مادر همسرم هر سال روز زن این جمله را از ته قلب با نگاهی به درب ورودی هال و لبخندی روی لب می گوید: روز زن طلا می خوایم چه کار ؟ همین که مردِ آدم از در بیاد تو یه ماهمودیه اس!》
زن های متمول قدیم گردنبندی به گردن می انداختند به نام محمودیه.
هر چقدر مال شان بیشتر می شده، زیادی مال شان را با محمودیه به رخ می کشیدند.
این شکلی که آویز را تحویل طلا ساز می دادند تا یک دور حاشیه، روی دور آخر حاشیه ی قبلی اضافه کند.
گاهی آنقدر دورها زیاد می شد که باید خیره می ماندی به صاحب محمودیه و دورهایش را می شمردی. مطمئنا این حرکت دور از ادب و نزاکت بوده و زن های یاشماق کشیده ی ترک این اجازه را به خودشان نمی دادند. ولی خوب زن ها در مورد طلا ریزبین و دقیقند. هر بار اضافه شدنش را می فهمیدند. ماشین نیست که نتوانند ابعادش را بسنجند و بکوبند و بکشند به ماشین بغلی، طلاست!
اصلا هم گلایه نیست که هرسال دریغ از پارسال. حقیقتا شوخی اش هم دیگر زشت است با این قیمت سربه فلک کشیده ی طلا.
می روم لای دسته ی قلیل قرآن که اهل تفکرند. راستش واقعا از در وارد شدن مرد خانه خیلی بالاتر از هزارتا محمودیه اس.
همین که هر موقعه از دست بچه ها کفری می شوی با یک جمله میخکوبشان می کنی: بذار بابات بیاد!
بعد وقتی می آید، با رفتن توی تیم بچه ها شگفت زده ات می کند .
یا هر موقعه خسته ای بچه ها را می سپاری به پدر و می زنی بیرون. برمی گردی و از شوخی های مردانه و بازی های خشن یک جای سالم در تن بچه ها نمانده.
تهش هم بچه های نمک نشناس می گویند: با بابا ها بیشتر خوش می گذره!
روز محمودیه ها مبارک تان، مبارک مان، مبارک شان✨
#روزمرد
این بار وقتی به رفقایم 《التماس دعا 》گفتم بعدش فکر کردم برای اولین بار جای درستی گفتمش.
نه از روی ریا، نه تعارف!
واقعا التماس بود.
التماسی برای اینکه فراموشم نکنند، که کارم گیر است، که بغض دارد خفه ام می کند.
به همه شان گفتم که عمه ی جوان و دوست داشتنی بچه ها روی تخت بیمارستان است؛ حتما حتما دعایش کنید.
《التماس دعا 》این کلمه ی تکراری و هرجایی اینجا برایم تازه شد !
#التماس_دعا
#روزنوشت_عمه_فاطمه
《یا کاشف الکرب عن وجه الحسین اکشف کربی بحق اخیک الحسین》
از مادرم می پرسم، این درسته که ما ترک ها بچه هامون رو اول با حضرت عباس آشنا می کنیم و بعد برادرشون و پدرشون و بعد الی آخر؟
خیره میشه به گل های فرش : جانم سنه قربان عباس.
پی نوشت:《 واتو البیوت من ابوابها》 تو آغازگر مسیر مایی جانم سنه قربان عباس.
گفتم، می رویم نماز جمعه.
راننده از پشت عینک نگاهی به من و معصومه کرد: بیا بالا تا هر جا که اشک آور نزنن می برمت!》
پریدیم توی ماشین. دلم می لرزید. فکر کردم یعنی اوضاع اینقدر خراب است!
دو روزی بود که سَرم گرم ذکرهای پشت سر هم برای سلامتی عمه فاطمه بود. وقت نکرده بودم اخبار را دنبال کنم.
تصادف عمه، تمام فکرم را گرفته بود. جمجمه ی ترک خورده برایم حوصله نگذاشته بود و توان دیدن حتی اخبار را هم نداشتم.
دردی روی دوشم بود ولی باز خبرهای پراکنده از شهر نمی گذاشت آرام بنشینم.
راننده دست به فرمان، لبهایش می جنبید. با من حرف می زد و باز تند تند لب می جنباند.
گفتم، حاجی شما چی دیدید، چی کار می کردند.
سرش را تکان داد:خدا لعنتشون کنه همه چیز رو بهم زدن!
ریختند توی خیابون ها با همه دعوا می گیرن. هر چی دستشون می رسه داغون می کنن.
مامورا اشک آور زدن، پدرم دراومد فقط سوختم. آب زدم تو صورتم بدتر شد. گفتن فندک باید می گرفتی جلو چشت. چه می دونستم!》
دلم می لرزد. می پرسم کجا اغتشاش بود. دو منطقه ی قدیمی و شلوغ قم را نام می برد.
فکر می کنم زده اند توی خال. قمی های اصیل آن جا زندگی می کنند. همین برای بد جلوه دادن شهر کافی ست.
راننده دست می کشد روی موهای سفیدش: این گل دختر هم با خودت می بری. ان شاءالله خدا حافظش باشه .مواظبش باش . هر جا دیدی جمع شدن نری بحث کنی دست دخترتو بگیر و زود برو. دین و ایمون ندارن لامصبا از اسرائیل پول گرفتن حار شدن.》
به معصومه نگاه می کنم. ترس نمی بینم توی صورتش. نوجوان است و دنبال هیجان.
راننده به چراغ راهنما نگاه می کند: ببین ببین! برق ها رفت! عمدی بردند آ. مواظب باش. خدا رحم کنه. مجبور شدم از لاشون رد شم. ساعتای شش صبح بود. از صبح ذکر برداشتم سَقَط بشن همشون. خیلی مواظب خودتون باشین. نری بگی ببینم چی میشه! خدا دوستون داشت تا اینجا راه باز بود》
معصومه صورتش را می آورد نزدیک گوشم: مامان فندک یادت نره!》
با خودم می گویم یعنی می آیند نماز جمعه تا با هم بجنگیم؟
دو گروه مقابل هم!
توی میدان جلوی مصلا پیاده مان کرد. جمعیت بزرگی به سمت مصلا می رفتند. گاهی شعار می دادند. شعار 《الله اکبر》را خیلی دوست دارم. همیشه محکم ادا می شود و پشت بندش دل را محکم می کند.
از کنار نیروهای انتظامی رد شدیم. با لباسهای سبز نظامی صف کشیده بودند توی خیابان.
همان لباس های همیشگی. رفتیم لای جمعیت. با مرد و زن از جلویشان گذشتیم. خانمی رو به مرد میان سال نظامی گفت: خدا حفظتون کنه.》
چند خانم دیگر هم شروع کردند به تشکر و از کنارشان گذشتند.
مردان سبز پوش با لبخند جواب مردم را می دادند. آرام ایستاده بودند. با تعریف های مرد راننده توقع داشتم لباس ها و سلاح های خاص داشته باشند.
مردی بلند و رسا گفت: دمتون گرم》
هر کس با هر زبانی شاخه گلی حواله شان می کرد.
از در ورودی مصلا داخل شدیم.
معصومه نگاهم کرد. با چشمان درشت و اشاره ی دست گفت: مامان فندک فندک یادمون رفت!》
گفتم :بیا دختر، لازم نیست!》
#روزنوشت_اغتشاش_نمازجمعه
بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۖ وَإِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ
پدید آورندهی آسمانها و زمین است و چون چیزی را اراده كند همین كه بگوید: باش، میشود. بقرة -۱۱۷
مکرر می خوانمش . با امید می خوانمش. حالم را خوب می کند. می دانم اراده که بکند همه چیز طور دیگری می شود. کلام نافذ قرآن است. توی قلب فرو می رود.
می دانم اراده که بکند حال بیمارم، حال کشورم، حال خودم دگر می شود.
گیر که می کنم توی چراهای سَرم، مثل فرشته ها زمزمه می کنم: لا علم لنا الا ما علمتنا》بقره_۳۲
جواب خدا توی سرم موج می زند: انی اعلم ما لا تعلمون.》بقره_۳۰
قرار می گیرم. به خودم می گویم، رنجت را تحمل کن. با خودم می خوانم: و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم》بقره_۲۱۶
از همان زمان جنگ دوازده روزه با قرآن رفیق شدم.
ته دلم که خالی می شد، صفحه ای باز می کردم. قرآن نور می ریخت توی قلبم:
وَكَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْيَةٍ كَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِينَ
و چه بسیار از شهرهایی که [اهلش] ستمکار بودند، درهم شکستیم، و پس از آنان قومی دیگرپدید آوردیم.
انبیاء_۱۱
می دانستم خانه ی ظلم نابود است. ندای قرآن توی دلم پژواک می شد.
تصاویر شهر ویران تلآویو معنای آیه را برایم تعبیر می کرد.
زندگی با آیه ها قندی بود که در روزهای سختِ جنگ کامم را شیرین می کرد.
روشنم می کرد: وَلَنَبْلُوَنَّكُم بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ ۗ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ》
بقره_۱۵۵
صابر شدم و حفظش کردم. توی قلبم رشدش دادم. خدا مسیر را برایم آسان کرد. چون من خواستم و التماسش کردم. جمع قرآنی درست قرار گرفت توی مسیرم. حالا بیشتر آیه ها را می فهمم. توی هر کلمه فرو می روم و از معنی پربارش روحم تازه می شود.
یک روز فکر کردم شاید قرآن توی دنیا، راحت در دسترس مان است. توی آخرت آن بالا بالاهاست. خودم را دیدم که راه را گم کرده ام. افتاده ام توی هزار توی آخرت. خطابم می کنند که توی دنیا نقشه توی دست بود نگاهش نکردی حالا گم بمان!
ترس برم داشت. من توی این دنیا هم گم ام!
چیزی توی دلم افتاد. محبتی، عشقی، نوری. از همه بالاتر نیازی برای آرام شدن قلبم از تلاطم روزگار.
حالا که طعمش را چشیده ام التماسش می کنم که حنیف بمانم.
#روزنوشت_عمه_فاطمه
قبل از این ماجرا فکر می کردم این داستان ها مال آدم های دور است.
آنهایند که ماجرای غریب دارند و ما اصولا منطقی زندگی می کنیم. این اتفاق ها مال هر که باشد مال ما نیست!
هر جور که نگاه می کنم همه چیز خیلی مسخره است!
مثل کابوس هایم که توی خواب هم به خودم می گفتم: بیدار شو؛ و بعد بیدار می شدم. نفس عمیق می کشیدم و می گفتم، خدایا شکر خواب بود.
یا آن خوابهایی که نصف شب از خواب می پریدم و می گفتم: چیزی نیست خوابه فراموشش کن!
چند بار تکرار می کردم و بعد می خوابیدم.
چقدر لازم دارم که یک نفر بزند توی صورتم و بگوید: خواب بد می بینی پاشو!
فاطمه خواهر همسرم داشت تدارک جشن تکلیف می دید. یک پیشنهاد سفر کشاندتش جزیره ی قشم. با خودم می گویم نهایت سفر ما مشهد و تبریز و شمال بود. قشم کجای کار بود وسط فصل مدارس؟
ماجرا وقتی افتضاح شد که نزدیک ساحل چپ کردند. افتضاح تر و شگفت انگیزترش آنجا بود، که سه دختر کودکش حتی آن کوچولوی یک و نیم ساله، بعد پرت شدن با کمی زخم روی پای خودشان ایستادند.
اما مادرشان دچار شکستگی جمجمه شد و ۲۵ روز است که توی کماست.
تکه ای از جمجمه را برداشته اند تا مغز ورمش بخوابد.
همه ی ما قم هستیم و فاطمه توی قشم وسط دریا توی بیمارستان است.
راه دور است و قلب ما برایش بدجور می زند. دلم می خواهد بروم پیشش و بگویم: دختر از خواب پاشو نصف عمرمون کردی!
نمی شود انتقالش داد. مردهای محرمش با اشک چشم پشت در آی سی یو منتظر یک حرکتش نشسته اند.
این داستان انگار باید همین جور قلبمان را بچلاند.
آمریکا باید بیاید و همان جا ها برای ما هارت و پورت هم بکند.
نمی دانم این کابوس کجا متوقف می شود!
#پناه_بر_خدا
#روزنوشت_عمه_فاطمه
منصوره دوست مشترک من و عمه فاطمه بود.
توی خیابان زمان تشیع شهدای امنیت دیدم اش. تا حالم را پرسید به جای خوبم گفتم، فاطمه تصادف کرده.
قیافه اش بهت زده بود. کلمه پیدا نمی کرد بگوید. فاطمه خونگرم و بذله گو بود. برعکس منصوره که آرام و سر به تو بود. فاطمه همه را از لاک شان بیرون می کشید. خاصیتش بود.جاذبه داشت.
ناراحتی و بهتش را که دیدم عذاب وجدان گرفتم.
گفتم: ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.》
بعدش یاد داستان چخوف افتادم. پیرمرد گاریچی به هر کس می رسید می گفت، دیشب پسرم را از دست دادم. خاصیت غم است. دلت می خواهد کسی آرامت کند و انگار آرام نمی شوی.
برای ما که عزیزمان روی تخت است فرق می کند. فکر می کنیم شاید یک نفر دم مسیحا داشته باشد. به همه رو می زنیم تا دعای یکی برود آن بالا بالاها.
منصوره کمی ساکت ماند و بعد گفت: خوب کردی گفتی، خدا مومنین رو به غم گرفتار می کنه تا دل هاشون به هم نزدیک بشه》
فکر کردم حرفش درست است. این چند وقت آدم نمانده به من و مامان و بقیه خانواده زنگ نزده باشند. با بغض ما بغض کرده اند. با اشک ما اشک ریخته اند.
حتی آن هایی که قیافه می گرفتند و رفته بودند توی قهر زنگ می زنند و آرام مان می کنند.
جمیله خانم همسایه آمده بود در خانه مان. گفت: می رم مشهد و از امام رضا شفای فاطمه جون رو می گیرم.》
جمیله خانم را به چهره می شناختم ولی به اسم نه.
خانم حسینی برای شهدای گمنام شکلات نذر کرده.
آن یکی همسایه را اسمش یادم نیست؛ ماست و نان به اسم ام البنین علیه السلام، توی هیئت انصار المهدی محله داده تا فاطمه شفا بگیرد.
زن عمو سوسن بعد پنج سالی خانه مان سر زده و با هر جمله ی مامان اشک های گِردش روی چادرش چکیده.
فامیل ذکر صلوات برداشته اند. زنگ می زنند و از نذرها، حدیث کسا ها حرف می زنند.
از خواب های خوشی که برای فاطمه دیده اند. از قلب شان که پرنور است و فاطمه حتما برمی گردد، دل گرم می شویم.
نور می پاشند توی اتاقک تاریک ذهنمان.
دیدن اسکویید گیم را دخترها اصرار کرده بودند.
می گفتند هم کلاسی ها همه شان دیده اند و مدام تعریف می کنند.
نوجوان بودند و هیجان و ترس را دوست داشتند. سریال را دانلود کردم. کیفیت متوسط. می دانستم خون خونریزی زیاد دارد. همان بهتر که جزییات محو دیده می شدند.
از همان فیلم هایی بود که مدام خون می پاشید و حال آدم را هم می زد. گاهی صورتم را برمی گرداندم تا چاقو کشیدن به حلقوم را نبینم یا دست می گذاشتم روی چشم تا پخش شدن مغزشان روی زمین حالم را نگیرد.
مضمون فیلم اما حرف عجیبی می زد. اینکه خر پول های دنیا وقتی که کیفشان کوک شد دنبال تفریح بزرگتری می گردند. تفریح هم نه اینکه بروند کنار دریا و مثل ما جوج بزنند یا تهش با قایق موتوری روی دریا سُر بخورند.
نه! این تفریح ها برای روحیه آن ها جواب نبود.
آن ها یاد گرفته بودند حریص باشند. تمرین کرده بودند فقط خودشان را ببینند.
برایشان مهم نیست فلان جای دنیا مردم در فقر دست و پا می زنند. یا اگر کمی آرام بگیرند افراد کمتری خون شان روی سطح خیابان جاری می شود.
قساوت قلب آن ها را به جایی کشانده که هر جا سودشان باشد عرض اندام کنند.
توی سریال، تفریح مرفهین شرور انداختن آدم ها به جان هم بود.
مسابقه ای که گروهی با بُردن، باعث مرگ گروهی دیگر می شدند.
از روی اجبار. اجبار فقر و اجبار اگر نکشی کشته می شوی.
اگر چیزی به اسم انسانیت در وجود مسابقه دهنده ها هم بود جلوی تماشاچی گرهای جام شراب به دست، قربانی می شد.
فصل اول را دیدیم. هیچکس نتوانست این خر پول های قسی القلب را سر جای شان بنِشاند.
جان دیدن فصل بعد را نداشتیم. حتی دخترها هم به ادامه، اصرار نکردند.
انرژی مان را گرفته بود. ته دل مان را خالی کرده بود. می گفتیم ای کاش فیلم باشد.
توی ذهنم این جمله می پیچید: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!
حالا که جزیزه ی اپستین افتاده تو بوق و کرنا، اسکویید گیم هولناک تری جلوی چشمم، باز پخش می شود.
مسابقه ای برای پست تر بودن.
برای قربانی کردن انسانیت با تمام وجود.
امام خمینی به آمریکا شیطان بزرگ گفت.
به همان کت شلوار پوش های بلند قامت بلوند که از قضا رئیس جمهور هم بودند.
چند سال در خفا توی جزیره چرخیده اند و چه ها که نکرده اند.
خوب پشت صحنه را، مرد خدا می دید.
چه کلمه ی برازنده ای برای این لجن های مخفی خرج کرده اند.
پی نوشت:
لجن مخفی از کتاب 《ناتور دشت》 سلینجر در یادم مانده بود.
خطاب سلینجر به پسرک خوش تیپ اما پلید.
اینجا قشم است نه قم!
قم خیلی پرشور بود و حتما خیلی ها عکسش را دیده اند.
اینجا همان جایی است که عزیز دلمان برحسب قضا وقدر روی تخت بیمارستان است.
شبی که اغتشاش گرها هر جای ایران هم زمان کف و خون بالا آورده بودند اینجا هم تکان خورده بود.
دو نظامی توی بخش آی سی یو بودند. آسیب دیده ی حوادث آن دو شب.
چند روزی نگذاشتند عزیزمان را به علت مسائل امنیتی ببینیم. دلیل پذیرفتنی بود.
آن روزها فکر می کردم یک جزیره کوچک چند اغتشاش گر داشته؟
رقمی نداشتم ولی امروز این تصاویر را که دریافت کردم ذوق کردم.
سید برایم یاداشت کرده:
مردم رو آدم می خونه!
عصبانیت از بی شعوری و درنده بودن نفوذی ها بود.
والبته معلومه دیگه،
از ته دل موافق حتی همین نظام با این همه مشکلات ان.
دیگه برا مردم دیده میشه حرامی بودن اونوریا.》
#روزنوشت_عمه_فاطمه
یک دل هم یک دل است...
خانم حاجی زاده زنگ زد. معاون مدرسه ی کوثر. کلی معذرت خواهی کرد.
حرفش این بود که روز جشنِ تکلیف یکی به جای مادر کوثر بیاید مدرسه. مادربزرگ یا یکی از زن دایی ها.
ناراحت بود که نتوانسته مادرها را مجاب کند نیایند مدرسه. کوثر تنها دانش آموزی بود که مادرش نمی آمد.
خانم حاجی زاده از وقتی ماجرای تصادف را شنیده پیگیر حال فاطمه است. تماس می گیرد، از سطح هوشیاری اش و احوالش می پرسد!
نمی دانستم به کوثر چه بگویم.
مثلا مانع شوم که نرود. آن هم نمی شد. چند وقت بود که چادرنماز و کیفش را از خانه شان آورده بود. یک بار هم برای مان پوشیداش. پر از گلهای صورتی رُز درشت با برگهای سبز بود. باغ گلی که از سرش می ریخت تا نوک پایش.
فاطمه هم در همکاری با مدرسه شورش را در آورده بود. قرار بود آن روز برود مدرسه، کمک معلم ها. آنقدر از جشن تکلیف گفته بود که ما هم دل مان می خواست برویم ببینیم می خواهد چه کند. فوت و فن مداحی را بلد بود. چند باری هم در مدرسه مداحی کرده بود.
به مامان نمی توانستم بگویم. بازسازی صحنه ی کوثر با فاطمه و بعد جای خالی اش حتما ویرانش می کرد.
سی روز بود که فاطمه را ندیده و نشنیده بود. این چند وقت کارش شده بود گریه. صدیقه کوچولویِ فاطمه هر وقت بهانه می گرفت و گریه می کرد مامان فشارش می داد توی سینه اش و با او گریه می کرد.
من زن دایی بودم و ای کاش خاله ای داشت. خاله ها شبیه مادرهایند. شاید این خاله ی نداشته کمی از درد را تسکین می داد.
توی دلم به شعور خانم زینلی مدیر مدرسه دخترهایم آفرین گفتم. محکم جلوی مامان ها ایستاده بود: جشن تکلیف مال بچه هاست مادرها لطف کنن منزل برای بچه ها جشن بگیرن.》
بارها توی جلسات مدرسه تاکید می کرد، ما توی مدرسه بچه ی یتیم داریم، بعضی مادر و پدرها شرایط آمدن به مدرسه را ندارند؛ وقتی می آیید مدرسه دنبال بچه ها لازم نیست کودکتان را محکم در آغوش بگیرید و حرکات آکروباتیک بزنید، محبت را بگذارید توی خانه!
بارها توی مدرسه مامان و باباها را دید زده بودم. بعضی عاشقانه ها حتی باعث حسادت بچه های معمولیِ پدر و مادر دار بود.
نمی دانستم ماجرای مادرها را به مامان بگویم یا نه. همین جمله برای مامان زخمی دوباره بود.
این چند وقت مدام باید جمله هایم را بررسی کنم. هر جمله ای که رنگ و بوی فاطمه را دارد، صورتش را سرخ می کند. چین می افتد به صورتش. اشک پشت اشک جاری می شود.
مدام غصه اس که دارد زاییده می شود. غصه ی اینکه چرا اسم دخترم فاطمه اس و هزار غصه ی دیگر. آن روزها به عشق مادر دو سرا، نامش را فاطمه گذاشتیم. مامان و عمه اش هم ذوق کردند. اما حالا هر بار صدایش می کنم مامان سر بلند می کند. چشمانش می گردند، انگار دنبال فاطمه ی خودش است!
ماجرا را نگفتم، ولی کوثر سر سفره حرف دلش را زد: گفتن برا جشن تکلیف یا مامان بزرگت یا زن دایی بیاد. مامان سادات زن دایی بیایید آ 》
زینب خواهرش دستش را چسباند روی سینه اش: من، من به جای مامانم میام》
مامان غذا دهان صدیقه می گذاشت باز بهانه ای پیدا کرد برای اشک ریختن.
مجبور شدم به جای مامان بروم.
زینب هم از معلمش اجازه گرفت و آمد. دخترِ کلاس دومی با لپ های گرد که زیر چشمش این چند وقت به سیاهی می زند؛ جای مامانش را می خواست پر کند.
در تمام لحظاتی که بچه ها با لبخند توی صورت مادرشان نگاه می کردند چشمانم بی اختیار خیس می شد. اشکی که پنهان کردنش هم رسوایی بود.
کوثر گیج هر طرف را تماشا می کرد. زینب چسبیده بود به خواهرش با یک لبخندی که تهش گریه داشت.
وقتی گفتند بچه ها دست مادرشان را ببوسند هر دوی ما گنگ بودیم!
بچه هایی که می پریدند و مادرشان را سفت بغل می کردند و می بوسیدند.