eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
قرار بود امسال روز قدس نداشته باشیم! جنگ ۱۲ روزه با موشک ها و رزمنده های دلیر، دلمان را خوش کرده بودیم به این که با زبان روزه دیگر خبری از راهپیمایی روز قدس نیست! رزمنده ها موشک می زدن و ما توی گروه دوستانه مان با تایپ کلمات به هم دلگرمی می دادیم که روز قدس پَر! حالا خدایا تو شاهدی این رمضان بیشتر بیرون خانه ایم. زبان روزه هر جا ندا می دهند آنجا حاضریم. مدام اجتماع و تشیع شهید. سَرخود، ساعت به ساعت بزرگداشت آزادگان جهان می گیریم. می ریزیم توی خیابان. از هر چه خدا روزی مان کرده انفاق می کنیم. از حنجره از تن های روزه دارمان، از پرچم هایی که توی دست می گیریم. از فرزندانمان با سربندهای لبیک یاحسین، لبیک یا خامنه ای. امروز روز دادستد بین ما و خداست. همچو رهبر شهیدمان با خدا هرچه داریم را معامله می کنیم. رزمنده ها وسط جنگ و ما وسط خیابان. فرق این جنگ با جنگ دوازده روزه جهاد مردم است! حالا بیشتر رویم می شود بگویم خدایا به تاول دست دخترکان مان برای حمل پرچم ها تا روز قدس ریشه ی آمریکا و اسراییل را از خاورمیانه بِکن؛ تا ما در آن روز با زبان های روزه بریزیم توی خیابان ها و از عمق جان بزرگیت را فریاد بکشیم. 《الله اکبر، الله اکبر》 〰〰〰〰 《ای كسانی كه ایمان آورده‌اید! پیش از آن كه روزی فرا رسد كه در آن نه داد و ستدی هست و نه دوستی و شفاعتی‌، از آنچه روزیتان كرده‌ایم انفاق كنید و [بدانید كه‌] كافران‌، ستمگرانند.》 ۲۵۴بقره
ما و پرچم هایمان! هر روز سر پرچم ها دعواست. پرچم دست پلاستیکی، دسته چوبی! پرچمی که قدش بلندتر است دارای محاسن بسیاری ست. فقط خود بچه ها، حس و حال چرخش پرچم بالای سرشان را درک می کنند. پرچم سبز را عید غدیر سر در خانه میزنیم؛ اما در شرایطِ اکنونِ فعلی بهتر دیدیم که هرچه پرچم بیشتر، بهتر. از این علمدارها دو تای شان روزه هستند. در هر اجتماعی می دوند و پرچم مورد علاقه را حمل می کنند. حتی وقتی بیمارستان برای دیدن عمه می رویم. بچه های عمه و بچه های خودم منهای دوتاشان.
همین الان مادرم بهم زنگ زد. در این بحبوحه ی جنگ، بعد از توضیحات با ارزش رئیس جمهور بزرگوار در بیمارستان نسبت به صحبت های روز قبلش، و بعد از انفجارهای این چند روز، یک نصیحت با ارزش و تاکید بر موکد به من کرد. با لحنی نسبتا خشن : پاشو خونه تو جمع کن به زندگیت برس.》 پی نوشت:خداییش بعد انفجارها هم زنگ نمی زنه بگه زنده ای، چون اون مهم نیست، مهم اینه خونه تمیز باشه. قطعا برای تمیزی خونه راهی خط مقدم میشه و چشمای اجنبی رو از کاسه در میاره. ما رو از چی می ترسونن!
سید رفته بود پیش خواهرش توی آمبولانس. وقتی که داشتند از قشم به قم می آمدند. لحظاتی دکتر اجازه می دهد بنشیند توی آمبولانس کنار خواهرش. چند لحظه ای که می روند نماز وناهار. می گفت، خیلی حرف زدم و تهش کم آوردم؛ یادم نمی آمد چه بگویم. به او حق می دادم. مردها مثل ما زن ها نمی توانند کلمه بچینند کنار هم. این توی خلقت ما زن هاست. مخصوصا اگر مخاطب قادر به حرف زدن نباشد. می گفت، حس می کردم فاطمه فقط شنوایی اش کار می کند و منتظر است هر بار با حرف من از توی تاریکی بیرون بیاید. این را از حرکات نرم دستش موقعه ی شنیدن صدا دریافت کرده بود. شروع می کند به ذکر گفتن. اذان می گوید. وقتی به اسم امیرالمؤمنین می رسد فاطمه دستش را از آرنج می آورد بالا. این حرکتش برای سید جدید بود. با دستش حرف می زد. انگار که بگوید: به جای من بگو علی! نام علی را تکرار می کند و فاطمه پشت هم دستش را بلند می کند. دستی که عضلاتش ضعیف شده و مرتعش است. فاطمه زبانی می خواست که به جایش بگوید، علی. بچه شیعه که باشی و هر روز رزق زبانت علی باشد، همین است. دلتنگ می شوی. زبان می طلبی که بگوید، علی! نمی دانم ضربه ی مغزی چقدر حرف زدنش را مختل کرده. تراکستومی و لوله ی متصل به نای نمی گذارد کلمه ای از دهانش خارج شود. هر بار کنارش می روم بلند می گویم: فاطمه بگو علی! بلند شو، من جای تو میگم علی!》 از روز قبل تولد امام حسن علیه السلام هوشیاریش نسبت به قبل فرق کرده. دیگر نگاهش بی معنا و پرت نیست. با دست و چشم تایید یا رد می کند. هر بار این جمله را می گویم، چند بار پشت هم پلک می زند. دستِ پوسته شده و لاغرش را فشار می دهم و می گویم: یاعلی!
بعد علی، حسن آمد. با این تفاوت که ما اهل کوفه نبودیم، نیستیم و ان شاءالله نخواهیم بود.
بنا بود بعد از عیادت عمه فاطمه برویم جمکران برای بیعت. باید یک روز در میان برویم و برایش خاطره بگوییم. آنقدر که مغز بیدار شود. آنقدر که بفهمد دو ماه است روی تخت است و سه دخترش بی تاب آمدنش هستند. هر بار هم یک نفر از دوست و اقوام بدون هماهنگی آمده بیمارستان. این بار هم همینطور. لا جرم ملاقات دلچسبی نشد. حرفها ماند سر دلمان. هم از عیادت شانس نیاوردیم و هم دیر رسیدیم جمکران. حرم تا حرم را بسته بودند. مسیرمان دو برابر شد. تا وارد خیابان روبروی مسجد جمکران شدیم، ترافیک شوکه مان کرد. ماشین ها کیپ هم ایستاده بودند. خیابانی که حتی شب های چهارشنبه روان بود. یادآور نیمه شعبان توی اوج شلوغی. اکثر ماشین ها با پرچم ایران خودنمایی می کردند. عکس رهبر جدیدمان هم روی بیشتر ماشین ها بود. توی بیابان های اطراف جاده ماشین پارک کرده بودند تا پیاده بروند، بی خیال ترافیک. البته جای پارک هم دغدغه ای بود برای خودش. فکرش را کردیم که ما هم بزنیم توی بیابان. اما مسیر طولانی می شد و ما هم با زبان روزه داشتیم غش می کردیم. دومین روز پشت هم که سحر خواب مانده بودیم. ترافیک، خسته کننده نبود. پرچم ها توی باد می رقصیدند. عکس و نوشته های روی ماشین ها را می خواندیم و به سرنشین ها دزدکی نگاه می کردیم. چهره ها امیدوار و سرحال. تصمیم گرفتیم به بیعت ماشینی اکتفا کنیم و از یک جایی گریز بزنیم و برگردیم خانه. اما بچه ها با ما راه نیامدند. پلیس همه جا ایستاده بود تا خدای ناکرده ما این وسط برای پارک ماشین تقلب نکنیم. هر جا که به نظرمان می آمد مسیر فوق العاده ای است تحت نظر پلیس بود. ماشین را در فاصله ی دوری از مسجد پارک کردیم. همه جا پر ماشین بود و ما پشت آخرین ماشین پارک شده ایستادیم. لای ماشین ها پر آدم بود که برمی گشتند. بچه ها پرچم به دست خلاف جمعیت می رفتند. معصومه پرچم را کج و معوج می گرفت. چند بار تذکر دادم این حرکتت چشم یک نفر را در می آورد. اما دریغ از اثر بر این دختر! سر آخر برای پیشگیری از مداخله ی پلیس در امور پرچم داری یک کتک نرم حواله اش کردم. همین شد که معصومه یک فاصله ی ده متری را با من رعایت می کرد. از خانمی که پرچم ایران دستش بود و شوهرش بچه بغل جلوتر از او می رفت‌، پرسیدم مراسم تمام شده. گفت، نه هنوز برنامه ادامه دارد. هر چه جلوتر می رفتیم بیشتر توی ترافیک آدم و ماشین گیر می کردیم. اکثر ماشین ها مداحی حیدر حیدر یا صهیون را هم کوک کرده بودند. مداحی که بیشتر بچه ها را تحریک به تکان تکان پرچم می کرد. از دور معصومه را می‌دیدم که پرچم را صاف دست گرفته. به این نتیجه رسیدم که گِل فرزندم کمی لگد می طلبد. باد می کوبید توی صورتمان. علاوه بر انرژی راه رفتن باید جلوی باد هم مقاومت می کردیم. قیافه ی ترگل ورگل بچه ها پژمرده شده بود و هنوز مسجد ازمان خیلی دور بود. تصمیم گرفتم نظر مردود شده ام را دوباره مطرح کنم. ندا دادیم که معصومه برگردد. سماجت می کرد و ابرو بالا می انداخت. اما در آخر با اشاره ی کتک من برگشت. این باربدون مقاومت، پذیرفتن و ما هم افتادیم توی مسیر موافق رودخانه ی آدم ها. از لای ماشین ها رد می شدیم. معصومه کنار پدرش راه می رفت. تصمیم گرفتم اذیتش نکنم و خودم کمی از او فاصله بگیرم. کمی هم عذاب وجدان گرفتم. خیلی کم. خانمی از توی ماشین سمند تعارفم کرد که هرجا می روید برسانمتان. همسرش پشت فرمان بود. تشکر کردم و گفتم ماشین ما یک فرسخ آن طرف تر پارک است. جلوتر که می رفتم تعارف یک پرایدی را هم به یک خانم مسن دیدم. آن طرف خیابان یک روحانی و چند نفر کنارش با بلند گو سوار وانت چیزهایی می گفتن که هیچش را نفهمیدیم. به نظرم روشنگری در مورد رهبر جدیدمان بود. صدا پاره پاره از لای جمعیت می آمد. رسیدم به ماشین و نشستم توی ماشین بدون نگاه به معصومه. بدجوری دلم می خواست دختر لجبازم را مورد لطف قرار دهم. اما ترسیدم اثر تربیتی ام به باد فنا برود!
صبح کردم در حالیکه صدای انفجار و لرزیدن شیشه ها را شنیدم. سعی کردم خودم را با بالاترین سطح ایمان تصور کنم. خالی از هر نوع ترسی و بدون ذره ای تعلق! خیلی سعی کردم ولی ضربان قلبم نگذاشت.هنوز به آن مقام رفیع نرسیده ام. شروع کردم به ذکر گفتن تا قلبم از جایش نزند بیرون. کانال ها را رصد کردم و یک زمانِ حیفی را حرام کانال ها کردم. بعد نشستم به نوشتن. هر روز را می نویسم. نصف روزنویس هر روزم مربوط به عمه هست و احوالش. کمی روز نویسم تلخ می شود. نوشته ام را توی کانال‌خصوصی بله می گذارم. کانال خصوصی ام در بله با داشتن دو عضو، نُه تا ویو خورده. معلوم است چند نفر پیام ها را خوانده اند. حرام شان باد! چگونگی اش را نمی دانم هنوز هم همان دو عضو است. هدفم از ایجاد کانال، گذاشتن روز نوشت چله و روزنوشت سی روزه ی بچه های شیراز بود. دفترچه یاداشتی برای خودم. قبل خواب آنقدر فکرم مشغول نُه عدد ویو بود که خواب دیدم ایتا به طور شگفت انگیزی قابلیت دار شده! فعلا در ایتا در شرایط جنگی، هر چه پیام می گذارم یک ویو می خورد! توی خوابم ویو ها فراوان، دیدگاه موجود و استیکر ها هم مثل 🗿 بود که نمی دانم چیست. مجسمه ی کله در نمی دانم کجا آباد. با همین قیافه ی سنگی، می خندید، می گریست و سایر شکلک ها. هر چند، این شکلک برای ترساندن بهتر است و لا غیر. البته که خنده اش وحشتناک تر است. ایتاست دیگر، هیچی از آن بعید نیست! از دستم در رفته امروز روز چند جنگ است. .
انفجار صبح بیشتر مصمم کرد بروم وسط میدان. برایم مثل رجز می ماند و باید پاسخ داده می شد. ترس امری طبیعی ست. دفاع نکردن از حریم خود، غیر طبیعی ست! من ترسیدم و جگر گوشه هایم را برداشتم و رفتم وسط میدان. بدون همسر، که در شهر دیگری بود. مثل همان سرباز جان برکف. حتما می ترسد. مگر می شود آدم از جانش نترسد. اما چیزهایی هستند که خیلی مهم اند. آنقدر مهم که می شود ترس را آن عقب ها جا گذاشت. شرف و وطن چیزی نیست که بشود از آن گذشت حتی اگر قیمتش جان باشد.
این شب ها، هر جا می روم یک مادر یا خواهری برای خودم پیدا می کنم. امشب با مامان طیبه خانم هم کلام شدم. دست ها و پاهاش زخم بود ولی آمده بود جلوی مسجد مصطفی خمینی. زخم از سر نوعی بیماری. روی صندلی نارنجی نشسته بود. مثل اینکه من دختر خواهرش باشم. بدون هیچ مقدمه ای پرسید کجا ها رفته ام و بعد شروع کرد از خاطرات زمان شاه گفت. اینکه آن موقعه ها چقدر جان داشت و چه کارها نکرده. حسرت می خورد که روزها خانه می‌ماند و مثل شب ها نمی تواند بیرون بزند. جسمش اجازه نمی داد و شب را واجب تر می دید. مسجد را نگاه می کرد و می گفت: شوهرم اوستای بنّای مسجد بود. با اهل محل مسجد را ساختن》 می پرسد از کجا آمده ام بعد آدرس خانه اش را می دهد. خاطره پشت خاطره برایم می گوید. از یک دانه دخترش طیبه بین شش تا پسر. از راهپیمایی ها. از انقلاب. از پسرش که امضا داده بود تا برود جنگ و از خدا خواسته بود مادرِ شهید نشود. پسرش هنوز هم به جانش غر می زند که این چه دعایی بود مادر! چهره اش من را یاد زن دایی اکرم می اندازد. ابروهای کشیده و صورت سفید چین خورده. با این فرق که صورتش کشیده اس. چادر مشکی اش، از این چادر مشکی خانگی هاست. پر از خال های کوچک سفید، که سیاهی بر‌ آن غالب است. حاج آقا هم یک کت شلوار چند ساله پوشیده و گاهی نگاهش می کند. بیشتر شبیه مراقبت دورادور. از سر محبت. تمام حرف هایش با پس زمینه ی مداحی به جانم می نشیند. .
《انی لا اری الموت الا سعاده و الحیاة مع الظالمین الا برما》 هر چقدر راهپیمایی چهارشنبه سوری کیفم را کوک کرده بود، شنیدن خبر شهادت آقای لاریجانی، هر چه زده بودم را پراند! اولین تصویری که از این شهید توی ذهنم آمد روزی بود که توی حرم بهشان توهین شد. آن‌روز، توی قم‌ بعضی ها خوشحال بودند از این کار. می گفتند، حقش بود. اصلا آن فرد کفش بدست الان کجاست و چه حالی دارد؟ یا کسانی که به او مرحبا گفتند، کجایند و چه می کنند؟ آن روز من چطور بودم؟ چه کردم؟ چه گفتم؟ زیاد یادم نیست. فقط یادم هست که حرف سَرش زیاد بود. ای کاش نوشته ای از آن روز داشتم تا خودم را بهتر بشناسم. امروز دلم می خواهد محکم بگویم من آن روز جزء این گروه نبودم. اما مطمئن نیستم! حکایت همان که آدم را برق بگیرد، جَو نگیرد! جو که آدم را بگیرد، تشخیصش خراب می شود. نمی دانم من را هم جو گرفته بود یا نه! گاهی آدم های اطراف با حرف هایشان، جو می دهند و آدم مستعد، جو گیر می شود. آدمی که ظرف عقلش تهی ست و بیشتر با حرف دیگران پر می شود. برای آرامش روانم شک بین این دو را می گذارم سر جو گیر نشدن و بعد استغفار می کنم. سر جنگ دوازده روزه که پای حرفهایش نشستم و چند بار گوش دادم چه می گوید، شناخت اندکی پیدا کردم. یا همین جنگ که حرف هایش را شنیدم. مسلط و آرام بود. با طمأنینه و بدون احساسات حرفش را می زد. برای من حالاتشان حسرت برانگیز بود. چون خودم از این حالات دورم. عجول و پر هیجانم. دیشب خواستیم برویم حرم. به پاس این هم سال زحمتش و عذر خواهی آن روزها. من که بلد نبودم و عقلم هم نمی رسید. اما می ترسیدم من هم تایید کرده باشم. نشد برویم. شرایط مان جور نشد. از تلویزیون سیل جمعیت را می دیدم. همان جایی که تحقیر و توهین شده بود، تابوت پرچم پیچ شده اش تکریم می شد. .