نشسته بودند. به زن های ترسیده نگاه می کردند و حرف می زدند. به خنده و اشاره شان به زن های ایرانی حق دادم. آنها با پوست و گوشت و استخوان داعش را درک کرده بودند.
مادر همسرم هر سال روز زن این جمله را از ته قلب با نگاهی به درب ورودی هال و لبخندی روی لب می گوید: روز زن طلا می خوایم چه کار ؟ همین که مردِ آدم از در بیاد تو یه ماهمودیه اس!》 زن های متمول قدیم گردنبندی به گردن می انداختند به نام محمودیه. هر چقدر مال شان بیشتر می شده، زیادی مال شان را با محمودیه به رخ می کشیدند. این شکلی که آویز را تحویل طلا ساز می دادند تا یک دور حاشیه، روی دور آخر حاشیه ی قبلی اضافه کند. گاهی آنقدر دورها زیاد می شد که باید خیره می ماندی به صاحب محمودیه و دورهایش را می شمردی. مطمئنا این حرکت دور از ادب و نزاکت بوده و زن های یاشماق کشیده ی ترک این اجازه را به خودشان نمی دادند. ولی خوب زن ها در مورد طلا ریزبین و دقیقند. هر بار اضافه شدنش را می فهمیدند. ماشین نیست که نتوانند ابعادش را بسنجند و بکوبند و بکشند به ماشین بغلی، طلاست! اصلا هم گلایه نیست که هرسال دریغ از پارسال. حقیقتا شوخی اش هم دیگر زشت است با این قیمت سربه فلک کشیده ی طلا. می روم لای دسته ی قلیل قرآن که اهل تفکرند. راستش واقعا از در وارد شدن مرد خانه خیلی بالاتر از هزارتا محمودیه اس. همین که هر موقعه از دست بچه ها کفری می شوی با یک جمله میخکوبشان می کنی: بذار بابات بیاد! بعد وقتی می آید، با رفتن توی تیم بچه ها شگفت زده ات می کند . یا هر موقعه خسته ای بچه ها را می سپاری به پدر و می زنی بیرون. برمی گردی و از شوخی های مردانه و بازی های خشن یک جای سالم در تن بچه ها نمانده. تهش هم بچه های نمک نشناس می گویند: با بابا ها بیشتر خوش می گذره! روز محمودیه ها مبارک تان، مبارک مان، مبارک شان✨
این بار وقتی به رفقایم 《التماس دعا 》گفتم بعدش فکر کردم برای اولین بار جای درستی گفتمش. نه از روی ریا، نه تعارف! واقعا التماس بود. التماسی برای اینکه فراموشم نکنند، که کارم گیر است، که بغض دارد خفه ام می کند. به همه شان گفتم که عمه ی جوان و دوست داشتنی بچه ها روی تخت بیمارستان است؛ حتما حتما دعایش کنید. 《التماس دعا 》این کلمه ی تکراری و هرجایی اینجا برایم تازه شد !
《یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین》 از مادرم می پرسم، این درسته که ما ترک ها بچه هامون رو اول با حضرت عباس آشنا می کنیم و بعد برادرشون و پدرشون و بعد الی آخر؟ خیره میشه به گل های فرش : جانم سنه قربان عباس. پی نوشت:《 واتو البیوت من ابوابها》 تو آغازگر مسیر مایی جانم سنه قربان عباس.
گفتم، می رویم نماز جمعه. راننده از پشت عینک نگاهی به من و معصومه کرد: بیا بالا تا هر جا که اشک آور نزنن می برمت!》 پریدیم توی ماشین. دلم می لرزید. فکر کردم یعنی اوضاع اینقدر خراب است! دو روزی بود که سَرم گرم ذکرهای پشت سر هم برای سلامتی عمه فاطمه بود. وقت نکرده بودم اخبار را دنبال کنم. تصادف عمه، تمام فکرم را گرفته بود. جمجمه ی ترک خورده برایم حوصله نگذاشته بود و توان دیدن حتی اخبار را هم نداشتم. دردی روی دوشم بود ولی باز خبرهای پراکنده از شهر نمی گذاشت آرام بنشینم. راننده دست به فرمان، لبهایش می جنبید. با من حرف می زد و باز تند تند لب می جنباند. گفتم، حاجی شما چی دیدید، چی کار می کردند. سرش را تکان داد:خدا لعنتشون کنه همه چیز رو بهم زدن! ریختند توی خیابون ها با همه دعوا می گیرن. هر چی دستشون می رسه داغون می کنن. مامورا اشک آور زدن، پدرم دراومد فقط سوختم. آب زدم تو صورتم بدتر شد. گفتن فندک باید می گرفتی جلو چشت. چه می دونستم!》 دلم می لرزد. می پرسم کجا اغتشاش بود. دو منطقه ی قدیمی و شلوغ قم را نام می برد. فکر می کنم زده اند توی خال. قمی های اصیل آن جا زندگی می کنند. همین برای بد جلوه دادن شهر کافی ست. راننده دست می کشد روی موهای سفیدش: این گل دختر هم با خودت می بری. ان شاءالله خدا حافظش باشه .مواظبش باش . هر جا دیدی جمع شدن نری بحث کنی دست دخترتو بگیر و زود برو. دین و ایمون ندارن لامصبا از اسرائیل پول گرفتن حار شدن.》 به معصومه نگاه می کنم. ترس نمی بینم توی صورتش. نوجوان است و دنبال هیجان. راننده به چراغ راهنما نگاه می کند: ببین ببین! برق ها رفت! عمدی بردند آ. مواظب باش. خدا رحم کنه. مجبور شدم از لاشون رد شم. ساعتای شش صبح بود. از صبح ذکر برداشتم سَقَط بشن همشون. خیلی مواظب خودتون باشین. نری بگی ببینم چی میشه! خدا دوستون داشت تا اینجا راه باز بود》 معصومه صورتش را می آورد نزدیک گوشم: مامان فندک یادت نره!》 با خودم می گویم یعنی می آیند نماز جمعه تا با هم بجنگیم؟ دو گروه مقابل هم! توی میدان جلوی مصلا پیاده مان کرد. جمعیت بزرگی به سمت مصلا می رفتند. گاهی شعار می دادند. شعار 《الله اکبر》را خیلی دوست دارم. همیشه محکم ادا می شود و پشت بندش دل را محکم می کند. از کنار نیروهای انتظامی رد شدیم. با لباسهای سبز نظامی صف کشیده بودند توی خیابان. همان لباس های همیشگی. رفتیم لای جمعیت. با مرد و زن از جلویشان گذشتیم. خانمی رو به مرد میان سال نظامی گفت: خدا حفظتون کنه.》 چند خانم دیگر هم شروع کردند به تشکر و از کنارشان گذشتند. مردان سبز پوش با لبخند جواب مردم را می دادند. آرام ایستاده بودند. با تعریف های مرد راننده توقع داشتم لباس ها و سلاح های خاص داشته باشند. مردی بلند و رسا گفت: دمتون گرم》 هر کس با هر زبانی شاخه گلی حواله شان می کرد. از در ورودی مصلا داخل شدیم. معصومه نگاهم کرد. با چشمان درشت و اشاره ی دست گفت: مامان فندک فندک یادمون رفت!》 گفتم :بیا دختر، لازم نیست!》
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ پدید آورنده‌ی آسمان‌ها و زمین است و چون چیزی را اراده كند همین كه بگوید: باش‌، می‌شود. بقرة -۱۱۷ مکرر می خوانمش . با امید می خوانمش. حالم را خوب می کند. می دانم اراده که بکند همه چیز طور دیگری می شود. کلام نافذ قرآن است. توی قلب فرو می رود. می دانم اراده که بکند حال بیمارم، حال کشورم، حال خودم دگر می شود. گیر که می کنم توی چراهای سَرم، مثل فرشته ها زمزمه می کنم: لا علم لنا الا ما علمتنا》بقره_۳۲ جواب خدا توی سرم موج می زند: انی اعلم ما لا تعلمون.》بقره_۳۰ قرار می گیرم. به خودم می گویم، رنجت را تحمل کن. با خودم می خوانم: و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم》بقره_۲۱۶ از همان زمان جنگ دوازده روزه با قرآن رفیق شدم. ته دلم که خالی می شد، صفحه ای باز می کردم. قرآن نور می ریخت توی قلبم: وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ و چه بسیار از شهرهایی که [اهلش] ستمکار بودند، درهم شکستیم، و پس از آنان قومی دیگرپدید آوردیم. انبیاء_۱۱ می دانستم خانه ی ظلم نابود است. ندای قرآن توی دلم پژواک می شد. تصاویر شهر ویران تل‌آویو معنای آیه را برایم تعبیر می کرد. زندگی با آیه ها قندی بود که در روزهای سختِ جنگ کامم را شیرین می کرد. روشنم می کرد: وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ》 بقره_۱۵۵ صابر شدم و حفظش کردم. توی قلبم رشدش دادم. خدا مسیر را برایم آسان کرد. چون من خواستم و التماسش کردم. جمع قرآنی درست قرار گرفت توی مسیرم. حالا بیشتر آیه ها را می فهمم. توی هر کلمه فرو می روم و از معنی پربارش روحم تازه می شود. یک روز فکر کردم شاید قرآن توی دنیا، راحت در دسترس مان است. توی آخرت آن بالا بالاهاست. خودم را دیدم که راه را گم کرده ام. افتاده ام توی هزار توی آخرت. خطابم می کنند که توی دنیا نقشه توی دست بود نگاهش نکردی حالا گم بمان! ترس برم داشت. من توی این دنیا هم گم ام! چیزی توی دلم افتاد. محبتی، عشقی، نوری. از همه بالاتر نیازی برای آرام شدن قلبم از تلاطم روزگار. حالا که طعمش را چشیده ام التماسش می کنم که حنیف بمانم.
قبل از این ماجرا فکر می کردم این داستان ها مال آدم های دور است. آنهایند که ماجرای غریب دارند و ما اصولا منطقی زندگی می کنیم. این اتفاق ها مال هر که باشد مال ما نیست! هر جور که نگاه می کنم همه چیز خیلی مسخره است! مثل کابوس هایم که توی خواب هم به خودم می گفتم: بیدار شو؛ و بعد بیدار می شدم. نفس عمیق می کشیدم و می گفتم، خدایا شکر خواب بود. یا آن خوابهایی که نصف شب از خواب می پریدم و می گفتم: چیزی نیست خوابه فراموشش کن! چند بار تکرار می کردم و بعد می خوابیدم. چقدر لازم دارم که یک نفر بزند توی صورتم و بگوید: خواب بد می بینی پاشو! فاطمه خواهر همسرم داشت تدارک جشن تکلیف می دید. یک پیشنهاد سفر کشاندتش جزیره ی قشم. با خودم می گویم نهایت سفر ما مشهد و تبریز و شمال بود. قشم کجای کار بود وسط فصل مدارس؟ ماجرا وقتی افتضاح شد که نزدیک ساحل چپ کردند. افتضاح تر و شگفت انگیزترش آنجا بود، که سه دختر کودکش حتی آن کوچولوی یک و نیم ساله، بعد پرت شدن با کمی زخم روی پای خودشان ایستادند. اما مادرشان دچار شکستگی جمجمه شد و ۲۵ روز است که توی کماست. تکه ای از جمجمه را برداشته اند تا مغز ورمش بخوابد. همه ی ما قم هستیم و فاطمه توی قشم وسط دریا توی بیمارستان است. راه دور است و قلب ما برایش بدجور می زند. دلم می خواهد بروم پیشش و بگویم: دختر از خواب پاشو نصف عمرمون کردی! نمی شود انتقالش داد. مردهای محرمش با اشک چشم پشت در آی سی یو منتظر یک حرکتش نشسته اند. این داستان انگار باید همین جور قلبمان را بچلاند. آمریکا باید بیاید و همان جا ها برای ما هارت و پورت هم بکند. نمی دانم این کابوس کجا متوقف می شود!
هرچی ماجرا سخت تر میشه بیشتر خدا رو شکر می کنم برای وجود شما. یادمون میدید که فقط باید از خدا ترسید. خدا حفظتون کنه ❤️
منصوره دوست مشترک من و عمه فاطمه بود. توی خیابان زمان تشیع شهدای امنیت دیدم اش. تا حالم را پرسید به جای خوبم گفتم، فاطمه تصادف کرده. قیافه اش بهت زده بود. کلمه پیدا نمی کرد بگوید. فاطمه خونگرم و بذله گو بود. برعکس منصوره که آرام و سر به تو بود. فاطمه همه را از لاک شان بیرون می کشید. خاصیتش بود.جاذبه داشت. ناراحتی و بهتش را که دیدم عذاب وجدان گرفتم. گفتم: ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.》 بعدش یاد داستان چخوف افتادم. پیرمرد گاریچی به هر کس می رسید می گفت، دیشب پسرم را از دست دادم. خاصیت غم است. دلت می خواهد کسی آرامت کند و انگار آرام نمی شوی. برای ما که عزیزمان روی تخت است فرق می کند. فکر می کنیم شاید یک نفر دم مسیحا داشته باشد. به همه رو می زنیم تا دعای یکی برود آن بالا بالاها. منصوره کمی ساکت ماند و بعد گفت: خوب کردی گفتی، خدا مومنین رو به غم گرفتار می کنه تا دل هاشون به هم نزدیک بشه》 فکر کردم حرفش درست است. این چند وقت آدم نمانده به من و مامان و بقیه خانواده زنگ نزده باشند. با بغض ما بغض کرده اند. با اشک ما اشک ریخته اند. حتی آن هایی که قیافه می گرفتند و رفته بودند توی قهر زنگ می زنند و آرام مان می کنند. جمیله خانم همسایه آمده بود در خانه مان. گفت: می رم مشهد و از امام رضا شفای فاطمه جون رو می گیرم.》 جمیله خانم را به چهره می شناختم ولی به اسم نه. خانم حسینی برای شهدای گمنام شکلات نذر کرده. آن یکی همسایه را اسمش یادم نیست؛ ماست و نان به اسم ام البنین علیه السلام، توی هیئت انصار المهدی محله داده تا فاطمه شفا بگیرد. زن عمو سوسن بعد پنج سالی خانه مان سر زده و با هر جمله ی مامان اشک های گِردش روی چادرش چکیده. فامیل ذکر صلوات برداشته اند. زنگ می زنند و از نذرها، حدیث کسا ها حرف می زنند. از خواب های خوشی که برای فاطمه دیده اند. از قلب شان که پرنور است و فاطمه حتما برمی گردد، دل گرم می شویم. نور می پاشند توی اتاقک تاریک ذهنمان.
اینجا خیلی ها صدایتان می زنند. زیر قطره های ریز و درشت باران. با لباس های خیس. هر کس با زبانی با نیتی. حتما نگاهتان متوجه اینجاست. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند.