eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا قشم است نه قم! قم خیلی پرشور بود و حتما خیلی ها عکسش را دیده اند. اینجا همان جایی است که عزیز دلمان برحسب قضا وقدر روی تخت بیمارستان است. شبی که اغتشاش گرها هر جای ایران هم زمان کف و خون بالا آورده بودند اینجا هم تکان خورده بود. دو نظامی توی بخش آی سی یو بودند. آسیب دیده ی حوادث آن دو شب. چند روزی نگذاشتند عزیزمان را به علت مسائل امنیتی ببینیم. دلیل پذیرفتنی بود. آن روزها فکر می کردم یک جزیره کوچک چند اغتشاش گر داشته؟ رقمی نداشتم ولی امروز این تصاویر را که دریافت کردم ذوق کردم. سید برایم یاداشت کرده: مردم رو آدم می خونه! عصبانیت از بی شعوری و درنده بودن نفوذی ها بود. والبته معلومه دیگه، از ته دل موافق حتی همین نظام با این همه مشکلات ان. دیگه برا مردم دیده میشه حرامی بودن اونوریا.》
یک دل هم یک دل است... خانم حاجی زاده زنگ زد. معاون مدرسه ی کوثر. کلی معذرت خواهی کرد. حرفش این بود که روز جشنِ تکلیف یکی به جای مادر کوثر بیاید مدرسه. مادربزرگ یا یکی از زن دایی ها. ناراحت بود که نتوانسته مادرها را مجاب کند نیایند مدرسه. کوثر تنها دانش آموزی بود که مادرش نمی آمد. خانم حاجی زاده از وقتی ماجرای تصادف را شنیده پیگیر حال فاطمه است. تماس می گیرد، از سطح هوشیاری اش و احوالش می پرسد! نمی دانستم به کوثر چه بگویم. مثلا مانع شوم که نرود. آن هم نمی شد. چند وقت بود که چادرنماز و کیفش را از خانه شان آورده بود. یک بار هم برای مان پوشیداش. پر از گلهای صورتی رُز درشت با برگهای سبز بود. باغ گلی که از سرش می ریخت تا نوک پایش. فاطمه هم در همکاری با مدرسه شورش را در آورده بود. قرار بود آن روز برود مدرسه، کمک معلم ها. آنقدر از جشن تکلیف گفته بود که ما هم دل مان می خواست برویم ببینیم می خواهد چه کند. فوت و فن مداحی را بلد بود. چند باری هم در مدرسه مداحی کرده بود. به مامان نمی توانستم بگویم. بازسازی صحنه ی کوثر با فاطمه و بعد جای خالی اش حتما ویرانش می کرد. سی روز بود که فاطمه را ندیده و نشنیده بود. این چند وقت کارش شده بود گریه. صدیقه کوچولویِ فاطمه هر وقت بهانه می گرفت و گریه می کرد مامان فشارش می داد توی سینه اش و با او گریه می کرد. من زن دایی بودم و ای کاش خاله ای داشت. خاله ها شبیه مادرهایند. شاید این خاله ی نداشته کمی از درد را تسکین می داد. توی دلم به شعور خانم زینلی مدیر مدرسه دخترهایم آفرین گفتم. محکم جلوی مامان ها ایستاده بود: جشن تکلیف مال بچه هاست مادرها لطف کنن منزل برای بچه ها جشن بگیرن.》 بارها‌ توی جلسات مدرسه تاکید می کرد، ما توی مدرسه بچه ی یتیم داریم، بعضی مادر و پدرها شرایط آمدن به مدرسه را ندارند؛ وقتی می آیید مدرسه دنبال بچه ها لازم نیست کودکتان را محکم در آغوش بگیرید و حرکات آکروباتیک بزنید، محبت را بگذارید توی خانه! بارها توی مدرسه مامان و باباها را دید زده بودم. بعضی عاشقانه ها حتی باعث حسادت بچه های معمولیِ پدر و مادر دار بود. نمی دانستم ماجرای مادرها را به مامان بگویم یا نه. همین جمله برای مامان زخمی دوباره بود. این چند وقت مدام باید جمله هایم را بررسی کنم. هر جمله ای که رنگ و بوی فاطمه را دارد، صورتش را سرخ می کند. چین می افتد به صورتش. اشک پشت اشک جاری می شود. مدام غصه اس که دارد زاییده می شود. غصه ی اینکه چرا اسم دخترم فاطمه اس و هزار غصه ی دیگر. آن روزها به عشق مادر دو سرا، نامش را فاطمه گذاشتیم. مامان و عمه اش هم ذوق کردند. اما حالا هر بار صدایش می کنم مامان سر بلند می کند. چشمانش می گردند، انگار دنبال فاطمه ی خودش است! ماجرا را نگفتم، ولی کوثر سر سفره حرف دلش را زد: گفتن برا جشن تکلیف یا مامان بزرگت یا زن دایی بیاد. مامان سادات زن دایی بیایید آ 》 زینب خواهرش دستش را چسباند روی سینه اش: من، من به جای مامانم میام》 مامان غذا دهان صدیقه می گذاشت باز بهانه ای پیدا کرد برای اشک ریختن. مجبور شدم به جای مامان بروم. زینب هم از معلمش اجازه گرفت و آمد. دخترِ کلاس دومی با لپ های گرد که زیر چشمش این چند وقت به سیاهی می زند؛ جای مامانش را می خواست پر کند. در تمام لحظاتی که بچه ها با لبخند توی صورت مادرشان نگاه می کردند چشمانم بی اختیار خیس می شد. اشکی که پنهان کردنش هم رسوایی بود. کوثر گیج هر طرف را تماشا می کرد. زینب چسبیده بود به خواهرش با یک لبخندی که تهش گریه داشت. وقتی گفتند بچه ها دست مادرشان را ببوسند هر دوی ما گنگ بودیم! بچه هایی که می پریدند و مادرشان را سفت بغل می کردند و می بوسیدند.
از ما استخوان‌هایی خواهد ماند که حسین را دوست دارد و روحی که آواره ی اوست... فاطمه، نفس هایش هنوز دست خودش نیست! امری غیر ارادی که ضربه به مغز، باعث شده با دستگاه کنترل شود. سطح هوشیاری اش را بالا آورده اند. نفس ها نا هماهنگ شده اند باز دارو های بیهوشی را ریخته اند توی خونش. دستگاه، کنترل نفس را دست گرفته. سید رفته بود بالای سرش. حرف زده بود. صدایش کرده بود. بغض کرده بود. اما انگار متوجه برادرش نبود. قفسه ی سینه بی نظم تکان می خورده و هر از چند گاهی انگشتانش را تکان می داده. مثل کسی که درد دارد یا نه، خواب بد می بیند. برایش چند مداحی فرستاده بودم. همان هایی که فاطمه دوست داشت. به ذهنش می زند مداحی را در یک متری اش پخش کند. از همان جایی که پرستار اجازه داده بود: از همین جایی که من ایستادم گنبد زیبای تو معلومه هر چقدر حال دلم بد باشه تا میاد اسمت، دلم آرومه من آرومم، چون آرامش تو دستامه 》 با صدای نوحه قفسه ی سینه آرام می گیرد. مثل وقت هایی که خودمان هم بخواهیم حرفی را با دقت بشنویم؛ حتی نفس را حبس می کنیم. فاطمه انگار شش دونگ حواسش را می دهد به ذکر حسین علیه السلام. حالا دنبال روضه ی علی اصغر میردامادم. همان که فاطمه زمزمه اش می کرد!
این حقیقت مهم را تکرار کنیم ثواب‌ها، فضیلت‌ها و پاداش‌های مهمی که برای تلاوت قرآن، یا سوره‌ها و آیات خاصی نقل شده هرگز مفهومش این نیست که انسان آنها را به صورت اوراد بخواند و تنها به گردش زبان قناعت کند. بلکه خواندن قرآن برای فهمیدن، و فهمیدن برای اندیشیدن، و اندیشیدن برای عمل است. اتفاقا هر فضیلتی درباره ی سوره‌ای یا آیه‌ای ذکر شده تناسب بسیار زیادی با محتوای آن سوره یا آیه دارد. درست است که خواندن قرآن به هر حال ثواب دارد، ولی ثواب اصلی و اساس و آثار سازنده هنگامی خواهد بود که مقدمه‌ای برای اندیشه و عمل باشد. 《تفسیر نمونه》
《شرف خانه》🇮🇷
#روزنوشت_عمه_فاطمه قبل از این ماجرا فکر می کردم این داستان ها مال آدم های دور است. آنهایند که ماج
این جا خود زنی کردم! تمام افکار آشفته ام را پرت کردم توی کانال. چند روز است و امروز بیشتر، به این فکر کردم، آیا حق دارم بیست و اندی انسان را با غم هایم زخمی کنم؟ امروز که فاطمه از جزیره آمده قم، بیشتر خودم را زیر و رو کردم. نا امیدی هایم، ضعف هایم، غر غر هایم را. فاطمه از یک را طولانی و پیچ در پیچ آمده پیش ما. آمبولانس از شیراز رفته بوشهر و بعد بندر، سوار کشتی شده و آخرش قشم. مسافر ما را از راه رفته برگردانده شیراز. پیچ خورده اند توی جاده و تا قم آمده اند. با راننده ای که با سرعت نود بیشتر مسیر را طی کرده. با مسافری که هنوز توی خواب است، تراکستومی شده و شلنگی روی بینی اش سوار است. من که خبر نداشتم یعنی سید نخواسته بود دل ما را آشوب کند. دل بچه ها، دل مامان را. ما از نفس های فاطمه می ترسیدیم. از اینکه یک لحظه ریه کم بیاورد. دل مان تنگش شده بود. قرار گذاشته بودیم راهی قشم شویم. من، مامان، جاری ام ، بچه های ریز و درشت مان. خبر نداشتیم که دارند می آیند و فاطمه با تمام وجود می خواهد تا قم کم نیاورد. اول قرار بر بستری توی شیراز می شود، بعدش طوری کارها درست می شود که توضیحش چند صفحه نوشتن می خواهد. خدا برنامه را طوری چید که فکرش را هم نمی کردیم: 《و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بگشاید که کس آن راه نداند 》 خدا حرف هایش را به من زد: صبر، صبر کن، هنوز کوچولویی، باید بزرگ شی!》 حالا فاطمه بعد از چهل و پنج روز توی قم است. توی بیمارستانی که پانزده دقیقه تا رسیدن به آن فاصله داریم. امروز دستش را توی دستم گرفتم. دستان لاغر و نحیف شده اش را. دستان پوسته شده اش را. لمسش کردم. کمی فشارش دادم. چشمان نیمه بازش را نگاه کردم. بلند طوری که بشنود گفتم :تو خوب می شی دختر! خدا رو شکر که اومدی. خوش اومدی عزیزم.》
به فکر نوشتن یک کتاب در مورد آداب ملاقات هستم. ملاقات بیمار مستقر در آی سی یو! مثلا بنویسم که لازم نیست پسرعمه یِ پسرخاله یِ پسر دایی، درخواست ملاقات بدهد. واقعا این نسبت در سلامتی کامل هم در هاله ای از ابهام است؛ تا چه رسد به بیمار بیهوش. البته که ما اجازه ندادیم و نسبت هم اینقدرها پرت نبود. باید به خانواده ی بیمار متذکر شوم که خبر ملاقات را پنهان کنند. مثال: خود ما. از شوق به همه خبر دادیم می شود رفت ملاقات بیمارمان. تلفن پشت تلفن که ما هم بیاییم بیمار شما را ببینیم. دچار بیمار ندیدگی شدید شده اند! این چند وقت انقلاب عجیبی در جان همه افتاده. همه کشف کرده اند علاقه ی وافری به فرد بیمار دارند. بیشتر از زمان سلامتش. حجم‌زیادی از احساسات به نوسان افتاده و نوبت به خودمان هم نمی رسد! اینجا که می آیند حالشان از خود ما هم بدتر است. طوری گریه می کنند که احتمال تشنج است. می چسبند به آی سی یو و کَندنشان، جان مان را می کَند. خدا نکند برحسب حادثه ما لبخندی بزنیم طوری با غیظ نگاه مان می کنند که چه خبرتان است مگر شما توی آی سی یو بیمار ندارید؟ اصلا شما حق ندارید غذا بخورید و یا لبخند بزنید؟ زندگی معمولی برای ما به چشم شان چیزی غیر معمولی ست. دلم می خواهد داد بزنم بگویم کجا بودید روزهایی که ما با بدبختی کورمال کورمال دست به هر جا می کشیدیم تا روزنه ی امید را پیدا کنیم. روزهایی که به خودمان لرزیدیم تا هوشیاری بیمارمان از سه برسد ده. ما به خبرهای کوچکِ امید بخش، توی دلمان عروسی میگیریم. وقتی دستش را تکان می دهد یا چشمش را باز می کند شما نمی بینید، اما ما تیز شده ایم. اشک توی چشمتان، نمی گذارد ببینید. ما از حرکتی، حتی اندک انرژی می گیریم. گریه های مان را دور از حضور شما توی خلوت مان، نه در حضور بیمار کرده ایم. می آیند 《های های 》گریه می کنند. همان لحظه ها ما به فکر این هستیم چطور این موجود نا امید را از بیمار دور کنیم. بغلش می کنیم. پشت کتفش می زنیم تا آرام شود. در همان حالت با قدم های آهسته می کشانیمش سمت درب خروجی. آخر یکی نیست بگوید تو که اینقدر روحیه ات حساس است چرا می آیی عزیز من؟ چرا قبلا که بیمارِ عزیزت سالم بود از معاشرتش مشعوف نمی شدی؟ همان موقعه ها که لباس های فاخر می پوشید، جینگولیجات آویزان خودش می کرد؟ حالا میایی که در رقت بار ترین حال ممکن است؟ ما موج ساطع شده از آنها را می بینیم و مطمئنیم که بیمار هم این موج را دریافت می کند. نگاه حسرت بار و قیافه ی مچاله. آن ها هم خنده و داستان سرایی ما را با بیمارمان می بینند. ما همدیگر را نمی فهمیم. مسیری را که طی کرده ایم را نپیموده اند! تکه ای از زندگی ما را می بینند و بر اساس آن، آنالیزمان می کنند. حال آن را هم نداریم برای آبرو داری و عدم حاشیه سازی نمایش دهیم. دختر خاله پیام فرستاده، عروس خانم! ما جمعه بیاییم ملاقات دختر خاله؟》 با کمال هوشمندی پیام دادم: زمان محدود هست یه روز در میون و فقط درجه یک ها》 تجربه ای که سوختیم تا بدستش بیاوریم. کتاب آداب ملاقات از 《ن. ز》
یا علی یا علی یا علی آقا مددی...
از صبح مکالمات عجیبی بین مان رد و بدل می شود: _سلام خوبی، چه خبر؟ _ سلام الحمدلله سلامتی، جنگ شده! _مبارک باشه، جنگ شده! _خدا رو شکر به سلامتی! قبل عید هم هست دیگه فرشارو نشور . _مامان این خرا خیلی بیشعورن شب نزدن صبح زدن خرا، یعنی بیشعورتر از اینا نیست آ. یه کم زود می زدن ما نمی رفتیم، الان بعد از ظهری ها تعطیل شدن. آبجی تعطیل شد. اَه _بچه ها چرا آنلاین نمی شید! _چه خبره ؟ جنگ شده دیگه. _امروز برم مدرسه؟ _نه بخواب جنگ شده!
شهادت برای شما آرزو بود. در میدان نبرد با شجاعت. هنوز هم صدای شما با همان صلابت می آید. ایستاده اید. دست مجروح تان را زیر عبا گرفته اید. این بار صدای تان رساتر است: خدا زنده است. الله اکبر الله اکبر!
گلزار شهدا پر از صدای گریه است. آدمهایی که دور شهدا می چرخند و بلند بلند گریه می کنند. صدای هق هق از هر گوشه ای می آید. نگاه شان می کنم و من هم بغضم را رها می کنم. هر گوشه ای سر مزار یک شهید کنج خلوت گریه است. سرگردان اشک ایم. کجا بهتر از شانه ی شهید...
خدا را شکر اطراف ما مساجد و آدم ها فعال هستند. ساعت مشخص کرده بودند و ما بی خبر، زود رفتیم. اولش که به زور سه نفر می شدیم ترس برم داشت، اما سر یک ربع مسجد لب به لب پر شد.
امروز تشیع مدرسه ی شجره طیبه میناب است. مجری می گوید: یک مدرسه سنگ قبر!》 وقتی تلویزیون جنگ را اعلام کرد، نفهمیدم چطور روی لباس های خانگی چادر انداختم و پریدم مدرسه. تمام راه به موشک و مدرسه فکر کردم حتی لحظه ای که جلوی درب سالن ایستاده بودم و به معاون اسم دخترم را گفتم. تا دست کوچکش را گرفتم دلم آرام گرفت. صبحش راضی نبود برود. می گفت: مامان تشنه مه، سحر خوب آب نخوردم. امروز نرم دیگه!》 من هم آن روز شده بودم مادر منضبط و اصرار به رفتن داشتم. حالا فکر می کنم چند تایشان به دلشان افتاده بود نروند و چندتای شان سحری درست و درمان نخورده بودند! عزیزدلم مادرت بمیرد!