شهادت برای شما آرزو بود.
در میدان نبرد با شجاعت.
هنوز هم صدای شما با همان صلابت می آید.
ایستاده اید. دست مجروح تان را زیر عبا گرفته اید.
این بار صدای تان رساتر است:
خدا زنده است.
الله اکبر الله اکبر!
گلزار شهدا پر از صدای گریه است.
آدمهایی که دور شهدا می چرخند و بلند بلند گریه می کنند.
صدای هق هق از هر گوشه ای می آید.
نگاه شان می کنم و من هم بغضم را رها می کنم.
هر گوشه ای سر مزار یک شهید کنج خلوت گریه است.
سرگردان اشک ایم. کجا بهتر از شانه ی شهید...
#روز۲جنگ
خدا را شکر اطراف ما مساجد و آدم ها فعال هستند.
ساعت مشخص کرده بودند و ما بی خبر، زود رفتیم.
اولش که به زور سه نفر می شدیم ترس برم داشت، اما سر یک ربع مسجد لب به لب پر شد.
#روز۲جنگ
امروز تشیع مدرسه ی شجره طیبه میناب است.
مجری می گوید: یک مدرسه سنگ قبر!》
وقتی تلویزیون جنگ را اعلام کرد، نفهمیدم چطور روی لباس های خانگی چادر انداختم و پریدم مدرسه.
تمام راه به موشک و مدرسه فکر کردم حتی لحظه ای که جلوی درب سالن ایستاده بودم و به معاون اسم دخترم را گفتم.
تا دست کوچکش را گرفتم دلم آرام گرفت.
صبحش راضی نبود برود. می گفت: مامان تشنه مه، سحر خوب آب نخوردم. امروز نرم دیگه!》
من هم آن روز شده بودم مادر منضبط و اصرار به رفتن داشتم.
حالا فکر می کنم چند تایشان به دلشان افتاده بود نروند و چندتای شان سحری درست و درمان نخورده بودند!
عزیزدلم مادرت بمیرد!
امروز نزدیک منزل مان را زدن.
خواب بودم. چارچوب در و شیشه ها لرزیدند.
با اینکه یک هو بلند شدم ولی کامل متوجه بودم که جایی فرو ریخته.
مثل جنگ ۱۲ روزه نبودم!
آن روزها بیش تر دست و پایم را گم می کردم.
اما این روزها بیشتر به خودم مسلطم.
شاید غم، شاید دعاهای دسته جمعی خانه برای شفای عمه، شاید غم رهبرم!
بچه ها جمع شدند توی هال. بچه های خودم و بچه های عمه. من و مامان ذکر گرفتیم. وسط اذکار اسراییل، آمریکا را لعنت باران کردیم.
کوثر آرام صورتش را نزدیکم کرد: زن دایی بیمارستان مامانم رو نزنن؟》
زینب شنید: آبجی! غلط بکنن!》
لپ های تپلش قرمز شده بود.
سید از پله ها پایین آمد: سمت دور شهر رو زدن》
مامان بغض کرد: خدایا خودت کمک کن》
این چند روز خبرها افتادند روی سرمان. شهادت آقا، آی سی یو بودن عمه را کم رنگ کرده بود.
اما امشب حرف کوثر وِلوله انداخت توی دلمان.
منتظرم. همه چیز برای ما سخت و خفه کننده شده است.
منتظر تحقق《 ان مع العسر یسرا》هستم.
#روز۴جنگ
بنی اسرائیل خیلی بعدتر از زمان موسی می روند سراغ نبی بعد از او.
زمان را نمی دانم ولی حتما با موسی کلیم الله فاصله زیادی دارند.
نبی اسم ندارد. شاید چون خیلی مشهور نبوده.
زمان حکومت طاغوتی به نام جالوت است.
مردان بنی اسرائیل از نبی درخواست فرمانده ای می کنند برای جنگ در راه خدا در مقابل جالوت.
نبی اما به واسطه پرونده شان به آن ها اعتماد ندارد.
می گوید، مطمئنید که میدان را خالی نمی کنید؟
آنها هم می گویند: ما؟ چرا ؟
حالا که از سرزمین مان اخراج مان کرده اند و فرزندانمان را هم از ما گرفته اند!》
آیه همین جا آب پاک را روی دست مخاطب می ریزد یک جورهایی اسپویل: جنگ بر آنها نوشته شد و آنها رو گردانیدن اِلا اندکی از آنان و خدا بر ظالمین آگاه است.》
سوره بقره پر است از رو گردانیدن بنی اسرائیل. چیزی قابل پیش بینی در شکلهای متفاوت.
در آیه بعدی ادامه می دهد:
و گفت نبی شان به آنها طالوت را خداوند برای شما مبعوث کرد.》
طالوت در مقابل جالوت!
یاد هابیل و قابیل می اُفتم.
چون گاهی اسمشان را قاطی می کنم، طالوت را مساوی طاهر قرار می دهم و جالوت را مساوی حاکم جبار.
طبق برنامه ی معمول بنی اسرائیل، باز اِن قُلت می آورند مثل هزار بار قبل.
برنامه ی بهانه جویی رویشان نصب است و تا ابد لا ممکن التغییر!
غر می زنند: چرا طالوت؟ چرا ما نه؟ ما از اون خیلی بهتریم. طالوت که مالی نداره!》
و باز نبی آن ها را به زبان می گیرد: خدا انتخابش کرده،وسعت به علم و جسمش داده و اصولا خدا به هر که بخواهد عطا می کند و خدا واسع و علیم است》
باز انگار نبی می بیند، قوم دارند پاهایشان را می کوبند روی زمین و زیر بار نمی روند: اصلا خداوند نشانه ای برای انتخاب طالوت برایتان می فرستد اگر من را قبول ندارید، تابوت عهد را یادتان هست؟ همان که آرامشی بود از طرف خدا، ماتَرک موسی و هارون،
فرشته ها آن را برایتان می آورند. دلیل بهتر از این؟》
تابوت مقدس را که با برکت بود را صاحب می شوند.
ته آیه هم آن را نشانه ای برای آنها می داند. البته اگر مومن باشند!
بنی اسرائیل باز با آن همه بَینه ته دلشان نا صاف است.
این را از آنجا می گویم که توی آیه بعد، لشکریان را به طالوت پیوند نمی دهد!
نمی گوید طالوت و سپاهیانش. می گوید طالوت و سپاهیان!
ظرافت قرآن است:
جالوت را وصل می کند به سپاهیان و بین طالوت و سپاهیان فاصله می گذارد.
خلاصه که طالوت با قوم نچسب بنی اسرائیل می روند سمت میدان نبرد.
قبل از اینکه به نهر آبی برسند، طالوت به آن ها خبر می دهد، به امتحان مبتلا شدند.
امتحان، نخوردن از آب نهر است.
می گوید: هرکس بخورد از من نیست. هر کس نخورد با من است الا هرکس به اندازه ی مشتی آب بخورد!
جلوه ی عجیبی از پروردگار. من می گویم خدا جان این ها تا اینجا هم به زور آمده بودند، چرا مشتری می پرانی؟》
خودم هم جواب خودم را می دهم: برای خدا کیفیت مهم تر است. باید بهانه جوها و ناترازها بریزند پایین.》
خودم را جای سربازهای تشنه می گذارم.
آب یک طرف؛ طالوت نماینده ی خدا با بَینه های روشن یک طرف.
فقط تعقل اینجا به کار آدم می آید.
عده ای بی خیال طالوت می شوند، همان ها که از اول هم سست بودند. حتما غر هم زدند. حتما چند نفری را هم با خود همراه کرده اند برای ورود به جهنم.
یک عده هم نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند. مشت هایشان را اتاقک می کنند و یک مشت آب می ریزند ته حلق شان.
اما عده ای هیچ نمی خورند. مقاومت به خرج می دهند.
سپاه از رود می گذرد در حالیکه که لاغر شده و ریزش کرده.
هنوز عده ای چسبیدند به رود و دارند می نوشند.
دلشان از اول با طالوت نبود و حالا هم طالوت رهاشان کرده است.
سپاه مسیر را طی می کند که باز صدای غرولند می آید: نذاشتی آب بخوریم. ما نمی تونیم امروز با جالوت و سپاهیانش بجنگیم!》
اینجا هم عده ی دیگری از بهانه جوها جدا می شوند. وسط صحرا ولو می شوند می مانند.
طالوت میماند با عده ای که مطمئن هستند خدا را ملاقات می کنند، حرفشان این است: «چه بسا گروهى اندک که با اذن خدا بر گروهى بسیار پیروز شدند.»
و خدا نویدشان می دهد:من طرفدار صابرانم. همان ها که مقاوم اند.》
به میدان نبرد می رسند. هنگامی که جالوت و سپاهش را می بینند به خدا متوسل می شوند: «پروردگارا! صبر و شکیبایى بر ما فرو ریز و قدمهاى ما را ثابت و استوار بدار و ما را بر گروه کافران پیروز فرما!»
سپاه طالوت پیروز می شوند .داوود قهرمان داستان است. با چابکی جالوت جبار را می کُشد.
شجاعت به خرج می دهد و خدا برایش سنگ تمام می گذارد: خدا حکومت و حکمت به او می دهد.》
ادامه آیه فیصله ی فساد به دست مردمی ست که اراده کرده اند و خدا یاری شان داده است.
کسانی که خالصانه برای پروردگار جنگیدند تا فساد را زمین بزنند.
پی نوشت:
برداشت آزاد یک زن خانه دار از آیات ۲۴۶ تا ۲۵۲.
#روز۶جنگ
مناره جایی گوشه ی حیاط مصلی است و ما توی خیابان لای جمعیت کیف می کنیم.
خدایا به این ملت برکت بده.
خدایا اتحادمان را زیاد کن و خدایا خدایا ما را لایق امام موعود باقی مانده ات روی زمین قرار بده.
#روز۷جنگ
قرار بود امسال روز قدس نداشته باشیم!
جنگ ۱۲ روزه با موشک ها و رزمنده های دلیر،
دلمان را خوش کرده بودیم به این که با زبان روزه دیگر خبری از راهپیمایی روز قدس نیست!
رزمنده ها موشک می زدن و ما توی گروه دوستانه مان با تایپ کلمات به هم دلگرمی می دادیم که روز قدس پَر!
حالا خدایا تو شاهدی این رمضان بیشتر بیرون خانه ایم.
زبان روزه هر جا ندا می دهند آنجا حاضریم.
مدام اجتماع و تشیع شهید.
سَرخود، ساعت به ساعت بزرگداشت آزادگان جهان می گیریم.
می ریزیم توی خیابان.
از هر چه خدا روزی مان کرده انفاق می کنیم.
از حنجره از تن های روزه دارمان، از پرچم هایی که توی دست می گیریم.
از فرزندانمان با سربندهای لبیک یاحسین، لبیک یا خامنه ای.
امروز روز دادستد بین ما و خداست. همچو رهبر شهیدمان با خدا هرچه داریم را معامله می کنیم.
رزمنده ها وسط جنگ و ما وسط خیابان.
فرق این جنگ با جنگ دوازده روزه جهاد مردم است!
حالا بیشتر رویم می شود بگویم خدایا به تاول دست دخترکان مان برای حمل پرچم ها تا روز قدس ریشه ی آمریکا و اسراییل را از خاورمیانه بِکن؛
تا ما در آن روز با زبان های روزه بریزیم توی خیابان ها و از عمق جان بزرگیت را فریاد بکشیم.
《الله اکبر، الله اکبر》
〰〰〰〰
《ای كسانی كه ایمان آوردهاید! پیش از آن كه روزی فرا رسد كه در آن نه داد و ستدی هست و نه دوستی و شفاعتی، از آنچه روزیتان كردهایم انفاق كنید و [بدانید كه] كافران، ستمگرانند.》
۲۵۴بقره
ما و پرچم هایمان!
هر روز سر پرچم ها دعواست.
پرچم دست پلاستیکی، دسته چوبی!
پرچمی که قدش بلندتر است دارای محاسن بسیاری ست. فقط خود بچه ها، حس و حال چرخش پرچم بالای سرشان را درک می کنند.
پرچم سبز را عید غدیر سر در خانه میزنیم؛ اما در شرایطِ اکنونِ فعلی بهتر دیدیم که هرچه پرچم بیشتر، بهتر.
از این علمدارها دو تای شان روزه هستند.
در هر اجتماعی می دوند و پرچم مورد علاقه را حمل می کنند.
حتی وقتی بیمارستان برای دیدن عمه می رویم.
بچه های عمه و بچه های خودم منهای دوتاشان.
#روز۸جنگ
همین الان مادرم بهم زنگ زد.
در این بحبوحه ی جنگ،
بعد از توضیحات با ارزش رئیس جمهور بزرگوار در بیمارستان نسبت به صحبت های روز قبلش،
و بعد از انفجارهای این چند روز،
یک نصیحت با ارزش و تاکید بر موکد به من کرد. با لحنی نسبتا خشن : پاشو خونه تو جمع کن به زندگیت برس.》
پی نوشت:خداییش بعد انفجارها هم زنگ نمی زنه بگه زنده ای، چون اون مهم نیست، مهم اینه خونه تمیز باشه.
قطعا برای تمیزی خونه راهی خط مقدم میشه و چشمای اجنبی رو از کاسه در میاره.
ما رو از چی می ترسونن!
#روز۹جنگ
#هرکاری_میکنی_بکن_آما_خونه_رو_کثیف_نکن
#درودبرمادرایرانی