#روزنوشت_عمه_فاطمه
منصوره دوست مشترک من و عمه فاطمه بود.
توی خیابان زمان تشیع شهدای امنیت دیدم اش. تا حالم را پرسید به جای خوبم گفتم، فاطمه تصادف کرده.
قیافه اش بهت زده بود. کلمه پیدا نمی کرد بگوید. فاطمه خونگرم و بذله گو بود. برعکس منصوره که آرام و سر به تو بود. فاطمه همه را از لاک شان بیرون می کشید. خاصیتش بود.جاذبه داشت.
ناراحتی و بهتش را که دیدم عذاب وجدان گرفتم.
گفتم: ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم.》
بعدش یاد داستان چخوف افتادم. پیرمرد گاریچی به هر کس می رسید می گفت، دیشب پسرم را از دست دادم. خاصیت غم است. دلت می خواهد کسی آرامت کند و انگار آرام نمی شوی.
برای ما که عزیزمان روی تخت است فرق می کند. فکر می کنیم شاید یک نفر دم مسیحا داشته باشد. به همه رو می زنیم تا دعای یکی برود آن بالا بالاها.
منصوره کمی ساکت ماند و بعد گفت: خوب کردی گفتی، خدا مومنین رو به غم گرفتار می کنه تا دل هاشون به هم نزدیک بشه》
فکر کردم حرفش درست است. این چند وقت آدم نمانده به من و مامان و بقیه خانواده زنگ نزده باشند. با بغض ما بغض کرده اند. با اشک ما اشک ریخته اند.
حتی آن هایی که قیافه می گرفتند و رفته بودند توی قهر زنگ می زنند و آرام مان می کنند.
جمیله خانم همسایه آمده بود در خانه مان. گفت: می رم مشهد و از امام رضا شفای فاطمه جون رو می گیرم.》
جمیله خانم را به چهره می شناختم ولی به اسم نه.
خانم حسینی برای شهدای گمنام شکلات نذر کرده.
آن یکی همسایه را اسمش یادم نیست؛ ماست و نان به اسم ام البنین علیه السلام، توی هیئت انصار المهدی محله داده تا فاطمه شفا بگیرد.
زن عمو سوسن بعد پنج سالی خانه مان سر زده و با هر جمله ی مامان اشک های گِردش روی چادرش چکیده.
فامیل ذکر صلوات برداشته اند. زنگ می زنند و از نذرها، حدیث کسا ها حرف می زنند.
از خواب های خوشی که برای فاطمه دیده اند. از قلب شان که پرنور است و فاطمه حتما برمی گردد، دل گرم می شویم.
نور می پاشند توی اتاقک تاریک ذهنمان.
دیدن اسکویید گیم را دخترها اصرار کرده بودند.
می گفتند هم کلاسی ها همه شان دیده اند و مدام تعریف می کنند.
نوجوان بودند و هیجان و ترس را دوست داشتند. سریال را دانلود کردم. کیفیت متوسط. می دانستم خون خونریزی زیاد دارد. همان بهتر که جزییات محو دیده می شدند.
از همان فیلم هایی بود که مدام خون می پاشید و حال آدم را هم می زد. گاهی صورتم را برمی گرداندم تا چاقو کشیدن به حلقوم را نبینم یا دست می گذاشتم روی چشم تا پخش شدن مغزشان روی زمین حالم را نگیرد.
مضمون فیلم اما حرف عجیبی می زد. اینکه خر پول های دنیا وقتی که کیفشان کوک شد دنبال تفریح بزرگتری می گردند. تفریح هم نه اینکه بروند کنار دریا و مثل ما جوج بزنند یا تهش با قایق موتوری روی دریا سُر بخورند.
نه! این تفریح ها برای روحیه آن ها جواب نبود.
آن ها یاد گرفته بودند حریص باشند. تمرین کرده بودند فقط خودشان را ببینند.
برایشان مهم نیست فلان جای دنیا مردم در فقر دست و پا می زنند. یا اگر کمی آرام بگیرند افراد کمتری خون شان روی سطح خیابان جاری می شود.
قساوت قلب آن ها را به جایی کشانده که هر جا سودشان باشد عرض اندام کنند.
توی سریال، تفریح مرفهین شرور انداختن آدم ها به جان هم بود.
مسابقه ای که گروهی با بُردن، باعث مرگ گروهی دیگر می شدند.
از روی اجبار. اجبار فقر و اجبار اگر نکشی کشته می شوی.
اگر چیزی به اسم انسانیت در وجود مسابقه دهنده ها هم بود جلوی تماشاچی گرهای جام شراب به دست، قربانی می شد.
فصل اول را دیدیم. هیچکس نتوانست این خر پول های قسی القلب را سر جای شان بنِشاند.
جان دیدن فصل بعد را نداشتیم. حتی دخترها هم به ادامه، اصرار نکردند.
انرژی مان را گرفته بود. ته دل مان را خالی کرده بود. می گفتیم ای کاش فیلم باشد.
توی ذهنم این جمله می پیچید: تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها!
حالا که جزیزه ی اپستین افتاده تو بوق و کرنا، اسکویید گیم هولناک تری جلوی چشمم، باز پخش می شود.
مسابقه ای برای پست تر بودن.
برای قربانی کردن انسانیت با تمام وجود.
امام خمینی به آمریکا شیطان بزرگ گفت.
به همان کت شلوار پوش های بلند قامت بلوند که از قضا رئیس جمهور هم بودند.
چند سال در خفا توی جزیره چرخیده اند و چه ها که نکرده اند.
خوب پشت صحنه را، مرد خدا می دید.
چه کلمه ی برازنده ای برای این لجن های مخفی خرج کرده اند.
پی نوشت:
لجن مخفی از کتاب 《ناتور دشت》 سلینجر در یادم مانده بود.
خطاب سلینجر به پسرک خوش تیپ اما پلید.
اینجا قشم است نه قم!
قم خیلی پرشور بود و حتما خیلی ها عکسش را دیده اند.
اینجا همان جایی است که عزیز دلمان برحسب قضا وقدر روی تخت بیمارستان است.
شبی که اغتشاش گرها هر جای ایران هم زمان کف و خون بالا آورده بودند اینجا هم تکان خورده بود.
دو نظامی توی بخش آی سی یو بودند. آسیب دیده ی حوادث آن دو شب.
چند روزی نگذاشتند عزیزمان را به علت مسائل امنیتی ببینیم. دلیل پذیرفتنی بود.
آن روزها فکر می کردم یک جزیره کوچک چند اغتشاش گر داشته؟
رقمی نداشتم ولی امروز این تصاویر را که دریافت کردم ذوق کردم.
سید برایم یاداشت کرده:
مردم رو آدم می خونه!
عصبانیت از بی شعوری و درنده بودن نفوذی ها بود.
والبته معلومه دیگه،
از ته دل موافق حتی همین نظام با این همه مشکلات ان.
دیگه برا مردم دیده میشه حرامی بودن اونوریا.》
#روزنوشت_عمه_فاطمه
یک دل هم یک دل است...
خانم حاجی زاده زنگ زد. معاون مدرسه ی کوثر. کلی معذرت خواهی کرد.
حرفش این بود که روز جشنِ تکلیف یکی به جای مادر کوثر بیاید مدرسه. مادربزرگ یا یکی از زن دایی ها.
ناراحت بود که نتوانسته مادرها را مجاب کند نیایند مدرسه. کوثر تنها دانش آموزی بود که مادرش نمی آمد.
خانم حاجی زاده از وقتی ماجرای تصادف را شنیده پیگیر حال فاطمه است. تماس می گیرد، از سطح هوشیاری اش و احوالش می پرسد!
نمی دانستم به کوثر چه بگویم.
مثلا مانع شوم که نرود. آن هم نمی شد. چند وقت بود که چادرنماز و کیفش را از خانه شان آورده بود. یک بار هم برای مان پوشیداش. پر از گلهای صورتی رُز درشت با برگهای سبز بود. باغ گلی که از سرش می ریخت تا نوک پایش.
فاطمه هم در همکاری با مدرسه شورش را در آورده بود. قرار بود آن روز برود مدرسه، کمک معلم ها. آنقدر از جشن تکلیف گفته بود که ما هم دل مان می خواست برویم ببینیم می خواهد چه کند. فوت و فن مداحی را بلد بود. چند باری هم در مدرسه مداحی کرده بود.
به مامان نمی توانستم بگویم. بازسازی صحنه ی کوثر با فاطمه و بعد جای خالی اش حتما ویرانش می کرد.
سی روز بود که فاطمه را ندیده و نشنیده بود. این چند وقت کارش شده بود گریه. صدیقه کوچولویِ فاطمه هر وقت بهانه می گرفت و گریه می کرد مامان فشارش می داد توی سینه اش و با او گریه می کرد.
من زن دایی بودم و ای کاش خاله ای داشت. خاله ها شبیه مادرهایند. شاید این خاله ی نداشته کمی از درد را تسکین می داد.
توی دلم به شعور خانم زینلی مدیر مدرسه دخترهایم آفرین گفتم. محکم جلوی مامان ها ایستاده بود: جشن تکلیف مال بچه هاست مادرها لطف کنن منزل برای بچه ها جشن بگیرن.》
بارها توی جلسات مدرسه تاکید می کرد، ما توی مدرسه بچه ی یتیم داریم، بعضی مادر و پدرها شرایط آمدن به مدرسه را ندارند؛ وقتی می آیید مدرسه دنبال بچه ها لازم نیست کودکتان را محکم در آغوش بگیرید و حرکات آکروباتیک بزنید، محبت را بگذارید توی خانه!
بارها توی مدرسه مامان و باباها را دید زده بودم. بعضی عاشقانه ها حتی باعث حسادت بچه های معمولیِ پدر و مادر دار بود.
نمی دانستم ماجرای مادرها را به مامان بگویم یا نه. همین جمله برای مامان زخمی دوباره بود.
این چند وقت مدام باید جمله هایم را بررسی کنم. هر جمله ای که رنگ و بوی فاطمه را دارد، صورتش را سرخ می کند. چین می افتد به صورتش. اشک پشت اشک جاری می شود.
مدام غصه اس که دارد زاییده می شود. غصه ی اینکه چرا اسم دخترم فاطمه اس و هزار غصه ی دیگر. آن روزها به عشق مادر دو سرا، نامش را فاطمه گذاشتیم. مامان و عمه اش هم ذوق کردند. اما حالا هر بار صدایش می کنم مامان سر بلند می کند. چشمانش می گردند، انگار دنبال فاطمه ی خودش است!
ماجرا را نگفتم، ولی کوثر سر سفره حرف دلش را زد: گفتن برا جشن تکلیف یا مامان بزرگت یا زن دایی بیاد. مامان سادات زن دایی بیایید آ 》
زینب خواهرش دستش را چسباند روی سینه اش: من، من به جای مامانم میام》
مامان غذا دهان صدیقه می گذاشت باز بهانه ای پیدا کرد برای اشک ریختن.
مجبور شدم به جای مامان بروم.
زینب هم از معلمش اجازه گرفت و آمد. دخترِ کلاس دومی با لپ های گرد که زیر چشمش این چند وقت به سیاهی می زند؛ جای مامانش را می خواست پر کند.
در تمام لحظاتی که بچه ها با لبخند توی صورت مادرشان نگاه می کردند چشمانم بی اختیار خیس می شد. اشکی که پنهان کردنش هم رسوایی بود.
کوثر گیج هر طرف را تماشا می کرد. زینب چسبیده بود به خواهرش با یک لبخندی که تهش گریه داشت.
وقتی گفتند بچه ها دست مادرشان را ببوسند هر دوی ما گنگ بودیم!
بچه هایی که می پریدند و مادرشان را سفت بغل می کردند و می بوسیدند.
#روزنوشت_عمه_فاطمه
از ما استخوانهایی خواهد ماند که حسین را دوست دارد و روحی که آواره ی اوست...
فاطمه، نفس هایش هنوز دست خودش نیست!
امری غیر ارادی که ضربه به مغز، باعث شده با دستگاه کنترل شود.
سطح هوشیاری اش را بالا آورده اند. نفس ها نا هماهنگ شده اند باز دارو های بیهوشی را ریخته اند توی خونش.
دستگاه، کنترل نفس را دست گرفته.
سید رفته بود بالای سرش. حرف زده بود. صدایش کرده بود. بغض کرده بود. اما انگار متوجه برادرش نبود. قفسه ی سینه بی نظم تکان می خورده و هر از چند گاهی انگشتانش را تکان می داده.
مثل کسی که درد دارد یا نه، خواب بد می بیند.
برایش چند مداحی فرستاده بودم. همان هایی که فاطمه دوست داشت.
به ذهنش می زند مداحی را در یک متری اش پخش کند. از همان جایی که پرستار اجازه داده بود:
از همین جایی که من ایستادم
گنبد زیبای تو معلومه
هر چقدر حال دلم بد باشه
تا میاد اسمت، دلم آرومه
من آرومم، چون آرامش تو دستامه 》
با صدای نوحه قفسه ی سینه آرام می گیرد. مثل وقت هایی که خودمان هم بخواهیم حرفی را با دقت بشنویم؛ حتی نفس را حبس می کنیم.
فاطمه انگار شش دونگ حواسش را می دهد به ذکر حسین علیه السلام.
حالا دنبال روضه ی علی اصغر میردامادم. همان که فاطمه زمزمه اش می کرد!
این حقیقت مهم را تکرار کنیم ثوابها، فضیلتها و پاداشهای مهمی که برای تلاوت قرآن، یا سورهها و آیات خاصی نقل شده هرگز مفهومش این نیست که انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت کند.
بلکه خواندن قرآن برای فهمیدن، و فهمیدن برای اندیشیدن، و اندیشیدن برای عمل است.
اتفاقا هر فضیلتی درباره ی سورهای یا آیهای ذکر شده تناسب بسیار زیادی با محتوای آن سوره یا آیه دارد.
درست است که خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولی ثواب اصلی و اساس و آثار سازنده هنگامی خواهد بود که مقدمهای برای اندیشه و عمل باشد.
《تفسیر نمونه》
《شرف خانه》🇮🇷
#روزنوشت_عمه_فاطمه قبل از این ماجرا فکر می کردم این داستان ها مال آدم های دور است. آنهایند که ماج
این جا خود زنی کردم!
تمام افکار آشفته ام را پرت کردم توی کانال.
چند روز است و امروز بیشتر، به این فکر کردم، آیا حق دارم بیست و اندی انسان را با غم هایم زخمی کنم؟
امروز که فاطمه از جزیره آمده قم، بیشتر خودم را زیر و رو کردم.
نا امیدی هایم، ضعف هایم، غر غر هایم را.
فاطمه از یک را طولانی و پیچ در پیچ آمده پیش ما.
آمبولانس از شیراز رفته بوشهر و بعد بندر، سوار کشتی شده و آخرش قشم.
مسافر ما را از راه رفته برگردانده شیراز. پیچ خورده اند توی جاده و تا قم آمده اند.
با راننده ای که با سرعت نود بیشتر مسیر را طی کرده.
با مسافری که هنوز توی خواب است، تراکستومی شده و شلنگی روی بینی اش سوار است.
من که خبر نداشتم یعنی سید نخواسته بود دل ما را آشوب کند. دل بچه ها، دل مامان را.
ما از نفس های فاطمه می ترسیدیم. از اینکه یک لحظه ریه کم بیاورد.
دل مان تنگش شده بود. قرار گذاشته بودیم راهی قشم شویم. من، مامان، جاری ام ، بچه های ریز و درشت مان.
خبر نداشتیم که دارند می آیند و فاطمه با تمام وجود می خواهد تا قم کم نیاورد.
اول قرار بر بستری توی شیراز می شود، بعدش طوری کارها درست می شود که توضیحش چند صفحه نوشتن می خواهد.
خدا برنامه را طوری چید که فکرش را هم نمی کردیم:
《و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بگشاید که کس آن راه نداند 》
خدا حرف هایش را به من زد:
صبر، صبر کن، هنوز کوچولویی، باید بزرگ شی!》
حالا فاطمه بعد از چهل و پنج روز توی قم است.
توی بیمارستانی که پانزده دقیقه تا رسیدن به آن فاصله داریم.
امروز دستش را توی دستم گرفتم. دستان لاغر و نحیف شده اش را. دستان پوسته شده اش را. لمسش کردم. کمی فشارش دادم. چشمان نیمه بازش را نگاه کردم. بلند طوری که بشنود گفتم :تو خوب می شی دختر! خدا رو شکر که اومدی. خوش اومدی عزیزم.》
#روزنوشت_عمه_فاطمه
#روزنوشت_عمه_فاطمه
به فکر نوشتن یک کتاب در مورد آداب ملاقات هستم.
ملاقات بیمار مستقر در آی سی یو!
مثلا بنویسم که لازم نیست پسرعمه یِ پسرخاله یِ پسر دایی، درخواست ملاقات بدهد.
واقعا این نسبت در سلامتی کامل هم در هاله ای از ابهام است؛ تا چه رسد به بیمار بیهوش.
البته که ما اجازه ندادیم و نسبت هم اینقدرها پرت نبود.
باید به خانواده ی بیمار متذکر شوم که خبر ملاقات را پنهان کنند.
مثال: خود ما. از شوق به همه خبر دادیم می شود رفت ملاقات بیمارمان.
تلفن پشت تلفن که ما هم بیاییم بیمار شما را ببینیم.
دچار بیمار ندیدگی شدید شده اند!
این چند وقت انقلاب عجیبی در جان همه افتاده. همه کشف کرده اند علاقه ی وافری به فرد بیمار دارند. بیشتر از زمان سلامتش.
حجمزیادی از احساسات به نوسان افتاده و نوبت به خودمان هم نمی رسد!
اینجا که می آیند حالشان از خود ما هم بدتر است. طوری گریه می کنند که احتمال تشنج است.
می چسبند به آی سی یو و کَندنشان، جان مان را می کَند.
خدا نکند برحسب حادثه ما لبخندی بزنیم طوری با غیظ نگاه مان می کنند که چه خبرتان است مگر شما توی آی سی یو بیمار ندارید؟ اصلا شما حق ندارید غذا بخورید و یا لبخند بزنید؟
زندگی معمولی برای ما به چشم شان چیزی غیر معمولی ست.
دلم می خواهد داد بزنم بگویم کجا بودید روزهایی که ما با بدبختی کورمال کورمال دست به هر جا می کشیدیم تا روزنه ی امید را پیدا کنیم.
روزهایی که به خودمان لرزیدیم تا هوشیاری بیمارمان از سه برسد ده.
ما به خبرهای کوچکِ امید بخش، توی دلمان عروسی میگیریم.
وقتی دستش را تکان می دهد یا چشمش را باز می کند شما نمی بینید، اما ما تیز شده ایم. اشک توی چشمتان، نمی گذارد ببینید. ما از حرکتی، حتی اندک انرژی می گیریم.
گریه های مان را دور از حضور شما توی خلوت مان،
نه در حضور بیمار کرده ایم.
می آیند 《های های 》گریه می کنند. همان لحظه ها ما به فکر این هستیم چطور این موجود نا امید را از بیمار دور کنیم.
بغلش می کنیم. پشت کتفش می زنیم تا آرام شود. در همان حالت با قدم های آهسته می کشانیمش سمت درب خروجی.
آخر یکی نیست بگوید تو که اینقدر روحیه ات حساس است چرا می آیی عزیز من؟
چرا قبلا که بیمارِ عزیزت سالم بود از معاشرتش مشعوف نمی شدی؟
همان موقعه ها که لباس های فاخر می پوشید، جینگولیجات آویزان خودش می کرد؟
حالا میایی که در رقت بار ترین حال ممکن است؟
ما موج ساطع شده از آنها را می بینیم و مطمئنیم که بیمار هم این موج را دریافت می کند. نگاه حسرت بار و قیافه ی مچاله. آن ها هم خنده و داستان سرایی ما را با بیمارمان می بینند. ما همدیگر را نمی فهمیم.
مسیری را که طی کرده ایم را نپیموده اند!
تکه ای از زندگی ما را می بینند و بر اساس آن، آنالیزمان می کنند.
حال آن را هم نداریم برای آبرو داری و عدم حاشیه سازی نمایش دهیم.
دختر خاله پیام فرستاده، عروس خانم! ما جمعه بیاییم ملاقات دختر خاله؟》
با کمال هوشمندی پیام دادم: زمان محدود هست یه روز در میون و فقط درجه یک ها》
تجربه ای که سوختیم تا بدستش بیاوریم.
کتاب آداب ملاقات از 《ن. ز》
از صبح مکالمات عجیبی بین مان رد و بدل می شود:
_سلام خوبی، چه خبر؟
_ سلام الحمدلله سلامتی، جنگ شده!
_مبارک باشه، جنگ شده!
_خدا رو شکر به سلامتی! قبل عید هم هست دیگه فرشارو نشور .
_مامان این خرا خیلی بیشعورن شب نزدن صبح زدن خرا، یعنی بیشعورتر از اینا نیست آ. یه کم زود می زدن ما نمی رفتیم، الان بعد از ظهری ها تعطیل شدن. آبجی تعطیل شد. اَه
_بچه ها چرا آنلاین نمی شید!
_چه خبره ؟ جنگ شده دیگه.
_امروز برم مدرسه؟
_نه بخواب جنگ شده!
#پناه_بر_خدا
شهادت برای شما آرزو بود.
در میدان نبرد با شجاعت.
هنوز هم صدای شما با همان صلابت می آید.
ایستاده اید. دست مجروح تان را زیر عبا گرفته اید.
این بار صدای تان رساتر است:
خدا زنده است.
الله اکبر الله اکبر!