رفتم لباس مشکی برای داداش رضا(پسرم) بخرم . فروشنده، لباس را روی میز پهن کرد . لباس را برگرداندم تا پشتش را هم ببینم . پشتش دو کلمه بیشتر ننوشته بود ."علمدار نیامد".
آنقدر روضه از این دو کلمه توی دلم هوار شد ، که تا آمدم کارت را از کیف در بیاورم ،اشک از روی گونه ام غلت زد و افتاد روی دستم.
چند روز است ،گرفتارم.
گرفتار برادرزاده های دو قلویم که اول محرم به دنیا آمده اند.
گرفتاری شیرینی است.
از اول محرم، آروغ می گیریم ، شیرخشک درست می کنیم ،
و شب زنده داریم ،
کمک حال زن برادرم و مادرش هستم .
همه اش وسط این سر شلوغی تا جای خالی برای فکر کردن پیدا می کنم ،
با خودم زمزمه می کنم:
روضه نرفتم!
اولین کتابی که از آقای قزلی صوتی خواندم.
الان هم به بهانه ی جمع خوانی چند باره گوش می دهم.
در طول سال موقعه ی دلتنگی سراغش را می گیرم.
صدای عبدالله روا به عمق دل رسوخ می کند.
عشق مردم به امام حسین (ع) آدم را دیوانه می کند .
از مردمی که طلا هدیه می دادند تا آنها که خود را به کامیون حامل ضریح می رساندند .
مردمی که پیاده ،سواره می آمدند تا هدیه ای که عاشقان با خون دل برای حضرت عشق ساخته بودند را با احترام، با پیغام بدرقه کنند .
هر کدام داستانی از این عشق داشتند.
هر کدام سوخته بودند .
حضرت عشقی که هیچ کس را بی جواب نگذاشته بود .
مهر مدامی که ادامه داشت و دارد .
سخنرانی از عشق به امام حسین (ع) می گفت.
می گفت ،
هرکس عاشق کسی می شود نسبت به آن غیرت می ورزد .
حسادت می ورزد .
تنها عشق امام حسین(ع)است که عاشق به همه ی عالم می گوید ،عشق من را ببینید چه قدر زیباست ،شما هم بیایید عاشقش بشوید.
دوست دارد عشقش جهانی شود ...
《شرف خانه》🇮🇷
بشقاب ها را چیده بودیم دورمان .
دختر خاله از کابینت آشپزخانه ی مسجد،
بشقاب ،برداشت و گذاشت.
ولی بشقاب ها جور نشدند.
برای مهمان های ظهر عاشورا بشقاب کم داشتیم .
کارمان لنگ بود.
اذان را هم داده بودند.
گیر افتاده بودیم میان کلی بشقاب تا به تا.
توی صورت هر کدام نگاه می کردیم، می رفتیم وسط آشپزخانه ی زنی از اهالی شرفخانه.
زنی که نذر کرده و بشقاب برای مسجد آورده بود تا وقف عام شود.
بشقاب گل سرخ ،مرا نشاند سر سفره ی کودکیم.
همان جا که مامان یتیمچه را می ریخت وسط بشقاب گل سرخ .
بعضی از بشقاب ها ،خیلی ساده بودند،چند گل هم رنگ کنار هم.
کم حرف ، آرام و صبور .
بعضی ها پر شور بودند . پر سر و صدا .خنده به لب . پر رنگ و لعاب .
بعضی ها شان پر بودند از طرح های سنتی . سبز و آبی ملایم .
موقر، پر از بته جقه .
مثل بزرگتری در صدر مجلس.
چند تایی هم طرح های هندسی داشتند .
قاعده مند .خط کش به دست .مدام در حال سنجیدن.
بشقاب لیلی مجنون زنی بَزک کرده بود ، که دم به دم عشوه می ریخت .
همه شان را جمع کردیم و شمردیم .
راهی خانه ای شدیم که برکت گرفته بود به نذری قدیمی .
بشقاب ها ، انگار خودمان بودیم .
شاید کنار هم یک دست نبودیم ولی برای یک اسم،
یک نشان چفت هم شده بودیم.
عشقی ، نخ تسبیح شده بود و این همه مهره را کنار هم جمع کرده بود .
همه جمع شده بودیم وسط حیاطی در ته محله قانچی.
یکی کمر خم کرده بود .
آستین بالا داده بود و
گوشت ورز میداد.
دیگری جلوی آفتاب،
خیس عرق ایستاده بود و
چشم دوخته بود به برنج و عدس های غوطه ور در آبِ جوش، تا وا نروند .
آن یکی سبزی را شسته بود و سر تا پایش خیس آب بود.
بزرگتری کمربند طبی بسته بود و توی حیاط کفگیر بدست ، غذا را هم می زد .
آن طرف حیاط،
کسی زانویش درد می کرد ولی صدایش در نمی آمد و با جمع مشغول بود.
صاحب خانه یک پایش وسط حیاط بود و یک پایش وسط اتاق،
تا به مهمان ها خوش آمد بگوید .
صلوات پشت صلوات توی حیاط موج برمی داشت.
نان ها را آب می پاشیدند.
سبزی ها را می چیدند.
عشقی که از پدر و مادرمان رسیده بود ،توی سینه جا سفت کرده بود ،
می جوشید و نمی گذاشت یک جا بنشینیم .
دردها فراموش شده بود .
تفاوت ها فراموش شده بود. .
مزه ی کنار هم بودن، باهم بودن کاممان را شیرین کرده بود .
از قالب مان در آمده بودیم و نوکر حسین شده بودیم .
یک یا حسین می گفتیم و دلمان جلا می گرفت .
"عشق تو ما را عاقبت به خیر می کند حسین"
جمعه با آقای یاسین حجازی بودیم .
به صورت برخط .که ای کاش حضوری بود . به قول یکی از دوستان چقدر خوب، فارسی حرف می زد.
از وقتی که جدی وارد فضای ادبیات شدم با تمام وجود درک کردم که چقدر انتقال فهم با کلمات کار مهمی است .
و همین کار مهم است که اثر می گذارد .
اینکه عمیق بنویسی ،درست بنویسی ،تکرار مکررات نکنی.
دلم می خواهد هرچی نوشتم پاک کنم .همان صد صفحه ی اول که باید دور بریزی.
اول باید فهمم را درست کنم .
کتاب زیاد می خواندم .
"پدر ،عشق و پسر" ،"کشتی پهلو گرفته"،"نامیرا"،"سلام بر ابراهیم"...
کتابهایی که از یک الگو پیروی میکردند.
کتابهایی که از نگاه و فهم خودم طاهر بودند .
یک خط، یک مرز بین خودم و کتابهایی گذاشته بودم که نویسنده های معلوم الحالی داشتند.
نهایت ناپرهیزیم شامل، هنر ظریف بی خیالی،اثر مرکب و چهار اثر فلورانس می شد .
وقتی گرفتار مشق نویسندگی شدم، کتابهای زیادی گریبانم را گرفتند .
توی دنیای نویسندگی اثرهای فاخر بسیاری را نخوانده بودم.
همان هایی که با گذشت سال ها هنوز خیلی حرف پشت سرشان هست.
یک روز در کانال یکی از بچه های مبنا عکسی دیدم .
کتاب بوف کور در کنار کتاب داستایوفسکی .
بیشتر ترغیب شدم کتاب را بخوانم .
البته نرم نرمک پایم را آلوده کردم .اول رفتم و چند داستان کوتاه از جنابشان خواندم.
داش آکل و آبجی خانم.
بد نبودند .از روان بودن متن و داستان خوشم آمد.
فکر کردم بوف کور هم حتما داستانی با همان متر و عیار است .
عصر بود ، چرخ خیاطی را علم کرده بودم .
درزهای لباس را می دوختم .
برنامه ی نوار را هم طبق معمول باز کرده بودم.
چشمم خورد به بوف کور .
با خودم فکر کردم آنقدر در دنیای نوشتن بزرگ شده ام که این کتاب رویم اثر نکند.
می خواستم برای شناخت و تکنیک این کتاب را بخوانم البته کمی هم کنجکاوی داشتم.
انگشت کشیدم روی صفحه و کتاب صوتی بوف کور با صدای پوریا عطایی را باز کردم.
صدایی که مثل صدای یک بیمار بی حال و نزار بود.
شروع کرد از خودش گفتن. نفهمیدم چطوری سحر شدم و کتاب را تا آخر رساندم .
سه ساعت طول کشید .
اینقدری حالیم بود که هندزفری بگذارم.
دهانم مزه ی تلخ خون گرفته بود .
صدای بازی بچه ها برایم ناخوشایند بود .آنقدر بی رمق شدم که لباس را نیمه رها کردم و رفتم بخوابم .
صدای همسرم را می شنیدم که به بچه ها تذکر میداد :مادرتون خسته اس صدا نکنید .
شب مدام پهلو به پهلو می شدم .
پیر مرد خنزرپنزری را میدیدم ، چمدانی که تویش جنازه ی تکه تکه ی یک زن بود .
مگس زنبوری ها دورم می چرخیدند . مرد مریض و زن لکاته.
تا چند روز حالم بد بود .این ور آن ور نقد می خواندم .
بوف کور پر بود از مرد و زن بد و سیاه .
مردم هوس ران مثل زن لکاته ،دروغ گو مثل دایه .
آدم دین دار هم ریگ به کفش داشت .کتاب تاریک بود .
خدا گمشده بود.
هدایت ،فهم خودش را از جهان ،توی مغز من ریخته بود.
نویسنده ی قَدری بود .
فهمش از جهان هستی چیزی نبود که بتواند دنیا را گلستان و یا حتی کمی بهتر از قبل کند.
دلم می خواست برگردم به همان طهارت قبل .
به همان حال خوبی که از کتابهایم داشتم.
یک اتاقک ذهنم سیاه شده بود.
درش را قفل کردم ولی خودم می دانستم در آن چه خبر است.
نمی شد حذفش کرد.
مانند گناهی بعد از توبه.
به نام خدای حسین علیه السلام
چند روزی مانده بود پرچم های سیاه محرم امسال را بزنند.
دور هم نشسته بودیم به چایی خوردن که مامان صورتش را چرخاند سمت همسرم و لبهایش را کش داد :خب سید، ایشالله اربعین امسال هم میریم کربلا؟"
داغ کردم. کلمات تا توی دهانم صف بستند ولی لب هایم را محکم فشار دادم تا بیرون نریزند.
اربعین سال پیش ،مانده بودم بچه ها را ببرم یانه!
می ترسیدم سختی راه دل زده شان کند.
دخترها بزرگ بودند ولی پسرم سه ساله بود.
برای دخترها ،از سختی سفر گفتم تا خودشان تصمیم بگیرند .
تا شنیدند بلافاصله کوله هاشان را بستند .
به پدرشان سفارش پرچم دادند. به هر کسی می رسیدیم خبر می دادند "پیاده میریم کربلا".
پسرم را می خواستم بگذارم پیش مامان ،تا توی هوای گرم اذیت نشود.
مامان تا فهمید نیت کربلا داریم ، مثل طفلی افتاد توی دایره ی تکرار .
"من هم باهاتون میام"
دهانم قفل شد .نتوانستم چیزی بگویم .با امام حسین علیه السلام روبه رو بودم .
شاید دعوت بود.
آقا جان هر چقدر گفت : دیسک کمر داری ،کلیه ات سنگ سازه ،زن بشین خونه "
افاقه نکرد . می خواست آقاجان را هم راضی به آمدن کند .
ولی آقاجان یک کلام گفت : من فشار دارم. میام ،میشم دردسر ."
توی راه برگشت از خانه پدرم، تمام راه را،غر زدم .
اینکه سال پیش مامان گرمازده شده بود ،کمرش تیر می کشید ،
از ترس گمشدنش ،دستش را گرفته بودم و باز مثل طفلی می کشیدمش تا عقب نماند ،
اینکه مجبور شدیم سه روزه برگردیم.
دخترها تازه داشتند با مشایه،با عشق امام حسین علیه السلام خو می گرفتند که حرف برگشتن زدیم .
به زور کندیمشان .
دلمان توی موکبی حوالی ستون دویست جا ماند.
تا نزدیکی بین الحرمین با ماشین رفتیم ولی حرم قسمتمان نشد.
همسرم آرام می گوید : ببین این بار دومِ،مامان بیشتر با راه آشناست"
اشک توی چشمهایم جمع می شود: خب پس چرا داره میاد؟"
مدام یاد اضطرابم در حرم امیر المومنین علیه السلام می افتم.
همان ظهری که مامان روی فرشهای صحن حضرت زهرا (سلام الله علیها) افتاده بود و صدایش در نمی آمد.
فرش ها انگار از تنور نانوایی در آمده بودند . هر جا سایه بود جای نشستن نبود .مرد و زن به هم چسبیده بودند.
به صورت مامان نگاه می کردم .
به دهان خشکش .هرچقدر برایش آب می آوردم باز فایده نداشت.
مثل زمین ترک خورده کویر شده بود.
همان موقعه بود که صدای اعلان موبایلم را شنیدم. برادرم پیام داده بود : مواظب مامان باش"
من این قدرت را نداشتم .من حتی نمی توانستم مواظب خودم ،یا بچه هایم باشم .
چه جمله ی احمقانه ای!
این چند روز ،توی ذهنم مدام نقشه کشیدم تا با ترفندی خودش راضی شود و نیاید.
نشستم کنارش ودست انداختم دور هیکل گوشتیش.
-مامان اربعین شلوغه ،نمی تونی به ضریح بچسبی هامی خوای تو پاییز با آقاجون بریم. منم میام!
باز مثل طفلی چشمانش برق زد :،من دلم می خواد اربعین اونجا باشم!
ساکت شدم .دختر بزرگم گوشه ای نشسته بود و به ما چشم دوخته بود .
با حرف مامان به من نگاه کرد. پاهایش را توی بغلش جمع کرد و با ابروهای درهم غر زد :مامان بگمآ من این سری تمام راه رو پیاده میرم"
امروز صبح ،حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها ) رفتم.
جایی دور از ضریح، خلوت کردم.
زیارت نامه یا نماز هم نخواندم .
فقط نشستم به حرف زدن .
از آشفتگی هایم گفتم.
از مادرم ،از منطقی که نداشت.
به زائرها نگاه می کردم که ذکر روی لب هاشان بود.
زن عراقی سن داری با هیکل درشت از جلویم رد شد .شاید از اهالی کربلا بود .
داستانی از یک خطیب توی ذهنم مرور شد .
مردی که هر شب جمعه پدر و مادرپیرش را برای زیارت به کربلا می برد.
شبی که نوبت زیارت پدر می رسد، مادرپیله می کند که دلش زیارت می خواهد.
توی شب بارانی ،پسر،پدر را روی الاغ و مادر را روی دوشش سوار می کند و راهی کربلا می شود .
خدا باران را هم فرستاده بود تا عیار پسر را بسنجد.
چه امتحان سختی !
چند فرسخ پیاده، مادر پیر روی دوش ،زیر باران.
وقتی به حرم می رسد و سلام می دهد نگاه متبسم امام حسین علیه السلام را می بیند و بعد صدای جواب سلامش را می شنود .
مرور داستان که تمام شد .صورتم خیس شده بود .دل آشفته ام ،رام شده بود.
جایی از هدایت باطنی امام شنیده بودم ولی اینجا برایم ثابت شد.
من با دختر پیامبر حرف زده بودم و او هم با من.
_________________
محرم سال ۱۴۰۳