eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
این چند شب، بارها از ما تقاضای پرچم شده است. شاید فکر می کنند چون شش تا پرچم داریم حتما یکی اش زیادی و سربار است! شبِ قبل، کنار موکبِ خیابان سمیه، خانم مانتویی ازمان پرچم خواست: یکی از پرچماتونو میدید به پسرم؟》 شب قبل ترش جلوی مسجد یک خانم روبند زده: جایی پرچم میدن؟》 امشب هم یک پژویی مشکی در حین حرکت چسباند به ماشینمان. آقایی هم سنِ پدرم، با اشاره ی دست گفت: یکیش رو بدید ما!» حتی یک موتوری هم دستش را دراز کرد تا ما توی رودروایسی پرچم را پیشکش کنیم. با مقاومت به همه شان گفتیم پرچم ها در تصاحب اطفال اند! هر شش پرچم ما صاحاب دارند و مثل تفنگ، ناموسِ صاحبش هستند. ابزار اساسی این شب ها. بدون پرچم که نمی شود بیرون رفت! ما این روزها سربازیم و صلاح مان پرچم. حتی صدیقه کوچولویِ عمه، پرچم اختصاصی دارد. بعدش هم، ما وقت گذاشتیم. چند مغازه سر زدیم تا پرچم تهیه کنیم. روزهای اول که این قدر فراوانی نبود. چند مغازه سر زدیم تا این شش تا را تکمیل کنیم. هر جا می رسیدیم، می گفتند: تموم شده》 حالا که هر روز بزم پرچم گردانی پر رونق تر می شود، از ما تقاضای پرچم می کنند. عزیز‌من همه اش مال ماست! این شب ها شاهد جشنواره ی پرچم و پرچم گردانی هستیم. پرچم گردانی روی موتور، کنار خیابان، روی پنجره ی ماشین، توی سقف باز شده ی ماشین . ماشین ها مزین هستند به سایزهای مختلف پرچم. از همین پرچم بزرگ ها به ابعاد خود ماشین از پنجره انداخته اند بیرون. ماشین ها با نظم و ترتیب پشت هم قطار شده اند و پرچم ها در باد می رقصند. کارناوالی بپاست. انگار پیشاپیش جشن پیروزی گرفته ایم. گلزار شهدا، کنار چایی به مردم پرچم می داد. پرچم ها کوچک تر از پرچم ما بود. با اینکه پرچم های بزرگی داشتیم اما عشق پرچم، رهایمان نکرد. همه بچه ها مجدد پرچم گرفتند. بعدش عذاب وجدان گرفتیم. نیت کردیم انفاق شان کنیم تا بارمان سبک شود. امشب، هر کس پرچم بخواهد ما در خدمتیم!
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خودم رو آروم می کنم با این حرف شما: که همه ی ما رو ندیده، دوست داشتید و حالا هم دعامون می کنید!
من اینجا نوشتم و گاهی خیلی بَد نوشتم! طوری که رفتم و پاکش کردم. به قیافه ی تک تک تون فکر کردم و بعد خجالت کشیدم. دلم می خواد سال جدیدی، بعد یکسال و خورده ای نوشتن از عزیزانی که اینجا هستند، خالصانه تشکر کنم. رفقای قدیمی که با حوصله نشستند و مشوقم بودن برای نوشتن، دمتون گرم. عزیزای جدید هم که فهمیدن اینجا چه خبر هست ولی صبوری کردن،دم شما هم گرم. من می نویسم که روزی به درد بخورم. من خیلی به دولت آقای جهان، حضرت مهدی(عج) فکر می کنم. به اینکه، خیلی دور نیست آمدنشون. منی که الان دوست دارم تو این جنگ، پیش خدا به چشم بیام می نویسم برای اون روز. می نویسم که گره هام باز بشه. بارها بعد نوشتن، فهمیدم چقدر ریا کارم! چقدر این حرف با من فاصله داره! و چرا این حرف توی ذهنم اومده! مطرح کردنش باعث شده بیشتر فکر کنم. این خجالت از نوشته های منتشر شده ام، من رو به یاد قیامتم می اندازه. اونجا به معنای واقعی عقایدمون منتشر میشه. به خودم فکر می کنم، اینکه درست هستم یا نه! خدا رو شکر بر این روزی. خلاصه که: بچه ها تشکر!
🌱 زن و شوهر افغان با فرزندشان روی موتور نشسته اند. پرچم افغانستان و پرچم ایران توی دستشان ، توی باد، به هم می پیچند. 🌱آمبولانس ساعت ده شب از کنارمان می گذرد. پرچم ایران از پنجره ی آمبولانس بیرون زده و توی باد تکان می خورد. 🌱 صندوق عقبِ سمندِ در حرکت باز است. سه دختر بچه، توی صندوق عقب پرچم تکان می دهند. 🌱 موکب بحرینی ها نزدیک میدان روح الله، چای می دهد، همراه با نوحه ی عربی. 🌱 پسر جوان پرچم عراقی دارد. کیفِ دوشی اش مزین به تصویر ابومهدی است. کنار بسیجی می ایستد و با هم پرچم ایران را رو به دوربین باز می کنند. یک طرفش دست پسر عراقی، یک طرفش دست بسیجی ایرانی. 🌱هر شب کنار پرچم ایران، دست بچه هایم پرچم لبیک یا حسین با آرم حشد الشبی است. یادگار اربعین کربلا، همراه پرچم حزب الله.
مسجد مصطفی خمینی_قم
این روزها، هر اتفاقی که می افتد در کنار هضم ماجرا، به عمه فاطمه فکر می کنم. هر چند هضم ماجرای فاطمه، هنوز هم برایم ممکن نیست! سه ماه از تصادف گذشته و ورم مغز خوابیده. جای خالی جمجمه، به اندازه ی یک دست معمولی《از سر انگشت تا مچ》 روی سرش پیداست. از بالای ابروی سمت راست تا فرق سر. تو رفتگی که هنوز به آن عادت نکرده ام. به عمق سه سانت. مثل یک قلک پلاستیکی تپلی که یک سمتش ضربه خورده و تو رفته. نگاهش مثل نوزادی ست که تازه به دنیا آمده. مثل رایانه ای که دار و ندارش پاک شده و تازه باید کلی برنامه رویش نصب شود. اول صدا را می شنود و بعد مردمک، آرام و گیج می چرخد. طول می کشد تا روی مان ثابت شود. دست و پاها مثل یک پیر سالخورده خشک شده. دست ها جمع شده و باز نمی شوند. پاها از حالت طبیعی خارج شدند. برای روزی که راه برود مالش می دهیم و به سمت داخل هل شان می دهیم. زاویه صد و هفتاد را با هل دادن به نود نزدیک می کنیم. سه ماه بی حرکت بودن بدن را مرداب کرده. نشسته ام جلوی تلویزیون. تشیع شهید تنگسیری را با صدای محمود کریمی می بینم: از خون جوانان وطن خدا لاله، خدا لاله، خدا لاله دمیده...》 هر از چند گاهی کسی دکلمه وار متنی را می خواند. که پشت جبهه با نامردی ترورش کرده اند. اینکه این ترور پایان تنگسیری نیست و تکثیر اوست. قلبم تیر می کشد و مردم بندر عباس، تابوت را دور می گیرند. انگار بغلش می کنند و هی آدم های بیشتری سمت تابوت کشیده می شوند. فاطمه نیست ببیند این چند وقت چه داغ هایی بر تن مان نشسته و ما چقدر سخت جان شدیم. چند روز پیش از توی کانال حذفش کردم. امیدوارم بیاید و حالش خوب شود. نمی خواهم با خواندن پیام های کانال حالش بد شود. شاید هم اصلا یادش نیاید زن داداشِ خیاطش کانالی داشته و تویش چیزی می نوشته! یک بار دم گوشش گفتم، فاطمه یادت هست من کانال داشتم. آرام پلک زد. این چند وقت حرف زدنش محدود به پلک زدن است. تایید را با پلک می گیریم. چند روزی هست که صورتش واکنش های دیگری هم پیدا کرده. مثل آرام ابرو بالا دادن یا گاهی بغض کردن. به اسم بچه هایش و بعضی خاطره ها بغض می کند. علامت هایی برای اینکه امیدوار شویم، مغز دارد خودش را پیدا می کند. چطور این همه خبر را به فاطمه می خواهیم بدهیم؟ نگران مواجهه ی خودش با خودش هستم! برنامه می چینم که آمدنی با مامان آینه ها را جمع کنیم. تلویزیون نبیند و خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم دیگر چه برنامه هایی پیش می آید و فاطمه کی می آید خانه!
لرهای عزیز : خیابان با ما بیابان با شما
باشد ما را به عصر حجر برگردان! ما را که قبلِ جنگ 《جهان سومی 》می نامیدی و حالا، هر روز از عصبانیت توهینی لایق خود را به ما نسبت می دهی. توقع نداشتی یک جهان سومی اینقدر به زحمت بیاندازتت ابر قدرت! سعیت را کرده بودی ما را بترسانی. ناو《 آبراهام لینکن》را کشانده بودی دم گوش مان. های و هوی ها کرده بودی از قدرتت. اما حالا تکنولوژی هایت دارد فرو میریزد. رجزهایت به نا امیدی می نشیند. هرمس، آواکس، انواع اف هایت به خاک سیاه نشسته اند. همین امروز یک اف دیگر مثل بلور فرانسه خرد شد. خلبانش معلوم نیست کدام گوریست و تو بهتر از هر روزی می دانی دیگر آن آمریکای سابق نخواهی بود و این را ما به جهانیان ثابت کردیم. ما که خودمان را فرزندان حیدر کرار می دانیم و با ذکر《الله اکبر 》 جلویت ایستاده ایم. بعد جنگ، جایگاهت را گم خواهی کرد. این دست آورد ما، به برگشت به عصر حجر می ارزد. بشریت و کوبا نفس می کشند. خودت گفتی نفر بعدی کوباست! ما همان لقمه ی گلو گیری هستیم که پنجه می کشیم به گلویت. داریم جِرش می دهیم و این را تو با تمام وجودت فهمیده ای!
من هم یک چرخ خیاطی ژانومه دارم که خیلی دوستش میدارم. مژدگانی ناقابل من به یابنده ی خلبان اف ۳۵ :) پی نوشت: خیاط ها می‌دانند، ژانومه ی اصل ژاپن چه باقلوایی هست.
خلبان آمریکایی دعا کن دست سپاه بیفتی نه عشایر و مردم دلیر کهگیلویه و بویراحمد!
امیر! شما فدای ما شدید. ما مردم ایران. فدای پرچم و وطنمان. تکه ای از شما به ما رسید. گفتند، یک دست! امشب را به یاد شما توی خیابان قدم می زنم. به نیت شما.