eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
مسجد مصطفی خمینی_قم
این روزها، هر اتفاقی که می افتد در کنار هضم ماجرا، به عمه فاطمه فکر می کنم. هر چند هضم ماجرای فاطمه، هنوز هم برایم ممکن نیست! سه ماه از تصادف گذشته و ورم مغز خوابیده. جای خالی جمجمه، به اندازه ی یک دست معمولی《از سر انگشت تا مچ》 روی سرش پیداست. از بالای ابروی سمت راست تا فرق سر. تو رفتگی که هنوز به آن عادت نکرده ام. به عمق سه سانت. مثل یک قلک پلاستیکی تپلی که یک سمتش ضربه خورده و تو رفته. نگاهش مثل نوزادی ست که تازه به دنیا آمده. مثل رایانه ای که دار و ندارش پاک شده و تازه باید کلی برنامه رویش نصب شود. اول صدا را می شنود و بعد مردمک، آرام و گیج می چرخد. طول می کشد تا روی مان ثابت شود. دست و پاها مثل یک پیر سالخورده خشک شده. دست ها جمع شده و باز نمی شوند. پاها از حالت طبیعی خارج شدند. برای روزی که راه برود مالش می دهیم و به سمت داخل هل شان می دهیم. زاویه صد و هفتاد را با هل دادن به نود نزدیک می کنیم. سه ماه بی حرکت بودن بدن را مرداب کرده. نشسته ام جلوی تلویزیون. تشیع شهید تنگسیری را با صدای محمود کریمی می بینم: از خون جوانان وطن خدا لاله، خدا لاله، خدا لاله دمیده...》 هر از چند گاهی کسی دکلمه وار متنی را می خواند. که پشت جبهه با نامردی ترورش کرده اند. اینکه این ترور پایان تنگسیری نیست و تکثیر اوست. قلبم تیر می کشد و مردم بندر عباس، تابوت را دور می گیرند. انگار بغلش می کنند و هی آدم های بیشتری سمت تابوت کشیده می شوند. فاطمه نیست ببیند این چند وقت چه داغ هایی بر تن مان نشسته و ما چقدر سخت جان شدیم. چند روز پیش از توی کانال حذفش کردم. امیدوارم بیاید و حالش خوب شود. نمی خواهم با خواندن پیام های کانال حالش بد شود. شاید هم اصلا یادش نیاید زن داداشِ خیاطش کانالی داشته و تویش چیزی می نوشته! یک بار دم گوشش گفتم، فاطمه یادت هست من کانال داشتم. آرام پلک زد. این چند وقت حرف زدنش محدود به پلک زدن است. تایید را با پلک می گیریم. چند روزی هست که صورتش واکنش های دیگری هم پیدا کرده. مثل آرام ابرو بالا دادن یا گاهی بغض کردن. به اسم بچه هایش و بعضی خاطره ها بغض می کند. علامت هایی برای اینکه امیدوار شویم، مغز دارد خودش را پیدا می کند. چطور این همه خبر را به فاطمه می خواهیم بدهیم؟ نگران مواجهه ی خودش با خودش هستم! برنامه می چینم که آمدنی با مامان آینه ها را جمع کنیم. تلویزیون نبیند و خیلی چیزهای دیگر. نمی دانم دیگر چه برنامه هایی پیش می آید و فاطمه کی می آید خانه!
لرهای عزیز : خیابان با ما بیابان با شما
باشد ما را به عصر حجر برگردان! ما را که قبلِ جنگ 《جهان سومی 》می نامیدی و حالا، هر روز از عصبانیت توهینی لایق خود را به ما نسبت می دهی. توقع نداشتی یک جهان سومی اینقدر به زحمت بیاندازتت ابر قدرت! سعیت را کرده بودی ما را بترسانی. ناو《 آبراهام لینکن》را کشانده بودی دم گوش مان. های و هوی ها کرده بودی از قدرتت. اما حالا تکنولوژی هایت دارد فرو میریزد. رجزهایت به نا امیدی می نشیند. هرمس، آواکس، انواع اف هایت به خاک سیاه نشسته اند. همین امروز یک اف دیگر مثل بلور فرانسه خرد شد. خلبانش معلوم نیست کدام گوریست و تو بهتر از هر روزی می دانی دیگر آن آمریکای سابق نخواهی بود و این را ما به جهانیان ثابت کردیم. ما که خودمان را فرزندان حیدر کرار می دانیم و با ذکر《الله اکبر 》 جلویت ایستاده ایم. بعد جنگ، جایگاهت را گم خواهی کرد. این دست آورد ما، به برگشت به عصر حجر می ارزد. بشریت و کوبا نفس می کشند. خودت گفتی نفر بعدی کوباست! ما همان لقمه ی گلو گیری هستیم که پنجه می کشیم به گلویت. داریم جِرش می دهیم و این را تو با تمام وجودت فهمیده ای!
من هم یک چرخ خیاطی ژانومه دارم که خیلی دوستش میدارم. مژدگانی ناقابل من به یابنده ی خلبان اف ۳۵ :) پی نوشت: خیاط ها می‌دانند، ژانومه ی اصل ژاپن چه باقلوایی هست.
خلبان آمریکایی دعا کن دست سپاه بیفتی نه عشایر و مردم دلیر کهگیلویه و بویراحمد!
امیر! شما فدای ما شدید. ما مردم ایران. فدای پرچم و وطنمان. تکه ای از شما به ما رسید. گفتند، یک دست! امشب را به یاد شما توی خیابان قدم می زنم. به نیت شما.
شاه فقط شاهرگمون، اونم فدا رهبرمومون! دهه ی نودی هایی که بهتون گفتم 《گودزیلا 》از جمله بچه های خودم، حلال بفرمایید بزرگواران!
از آن فردِ ظریف که تازه گی ها زیادی زمخت گشته، دعوت به عمل آمد تا به صورت حضوری، قمی ها خدمت شان برسند. آقای مو سفید کرده ای میکروفن بدست و بلند برایمان حرف زد:《من بچه دهاتم. ما یه خر رو از راهی ببریم، پاش تو یه چاله گیر کنه، دیگه اون خر رو از اون مسیر رد نَمکنیم!》 در آخر فرمودند: این مرد در مورد ما چی فک کرده!》
توضیحات حاج آقا و صدای رهبر شهید مان:《هزینه تسلیم شدن بیشتر از هزینه ی ایستادگی است.》
خواب می دیدم بالای یک بلندی ایستادم و دید می زنم. جنگنده های زیادی یکی پس از دیگری به پرواز در می آیند. وقتی به من می رسند، کوچک می شوند. من با تمرکز می گیرم شان و بعد مثل یک کاغذ مچاله شان می کنم.
برای حمایت از خودم سعی می کنم از اتفاقات زود بگذرم. باورشون نکنم تا راحت سرم رو روی بالش بگذارم. روزهایی رو سپری کردم که تا صبح نمی خوابیدم و این 《شب》 نخوابیدن
وحشتناک
ه. سنگینی شب هوار میشه روی سر آدم. امروز حلوا پختم تا ببرم گلزار. تا دقیقه ی آخر دلم نمی خواست بگم برای کسی می پزم که توی حادثه ها آهنگ صداش و نورانیت چهره اش قلبم را آرام می کرد. اما حجله ی جلوی گلزار شهدا تکانم داد. حلوا را گذاشتم جلوی عکس و خیره چهره ی بهشتی اش را نگاه کردم!