باشد ما را به عصر حجر برگردان!
ما را که قبلِ جنگ 《جهان سومی 》می نامیدی و حالا، هر روز از عصبانیت توهینی لایق خود را به ما نسبت می دهی.
توقع نداشتی یک جهان سومی اینقدر به زحمت بیاندازتت ابر قدرت!
سعیت را کرده بودی ما را بترسانی.
ناو《 آبراهام لینکن》را کشانده بودی دم گوش مان. های و هوی ها کرده بودی از قدرتت.
اما حالا تکنولوژی هایت دارد فرو میریزد. رجزهایت به نا امیدی می نشیند.
هرمس، آواکس، انواع اف هایت به خاک سیاه نشسته اند.
همین امروز یک اف دیگر مثل بلور فرانسه خرد شد.
خلبانش معلوم نیست کدام گوریست و تو بهتر از هر روزی
می دانی دیگر آن آمریکای سابق نخواهی بود و این را ما به جهانیان ثابت کردیم.
ما که خودمان را فرزندان حیدر کرار می دانیم و با ذکر《الله اکبر 》 جلویت ایستاده ایم.
بعد جنگ، جایگاهت را گم خواهی کرد. این دست آورد ما، به برگشت به عصر حجر می ارزد.
بشریت و کوبا نفس می کشند.
خودت گفتی نفر بعدی کوباست!
ما همان لقمه ی گلو گیری هستیم که پنجه می کشیم به گلویت.
داریم جِرش می دهیم و این را تو با تمام وجودت فهمیده ای!
من هم یک چرخ خیاطی ژانومه دارم که خیلی دوستش میدارم.
مژدگانی ناقابل من به یابنده ی خلبان اف ۳۵ :)
پی نوشت: خیاط ها میدانند، ژانومه ی اصل ژاپن چه باقلوایی هست.
خلبان آمریکایی دعا کن دست سپاه بیفتی نه عشایر و مردم دلیر کهگیلویه و بویراحمد!
از آن فردِ ظریف که تازه گی ها زیادی زمخت گشته، دعوت به عمل آمد تا به صورت حضوری، قمی ها خدمت شان برسند.
آقای مو سفید کرده ای میکروفن بدست و بلند برایمان حرف زد:《من بچه دهاتم. ما یه خر رو از راهی ببریم، پاش تو یه چاله گیر کنه، دیگه اون خر رو از اون مسیر رد نَمکنیم!》
در آخر فرمودند: این مرد در مورد ما چی فک کرده!》
خواب می دیدم بالای یک بلندی ایستادم و دید می زنم.
جنگنده های زیادی یکی پس از دیگری به پرواز در می آیند.
وقتی به من می رسند، کوچک می شوند.
من با تمرکز می گیرم شان و بعد مثل یک کاغذ مچاله شان می کنم.
برای حمایت از خودم سعی می کنم از اتفاقات زود بگذرم.
باورشون نکنم تا راحت سرم رو روی بالش بگذارم.
روزهایی رو سپری کردم که تا صبح نمی خوابیدم و این 《شب》 نخوابیدن
وحشتناکه. سنگینی شب هوار میشه روی سر آدم. امروز حلوا پختم تا ببرم گلزار. تا دقیقه ی آخر دلم نمی خواست بگم برای کسی می پزم که توی حادثه ها آهنگ صداش و نورانیت چهره اش قلبم را آرام می کرد. اما حجله ی جلوی گلزار شهدا تکانم داد. حلوا را گذاشتم جلوی عکس و خیره چهره ی بهشتی اش را نگاه کردم!
《می خوام یه کاری کنم که قوم لُر رو بیشتر به همه ی ایرانیان بشناسونم!》
ترامپ این کار رو کرد، در سطح جهانی!
#اگر_خدا_بخواهد_عدو_سبب_خیر_شود
#روزنوشت_عمه_فاطمه
دیگر لازم نیست برای عمه فاطمه خاطره نقل کنیم!
چند روزی هست پلک زدن ها را کنار گذاشته و براق نگاه مان می کند.
گاهی وسط خاطره تعریف کردن نگاهش آنقدر آشنا می شود که می توانم بخوانمش.
مثل وقت هایی که حرفی به مزاجش خوش نمی آمد و با نگاه، آدم را از بسط ماجرا پشیمان می کرد.
نمی تواند حرف بزند. درست قبل از رسیدن هوا به تارهای صوتی، نفس از لوله ی تراکستومی روی گلو خارج می شود.حتی سرفه هایش بی صداست.
چند باری سعی کرد حرف بزند.
صورتش منقبض شد و آخرش اشک گوشه ی چشمش نشست.
همین حرف نزدن، چهره را تبدیل کرده به میدان کشمکش.
جهادی بین اعضای صورت برای تفهیم موضوع به ما.
فاطمه بیدار شده در حالیکه
مغز حاکم تام بر وطن تن نیست. ریه نامنظم نفس می کشد. محتاج دستگاه است.
دم و بازدم منتظر فرماندهی کامل مغز اند.
اندام ها حرکت ناچیزی دارند. تحرک اندکی که توی یک ماه هوشیاری اش پیشرفتی نکرده.
به جایش آگاهی فاطمه از خودش پیش روی کرده.
مثل افتادن بختک روی آدم می ماند. اولین بار وقتی تجربه اش کردم تا چند وقت از خوابیدن می ترسیدم.
وسط شب از خواب پریدم. سقف و گچ بری را می دیدم اما نمی توانستم بلند شوم.
دست و پایم تحت اراده ام نبود.
سعیم برای حرف زدن هم بی فایده بود. فکر کردم مُردم!
توی تاریکیِ شب هر تقلایی می کردم جواب نمی داد. دنیا دور سرم می چرخید. ده دقیقه ای زمان برد تا توانستم داد بزنم و خودم را از زمین بکنم.
ترسی عجیب از ندانستن این که چه بلایی به سرم آمده!
حالا فاطمه با چشمان باز و بی حرکت، ما را دور سرش می بیند.
گذر زمان را درک می کند.
گاهی با چشمان باز منتظرمان است. صورت های نگران و گاهی گریان را از زاویه خوابیده روی تخت نگاه می کند.
حتما به خودش فکر می کند.
با حرف زدن های بی سر و ته مان خسته اش کردیم.
مثل اوایل پشت هم پلک نمی زند. تأییدمان نمی کند و گاهی وسط حرف زدن ما می خوابد. غرورش ترک برداشته.
روی تخت بودن و محتاج دیگران بودن برای هر کاری، چیزی نبود که فکرش را بکند.
به خواهش ما به چند بار پلک زدن《 زل》 نگاه مان می کند.
فهمیدیم می خواهد سوال بپرسد. سوالهایش را حدس زدیم. اینکه چرا اینجاست، چرا تکان نمی خورد!
اولش همه از پاسخ امتناع می کردند. محمد رضا بیشتر از همه.
می ترسید فاطمه او را مقصر تصادف بداند.
ما را از گفتن منع کرده بود.
اما یک هفته ای که نبود، ما فاطمه را از شرایطش خبر دار کردیم. محمد رضا تبریز رفته بود تا بچه ها چند وقتی پیش پدر و مادرش باشند.
ما هنوز فاطمه را درک نمی کنیم. بالا رفتن ضربان قلبش و صورت نگرانش نمی تواند همه چیز را به ما بگوید.
هر چه بیشتر می فهمد، در کنارش بیشتر درد می کشد.
پرستارها بالای سرش از تصادف حرف می زنند. دست می کشند به بخیه های سرش و نخ های آن را بررسی می کنند.
جراح در نهایت سلیقه برای اینکه موها و پوست از بین نرود، پوست سر را چند برش زده.
مثل جعبه ی کادو که باز می شود و بعد دوباره جمع می شود. برایش گفتیم تصادف کردی. از ماشین پرت شدی بیرون.
از ریه ی له شده و جمجمه ی برداشته حرفی نزدیم.
دیگر فکر نمی کند سکته کرده یا کرونا گرفته!
اما مطمئن هستم می داند چیزهای نگفته زیادند.
از وقتی ماجرا را گفتیم وقتی کنارش می روم حرفی برای گفتن ندارم. حرفهایم را از دید او می بینم. جای فاطمه به خودم جوابهای خشک و خشن می دهم.
فاطمه یک زن مستقل بود.
مشغولیت تحصیلی محمدرضا، فاطمه را به قول خودش دو گانه سوز کرده بود. هم مرد خانه بود هم زن. مهمان دار بود.
من برایم فرقی نمی کند پیاز را چطور خرد کنم، اما فاطمه برای هر غذا پیاز را متفاوت خرد می کرد.
پشت فرمان می نشست برای رساندن بچه ها به مدرسه، برای خرید.
به کسی که برایش بوق ممتد می زد، راه نمی داد. در نهایت جسارت و صبر راه خودش را پیدا می کرد.
دیشب باز نگاهش را خواندم : برید گم شید!》
دستش را گرفتم توی دستم. اگر توان داشت حتما پس می زدتم.
گفتم: حق داری ناراحت و عصبانی باشی خیلی شرایطتمون سخته، اما بدون ما همه مون پشتت هستیم. تو خوب میشی اینو من نمیگم دکترا میگن فقط زمان می خواد. باید صبر کنیم.
توی تصادف فقط تو پرت نشدی بیرون، کوثر و زینب و صدیقه هم از ماشین پرت شدن. فاطمه اینو میدونی هیچ کدومشون چیزیشون نشده فقط تو آسیب دیدی. یادت هست می گفتی آدم داغ بچه اشو نبینه؟ فکر کن بلای بچه هاتو بجون گرفتی!》
چین وسط ابروهایش باز شد. چشمانش را بست. دیگر ادامه ندادم. این روزها باید کمتر حرف بزنیم و بیشتر کنارش باشیم.
اگر فکر کردید اینجا
هتله باید عرض کنم در اشتباه هستید عزیزانم! ما اینجا خدمه نداریم. باید جمع کردن کتاب و دفترها رو خودمون انجام بدیم. داخل کمد و سر جاشون. هر روز به جای اینکه پنج ساعت وقت بگذارید و خونه تون رو بهم بریزید، یک ساعت وقت بگذارید و در مرتب سازی خونه تون پیش قدم باشید. معصومه خانم! این مگس کش رو شما انداختی وسط سالن؛ وقتی داشتی رضا رو می زدی! آقا رضا! این مدادها رو شما پرت کردی به معصومه. الان همه جا، تا توی ظرفشویی مداد رنگی هست. حالا که در اغتشاشات مشارکت بالایی دارید بهتر هست در اجتماعات منظم کاری هم مشارکت پررنگی داشته باشید. و اِلّا محرومیت هایی از قبیل بستن تنگه خوراکی و خارج شدن همیشگی از منطقه کمدها رو براتون در نظر دارم. باید به عصر بقچه برگردونمتون! اگر به این روند ادامه بدید در گام بعدی پول تو جیبی ها، به ازای غرامت پس گرفته میشه. به فاطمه هم فعلا کاری ندارم چون تو نقش عمان فرو رفته! #مارارهاکنیددراین_رنج_بیشمار #مارباشی_مادرنباشی #مدیریت_جنگ_درچندجبهه