#روزنوشت_عمه_فاطمه
به فکر نوشتن یک کتاب در مورد آداب ملاقات هستم.
ملاقات بیمار مستقر در آی سی یو!
مثلا بنویسم که لازم نیست پسرعمه یِ پسرخاله یِ پسر دایی، درخواست ملاقات بدهد.
واقعا این نسبت در سلامتی کامل هم در هاله ای از ابهام است؛ تا چه رسد به بیمار بیهوش.
البته که ما اجازه ندادیم و نسبت هم اینقدرها پرت نبود.
باید به خانواده ی بیمار متذکر شوم که خبر ملاقات را پنهان کنند.
مثال: خود ما. از شوق به همه خبر دادیم می شود رفت ملاقات بیمارمان.
تلفن پشت تلفن که ما هم بیاییم بیمار شما را ببینیم.
دچار بیمار ندیدگی شدید شده اند!
این چند وقت انقلاب عجیبی در جان همه افتاده. همه کشف کرده اند علاقه ی وافری به فرد بیمار دارند. بیشتر از زمان سلامتش.
حجمزیادی از احساسات به نوسان افتاده و نوبت به خودمان هم نمی رسد!
اینجا که می آیند حالشان از خود ما هم بدتر است. طوری گریه می کنند که احتمال تشنج است.
می چسبند به آی سی یو و کَندنشان، جان مان را می کَند.
خدا نکند برحسب حادثه ما لبخندی بزنیم طوری با غیظ نگاه مان می کنند که چه خبرتان است مگر شما توی آی سی یو بیمار ندارید؟ اصلا شما حق ندارید غذا بخورید و یا لبخند بزنید؟
زندگی معمولی برای ما به چشم شان چیزی غیر معمولی ست.
دلم می خواهد داد بزنم بگویم کجا بودید روزهایی که ما با بدبختی کورمال کورمال دست به هر جا می کشیدیم تا روزنه ی امید را پیدا کنیم.
روزهایی که به خودمان لرزیدیم تا هوشیاری بیمارمان از سه برسد ده.
ما به خبرهای کوچکِ امید بخش، توی دلمان عروسی میگیریم.
وقتی دستش را تکان می دهد یا چشمش را باز می کند شما نمی بینید، اما ما تیز شده ایم. اشک توی چشمتان، نمی گذارد ببینید. ما از حرکتی، حتی اندک انرژی می گیریم.
گریه های مان را دور از حضور شما توی خلوت مان،
نه در حضور بیمار کرده ایم.
می آیند 《های های 》گریه می کنند. همان لحظه ها ما به فکر این هستیم چطور این موجود نا امید را از بیمار دور کنیم.
بغلش می کنیم. پشت کتفش می زنیم تا آرام شود. در همان حالت با قدم های آهسته می کشانیمش سمت درب خروجی.
آخر یکی نیست بگوید تو که اینقدر روحیه ات حساس است چرا می آیی عزیز من؟
چرا قبلا که بیمارِ عزیزت سالم بود از معاشرتش مشعوف نمی شدی؟
همان موقعه ها که لباس های فاخر می پوشید، جینگولیجات آویزان خودش می کرد؟
حالا میایی که در رقت بار ترین حال ممکن است؟
ما موج ساطع شده از آنها را می بینیم و مطمئنیم که بیمار هم این موج را دریافت می کند. نگاه حسرت بار و قیافه ی مچاله. آن ها هم خنده و داستان سرایی ما را با بیمارمان می بینند. ما همدیگر را نمی فهمیم.
مسیری را که طی کرده ایم را نپیموده اند!
تکه ای از زندگی ما را می بینند و بر اساس آن، آنالیزمان می کنند.
حال آن را هم نداریم برای آبرو داری و عدم حاشیه سازی نمایش دهیم.
دختر خاله پیام فرستاده، عروس خانم! ما جمعه بیاییم ملاقات دختر خاله؟》
با کمال هوشمندی پیام دادم: زمان محدود هست یه روز در میون و فقط درجه یک ها》
تجربه ای که سوختیم تا بدستش بیاوریم.
کتاب آداب ملاقات از 《ن. ز》
از صبح مکالمات عجیبی بین مان رد و بدل می شود:
_سلام خوبی، چه خبر؟
_ سلام الحمدلله سلامتی، جنگ شده!
_مبارک باشه، جنگ شده!
_خدا رو شکر به سلامتی! قبل عید هم هست دیگه فرشارو نشور .
_مامان این خرا خیلی بیشعورن شب نزدن صبح زدن خرا، یعنی بیشعورتر از اینا نیست آ. یه کم زود می زدن ما نمی رفتیم، الان بعد از ظهری ها تعطیل شدن. آبجی تعطیل شد. اَه
_بچه ها چرا آنلاین نمی شید!
_چه خبره ؟ جنگ شده دیگه.
_امروز برم مدرسه؟
_نه بخواب جنگ شده!
#پناه_بر_خدا
شهادت برای شما آرزو بود.
در میدان نبرد با شجاعت.
هنوز هم صدای شما با همان صلابت می آید.
ایستاده اید. دست مجروح تان را زیر عبا گرفته اید.
این بار صدای تان رساتر است:
خدا زنده است.
الله اکبر الله اکبر!
گلزار شهدا پر از صدای گریه است.
آدمهایی که دور شهدا می چرخند و بلند بلند گریه می کنند.
صدای هق هق از هر گوشه ای می آید.
نگاه شان می کنم و من هم بغضم را رها می کنم.
هر گوشه ای سر مزار یک شهید کنج خلوت گریه است.
سرگردان اشک ایم. کجا بهتر از شانه ی شهید...
#روز۲جنگ
خدا را شکر اطراف ما مساجد و آدم ها فعال هستند.
ساعت مشخص کرده بودند و ما بی خبر، زود رفتیم.
اولش که به زور سه نفر می شدیم ترس برم داشت، اما سر یک ربع مسجد لب به لب پر شد.
#روز۲جنگ
امروز تشیع مدرسه ی شجره طیبه میناب است.
مجری می گوید: یک مدرسه سنگ قبر!》
وقتی تلویزیون جنگ را اعلام کرد، نفهمیدم چطور روی لباس های خانگی چادر انداختم و پریدم مدرسه.
تمام راه به موشک و مدرسه فکر کردم حتی لحظه ای که جلوی درب سالن ایستاده بودم و به معاون اسم دخترم را گفتم.
تا دست کوچکش را گرفتم دلم آرام گرفت.
صبحش راضی نبود برود. می گفت: مامان تشنه مه، سحر خوب آب نخوردم. امروز نرم دیگه!》
من هم آن روز شده بودم مادر منضبط و اصرار به رفتن داشتم.
حالا فکر می کنم چند تایشان به دلشان افتاده بود نروند و چندتای شان سحری درست و درمان نخورده بودند!
عزیزدلم مادرت بمیرد!
امروز نزدیک منزل مان را زدن.
خواب بودم. چارچوب در و شیشه ها لرزیدند.
با اینکه یک هو بلند شدم ولی کامل متوجه بودم که جایی فرو ریخته.
مثل جنگ ۱۲ روزه نبودم!
آن روزها بیش تر دست و پایم را گم می کردم.
اما این روزها بیشتر به خودم مسلطم.
شاید غم، شاید دعاهای دسته جمعی خانه برای شفای عمه، شاید غم رهبرم!
بچه ها جمع شدند توی هال. بچه های خودم و بچه های عمه. من و مامان ذکر گرفتیم. وسط اذکار اسراییل، آمریکا را لعنت باران کردیم.
کوثر آرام صورتش را نزدیکم کرد: زن دایی بیمارستان مامانم رو نزنن؟》
زینب شنید: آبجی! غلط بکنن!》
لپ های تپلش قرمز شده بود.
سید از پله ها پایین آمد: سمت دور شهر رو زدن》
مامان بغض کرد: خدایا خودت کمک کن》
این چند روز خبرها افتادند روی سرمان. شهادت آقا، آی سی یو بودن عمه را کم رنگ کرده بود.
اما امشب حرف کوثر وِلوله انداخت توی دلمان.
منتظرم. همه چیز برای ما سخت و خفه کننده شده است.
منتظر تحقق《 ان مع العسر یسرا》هستم.
#روز۴جنگ
بنی اسرائیل خیلی بعدتر از زمان موسی می روند سراغ نبی بعد از او.
زمان را نمی دانم ولی حتما با موسی کلیم الله فاصله زیادی دارند.
نبی اسم ندارد. شاید چون خیلی مشهور نبوده.
زمان حکومت طاغوتی به نام جالوت است.
مردان بنی اسرائیل از نبی درخواست فرمانده ای می کنند برای جنگ در راه خدا در مقابل جالوت.
نبی اما به واسطه پرونده شان به آن ها اعتماد ندارد.
می گوید، مطمئنید که میدان را خالی نمی کنید؟
آنها هم می گویند: ما؟ چرا ؟
حالا که از سرزمین مان اخراج مان کرده اند و فرزندانمان را هم از ما گرفته اند!》
آیه همین جا آب پاک را روی دست مخاطب می ریزد یک جورهایی اسپویل: جنگ بر آنها نوشته شد و آنها رو گردانیدن اِلا اندکی از آنان و خدا بر ظالمین آگاه است.》
سوره بقره پر است از رو گردانیدن بنی اسرائیل. چیزی قابل پیش بینی در شکلهای متفاوت.
در آیه بعدی ادامه می دهد:
و گفت نبی شان به آنها طالوت را خداوند برای شما مبعوث کرد.》
طالوت در مقابل جالوت!
یاد هابیل و قابیل می اُفتم.
چون گاهی اسمشان را قاطی می کنم، طالوت را مساوی طاهر قرار می دهم و جالوت را مساوی حاکم جبار.
طبق برنامه ی معمول بنی اسرائیل، باز اِن قُلت می آورند مثل هزار بار قبل.
برنامه ی بهانه جویی رویشان نصب است و تا ابد لا ممکن التغییر!
غر می زنند: چرا طالوت؟ چرا ما نه؟ ما از اون خیلی بهتریم. طالوت که مالی نداره!》
و باز نبی آن ها را به زبان می گیرد: خدا انتخابش کرده،وسعت به علم و جسمش داده و اصولا خدا به هر که بخواهد عطا می کند و خدا واسع و علیم است》
باز انگار نبی می بیند، قوم دارند پاهایشان را می کوبند روی زمین و زیر بار نمی روند: اصلا خداوند نشانه ای برای انتخاب طالوت برایتان می فرستد اگر من را قبول ندارید، تابوت عهد را یادتان هست؟ همان که آرامشی بود از طرف خدا، ماتَرک موسی و هارون،
فرشته ها آن را برایتان می آورند. دلیل بهتر از این؟》
تابوت مقدس را که با برکت بود را صاحب می شوند.
ته آیه هم آن را نشانه ای برای آنها می داند. البته اگر مومن باشند!
بنی اسرائیل باز با آن همه بَینه ته دلشان نا صاف است.
این را از آنجا می گویم که توی آیه بعد، لشکریان را به طالوت پیوند نمی دهد!
نمی گوید طالوت و سپاهیانش. می گوید طالوت و سپاهیان!
ظرافت قرآن است:
جالوت را وصل می کند به سپاهیان و بین طالوت و سپاهیان فاصله می گذارد.
خلاصه که طالوت با قوم نچسب بنی اسرائیل می روند سمت میدان نبرد.
قبل از اینکه به نهر آبی برسند، طالوت به آن ها خبر می دهد، به امتحان مبتلا شدند.
امتحان، نخوردن از آب نهر است.
می گوید: هرکس بخورد از من نیست. هر کس نخورد با من است الا هرکس به اندازه ی مشتی آب بخورد!
جلوه ی عجیبی از پروردگار. من می گویم خدا جان این ها تا اینجا هم به زور آمده بودند، چرا مشتری می پرانی؟》
خودم هم جواب خودم را می دهم: برای خدا کیفیت مهم تر است. باید بهانه جوها و ناترازها بریزند پایین.》
خودم را جای سربازهای تشنه می گذارم.
آب یک طرف؛ طالوت نماینده ی خدا با بَینه های روشن یک طرف.
فقط تعقل اینجا به کار آدم می آید.
عده ای بی خیال طالوت می شوند، همان ها که از اول هم سست بودند. حتما غر هم زدند. حتما چند نفری را هم با خود همراه کرده اند برای ورود به جهنم.
یک عده هم نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند. مشت هایشان را اتاقک می کنند و یک مشت آب می ریزند ته حلق شان.
اما عده ای هیچ نمی خورند. مقاومت به خرج می دهند.
سپاه از رود می گذرد در حالیکه که لاغر شده و ریزش کرده.
هنوز عده ای چسبیدند به رود و دارند می نوشند.
دلشان از اول با طالوت نبود و حالا هم طالوت رهاشان کرده است.
سپاه مسیر را طی می کند که باز صدای غرولند می آید: نذاشتی آب بخوریم. ما نمی تونیم امروز با جالوت و سپاهیانش بجنگیم!》
اینجا هم عده ی دیگری از بهانه جوها جدا می شوند. وسط صحرا ولو می شوند می مانند.
طالوت میماند با عده ای که مطمئن هستند خدا را ملاقات می کنند، حرفشان این است: «چه بسا گروهى اندک که با اذن خدا بر گروهى بسیار پیروز شدند.»
و خدا نویدشان می دهد:من طرفدار صابرانم. همان ها که مقاوم اند.》
به میدان نبرد می رسند. هنگامی که جالوت و سپاهش را می بینند به خدا متوسل می شوند: «پروردگارا! صبر و شکیبایى بر ما فرو ریز و قدمهاى ما را ثابت و استوار بدار و ما را بر گروه کافران پیروز فرما!»
سپاه طالوت پیروز می شوند .داوود قهرمان داستان است. با چابکی جالوت جبار را می کُشد.
شجاعت به خرج می دهد و خدا برایش سنگ تمام می گذارد: خدا حکومت و حکمت به او می دهد.》
ادامه آیه فیصله ی فساد به دست مردمی ست که اراده کرده اند و خدا یاری شان داده است.
کسانی که خالصانه برای پروردگار جنگیدند تا فساد را زمین بزنند.
پی نوشت:
برداشت آزاد یک زن خانه دار از آیات ۲۴۶ تا ۲۵۲.
#روز۶جنگ
مناره جایی گوشه ی حیاط مصلی است و ما توی خیابان لای جمعیت کیف می کنیم.
خدایا به این ملت برکت بده.
خدایا اتحادمان را زیاد کن و خدایا خدایا ما را لایق امام موعود باقی مانده ات روی زمین قرار بده.
#روز۷جنگ