#روزنوشت_عمه_فاطمه
دیگر لازم نیست برای عمه فاطمه خاطره نقل کنیم!
چند روزی هست پلک زدن ها را کنار گذاشته و براق نگاه مان می کند.
گاهی وسط خاطره تعریف کردن نگاهش آنقدر آشنا می شود که می توانم بخوانمش.
مثل وقت هایی که حرفی به مزاجش خوش نمی آمد و با نگاه، آدم را از بسط ماجرا پشیمان می کرد.
نمی تواند حرف بزند. درست قبل از رسیدن هوا به تارهای صوتی، نفس از لوله ی تراکستومی روی گلو خارج می شود.حتی سرفه هایش بی صداست.
چند باری سعی کرد حرف بزند.
صورتش منقبض شد و آخرش اشک گوشه ی چشمش نشست.
همین حرف نزدن، چهره را تبدیل کرده به میدان کشمکش.
جهادی بین اعضای صورت برای تفهیم موضوع به ما.
فاطمه بیدار شده در حالیکه
مغز حاکم تام بر وطن تن نیست. ریه نامنظم نفس می کشد. محتاج دستگاه است.
دم و بازدم منتظر فرماندهی کامل مغز اند.
اندام ها حرکت ناچیزی دارند. تحرک اندکی که توی یک ماه هوشیاری اش پیشرفتی نکرده.
به جایش آگاهی فاطمه از خودش پیش روی کرده.
مثل افتادن بختک روی آدم می ماند. اولین بار وقتی تجربه اش کردم تا چند وقت از خوابیدن می ترسیدم.
وسط شب از خواب پریدم. سقف و گچ بری را می دیدم اما نمی توانستم بلند شوم.
دست و پایم تحت اراده ام نبود.
سعیم برای حرف زدن هم بی فایده بود. فکر کردم مُردم!
توی تاریکیِ شب هر تقلایی می کردم جواب نمی داد. دنیا دور سرم می چرخید. ده دقیقه ای زمان برد تا توانستم داد بزنم و خودم را از زمین بکنم.
ترسی عجیب از ندانستن این که چه بلایی به سرم آمده!
حالا فاطمه با چشمان باز و بی حرکت، ما را دور سرش می بیند.
گذر زمان را درک می کند.
گاهی با چشمان باز منتظرمان است. صورت های نگران و گاهی گریان را از زاویه خوابیده روی تخت نگاه می کند.
حتما به خودش فکر می کند.
با حرف زدن های بی سر و ته مان خسته اش کردیم.
مثل اوایل پشت هم پلک نمی زند. تأییدمان نمی کند و گاهی وسط حرف زدن ما می خوابد. غرورش ترک برداشته.
روی تخت بودن و محتاج دیگران بودن برای هر کاری، چیزی نبود که فکرش را بکند.
به خواهش ما به چند بار پلک زدن《 زل》 نگاه مان می کند.
فهمیدیم می خواهد سوال بپرسد. سوالهایش را حدس زدیم. اینکه چرا اینجاست، چرا تکان نمی خورد!
اولش همه از پاسخ امتناع می کردند. محمد رضا بیشتر از همه.
می ترسید فاطمه او را مقصر تصادف بداند.
ما را از گفتن منع کرده بود.
اما یک هفته ای که نبود، ما فاطمه را از شرایطش خبر دار کردیم. محمد رضا تبریز رفته بود تا بچه ها چند وقتی پیش پدر و مادرش باشند.
ما هنوز فاطمه را درک نمی کنیم. بالا رفتن ضربان قلبش و صورت نگرانش نمی تواند همه چیز را به ما بگوید.
هر چه بیشتر می فهمد، در کنارش بیشتر درد می کشد.
پرستارها بالای سرش از تصادف حرف می زنند. دست می کشند به بخیه های سرش و نخ های آن را بررسی می کنند.
جراح در نهایت سلیقه برای اینکه موها و پوست از بین نرود، پوست سر را چند برش زده.
مثل جعبه ی کادو که باز می شود و بعد دوباره جمع می شود. برایش گفتیم تصادف کردی. از ماشین پرت شدی بیرون.
از ریه ی له شده و جمجمه ی برداشته حرفی نزدیم.
دیگر فکر نمی کند سکته کرده یا کرونا گرفته!
اما مطمئن هستم می داند چیزهای نگفته زیادند.
از وقتی ماجرا را گفتیم وقتی کنارش می روم حرفی برای گفتن ندارم. حرفهایم را از دید او می بینم. جای فاطمه به خودم جوابهای خشک و خشن می دهم.
فاطمه یک زن مستقل بود.
مشغولیت تحصیلی محمدرضا، فاطمه را به قول خودش دو گانه سوز کرده بود. هم مرد خانه بود هم زن. مهمان دار بود.
من برایم فرقی نمی کند پیاز را چطور خرد کنم، اما فاطمه برای هر غذا پیاز را متفاوت خرد می کرد.
پشت فرمان می نشست برای رساندن بچه ها به مدرسه، برای خرید.
به کسی که برایش بوق ممتد می زد، راه نمی داد. در نهایت جسارت و صبر راه خودش را پیدا می کرد.
دیشب باز نگاهش را خواندم : برید گم شید!》
دستش را گرفتم توی دستم. اگر توان داشت حتما پس می زدتم.
گفتم: حق داری ناراحت و عصبانی باشی خیلی شرایطتمون سخته، اما بدون ما همه مون پشتت هستیم. تو خوب میشی اینو من نمیگم دکترا میگن فقط زمان می خواد. باید صبر کنیم.
توی تصادف فقط تو پرت نشدی بیرون، کوثر و زینب و صدیقه هم از ماشین پرت شدن. فاطمه اینو میدونی هیچ کدومشون چیزیشون نشده فقط تو آسیب دیدی. یادت هست می گفتی آدم داغ بچه اشو نبینه؟ فکر کن بلای بچه هاتو بجون گرفتی!》
چین وسط ابروهایش باز شد. چشمانش را بست. دیگر ادامه ندادم. این روزها باید کمتر حرف بزنیم و بیشتر کنارش باشیم.
اگر فکر کردید اینجا
هتله باید عرض کنم در اشتباه هستید عزیزانم! ما اینجا خدمه نداریم. باید جمع کردن کتاب و دفترها رو خودمون انجام بدیم. داخل کمد و سر جاشون. هر روز به جای اینکه پنج ساعت وقت بگذارید و خونه تون رو بهم بریزید، یک ساعت وقت بگذارید و در مرتب سازی خونه تون پیش قدم باشید. معصومه خانم! این مگس کش رو شما انداختی وسط سالن؛ وقتی داشتی رضا رو می زدی! آقا رضا! این مدادها رو شما پرت کردی به معصومه. الان همه جا، تا توی ظرفشویی مداد رنگی هست. حالا که در اغتشاشات مشارکت بالایی دارید بهتر هست در اجتماعات منظم کاری هم مشارکت پررنگی داشته باشید. و اِلّا محرومیت هایی از قبیل بستن تنگه خوراکی و خارج شدن همیشگی از منطقه کمدها رو براتون در نظر دارم. باید به عصر بقچه برگردونمتون! اگر به این روند ادامه بدید در گام بعدی پول تو جیبی ها، به ازای غرامت پس گرفته میشه. به فاطمه هم فعلا کاری ندارم چون تو نقش عمان فرو رفته! #مارارهاکنیددراین_رنج_بیشمار #مارباشی_مادرنباشی #مدیریت_جنگ_درچندجبهه
از خانه بزن بیرون!🇮🇷
_مامان شصت روزه خیابونی این چه وضع پرچم تکون دادنه!》
_حواست هست! داری چی کار می کنی!》
آه معصومه من را گرفته!
همان قدر که نصیحت کردمش پرچم را درست بگرداند حالا همان قدر نصیحتم می کنند.
امشب کم مانده بود بکوبم توی سر سید و چند باری هم مانده بود پرچم فاطمه را با ضرب شوت کنم توی خیابان.
همه اش از عوارض نوشتن است.
توی آدم ها دقیق می شوم. فکر می کنم شغلشان چیست و از کجا آمده اند!
چهار راه گلزار شهدا مقر ماست. خانوادگی آنجا می ایستیم. نزدیک خانه بودن و خلوتی اش فاکتور مهمی برای انتخاب ماست.
این روزها که یک پای مان بیمارستان است، اینجا بهترین جا برای پرچم گردانی ست.
متصدی داروخانه پرچم را با الگوی خاصی می چرخاند.
یک چیزی شبیه بی نهایت♾.
وقتی خسته می شود الگو را روی 9 انگلیسی می گرداند.
چند بار امتحان کردم پرچم را مثل ایشان بچرخانم اما نتوانستم.
داروخانه دکتر رفیعی کمی بالاتر از چهار راه است. تنها می آید. دقیقا بعد بسته شدن داروخانه. موهایش یک دست سفید است اما سنش به نظرم چهل می رسد. شلوار کتان مشکی با کفش چرم می پوشد. سوئیچ ماشین به شلوارش آویز است. می ایستد روی جدول وسط خیابان. تا لحظه ی رفتن نمی نشیند و دیر وقت می رود.
آقای نسبتا جوانی پرچم ندارد. تمام ساعت با هر مداحی که پخش می شود، دست هایش را رو به آسمان تکان می دهد.
حالت نمایشی اش کاملا با مداحی می خواند. یک هدفون آبی آسمانی از کیفش آویزان است. کلاه بدون لبه سرش می گذارد. از این کلاه ها که بازیگرهای بی مو سرشان می گذارند.
خانم معلمِ دبیرستان قائمیه، روبروی گلزار آن طرف خیابان پرچم را می چرخاند. چادرش را با دست نگه می دارد تا باز نشود. با فاصله کمی از همسرش می ایستد. فاطمه احتراماً یک شب را پیش معلمش ایستاد.
هم محله ای مان که تازه فهمیدم توی محله ی ما خانه دارد، با خانمش می آید. پرچم حزب الله توی دستش است. وقتی با سید حرف می زد، فهمیدم نویسنده است.
سید هم ذوق کرد و گفت من هم کم و بیش می نویسم.
اصرار فرمودند اگر گیر و گوری داشتم حتما هر کاری از دست شان بربیاید مضایقه نمی کنند.
چند شب نیامدند. بعد چند شب پیدایشان شد. سر بارندگی کمی نا خوش شده بودند.
خانمش چادر ایرانی می پوشد با کتانی. معلوم است دو سه تایی نوه دارند. آقای نویسنده، کلاه کاموایی سرش می گذارد. هر شب با کاپشن می آید.
خانمی که با روبند می آید به من یک کتابچه ی دعا هدیه داد؛ وقتی حلوا تعارفش کردم.
کتابچه، دعاهای سفارش شده ی رهبر شهید بود. تصویر کتاب، رهبر شهید کنار حاج آقا سید مجتبی است.
عرب زبان است. با مادرش می آید. کنار هم روی صندلی پلاستیکی سفید می نشینند. از زیر نقاب هم لبخندش را می بینم.
پدر شهید، گوشه ای را مال خودش کرده. مثل پیرزن های مسجد، که صندلی نماز را به اسم خودشان سند زده اند.
عیال وار می آید. زن و بچه و نوه دورش را گرفته اند. زیر انداز می اندازند روی فضای سبز جلوی گلزار.
عکس شهدا را بین مردم پخش می کنند تا هر شب مردم به یاد یک شهید بایستند. بیشتر تصویر شهدای هشت سال دفاع مقدس را دارند.
یک شب همه مان را مهمانِ شیرینی گل محمدی کردند.
مداح مان که شعار می دهد یک آقای تقریبا دومتریست.
هیکلش می گوید حتما باشگاه جزء لاینفک برنامه روزانه اش است.
شب های اول با کت وشلوار می آمد اما حالا یک تیشرت و کلاه لبه دار دارد. روی کلاه لبه دار سربند قرمز یاحسین می بندد.
هر بار بعد از مداحی های پخش شده جمله اش را با این کلمه شروع میکند:
بله! ما اینجا هستیم تا تو دهان دشمن یاوه گو بزنیم...》یا 《الحمدلله که امشب هم توفیق پیدا کردیم سرباز امام زمانمون باشیم...》
صدایش را برای شعار و مدح کلفت می کند اما وقتی برای مردم چای می ریزد صدایش آنقدر نازک است که به هیکلش نمی آید.
محاسن بلند و پُری دارد. یک شب تیشرت مشکی کشمیری پوشیده بود. از پشت، زنجیر توی گردنش برق می زد. شاید پلاک بود!
از دید نویسندگی ام، به تیپش می خورد، کارش پوشاک مردانه باشد.
چند شب پیش قابلمه ی آش نذری را با کت و پالتو کت گذاشت روی گاری و هلش داد توی گلزار.
نگاهش که کردم پَقی خنده ام ریخت بیرون.
وقت استراحتش، موقعه ی پخش مداحی چای می خورد یا چای می ریزد.
شب بارندگی تی دستش بود و داشت مسیر مردم را از آب جمع شده خالی می کرد.
محفل چایخانه گرم است.
چند نفر کنار مداح چای ریزند. گروه هماهنگی که شعار می دهند و همراهند.
مردم نذری می آورند. از چایخانه بین مردم نذری را پخش می کنند.
حلوا، سوهان، لقمه سیب زمینی، نان پنیر سبزی، نان لواش با ژامبون و آش همه را مردم می آورند و چایخانه کنار چای بین مردم توزیع می کند.
آقایی که کنار متصدی داروخانه می ایستد پرچمش دو رو است. یک رویش پرچم ایران و یک رویش حشدالشعبی. گاهی وسط مداحی با هیجان می پرد.
حاج آقای عینکی و کت و شلواری، سر بلوار می ایستد. سن و سال دار است. پرچم را با قدرت می چرخاند. خانمش مانتویی است. موقر و محجوب.
کنار همسرش نمی ایستد. فضای سبز جلوی گلزار پر از صندلیست. آنجا می نشیند. گاهی برای همسرش چای می برد. دیشب صندلی برد و معلوم بود اصرار می کرد، حاجی رویش بنشیند. حاجی هم زیر بار نمی رفت. حاج خانم پرچم ندارد.
با چند خانم دیگر صحنه را شلوغ می کنند و مدام حرف می زنند.
معلوم است با هم آشنا اند.
پشت حاج آقا، آقایی می ایستد که گاهی سیگاری هم دود می دهد. یک دستش پرچم یک دستش سیگار.
بعد از ورزش و صحبت با عمه از بیمارستان می آییم. آماده می شویم تا خودمان را به چهار راه برسانیم. تقریبا ساعت ده و نیم سر چهار راهیم.
مامان روی صندلی پلاستیکی می نشیند. به یاد عمه اشک می ریزد. مخصوصا جایی که مداح دم حیدر حیدر می گیرد.
صورتش را با چادر پنهان می کند. آن موقعه می فهمم گریه اش اوج گرفته.
پرچم را خیلی پایین می گیرد. گاهی نگران می شوم موتوری ها را کله پا کند.
به مناسبت تولد حضرت معصومه سلام الله علیها، خادم ها به مردم گل هدیه می دادند.
پشت یک وانت، خادم ها با لباس سبز دسته دسته گل به خانم های پرچم به دست می دادند.
به دست ما رسید.
به نیت شفای عمه گل را آوردیم خانه.
دیشب شلوغ تر بود. دلم می خواهد از مردم بیشتر بنویسم و حتی گاهی بپرسم شغلشان چیست و از کجا آمده اند.
#فضولی_کنجکاوی_نویسندگی
#روزهای_جنگ.
19.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دم مداح گرم هر شب صحبتهای رهبر شهید رو برامون می خونن.
عمه آمد خانه!
طبقه ی بالا پیش مامان و آقا جان. اتاق جلویی یک آی سی خانگی شده است.
پزشکِ عمه هل مان داده بود که بیاوریمش خانه. طولانی بودن روند درمان، عفونت های بیمارستانی عمه را راهی خانه کرده بود. صدای بچه ها، بوی غذاها و در یک کلام 《خانه》 می توانست هوشیاری عمه را بکشد بالا.
وقتی عمه را با آمبولانس آوردند، اولش مامان گفت اسپند دود کنیم ولی بعد زود پشیمان شد. آقاجان رفت دم در تا وسایل را از پسرها بگیرد. با دو نایلون بزرگ مشکی نازک از وسایل بهداشتی در دست آمد.
بلند گریه می کرد. دست خودم نبود، رفتم سمتش. دستش را گرفتم. دستم را پس زد. با هق هق مردانه رفت پشت بام. صورت گندمی اش همرنگ محاسن سفیدش شده بود. همرنگ پیراهن یقه شیخی اش.
نرگس، رقیه و رضا از هال به راه پله نگاه می کردند. پچ پچ می کردند. یک آن داد زدند، عمه آمد. عمه را روی برانکارد، دو مامور فرم پوش آوردند بالای پله ها. چشمانش باز بود. ملحفه رویش بود.
انگار انرژی پخش شده اش را حس می کردم. صورتش داد می زد: خونه! خونه!》
گذاشتندش روی تخت. پرستار، آقای غیور، وصلش کرد به دستگاه. دستگاه صدایش پخش شد توی اتاق. صدایش مثل فوت های محکم بلند بود و کمی هم صدای یخچال کهنه.
دینگ دینگ بی وقتش ضربان قلب ما را بالا می برد.
آقاجان از هال رد شد. سرش پایین، رفت توی اتاقش.
فاطمه و زهرا توی اتاق عمه شان نیامدند. از بیرون تماشا می کردند. مثل ما. مثل بچه های کوچک.
برادرها که آمدند، پرستار شروع کرد به توضیح دادن.
من و مامان و حوریه گوش می کردیم. از ساکشن گلو می گفت. کنترل تنفس و ضربان قلب.غذا و دارویی که سر وقت از لوله ی وصل به معده باید می گذشت.
حمام خوابیده ای که باید در خانه مهیا می کردیم.
می خواستیم عمه بیاید خانه. ولی در کنارش ترسی نمی گذاشت دیدن عمه در خانه بعد چهارماه، شادمان کند. ترس از آن همه کنترل. ترس از نفس های خلطی.ترس از اینکه پرستار خوبی نباشیم!
#روزنوشت_عمه_فاطمه.
حاج مهدی آمده بود پیش مامان، طبقه ی بالا. پشت درهای بسته توی پذیرایی با سید حرف زده بود.
در مورد من و مادرزنش.
می خواست بداند ماجرای بحث چه بوده!
روز عیادت عمه فاطمه ی بچه ها، روز تیکه باران بود.
مامان می گوید، توی قلبش چیزی نیست. من که توی قلب سرکار خانم را نمی بینم؛ زبان نیش دارش را می بینم.
حالا بعد از کلی سال تحملش ،نمی دانم چرا جرثومه ی ستم یادم آمد، پاشیدم به رویش.
مامان خوشش نیامد. ولی بنده ی حقیر، نه که کیف کرده باشم نسبتاً آرام شدم.
فکر می کند چون شوهرش کارخانه دارد پس آدم حسابی است.
الان می فهمم سارا، عروسش حق داشته به او بپرد.
بله من عقده ای هستم. هنوز نتوانستم ماجرای روضه ی این بانو را هضم کنم. باید بالا می آوردمش!
آن روز که خانه اش تا خرخره پر بود از زنهای مشکی پوش، مثل خادم های بدعنق حرم شده بود.
ایستاده بود دم در. وارد که شدم بعد سلام، کنجی کنار در نشستم.
دیسکم عود کرده بود و باید تکیه می زدم. آمد بالای سرم، می دانست درگیر کمر دردم : اینجا نشین!》
فکر کردم می خواهد توی شلوغی جایی را نشانم دهد؛ یا معذب است که جای من بد است : نه اینجا راحتم ممنون!》
_باید پاشی! من نمیذارم اینجا بشینی!》
نمیگذارم را طوری محکم و بلند گفت که یک لحظه خشکم زد. به قیافه اش نگاه کردم. قیافه ای فاقد هر گونه لبخند، نیم خند یا هر نوع کُرنشی.
بلند شدم. گشتم و آخرش توی پانسیون نشستم. کنار چرخ خیاطی صنعتی و تردمیل جمع شده. شانس آوردم که تشکچه طبی همراهم بود. انداختم روی کاشی های سفید بی نقش.
سروقت رفته بودیم اما نمی دانم چه خبر بود که جماعت ریخته بود توی خانه.
بعد مجلس، ماجرا را با عمه شکافتیم. گفت صدای 《نمی ذارم اینجا بشینی》 را به وضوح شنیده. تعریف کرد، زنی آخر مجلس بلند شده تا رفع زحمت کند؛ بانو، وسط مجلس چادرش را زده بود زیر بغلش؛ دستهایش را گذاشته بود سر شانه ی زن، با فشارِ دست زن را نشانده بود. با لحن ناظم وارش گفته بود: جلسه رو بهم نزنید بشینید تا همه پذیرایی شن!》
عمه فکرکرده بود شاید قرار است غذا بدهند. تهش یک لیوان پلاستیکی سر خالی شربت و یک کیک کوچولو دادند. حالا نذری خداییش مهم نیست. اما خشونتش خداییش! در حد قرمه سبزی با کره ی محلی و ته دیگ زعفرانی بود.
روزی که آمد ملاقات عمه، شروع کرد به خواندن از حفظِ بروشور مریض داری به سبک خودش.
که باید به مریض چه بدهید چه ندهید!
مامان حال نداشت. گفت ماست می دهیم و شربت سیب و..
تا ماست را شنید، نصایحش شروع شد: نه! ماست سردی ه، نباید بدید. شما نباید بهش سردی بدید!...》
مامان هم با صورت خسته و آویزانش نگاهش می کرد. یک کلام نگفت، غذای عمه با ترازوی دیجیتالی و کلی قرتی بازی پزشک متخصص درست می شود تا شاید بخاطر خدا مضرات ماست پایان یابد.
با مهمان دیگری حرف می زدم. در مورد لیست غذا که دکتر داده. چند بار باید میکس شود. از صافی بگذرد. کلی خرده فرمایش.
حرف به جایی رسید که مامان از دهانش پریده فاطمه چهار ماه است تصادف کرده. وقتی که می خواست رفتن بچه هایِ فاطمه به تبریز را توجیح کند. اینکه بچه ها اینجا بی قرار شده بودند و رفتند پیش پدر و مادر شوهرش.
بانو تخته گاز از روی مان رد شد. اینکه باعث شدیم مریض پس رفت کند و این مریض دیگر سالم نمی شود.
از آداب رفتار با مریض صفحه ی اول شروع کرده بود و رسیده بود صفحه ی صد و باز مطمئن نبود ما می فهمیم.
شده بود روانشناس و تپیده بود پشت میز. داشت ما را به آستانه خودکشی برای مجازات عمل مان می رساند.
تحمل نکردم: وقتی منتظری کسی بعد چهارماه بلند شه نمی تونی مواظب حرفات باشی، کلی اتفاق پیش اومده، سرمون شلوغه. حالمون خوب نیست.مامان خیلی تحت فشاره!》
قانع نشد،کلمه ها را با همان چهره ی خشک شلیک می کرد به روح بی جانمان.
آمپرم زد بالا و دیگر فکر این را نکردم که مامان از بحث گریزان است.
وقتی صدیقه کوچولوی عمه به دنیا آمد، همین خانم یک پاکت به عمه داد. چند اسکناس پاره به قیمت جورابی متوسط.
حرفهایش را با عملش می زد.
آن روز مامان حرص خورد ولی هیچ وقت به رویش نیاورد.
تصمیم گرفتم در یک آن جلوی مادر همسرم توی روی مادر زن پسرش بیایم.
حالم به هم می خورد از این همه ملاحظه که هیچ تغییری به بار نمی آورد.
افتخار نسلی به آرام بودن. دنبال بحث نبودن. ظالم پرور بودن.
سعی کردم آرام باشم: گفتن همه ی این حرفها خیلی راحته، اما جای آدم ها بودن نشون میده چقدر سخته.
شما جای ما نیستید و ما هم بار اولمونه که باید کلی فکر کنیم به کلی مراقبت. همیشه حرف زدن مفت و راحته.》
ساکت نماند. برای بار دوم بعد آمدنش پسری از اقوامش را که نه ماه توی کما بود و بعد فوت کرد را مثال زد. وسط حرفهایش به من لگد می زد که نرگس خانم فکر می کند ما تجربه نداریم.
توی دلم گفتم تو همه چیز دانی و من هیچ ندانی. زبانم را قفل کردم و به دود غلیظی که از سرش بلند شده بود نگاه کردم.
#روزنوشت_عمه_فاطمه
《۹ روز بعد آمدن عمه به خانه》
آقای نویسنده که توی تجمعاتِ پرچم گردانی با همسرم آشنا شدند، آقای سید حسن حسینی ارسنجانی هستند.
برایم کتاب آوردند. کتابی از خودشان و کتابی از خانم رقیه بابایی عزیز.
با خانم بابایی سر برنامه ی روایت نویسی شیراز آشنا شدم.
آقای ارسنجانی، خوش خلقند. پدرانه با لهجه ی شیرین شیرازی راهنمایی ام کردند.
چند وقت هست که فقط روایت می نویسم. وقتم را پر کرده ام.
داستان نمی نویسم و فقط توی ذهنم سوژه هایی دفن می شوند.
وقتی اختصاصی به کتاب مهمی داده ام.
کتابی که باید با ریزه کاری بخوانمش تا حق تلاوتش ادا شود.
کتابی که پر از حرفهای ناب است و حیف و صد دریغ دیر به آن رسیدم.
چند وقت هست که دلم می خواهد روایت هایی از درک خودم از نشانه ها بنویسم. از آیات محکم و آیات دیگر.
دیدن آقای ارسنجانی را لطف کلام خدا می بینم.
کلامی که غم های این روزهایم را طور دیگری معنا کرده است.
کتابها ی امانتی سبک بودند اما من نمی فهمم چطور روز را شب می کنم. طول کشید تا کتاب اول را تمام کنم. راستش از آقای نویسنده خجالت می کشیدم.
آخر برنامه که داشتم با خانم شان خداحافظی می کردم، نظرم را در مورد کتاب پرسیدند. از آنجا که نجات در صدق است، گفتم دو بخش از کتاب نود صفحه ای را خواندم و شرمنده که وقتم تنگ است.
با محبت گفتند: می دونم، ان شاءالله که مریضتون شفا می گیرند.》
فهمیدم توی محله دهان به دهان چرخیدیم.
کتاب شان را تمام کردم و حالا نمنم کتاب رقیه بانو را می خوانم.
#روزهای_جنگ
بی آنکه موشکی به خانه بخورد ما ویران شده ایم!
نمی توانم به جنگ 《ایران و آمریکا》 و حواشی آن فکر کنم. جنگی درون منزلی را مدیریت می کنیم.
توی اتاق جلویی خانه که مدام جلوی چشم همه ی ماست، بیماری در حال نبرد است.
عمه فاطمه جلوی چشم ماست.
ما یعنی مادر و پدر، برادرها و زن برادرها، برادرزاده ها، فرزندان و همسر.
ما تماشاچی نیستیم! ما دیواری حمایتی هستیم.
هُلش می دهیم تا برای زندگی بجنگد.
باید حرف هایی از جنس امید بزنیم : قوی باش، خیلی زود خوب میشی، همه چیز داره خوب پیش میره، کمی صبر لازمه》
هر بار توی ذهنم، بیمار جوابم را سرد می دهد: تو جای من نیستی، پس زر مفت نزن!》
قوی بودن یعنی چی!
چطور قوی باشد. داروی قوی بودن چیست؟
یا ما می توانیم به او یاد بدهیم با حرف زدن قوی باشد!
حرفها و ترحم هایی برای آرامش خودمان و نه بیمار!
حرفهایی که سطحی ست و عمقی ندارد.
نفس نفس می زند. چشم هایش نگران نگاه مان می کند؛ و ما باید خونسردی خودمان را حفظ کنیم تا به دادش برسیم.
ما تماشاچی نیستیم. مثل رفیق و مربی بوکسوری هستیم که چاره ای جز بُرد ندارد!
بیمار ما زیر ضعف مانده و ما تشویقش می کنیم برای برخاستن. برای کوبیدن مشت بر صورت هر چه ضعف و ناتوانیست.
با حوله ای ریش شده بادش می زنیم. اشک هایش را پاک می کنیم.
خون ها را از سر و صورتش می گیریم و باز تن لرزانش را می فرستیم وسط رینگ.
باید حواسمان باشد موقعه ی بستن زخم ها عز وجز نکنیم.
عز و جز ما یعنی اوضاعت خراب است؛ چاره ای جز خالی کردن میدان جنگ نیست.
این چند وقت که روز هایمان گره خورده بود به بیمارستان، غر می زدم چرا کادر درمان قیافه شان سخت است. مثل اینکه هیچ حسی ندارند. با بیمار مثل یک اتومبیل با نقص فنی برخورد می کنند.
بیمار چشمانش از حدقه بیرون زده و پرستار در حالی که آدامس می جود، ساکشن را انجام می دهد تا نفس راه باز کند.
حالا می فهمم که جوریدن لای زخم و درد با لطافت سازگار نیست.
می شکنی ، خرد می شوی. همان جا بیمار را هم می کشی توی باتلاق.
مجبوری سخت باشی.
وانمود کنی خبری نیست تا بیمار تن له شده اش را از زیر آوار بکشد بیرون.
#روزنوشت_عمه_فاطمه