eitaa logo
《شرف خانه》🇮🇷
30 دنبال‌کننده
210 عکس
12 ویدیو
1 فایل
شرفخانه، بندری دوست داشتنی کنار دریاچه ی ارومیه🌱 _ از لحظه هایم می نویسم! _ @N_Zanjany _ پیام ناشناس https://daigo.ir/secret/21837226467
مشاهده در ایتا
دانلود
حاج مهدی آمده بود پیش مامان، طبقه ی بالا. پشت درهای بسته توی پذیرایی با سید حرف زده بود. در مورد من و مادرزنش. می خواست بداند ماجرای بحث چه بوده! روز عیادت عمه فاطمه ی بچه ها، روز تیکه باران بود. مامان می گوید، توی قلبش چیزی نیست. من که توی قلب سرکار خانم را نمی بینم؛ زبان نیش دارش را می بینم. حالا بعد از کلی سال تحملش ،نمی دانم چرا جرثومه ی ستم یادم آمد، پاشیدم به رویش. مامان خوشش نیامد. ولی بنده ی حقیر، نه که کیف کرده باشم نسبتاً آرام شدم. فکر می کند چون شوهرش کارخانه دارد پس آدم حسابی است. الان می فهمم سارا، عروسش حق داشته به او بپرد. بله من عقده ای هستم. هنوز نتوانستم ماجرای روضه ی این بانو را هضم کنم. باید بالا می آوردمش! آن روز که خانه اش تا خرخره پر بود از زنهای مشکی پوش، مثل خادم های بدعنق حرم شده بود. ایستاده بود دم در. وارد که شدم بعد سلام، کنجی کنار در نشستم. دیسکم عود کرده بود و باید تکیه می زدم. آمد بالای سرم، می دانست درگیر کمر دردم : اینجا نشین!》 فکر کردم می خواهد توی شلوغی جایی را نشانم دهد؛ یا معذب است که جای من بد است : نه اینجا راحتم ممنون!》 _باید پاشی! من نمیذارم اینجا بشینی!》 نمیگذارم را طوری محکم و بلند گفت که یک لحظه خشکم زد. به قیافه اش نگاه کردم. قیافه ای فاقد هر گونه لبخند، نیم خند یا هر نوع کُرنشی. بلند شدم. گشتم و آخرش توی پانسیون نشستم. کنار چرخ خیاطی صنعتی و تردمیل جمع شده. شانس آوردم که تشکچه طبی همراهم بود. انداختم روی کاشی های سفید بی نقش. سروقت رفته بودیم اما نمی دانم چه خبر بود که جماعت ریخته بود توی خانه. بعد مجلس، ماجرا را با عمه شکافتیم. گفت صدای 《نمی ذارم اینجا بشینی》 را به وضوح شنیده. تعریف کرد، زنی آخر مجلس بلند شده تا رفع زحمت کند؛ بانو، وسط مجلس چادرش را زده بود زیر بغلش؛ دستهایش را گذاشته بود سر شانه ی زن، با فشارِ دست زن را نشانده بود. با لحن ناظم وارش گفته بود: جلسه رو بهم نزنید بشینید تا همه پذیرایی شن!》 عمه فکرکرده بود شاید قرار است غذا بدهند. تهش یک لیوان پلاستیکی سر خالی شربت و یک کیک کوچولو دادند. حالا نذری خداییش مهم نیست. اما خشونتش خداییش! در حد قرمه سبزی با کره ی محلی و ته دیگ زعفرانی بود. روزی که آمد ملاقات عمه، شروع کرد به خواندن از حفظِ بروشور مریض داری به سبک خودش. که باید به مریض چه بدهید چه ندهید! مامان حال نداشت. گفت ماست می دهیم و شربت سیب و.. تا ماست را شنید، نصایحش شروع شد: نه! ماست سردی ه، نباید بدید. شما نباید بهش سردی بدید!...》 مامان هم با صورت خسته و آویزانش نگاهش می کرد. یک کلام نگفت، غذای عمه با ترازوی دیجیتالی و کلی قرتی بازی پزشک متخصص درست می شود تا شاید بخاطر خدا مضرات ماست پایان یابد. با مهمان دیگری حرف می زدم. در مورد لیست غذا که دکتر داده. چند بار باید میکس شود. از صافی بگذرد. کلی خرده فرمایش. حرف به جایی رسید که مامان از دهانش پریده فاطمه چهار ماه است تصادف کرده. وقتی که می خواست رفتن بچه هایِ فاطمه به تبریز را توجیح کند. اینکه بچه ها اینجا بی قرار شده بودند و رفتند پیش پدر و مادر شوهرش. بانو تخته گاز از روی مان رد شد. اینکه باعث شدیم مریض پس رفت کند و این مریض دیگر سالم نمی شود. از آداب رفتار با مریض صفحه ی اول شروع کرده بود و رسیده بود صفحه ی صد و باز مطمئن نبود ما می فهمیم. شده بود روانشناس و تپیده بود پشت میز. داشت ما را به آستانه خودکشی برای مجازات عمل مان می رساند. تحمل نکردم: وقتی منتظری کسی بعد چهارماه بلند شه نمی تونی مواظب حرفات باشی، کلی اتفاق پیش اومده، سرمون شلوغه. حالمون خوب نیست.مامان خیلی تحت فشاره!》 قانع نشد،کلمه ها را با همان چهره ی خشک شلیک می کرد به روح بی جانمان. آمپرم زد بالا و دیگر فکر این را نکردم که مامان از بحث گریزان است. وقتی صدیقه کوچولوی عمه به دنیا آمد، همین خانم یک پاکت به عمه داد. چند اسکناس پاره به قیمت جورابی متوسط. حرفهایش را با عملش می زد. آن روز مامان حرص خورد ولی هیچ وقت به رویش نیاورد. تصمیم گرفتم در یک آن جلوی مادر همسرم توی روی مادر زن پسرش بیایم. حالم به هم می خورد از این همه ملاحظه که هیچ تغییری به بار نمی آورد. افتخار نسلی به آرام بودن. دنبال بحث نبودن. ظالم پرور بودن. سعی کردم آرام باشم: گفتن همه ی این حرفها خیلی راحته، اما جای آدم ها بودن نشون میده چقدر سخته. شما جای ما نیستید و ما هم بار اولمونه که باید کلی فکر کنیم به کلی مراقبت. همیشه حرف زدن مفت و راحته.》 ساکت نماند. برای بار دوم بعد آمدنش پسری از اقوامش را که نه ماه توی کما بود و بعد فوت کرد را مثال زد. وسط حرفهایش به من لگد می زد که نرگس خانم فکر می کند ما تجربه نداریم. توی دلم گفتم تو همه چیز دانی و من هیچ ندانی. زبانم را قفل کردم و به دود غلیظی که از سرش بلند شده بود نگاه کردم. 《۹ روز بعد آمدن عمه به خانه》
آقای نویسنده که توی تجمعاتِ پرچم گردانی با همسرم آشنا شدند، آقای سید حسن حسینی ارسنجانی هستند. برایم کتاب آوردند. کتابی از خودشان و کتابی از خانم رقیه بابایی عزیز. با خانم بابایی سر برنامه ی روایت نویسی شیراز آشنا شدم. آقای ارسنجانی، خوش خلقند. پدرانه با لهجه ی شیرین شیرازی راهنمایی ام کردند. چند وقت هست که فقط روایت می نویسم. وقتم را پر کرده ام. داستان نمی نویسم و فقط توی ذهنم سوژه هایی دفن می شوند. وقتی اختصاصی به کتاب مهمی داده ام. کتابی که باید با ریزه کاری بخوانمش تا حق تلاوتش ادا شود. کتابی که پر از حرفهای ناب است و حیف و صد دریغ دیر به آن رسیدم. چند وقت هست که دلم می خواهد روایت هایی از درک خودم از نشانه ها بنویسم. از آیات محکم و آیات دیگر. دیدن آقای ارسنجانی را لطف کلام خدا می بینم. کلامی که غم های این روزهایم را طور دیگری معنا کرده است. کتابها ی امانتی سبک بودند اما من نمی فهمم چطور روز را شب می کنم. طول کشید تا کتاب اول را تمام کنم. راستش از آقای نویسنده خجالت می کشیدم. آخر برنامه که داشتم با خانم شان خداحافظی می کردم، نظرم را در مورد کتاب پرسیدند. از آنجا که نجات در صدق است، گفتم دو بخش از کتاب نود صفحه ای را خواندم و شرمنده که وقتم تنگ است. با محبت گفتند: می دونم، ان شاءالله که مریضتون شفا می گیرند.》 فهمیدم توی محله دهان به دهان چرخیدیم. کتاب شان را تمام کردم و حالا نم‌نم کتاب رقیه بانو را می خوانم.
بی آنکه موشکی به خانه بخورد ما ویران شده ایم! نمی توانم به جنگ 《ایران و آمریکا》 و حواشی آن فکر کنم. جنگی درون منزلی را مدیریت می کنیم. توی اتاق جلویی خانه که مدام جلوی چشم همه ی ماست، بیماری در حال نبرد است. عمه فاطمه جلوی چشم ماست. ما یعنی مادر و پدر، برادرها و زن برادرها، برادرزاده ها، فرزندان و همسر. ما تماشاچی نیستیم! ما دیواری حمایتی هستیم. هُلش می دهیم تا برای زندگی بجنگد. باید حرف هایی از جنس امید بزنیم : قوی باش، خیلی زود خوب میشی، همه چیز داره خوب پیش میره، کمی صبر لازمه》 هر بار توی ذهنم، بیمار جوابم را سرد می دهد: تو جای من نیستی، پس زر مفت نزن!》 قوی بودن یعنی چی! چطور قوی باشد. داروی قوی بودن چیست؟ یا ما می توانیم به او یاد بدهیم با حرف زدن قوی باشد! حرفها و ترحم هایی برای آرامش خودمان و نه بیمار! حرفهایی که سطحی ست و عمقی ندارد. نفس نفس می زند. چشم هایش نگران نگاه مان می کند؛ و ما باید خونسردی خودمان را حفظ کنیم تا به دادش برسیم. ما تماشاچی نیستیم. مثل رفیق و مربی بوکسوری هستیم که چاره ای جز بُرد ندارد! بیمار ما زیر ضعف مانده و ما تشویقش می کنیم برای برخاستن. برای کوبیدن مشت بر صورت هر چه ضعف و ناتوانیست. با حوله ای ریش شده بادش می زنیم. اشک هایش را پاک می کنیم. خون ها را از سر و صورتش می گیریم و باز تن لرزانش را می فرستیم وسط ‌رینگ. باید حواسمان باشد موقعه ی بستن زخم ها عز وجز نکنیم. عز و جز ما یعنی اوضاعت خراب است؛ چاره ای جز خالی کردن میدان جنگ نیست. این چند وقت که روز هایمان گره خورده بود به بیمارستان، غر می زدم چرا کادر درمان قیافه شان سخت است. مثل اینکه هیچ حسی ندارند. با بیمار مثل یک اتومبیل با نقص فنی برخورد می کنند. بیمار چشمانش از حدقه بیرون زده و پرستار در حالی که آدامس می جود، ساکشن را انجام می دهد تا نفس راه باز کند. حالا می فهمم که جوریدن لای زخم و درد با لطافت سازگار نیست. می شکنی ، خرد می شوی. همان جا بیمار را هم می کشی توی باتلاق. مجبوری سخت باشی. وانمود کنی خبری نیست تا بیمار تن له شده اش را از زیر آوار بکشد بیرون.