eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
بنی اسرائیل خیلی بعدتر از زمان موسی می روند سراغ نبی بعد از او. زمان را نمی دانم ولی حتما با موسی کلیم الله فاصله زیادی دارند. نبی اسم ندارد. شاید چون خیلی مشهور نبوده. زمان حکومت طاغوتی به نام جالوت است. مردان بنی اسرائیل از نبی درخواست فرمانده ای می کنند برای جنگ در راه خدا در مقابل جالوت. نبی اما به واسطه پرونده شان به آن ها اعتماد ندارد. می گوید، مطمئنید که میدان را خالی نمی کنید؟ آنها هم می گویند: ما؟ چرا ؟ حالا که از سرزمین مان اخراج مان کرده اند و فرزندانمان را هم از ما گرفته اند!》 آیه همین جا آب پاک را روی دست مخاطب می ریزد یک جورهایی اسپویل: جنگ بر آنها نوشته شد و آنها رو گردانیدن اِلا اندکی از آنان و خدا بر ظالمین آگاه است.》 سوره بقره پر است از رو گردانیدن بنی اسرائیل‌. چیزی قابل پیش بینی در شکل‌های متفاوت. در آیه بعدی ادامه می دهد: و گفت نبی شان به آنها طالوت را خداوند برای شما مبعوث کرد.》 طالوت در مقابل جالوت! یاد هابیل و قابیل می اُفتم. چون گاهی اسمشان را قاطی می کنم، طالوت را مساوی طاهر قرار می دهم و جالوت را مساوی حاکم جبار. طبق برنامه ی معمول بنی اسرائیل، باز اِن قُلت می آورند مثل هزار بار قبل. برنامه ی بهانه جویی رویشان نصب است و تا ابد لا ممکن التغییر! غر می زنند: چرا طالوت؟ چرا ما نه؟ ما از اون خیلی بهتریم. طالوت که مالی نداره!》 و باز نبی آن ها را به زبان می گیرد: خدا انتخابش کرده،وسعت به علم و جسمش داده و اصولا خدا به هر که بخواهد عطا می کند و خدا واسع و علیم است》 باز انگار نبی می بیند، قوم دارند پاهایشان را می کوبند روی زمین و زیر بار نمی روند: اصلا خداوند نشانه ای برای انتخاب طالوت برایتان می فرستد اگر من را قبول ندارید، تابوت عهد را یادتان هست؟ همان که آرامشی بود از طرف خدا، ماتَرک موسی و هارون، فرشته ها آن را برایتان می آورند. دلیل بهتر از این؟》 تابوت مقدس را که با برکت بود را صاحب می شوند. ته آیه هم آن را نشانه ای برای آنها می داند. البته اگر مومن باشند! بنی اسرائیل باز با آن همه بَینه ته دلشان نا صاف است. این را از آنجا می گویم که توی آیه بعد، لشکریان را به طالوت پیوند نمی دهد! نمی گوید طالوت و سپاهیانش. می گوید طالوت و سپاهیان! ظرافت قرآن است: جالوت را وصل می کند به سپاهیان و بین طالوت و سپاهیان فاصله می گذارد. خلاصه که طالوت با قوم نچسب بنی اسرائیل می روند سمت میدان نبرد. قبل از اینکه به نهر آبی برسند، طالوت به آن ها خبر می دهد، به امتحان مبتلا شدند. امتحان، نخوردن از آب نهر است. می گوید: هرکس بخورد از من نیست. هر کس نخورد با من است الا هرکس به اندازه ی مشتی آب بخورد! جلوه ی عجیبی از پروردگار. من می گویم خدا جان این ها تا اینجا هم به زور آمده بودند، چرا مشتری می پرانی؟》 خودم هم جواب خودم را می دهم: برای خدا کیفیت مهم تر است. باید بهانه جوها و ناترازها بریزند پایین.》 خودم را جای سربازهای تشنه می گذارم. آب یک طرف؛ طالوت نماینده ی خدا با بَینه های روشن یک طرف. فقط تعقل اینجا به کار آدم می آید. عده ای بی خیال طالوت می شوند، همان ها که از اول هم سست بودند. حتما غر هم زدند. حتما چند نفری را هم با خود همراه کرده اند برای ورود به جهنم. یک عده هم نمی توانند جلوی خودشان را بگیرند. مشت هایشان را اتاقک می کنند و یک مشت آب می ریزند ته حلق شان. اما عده ای هیچ نمی خورند. مقاومت به خرج می دهند. سپاه از رود می گذرد در حالیکه که لاغر شده و ریزش کرده. هنوز عده ای چسبیدند به رود و دارند می نوشند. دلشان از اول با طالوت نبود و حالا هم طالوت رهاشان کرده است. سپاه مسیر را طی می کند که باز صدای غرولند می آید: نذاشتی آب بخوریم. ما نمی تونیم امروز با جالوت و سپاهیانش بجنگیم!》 اینجا هم عده ی دیگری از بهانه جوها جدا می شوند. وسط صحرا ولو می شوند می مانند. طالوت می‌ماند با عده ای که مطمئن هستند خدا را ملاقات می کنند، حرفشان این است: «چه بسا گروهى اندک که با اذن خدا بر گروهى بسیار پیروز شدند.» و خدا نویدشان می دهد:من طرفدار صابرانم. همان ها که مقاوم اند.》 به میدان نبرد می رسند. هنگامی که جالوت و سپاهش را می بینند به خدا متوسل می شوند: «پروردگارا! صبر و شکیبایى بر ما فرو ریز و قدم‌هاى ما را ثابت و استوار بدار و ما را بر گروه کافران پیروز فرما!» سپاه طالوت پیروز می شوند .داوود قهرمان داستان است. با چابکی جالوت جبار را می کُشد. شجاعت به خرج می دهد و خدا برایش سنگ تمام می گذارد: خدا حکومت و حکمت به او می دهد.》 ادامه آیه فیصله ی فساد به دست مردمی ست که اراده کرده اند و خدا یاری شان داده است. کسانی که خالصانه برای پروردگار جنگیدند تا فساد را زمین بزنند. پی نوشت: برداشت آزاد یک زن خانه دار از آیات ۲۴۶ تا ۲۵۲.
مناره جایی گوشه ی حیاط مصلی است و ما توی خیابان لای جمعیت کیف می کنیم. خدایا به این ملت برکت بده. خدایا اتحادمان را زیاد کن و خدایا خدایا ما را لایق امام موعود باقی مانده ات روی زمین قرار بده.
ماشاءالله به این مردم. ماشاءالله به ما:) خدایا هزار بار شکرت.
قرار بود امسال روز قدس نداشته باشیم! جنگ ۱۲ روزه با موشک ها و رزمنده های دلیر، دلمان را خوش کرده بودیم به این که با زبان روزه دیگر خبری از راهپیمایی روز قدس نیست! رزمنده ها موشک می زدن و ما توی گروه دوستانه مان با تایپ کلمات به هم دلگرمی می دادیم که روز قدس پَر! حالا خدایا تو شاهدی این رمضان بیشتر بیرون خانه ایم. زبان روزه هر جا ندا می دهند آنجا حاضریم. مدام اجتماع و تشیع شهید. سَرخود، ساعت به ساعت بزرگداشت آزادگان جهان می گیریم. می ریزیم توی خیابان. از هر چه خدا روزی مان کرده انفاق می کنیم. از حنجره از تن های روزه دارمان، از پرچم هایی که توی دست می گیریم. از فرزندانمان با سربندهای لبیک یاحسین، لبیک یا خامنه ای. امروز روز دادستد بین ما و خداست. همچو رهبر شهیدمان با خدا هرچه داریم را معامله می کنیم. رزمنده ها وسط جنگ و ما وسط خیابان. فرق این جنگ با جنگ دوازده روزه جهاد مردم است! حالا بیشتر رویم می شود بگویم خدایا به تاول دست دخترکان مان برای حمل پرچم ها تا روز قدس ریشه ی آمریکا و اسراییل را از خاورمیانه بِکن؛ تا ما در آن روز با زبان های روزه بریزیم توی خیابان ها و از عمق جان بزرگیت را فریاد بکشیم. 《الله اکبر، الله اکبر》 〰〰〰〰 《ای كسانی كه ایمان آورده‌اید! پیش از آن كه روزی فرا رسد كه در آن نه داد و ستدی هست و نه دوستی و شفاعتی‌، از آنچه روزیتان كرده‌ایم انفاق كنید و [بدانید كه‌] كافران‌، ستمگرانند.》 ۲۵۴بقره
ما و پرچم هایمان! هر روز سر پرچم ها دعواست. پرچم دست پلاستیکی، دسته چوبی! پرچمی که قدش بلندتر است دارای محاسن بسیاری ست. فقط خود بچه ها، حس و حال چرخش پرچم بالای سرشان را درک می کنند. پرچم سبز را عید غدیر سر در خانه میزنیم؛ اما در شرایطِ اکنونِ فعلی بهتر دیدیم که هرچه پرچم بیشتر، بهتر. از این علمدارها دو تای شان روزه هستند. در هر اجتماعی می دوند و پرچم مورد علاقه را حمل می کنند. حتی وقتی بیمارستان برای دیدن عمه می رویم. بچه های عمه و بچه های خودم منهای دوتاشان.
همین الان مادرم بهم زنگ زد. در این بحبوحه ی جنگ، بعد از توضیحات با ارزش رئیس جمهور بزرگوار در بیمارستان نسبت به صحبت های روز قبلش، و بعد از انفجارهای این چند روز، یک نصیحت با ارزش و تاکید بر موکد به من کرد. با لحنی نسبتا خشن : پاشو خونه تو جمع کن به زندگیت برس.》 پی نوشت:خداییش بعد انفجارها هم زنگ نمی زنه بگه زنده ای، چون اون مهم نیست، مهم اینه خونه تمیز باشه. قطعا برای تمیزی خونه راهی خط مقدم میشه و چشمای اجنبی رو از کاسه در میاره. ما رو از چی می ترسونن!
سید رفته بود پیش خواهرش توی آمبولانس. وقتی که داشتند از قشم به قم می آمدند. لحظاتی دکتر اجازه می دهد بنشیند توی آمبولانس کنار خواهرش. چند لحظه ای که می روند نماز وناهار. می گفت، خیلی حرف زدم و تهش کم آوردم؛ یادم نمی آمد چه بگویم. به او حق می دادم. مردها مثل ما زن ها نمی توانند کلمه بچینند کنار هم. این توی خلقت ما زن هاست. مخصوصا اگر مخاطب قادر به حرف زدن نباشد. می گفت، حس می کردم فاطمه فقط شنوایی اش کار می کند و منتظر است هر بار با حرف من از توی تاریکی بیرون بیاید. این را از حرکات نرم دستش موقعه ی شنیدن صدا دریافت کرده بود. شروع می کند به ذکر گفتن. اذان می گوید. وقتی به اسم امیرالمؤمنین می رسد فاطمه دستش را از آرنج می آورد بالا. این حرکتش برای سید جدید بود. با دستش حرف می زد. انگار که بگوید: به جای من بگو علی! نام علی را تکرار می کند و فاطمه پشت هم دستش را بلند می کند. دستی که عضلاتش ضعیف شده و مرتعش است. فاطمه زبانی می خواست که به جایش بگوید، علی. بچه شیعه که باشی و هر روز رزق زبانت علی باشد، همین است. دلتنگ می شوی. زبان می طلبی که بگوید، علی! نمی دانم ضربه ی مغزی چقدر حرف زدنش را مختل کرده. تراکستومی و لوله ی متصل به نای نمی گذارد کلمه ای از دهانش خارج شود. هر بار کنارش می روم بلند می گویم: فاطمه بگو علی! بلند شو، من جای تو میگم علی!》 از روز قبل تولد امام حسن علیه السلام هوشیاریش نسبت به قبل فرق کرده. دیگر نگاهش بی معنا و پرت نیست. با دست و چشم تایید یا رد می کند. هر بار این جمله را می گویم، چند بار پشت هم پلک می زند. دستِ پوسته شده و لاغرش را فشار می دهم و می گویم: یاعلی!
بعد علی، حسن آمد. با این تفاوت که ما اهل کوفه نبودیم، نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود.
بنا بود بعد از عیادت عمه فاطمه برویم جمکران برای بیعت. باید یک روز در میان برویم و برایش خاطره بگوییم. آنقدر که مغز بیدار شود. آنقدر که بفهمد دو ماه است روی تخت است و سه دخترش بی تاب آمدنش هستند. هر بار هم یک نفر از دوست و اقوام بدون هماهنگی آمده بیمارستان. این بار هم همینطور. لا جرم ملاقات دلچسبی نشد. حرفها ماند سر دلمان. هم از عیادت شانس نیاوردیم و هم دیر رسیدیم جمکران. حرم تا حرم را بسته بودند. مسیرمان دو برابر شد. تا وارد خیابان روبروی مسجد جمکران شدیم، ترافیک شوکه مان کرد. ماشین ها کیپ هم ایستاده بودند. خیابانی که حتی شب های چهارشنبه روان بود. یادآور نیمه شعبان توی اوج شلوغی. اکثر ماشین ها با پرچم ایران خودنمایی می کردند. عکس رهبر جدیدمان هم روی بیشتر ماشین ها بود. توی بیابان های اطراف جاده ماشین پارک کرده بودند تا پیاده بروند، بی خیال ترافیک. البته جای پارک هم دغدغه ای بود برای خودش. فکرش را کردیم که ما هم بزنیم توی بیابان. اما مسیر طولانی می شد و ما هم با زبان روزه داشتیم غش می کردیم. دومین روز پشت هم که سحر خواب مانده بودیم. ترافیک، خسته کننده نبود. پرچم ها توی باد می رقصیدند. عکس و نوشته های روی ماشین ها را می خواندیم و به سرنشین ها دزدکی نگاه می کردیم. چهره ها امیدوار و سرحال. تصمیم گرفتیم به بیعت ماشینی اکتفا کنیم و از یک جایی گریز بزنیم و برگردیم خانه. اما بچه ها با ما راه نیامدند. پلیس همه جا ایستاده بود تا خدای ناکرده ما این وسط برای پارک ماشین تقلب نکنیم. هر جا که به نظرمان می آمد مسیر فوق العاده ای است تحت نظر پلیس بود. ماشین را در فاصله ی دوری از مسجد پارک کردیم. همه جا پر ماشین بود و ما پشت آخرین ماشین پارک شده ایستادیم. لای ماشین ها پر آدم بود که برمی گشتند. بچه ها پرچم به دست خلاف جمعیت می رفتند. معصومه پرچم را کج و معوج می گرفت. چند بار تذکر دادم این حرکتت چشم یک نفر را در می آورد. اما دریغ از اثر بر این دختر! سر آخر برای پیشگیری از مداخله ی پلیس در امور پرچم داری یک کتک نرم حواله اش کردم. همین شد که معصومه یک فاصله ی ده متری را با من رعایت می کرد. از خانمی که پرچم ایران دستش بود و شوهرش بچه بغل جلوتر از او می رفت‌، پرسیدم مراسم تمام شده. گفت، نه هنوز برنامه ادامه دارد. هر چه جلوتر می رفتیم بیشتر توی ترافیک آدم و ماشین گیر می کردیم. اکثر ماشین ها مداحی حیدر حیدر یا صهیون را هم کوک کرده بودند. مداحی که بیشتر بچه ها را تحریک به تکان تکان پرچم می کرد. از دور معصومه را می‌دیدم که پرچم را صاف دست گرفته. به این نتیجه رسیدم که گِل فرزندم کمی لگد می طلبد. باد می کوبید توی صورتمان. علاوه بر انرژی راه رفتن باید جلوی باد هم مقاومت می کردیم. قیافه ی ترگل ورگل بچه ها پژمرده شده بود و هنوز مسجد ازمان خیلی دور بود. تصمیم گرفتم نظر مردود شده ام را دوباره مطرح کنم. ندا دادیم که معصومه برگردد. سماجت می کرد و ابرو بالا می انداخت. اما در آخر با اشاره ی کتک من برگشت. این باربدون مقاومت، پذیرفتن و ما هم افتادیم توی مسیر موافق رودخانه ی آدم ها. از لای ماشین ها رد می شدیم. معصومه کنار پدرش راه می رفت. تصمیم گرفتم اذیتش نکنم و خودم کمی از او فاصله بگیرم. کمی هم عذاب وجدان گرفتم. خیلی کم. خانمی از توی ماشین سمند تعارفم کرد که هرجا می روید برسانمتان. همسرش پشت فرمان بود. تشکر کردم و گفتم ماشین ما یک فرسخ آن طرف تر پارک است. جلوتر که می رفتم تعارف یک پرایدی را هم به یک خانم مسن دیدم. آن طرف خیابان یک روحانی و چند نفر کنارش با بلند گو سوار وانت چیزهایی می گفتن که هیچش را نفهمیدیم. به نظرم روشنگری در مورد رهبر جدیدمان بود. صدا پاره پاره از لای جمعیت می آمد. رسیدم به ماشین و نشستم توی ماشین بدون نگاه به معصومه. بدجوری دلم می خواست دختر لجبازم را مورد لطف قرار دهم. اما ترسیدم اثر تربیتی ام به باد فنا برود!